me!.jpg- شماره 22، مرداد 1387 -

 

اگر آدم با مادر و پدر اش غریبی می کند، من هم با دریا و جنگل غریبم ! این شانس را داشته ام که تابستان های سال های کودکی ام را با این دو بگذرانم . اما کوهستان ، سنگ و صخره و بیابان، دره سرسبز وسط صحرای خشکیده برایم یک سره ناآشناست و چطور بگویم ... هولم می کند !

 

اینگونه شد که سفر ما به رشته کوه البرز برایم نه در حکم تفنن و تفریح و وقت گذرانی، که ماموریتی جدی و هولناک شد.

 

damavand.jpg 

تا به حال به زیارت دماوند رفته اید ؟ عمری خوانده بودم و تکرار کرده بودم که ارتفاع قله دماوند 5671 متر است و عکسش را قاب گرفته بودم و روی میزم گذاشته بودم، اما تا نروی و پای آن قله عظیم نایستی، بوی گوگرد بدن اش را استشمام نکنی و سرت را از پرتاب قلوه سنگ هایی که با لرزش تن اش به سویت پرتاب می کند ندزدی، نمی فهمی که دماوند یعنی چه ... دلم می خواهد دماوند را بیشتر بشناسم و دلم می خواهد یک بار تا آن بالاترین نقطه اش بروم ؛ چه جسارتی می خواهد. دماوند زنده است، همانطور که دریا زنده است و باید بپذیردت تا بتوانی نزدیکش شوی ، وگرنه پس ات می زند، همانطور که دریا قربانیان مهاجم اش را تف می کند .

 

اگر از جاده آبعلی به آمل، کمی پایین تر از "سیاه بیشه" به جاده ای که نوشته " به طرف بلده" بپیچید، وارد دنیای عجیبی می شوید. لااقل برای من آنقدر عجیب و نفس گیر بود که جسارت نکردم عکس بگیرم، انگار که به خدا بگویی " جناب پروردگار بگویید هلو ..." ... نمی شود، نشد . راه باریک و پر پیچ و خم، پر از کوه و خالی از خاک. شکاف های عمیق زمین که مرور ایام هم از هیبت آن نکاسته بود .

به روستاها که می رسیدیم، رزن، تاکر، ولاشید، از هیبت طبیعت کاسته می شد، می شد نفس راحتی کشید، انگار خدا یک لحظه روی برمی گرداند. می شد با دقت به صورت روستاییان نگاه کرد و از خود پرسید این ها آیاخوشبختند؟

ادامه راه به یوش ختم شد.  خانه نیما یوشیج.

با وجود همه ارزشی که برای کار نیما قائل هستم ، که لابد باید باشم که او پدر شعر سپید است و الی آخر، اما هرگز نتوانسته ام با اشعار او رابطه دوستانه ای برقرار کنم. با دیدن هر تابلویی که می گفت چقدر تا خانه نیما راه باقی مانده است به حافظه ام بیشتر فشار می آوردم که بیشتر یادم بیاید ، این را می خواندم "بعد من آريد حال من به ياد /  آفرين بر غفلت جهال باد" که امروز فهمیدم از مجموعه ای است به این نام :" قصه ي رنگ پريده ، خون سرد".

 

yoosh-birooni.jpgبه یوش رسیدیم، به کوچه باغ دلنشین خانه نیما، خانه پدری نیما - متعلق به دوره قاجار، عکس های نیما بر دیوارها و مزار او، سنگی بر گوری در میانه حیاط، آرمیده بین خواهرش و دوستش سیروس طاهباز. تصاویر را که نگاه می کردم جسته گریخته کلماتی از نیما به یادم آمد که همه اش از شب بود:

 

"ترا من چشم در راهم شباهنگام ... ری را،صدا می آید امشب ... یکشب درون قایق دلتنگ ... دارد هوا که بخواند درین شب سیا ... در شبانگاهی چنین دلتنگ... و شب تیره بدل با صبح روشن گشت ... پاسها از شب گذشته است... و بیابان شب هولی... می گریزد شب... در نخستین ساعت شب در اطاق چوبیش تنها زن چینی ... در یکی از شبها... یک شب وحشت زا... "

 

nima&khersi.jpgبه چشمان مردی نگاه می کردم که در کنار خرس مرده ای عکس گرفته و همه اشعارش به ترس و درد ختم می شود . به ری را فکر می کردم ، دو عشق نافرجامش و عالیه خانم ، به اندام صفورا که در آب دیده است و آن همه حسرت و عذاب که از شعرهای اش می جوشد.

 

از یوش که خارج می شدیم پشت سرم را نگاه کردم :" در دامن اين مخوف جنگل / و اين قله كه سر به چرخ سوده است /  اينجاست كه مادر من زار /  گهواره ي من نهاده بوده است" .

 

با آقای عزیز تصمیم گرفتیم تهران که برگشتیم شب شعر نیما راه بیاندازیم !

 

ozkola.jpg از یوش گذشتیم به "اوزکلا" رسیدیم، نوشته بود "مدفن عباسعلی ناطق نوری". شنیده بودم این روستا، به دهات سوییس شباهت دارد و پر است از ویلاهای آنچنانی آقازاده ها و وابستگانشان. دهات سوییس را ندیده ام، اوزکلا زیبا بود، اما نه متمایز از زیبایی روستاهای دیگر دره نشین دیار نیما و ویلاهایش، لااقل تا جایی که درختان اجازه تماشا می دادند اصلا آنچنانی نبود. نکته جالب توجه این روستا وجود جوانانی بود که در مکان ها و موقعیت های مختلف در حال ریسه رفتن از خنده بودند! جالب تر این بود که تمام منطقه از چپاول زمین خواران در امان مانده بود و حتی یک آژانس املاک هم ندیدیم.

 

eternity2.jpgنشد همه روستاهای پایین دست و بالادست را شناسایی کنیم، در بقیه مسیر "پیل" و "نسن" را دیدیم. از نسن به "کندلوس" و بعد دریا راهی فرعی وجود داشت که امتحانش نکردیم . از "نسن" تا "دونا" جاده بسیار غریب بود، مارپیچی ابدی که گاهی ما را به آسمان نزدیک و گاهی از آن دور می کرد. همه چیز رویایی بی انتها را می مانست که شمردن کیلومترها از روی نقشه تنها عامل ارتباط آن با دنیای واقعیت بود. غروب را که پشت قله پالان گردن تماشا می کردیم به نیما فکر می کردم که گفته : " هان اي شب شوم وحشت انگيز، تا چند زنی به جانم آتش ؟" و نمی دانستم آیا او شبی در همین کوهستان چنین حسی داشته یا نه . برای من آن تاریکی، شوم و وحشت انگیز نبود. عظیم بود، مهیب بود، اما طعم شیرینی داشت. می شد ساعت ها آنجا نشست و زمزمه طبیعت را شنید و متوجه چیزهایی شد که شهر و هیاهوی آن از یادمان برده است.

abshaar.jpg 

خاتمه مسیر آبشاری بود، یک آبشار درست و حسابی نه از این آب باریک ها که چک و چک می کنند و پلی؛ گویا پل زنگوله(نه نقشه های مان حساب و کتاب دارد و نه تابلوهای راهنما).  کمی جلوتر جاده چالوس بود؛ سیاه بیشه. همان مسجدی که هزار سال پیش ، یک غروب، من و آقای عزیز بعد از تعویض لاستیک پنچر شده ماشین دست های مان را شسته بودیم!

 

مسیری که طی کردیم، دره ای بود در مازندران - میان رشته کوه البرز. از یک سیاه بیشه در شرق استان تهران شروع شد و به یک سیاه بیشه دیگر در غرب استان تهران ختم شد.

 

آقای عزیز پرسید:" اگر از یک یوشیج بپرسند سیاه بیشه کدوم طرفه باید چی بگه ؟ "

 

جواب دادم  : " از این وره و از اون وره !"

 

 

 

 

 

 

scream.jpg- شماره 21، مرداد 1387 -

 

از کنار ویلاهای شمشک می گذشتیم . به آقای عزیز گفتم "نگاه کن پنجره های طبقه سوم هم حفاظ و قفل دارند" . آقای عزیز گفت "تمام ثروت دنیا رو هم که داشته باشی، وقتی نتونی شب با خیال آسوده بخوابی انگار هیچی نداری ..."

حالا شده داستان من. ثروت دنیا را که ندارم ، هیچ ؛ شب ها هم نمی توانم با خیال آسوده بخوابم . داستان اصلا ربطی به قفل و دزد هم ندارد . مربوط به ترسی است که به قول صادق هدایت دارد روح مرا از درون می خورد و می تراشد .

 

وقتی می خواهم وارد دستشویی یا حمام شوم، ابتدا در را با تمام زور باز کرده و هل می دهم، طوریکه "تق" به دیوار بخورد و صدایش او را فراری دهد، بعد آهسته دست لرزانم را داخل برده چراغ را روشن کرده، در کسری از ثانیه با وحشت همه جا را نگاه می کنم و در حالیکه ضربان قلبم دارد خفه ام می کند داخل می شوم و تمام مدت آماده ام تا از جا پریده و جیغ بکشم ...

کاش ماجرا به همین جا ختم می شد. هر کمدی ، کابینتی، کشویی را که باز می کنم، هر بار که قرار است چیزی در سطلی بیاندازم تا مرز سکته می روم و برمی گردم. دائم چشمانم زمین و زمان را اسکن کرده، گوش هایم ریزترین صدا را می پاید و بینی ام ... بوی لعنتی اش را - بله، بو می دهد - در هوا می جوید ... تا نکته مشکوکی احساس کنم به هوا می پرم، گاهی صوتی هم از دهانم خارج می شود ، چیزی مثل این : " هوووااااا ..."! شب ها قبل از خواب تمام ملحفه ها و بالش ها را به قول قدیمی ها باد می دهم و باز تا صبح کابوس می بینم که جایی از چشمم افتاده است و یکی از آن ها ...

 

این ترس از بچگی با من رشد کرده است. جالب است که مامان اصلا ترسو نبود و نیست، چرا من اینجوری شده ام ؟ در بچگی موجود ترسویی بودم، اما امروز تقریبا از چیزی نمی ترسم؛ نه از ارتفاع، نه از مردن، نه از فریاد زدن، نه از خون، نه از حرف مردم، نه از بیمارستان، نه از سخنرانی کردن، نه از ... ، اما این لعنتی و ترس کشنده اش خفه ام می کند، واقعا با من رشد کرده است.

 

آقای عزیز می گوید این اوست که از تو می ترسد ، تا حالا دیده ای آدمی بدود و سوسکی هم دنبالش ؟! بابا همیشه می گفت فکر می کنی سوسک می خوردت و مامان می گفت از خودم خجالت بکشم. از خودم خجالت می کشم و می دانم سوسک نه تنها مرا نمی خورد که نیش هم نمی زند و می دانم که سوسک از من می ترسد ، اما باز می ترسم !

 

یکبار در پله های دانشکده، بعد از کلاس سانس آخر که همه جا خلوت و سوت و کور بود، کلاسی که من تنها دختر آن بودم، با فیس و افاده راه می رفتم که سوسکی دیدم و فریاد "باااااابااااااا" ی من تمام ستون های دانشکده که هیچ، کل دانشگاه را به لرزه درآورد. سوسکه توسط چند دلاور به قتل رسید (همزمان توسط هر چند تای شان! ) و تا مدتها داستان جیغ من نقل محافل بود (هنوز سوسک که می بینم در دلم "بابا"  را فریاد می زنم ) .

بعد از واقعه بی شرمانه دانشکده خیلی سعی کردم با سوسک ها از در دوستی یا لااقل تحمل درآیم. یکبار کنار یک سوسک مرده نشستم و خودم را وادار کردم نگاهش کنم . بدتر هم شد؛ چون تازه فهمیدم یک سوسک چه جزییات مشمئزکننده ای دارد. یکبار داستانی در مورد سوسکی نوشتم که به دست انسانی کشته شده بود و خانواده اش عزادار بودند و تلاش کردم با خانواده سوسک ها همدردی کنم، اما خیلی باورناپذیر از آب درآمد !

 

 آن موقع ها که خانه مادر- پدری بودم آنقدر پشت تخت خوابم "سوسک کش" می زدم که به جای سوسک ها خودم تلف می شدم . بعد از هجرت از آنجا هم همیشه تمام سوراخ و سمبه های خانه را با انواع توری بسته ام. اما این خانه جدید، با این که نوساز است، به دلیل گیر افتادن بین دو خانه قدیمی و داشتن حیاطی مشجر ، با آنکه خوش نقشه است و راحت و دلنشین، اما به هر حال بد خانه ای است چون سوسک دارد و نمی دانم با وجود بسته بودن همه منافذ از کجا سوسک می آید .

 

خیلی سخت است آدم مادر پسرکی باشد و از سوسک بترسد و نخواهد نشان بدهد که دارد می ترسد. هر بار که سوسکی می بینم ، در دلم فریاد می زنم "بااااااااااااااااابااااااااااااااااااااااا" و با صدای لرزان صدا می زنم " آقای عزیز جااااااااااااااااان" و با تصنعی ترین لحن شاد ممکنه می گویم " یه سوسک کوچولو اینجاست" و وقتی پسرک با چشمان گرد می پرسد " مامان ترسیدی؟" با احمقانه ترین لبخند ممکنه شانه هایم را بالا می اندازم که " واااا ؟ مگه سوسک ترس داره ؟"

 

لطفا به کسی که از سوسک می ترسد نخندید، او دارد رنج می کشد !

 

--------------------------------------

تصویر : جیغ، اثر ادوارد مانچ

 

 

 

 

Koohrang1.jpg- شماره 20، مرداد 1387 -

 

هـمکلاسی قدیمی

 

سلام ،

یادت هست دوازده سال پیش با هم دانشگاه قبول شدیم ؟ یادت هست آشناییمان از بولتن کنفرانس اسکان بشر آغاز شد که با چه زحمتی به دست آورده بودی؟ یادت هست با چه وسواسی آن را سر کلاس برای همه خواندی ؟ اولین پروژه ای که با هم و آن یکی همکلاسی انجام دادیم را یادت هست، چقدر هر مساله جزیی آن برایمان مهم بود، چقدر زحمت می کشیدیم و وقتی دکتر "دماغ قرمزی" می گفت انقدر سخت نگیریم حالت تهوع به مان دست می داد؟ یادت هست آن مقاله بررسی سیاست های فلان و بهمان در ایران ؟ آن همه نقد و نقادی موشکافانه را یادت هست ؟

 

یادت هست با بقیه همکلاسی ها که دور هم جمع می شدیم مایه مزاح مان رفتار مدیرهای دولتی ای بود که می شناختیم ؟ یادت هست قرار بود ما که روزی مدیر شدیم چه ها که نکنیم ؟ اصلا یادت هست قرار گذاشته بودیم هرکدام هرجا دستمان بند شد فیل هوا کنیم با اصلاحات امور ؟و یادت هست وقتی درس مان تمام شد و اولین پست دولتی ، گرچه در آن شهر دور افتاده به تو پیشنهاد شد چه برنامه ها که نداشتی ؟ یادت هست ؟

 

آخرین باری که دیدمت کی بود ؟ در محل کار من بود ، جایی که دست من بند شده بود. تو هنوز همان پست دولتی مهجور را داشتی، همان آدم بودی، در راه پله ها عرق ریزان می دویدی و راننده ات هم دنبالت بود . دیگر ندیدمت ، نه ؟ تا پارسال، یادت هست ؟

 

یادت هست بعد از سال ها تصادفا مرا پیدا کردی، پیغام دادی، تماس گرفتی . گفتی به تهران آمده ای. آدم مهم تری شده ای . یک مدیر آنچنانی . زورت بیشتر شده است. گفتی بیایم به من پروژه بدهی . همین پارسال بود یادت هست ؟ یادت هست با آقای عزیز آمدیم، کلی گفتیم و شنیدیم . اما چیزی در تو عوض شده بود و من فکر کردم رد سال هایی است که گذرانده ای ، زحمت سال ها خدمت صادقانه در شهرستان. فکر کردم خسته ای ، خستگیت در می رود و دوباره درست می شوی .

 

اما همکلاسی قدیمی ،

خدا وکیلی راستش را بگو ... من عوض شده ام ؟ قیافه ام را می گویم ، عوض شده است؟  شبیه دزدها شده ام ؟ پروژه ای که سازمان معظم شما به ما داد خیلی کوچک بود ، اما دیدی من با جان و دل انجام دادم، بیست برابر حق الزحمه زحمت کشیدم . آخر من هنوز همان آدم هستم .  نمی بینی ؟ چرا فکر کردی من دزد شده ام؟ چرا ایده آلیست بودن امروز برایت مسخره شده است؟

 

ای رییس گنده ،

یادت هست به رییس های بزرگ می خندیدیم ؟ به حقارت های کوچک شان و  آرزوهای پست شان ؟ چه زمانی منصب، همه روح و روانت را قورت داد ؟ قرارمان با وجدان های مان این نبود، یادت هست ؟

 

ای دولتمرد آنچنانی،

از من می خواهی در دزدی کمکت کنم  ؟ دزدی از این مردم، هموطنانمان ؟آخر ما قرار بود این ها را نجات دهیم، نه این که ته جیب شان را در جیب مان بتکانیم ... دزدی از این کشور، سرزمین مادری مان ؟ مگر نمی گفتیم دریغ است ایران که ویران شود ، حالا دستی دستی کنام پلنگان و شیرانش کنیم ؟

می گویی اگر ما ندزدیم "آن ها" می دزدند ، مگر مسابقه دزدی است ؟و این پول دزدی را چه کنیم ؟ من هم از آن کفش های پانصد هزار تومانی تو بخرم و مثل ساعت سه میلیونی تو به مچم  ببندم یا یک هفته در برج العرب مهمان شوم یا نان کنم بدهم دست پسرکم ، بخورد و مثل دختر تو ناگهان پاهایش کج شود ؟ قدیم ها می دانستی بهشت و جهنم همین کنار گوش مان است ، یادت هست ؟

 

ببین همکلاسی ... مقام و منصبت بخورد توی سرت !! پول کثیفت مال خودت ... حالم از تو و پروژه هایت و پیشنهادهایت به هم می خورد ... از قیافه ات، چشمان گناهکارت، دروغ های شاخدارت عقم می گیرد ... حتی دیدن شماره تلفنت روی گوشی موبایلم دلم را آشوب می کند ... بی زحمت برو بمیر ... بدا به حال مملکتی که مدیر دلسوز و دانشگاه رفته اش تو باشی ...

 

---------------------------------------------------------------------

تصویر : قسمتی از وطنم - کوهرنگ . این عکس را همان سالی گرفتم که شاملو فوت شد. نمی دانم این چشم انداز هنوز هست یا خیر ...

 

عنوان پست برگرفته از اولین سرود ملی ایران در دوره قاجار، سروده مسیو لومر

 

 

 

 

tjamshid1.jpg- شماره 19، مرداد 1387 -

 

روزی روزگاری در سرزمین ایران پادشاهی بود به نام جمشید که ، خوب... پادشاه بی نظیری بود . زمان او غم و غصه و بیداد که معنا نداشت هیچ، کلی هم اتفاق های خوب می افتاد. او صابون و عطر را اختراع کرده بود و به مردمان نخ ریسی و دوختن لباس های ظریف و لطیف یاد داده بود. دیو ها را به کار عملگی ساختمان برای مردم واداشته بود و مبدع جشن نوروز برای خوشحالی دو چندان آنان بود . این ها را شاهنامه می گوید. ادامه می دهد که جمشید دچار غرور شد و به خدایان زبان درازی کرد .  اینگونه شد که دیوها هم رویشان بر او زیاد شد و در نتیجه بزرگان و مهتران قوم از او روی برگرداندند و مملکت را گند گرفت !

همزمان با این ماجراها ، کمی آن طرف تر در سرزمین تازیان - سرزمین اعراب - ضحاک نامی به تشویق ابلیس، پدر نیکوکردارش مرداس را می کشد و بر تخت می نشیند . نمی دانم چرا ایرانی هایی که از بلبشوی حکومت جمشید به تنگ آمده اند فکر می کنند باید به اعراب و ضحاک پناه ببرند ... نمی دانم چرا بزرگان کشور وقتی جمشید خرابکاری می کند به جای اصلاح امور، به کل عرصه را ترک می کنند ... در هر حال ضحاک از پوک شدن حکومت ایران استفاده کرده و  سه سوت کشور را فتح می کند .

و بعد از آن در شاهنامه می خوانیم که انواع بدی ، جای خوبی از هر نوع را می گیرد . می خوانیم فرهنگ تبدیل به بی فرهنگی می شود ، جهل جایگزین خرد می شود و ضحاک همچنان به مارهایش مغز جوان می خوراند .

این ها را که برای پسرک می خواندم ، یاد آژانس املاک نیلی در امارات بودم . یاد آن همه عرب اماراتی که رگ و ریشه ایرانی دارند و یا کاملا ایرانی هستند . یاد قیافه های بی تفاوت ، ناشاداب ، بی روحیه و بیمار دور و بر و به مارهای گرسنه شانه های ضحاک فکر می کردم و این که ...

هرجا می نشینیم از دولت و در راس آن رییس جمهور می نالند و فحش و لعن و نفرین . مگر دولت کیست؟ مگر جز این است که بدنه دولت را کارمندان دولت تشکیل می دهند ؟ کارمندان که هستند ؟ مگر ما نیستیم ؟ مگر بخش خصوصی نباید در خدمت کشور باشد ؟ بخش خصوصی کیست ؟ یک مدیر مرفه بی درد ؟ ما کجای این داستانیم ؟ مگر نه این که همه جا هستیم ؟

 

- چند هفته پیش ماشین نداشتم. با پسرک مسیری را با تاکسی تلفنی و با پرداخت چهار هزار تومان رفتیم. موقع برگشتن که ساعت 4 بعداز ظهر بود و اوج گرما، تصادفا آژانس ماشین نداشت و ما برای سهولت و سرعت، سراغ تاکسی خطی رفتیم. راننده های محترم سبیل تا سبیل ایستاده بودند . گفتم تاکسی کولردار می خواهیم. به من و پسرک به چشم طعمه هایی مستاصل نگاه کردند و  ده هزار تومان برای همان مسیر چهار هزار تومانی قیمت دادند ! شروع به داد و بیداد کردم . عقب کشیدند و نرخ به هشت هزار تومان تقلیل پیدا کرد ! وقتی دیدند طعمه دارد می پرد یکی شان با شش هزار تومان و هزار منت ما را به مقصد رساند ...

 

"کبود"، مدتی با ما کار می کرد . از این ها بود که خود را مصلح اجتماعی می دانند و وقتی حرف بچه های دست فروش می شود گریه شان می گیرد. روز اول که آمد صرفا کار کردن در کنار ما را افتخار می دانست و بس! از روز دوم چرتکه اش به کار افتاد . روزهای آتی به این نتیجه رسید که فلان کار دو ساعت زمان می برد و نباید زودتر از آن تحویل شود( مبنای محاسبه نامعلوم!!!) . حالا هرچقدر ما بال بال می زدیم که دیر شده و زود باش ، تفاوتی نداشت . کبود از هر فرصتی برای کلاه برداری و کلاه گذاری های مالی استفاده می کرد .

 

چند نفر از ما وقتی به گرانفروشی برخورد می کند به سازمان تعزیرات (شماره تلفن 124) شکایت می کند؟ چند نفر از ما اصلا بلد است شکایت کند ؟

 

م. پویش - که من اصلا نمی دانم کیست - نماینده جماعتی است ( و نه نسلی) که مفتخر است (به قول کامنت خودش) به بی خیالی و سردرگمی و فکر می کند هرکه بگوید بی تفاوتی اخ است و غیره به او حسودی می کند ! فکر می کند در زمان حال زندگی کردن یعنی بی برنامه بودن .مدل های دیگرشان را هم دیده ام که فکر می کنند روشنفکر بودن یعنی بنگی بودن یا روابط ج.ن.س.ی بی بند و بار داشتن و یا لگد زدن به همه ارزش ها ...  افسوس دارد ، نه حسادت!

 

مثال زیاد است . اما ... دولت کجای کار است ؟! وقتی خودمان سر همدیگر را کلاه بگذاریم و خودمان دلمان به حال خودمان نسوزد، جمشید ها چقدر مسئولند و ضحاک ها چقدر مقصر و خود ما ، خود خود ما چقدر پاسخگوی سرنوشت مان هستیم ؟

نسل سوخته و برشته و آب پز و این ها هم ، همه دست آویزی شده برای بدتر کردن حال خودمان وگرنه اگر نیکو بنگرید می بینید تاریخ فرهنگی این سرزمین تا چشم کار می کند به ته دیگ می زده !!

 

-----------------------------------

تصویر از دوست آلمانی بابا. کسی که جدی کار می کند، جدی خوش می گذراند و  در عین زندگی در حال ، جدی برنامه ریزی می کند!! می گفتند جوری زندگی کن که گویی ثانیه بعد قرار است نفس آخر را بکشی و همزمان قرار است صد سال عمر کنی !

 

 

 

افسون اهریمن

| | Comments (19)

 

shaahnameh1.jpg- شماره 18، مرداد 1387 -

 

زن هایی که امروز "مامان" بچه کوچکی هستند ، زنان هم نسل من ، در اوج محرومیت قد کشیدند و به جای رسیدند که امروز هستند و قدشان به همان اندازه ای است که همت شان اجازه داده است. اصلا مهم نیست وضع مالی پدرهای شان چگونه بوده است و مادرشان که بوده اند ، مهم این است که همه بهترین روزگارشان، کودکی، نوجوانی و جوانی شان را در اوج محرومیت گذرانده اند .

 

این مادرهای محرومیت کشیده، ...  ببخشید ... من می گویم عقده ای هستند. در واقع همه عقده ای هستیم. یادتان می آید اجازه نداشتیم کاپشن رنگی بپوشیم و کیف رنگی دست بگیرم ؟ یادتان هست همه زندگی مان پیچیده در کفن خاکستری، سیاه، سرمه ای و مشکی بود ؟ یادتان هست ساعت ها سرپا نگاه مان می داشتند تا سینه بزنیم و نوحه بخوانیم ؟ یادتان هست کلاس باله مادام لازاریان را بستند ؟ یادتان هست پیانوهای هنرستان موسیقی خیابان جمهوری را گذاشتند زیر باران تا بپوسد ؟ یادتان هست ...؟ اگر یادتان هست و اگر با بغض یادتان می آید و اگر یاد دست های کبره بسته امور تربیتی می افتید که هر روز زیر مقنعه و لای موهای تان را دنبال "کلیپس" و سفت بودن کش مقنعه جوریده است ... ببخشید ... شما هم عقده ای هستید ...

می گفتم ... حالا این آدم های عقده ای ، مادر یک مشت بچه پاک و پاکیزه شده اند و امروز، درست است که همچنان زندگی سخت است ، اما بگیر و ببندها ، بکوبم محکم به تخته ، کمتر شده است. امروز رنگ و وارنگ کلاس موسیقی و حرکات موزون داریم و مدرسه هایی هست که اصلا حرفی از دین و مذهب درشان نیست و دیگر در و دیوار کمتر بوی خون و جنگ می دهد .

این مادرها می خواهند بغض کهنه شان را با خفه کردن فرزندشان در " امکانات " تخفیف دهند . مدارس غیر انتفاعی عجیب و غریب با برنامه های محیرالعقول، انواع و اقسام مهدکودک و مدارس دوزبانه ، میس فلان و میسیز بهمان ها که در خانه های شان انگلیسی یاد می دهند و ... در خدمت اینان و فرونشاندن عطش شان برای غرق کردن فرزندان شان است .

 

مثال می زنم :

 

گوله نمک ، دختر مورد علاقه پسرکم است. او هر روز ساعت 7 صبح بیدار می شود ، چون ساعت 8 صبح کلاس قصه خوانی دارد . دو روز در هفته با پسرکم من پیانو می نوازد ، دو روز انگلیسی می خواند ، یک روز معلم خصوصی فرانسه دارد، دو روز معلم خصوصی نقاشی دارد، دو روز کلاس روخوانی دارد، سه روز تقویتی کلاس دوم دبستان ، دو روز شنا می کند و ... گوله نمک زیر چشمانش گود رفته است، تند و تند آنژین می شود ، خیلی لاغر است و ... نگاهش روز به روز بیشتر شبیه زن های بالای چهل سال می شود .

 

آتیش پاره یک دختر دیگر از هم کلاسی های پسرکم است . هر روز بعد از کلاس پیانو که بقیه بچه ها در حیاط دنبال هم می دوند ، مادرش او را کشان کشان به کلاس خوشنویسی می برد . او امسال کلاس اول دبستان را تمام کرده و مثل گوله نمک در تابستان درس های کلاس دوم را در آموزشگاهی خصوصی مطالعه می نماید . آتیش پاره کلاس اسکیت و تیراندازی و شنا می رود .

 

خروس جنگی پسری است از اطرافیان ما که پسرک از او متنفر است، چون به پسرها لگد انداخته ، به دخترها تف می کند و موهای آن ها را می کشد. او در تمام تابستان از هفت صبح تا چهار بعدازظهر "انگلیش کمپ" می رود . یعنی چه ؟ نمی دانم ! از مادرش که پرسیدم با لهجه انگلیسی گفت " هم فانه هم لرنینگ انگلیش " . خروس جنگی قرار است از اول مهر به دبستان امریکایی ها در دوبی برود.

 

فرفری که جیگر من است ، اجازه ندارد بدود و از یک مقدار مشخص دسی بل بلندتر صحبت کند چون مادرش دعوایش می کند. فرفری لبخندی دارد به زیبایی بهشت که وقتی مادر عصبی اش دور و برش نباشد یواشکی به آدم پرتاب می کند . فرفری از دوسالگی معلم زبان انگلیسی داشته و الان فارسی را با لهجه انگلیسی صحبت می کند. فرفری دو روز در هفته باید برقصد ، دو روز شنا کند ، دو روز کلاس انشای انگلیسی برود و چهار روز در مدرسه شان به زور لگو بازی کند و نمایش عروسکی ببیند. فرفری سال دیگر کلاس اولی می شود ...

 

شهریه ها دیوانه کننده اند ولی مادرها با میل و رغبت و در رقابتی تنگاتنگ با یکدیگر پرداخت می کنند : دو تا سه میلیون شهریه دبستان، جلسه ای بیست هزار تومان فلان کلاس ... ساعتی سی هزار تومان فلان معلم ... ماهی انقدر کلاس چی و ترمی انقدر آموزشگاهی دیگر .

این مادران از خود گذشته در این گرمای کلافه کننده از صبح ماشین را راه انداخته، فرزندشان را دور شهر در کلاس ها و آموزشگاه های مختلف صبورانه می چرخانند و ساعت ها پشت درها به انتظار اتمام کلاس ها می نشینند و سالی میلیون ها تومان خرج فرو کردن اطلاعات در مغز بچه های معصوم شان می کنند . این مادرها سالی هزاران هزار تومان خرج قر و فر بچه های شان می کنند اما زورشان می آید یک روسری ده هزار تومانی برای خودشان بخرند. 

 

این بچه ها با این حجم اطلاعات زیادی در کله های شان، با این همه فشار و خستگی، چه آینده ای خواهند داشت ؟

بچه هایی که بچگی نکنند ، فرصت سر خاراندن نداشته باشند، معنی بازیگوشی را درک نکنند، چگونه آدم بزرگ هایی می شوند ؟

بچه هایی که تحت مراقبت های ویژه بار می آیند، دائم " مامی" با شیشه آب خنک دنبال شان می دود، بند کفش شان را می بندد، دهان شان را پاک می کند و به جای شان حرف می زند، چگونه می خواهند در بزرگسالی پدر یا مادر خانواده ای باشند ؟  

 

پسرک من جز کلاس پیانو کلاس دیگری نمی رود . مدرسه ای برای کلاس اولش پیدا کردیم که کلاس زورکی تابستانی ندارد. ما در خانه ، در هر فرصتی که دست دهد لگو بازی می کنیم، نمایش می دهیم، دنبال هم می دویم و با هم انگلیسی حرف می زنیم. گاهی من می شوم پرنسس و او شوالیه ای که نجاتم بدهد، گاهی می شویم نینجا ترتل و با دشمن ها می جنگیم، فوتبال بازی می کنیم، کلی حرف می زنیم ، جارو می کشیم، غذا می پزیم، آهنگ می سازیم و هر شب قبل از خواب با هم کتاب می خوانیم!

 

یکی از سرگرمی های اخیر ما شاهنامه خوانی است ! من می خوانم او با چشم های گرد گوش می دهد، گاهی دست می زند و گاهی بالا و پایین می پرد و وقتی قصه تمام شد آن را تصویر سازی می کند.

تصویر فوق مراحل خلق تصویری داستان تهمورث دیوبند است !

 

 

 

 

handi.jpg- شماره 17 ، مرداد 1387-

در ریاضیات می خواندیم: مثبت و منفی بی نهایت.

 

خیلی حرف است ... وقتی ابتدایی و انتهایی نیست ... همین برای پکاندن یک مغز مادیِ ندید بدیدِ زمینی کافی نیست ؟! مثبت بی نهایت ... منفی بی نهایت ... وه ! تصور چیزی که در تصور نگنجد ... !

 

در این چند روز به این فکر می کردم که نهایت بی خوابی چیست ، نهایت خستگی ...

 

از هشتِ صبحِ چهارشنبه گذشته تا نیمه شب دیشب، یک سره - با گردن خمیده ، خط کش و گونیا و نقاله به دست - روی نقشه آویزان بوده ام و در فرصت های بینابین هم به کامپیوتر زل زده ام. هر شب هم تا صبح کابوس خطوط "قائمه" ای را دیده ام که داشتند سر خود "حاده" می شدند و زبانم لال زبانم لال "منفرجه"!

 

خستگی من چنین روندی دارد ... معمولا :

 

روز اول از غروب به بعد کمر درد شروع می شود ، اشتهایم کامل کور می شود!

روز دوم احساس سرماخوردگی پیدا می کنم،  کمر درد به کوفتگی عمومی تبدیل می شود، دائم دلم ضعف می رود!

روز سوم بداخلاقی شروع می شود. غرغر بی امان و بی وقفه ! گیر دادن های چرت و ندامت آور ؛دردهای جسمانی به فراموشی سپرده می شود ، اشتهای غذا بلعیدن همچنان مافوق بشری است، حوصله شانه کردن موهایم را ندارم!

روز چهارم منگولی شروع می شود ! حرف های بی ربطی به دهانم می آید و ... تصاویر بی ربط تری می بینم ... الکی الکی ! اشتهایم کور و کورتر و بی حوصلگیم فزاینده می شود!

روز پنجم شنگولی جای منگولی را می گیرد !!!  توضیحش بماند !!!!

 

واقعا نمی دانم نهایت خستگی و بی خوابی چیست !

 

 

 

 

----------------------------------------------------------------------

پ.ن. 1 دلیل عصبانیت نوشته قبلی را بعدا می نویسم ، مفصل و با دلیل و مدرک .

پ.ن. 2 چه می دونم چی کار کنم کامنت دونی رو ... شرمنده ... یه کاریش می کنم بعدا .

 

تصویر : مونتاژ این گاوان و خر،  از خودمان است، جهت انبساط خاطر پسرکمان. اما پدر انگشتمان درآمد تا دور گاوان و خران را بریده و بهم چسبانیدیم !! بدینوسیله انزجار خود را از سازنده بی فکر که پرفراژ درست حسابی نگذاشته اعلام می داریم ... ایش ش ش ش ش شه !

 

 

 

golijoon.jpg- شماره 16، تیر 1387 -

 

مــــی خواستم با نفرت و خشم فراوان متنی جنجالی و مستند در باب آنچه دیروز در محفلی حرفه ای - تخصصی گذشت بنویسم، این که خروار خروار پلشتی دیدم و دنائت و خباثت و دزدی و بگویم که... 

 

ولی از غر زدن خسته شده ام . از بازگو کردن مشکلاتی که عیان است ، از غرغره کردن بدبختی ها خسته شده ام.

 

آیینه بگذارم رو به روی آن همه کثافت که دو برابر شود ؟

 

یک جور دیگر می نویسم ...   اینجور :

 

دیروز روز طولانی و خسته کننده ای بود . نزدیک های غروب بالاخره در دفتر را بستیم، رفتیم دنبال پسرک و به خانه بازگشتیم. راه پله های خنک خانه، در چوبی قوی هیکل ، چرخش کلید درون قفل، درخشش آرامش از لای در ... فکر کردم پشت این در، خانه ماست، دور از هرگونه اجبار ، دروغ و خشونت.

 

در خانه، خانه ای که در آن می شود به سلیقه خود لباس پوشید و بلند بلند خندید ، به حواس پنجگانه ام که از صبح فقط خراش خورده بودند گفتم به خودشان بیایند، از انقباض خارج شوند و لذت ببرند :

 

بویایی : بوی مطبوع خانه ، مخلوطی از رایحه شمع ها و عود ها و خوشبو کننده ها ، ته بوی ادوکلن آقای عزیز و بویی شبیه شکلات از اتاق پسرک .

 

شنوایی : شنیدن صدای آواز پسرک و گوپ گوپ پاهای جوراب پوشش روی کف سنگی خانه ،  صدای جابه جا شدن آقای عزیز در خانه و باز و بسته کردن درها .

 

بینایی: نگاه کردن به وسایلی که دور از هرگونه کلیشه و اجبار به دقت انتخاب کرده ایم. آیینه و شمعدان سبز رنگ مان، عکس کسانی که دوستشان داریم، شاخه بیدمشکی که از نوروز مانده، نمک دان های روی میز ، کتاب ها واسباب بازی های پسرک.

 

چشایی : مزه مزه کردن غوره هایی که از شمال برای مان آوردند .

 

لامسه : دست کشیدن بر رو تختی ، دیوارهای خنک ، موهای مجعد پسرک ، لمس سردی سنگ ها و نرمی فرش با پای برهنه و مالیدن گونه ام روی پشتی مبل.

 

آرام همه را هضم می کنم ، اجازه می دهم طعم خانه به جای تلخی روز بنشینند ، تلاش می کنم تمام نگاه های چرکی که دیده ام و آن همه انگشت آلوده که کیفی، زونکنی، پرونده ای ، موبایلی را می فشردند فراموش کنم ...

 

فراموش می کنم ... فراموش می کنم ... فراموش می کنم ... فراموش می کنم ...

 

 

 

 

 

هه!!

 

 

 

 

---------------------------------------

تصویر : ایشون رو کی آوردیم خونه ؟ عید ؟ یادم نیست ، اما از اوایل تابستون شروع کرده به گل دادن ! ندیده بودم قبلا ...

 

 

<