اندر پوستین آقا و خانم ایشون

| | Comments (23)

تاملات آشپزخانه ای (1)

 

 

kitchykitchy.JPGشماره اول - 16 خرداد 1387

چــــقدر از هر روزم را در آشپزخانه می گذرانم ؟ کم، خیلی کم . در آشپزخانه من واحد زمان دقیقه است: زودپز را برای بیست دقیقه تنظیم می کنم. آب را در سه دقیقه به جوش می آورم، زمان سنج اجاق گاز را روی ده دقیقه میزان می کنم. سپس بازی آغاز می شود ؛ یک مسابقه بین کار کردن لاک پشتی من و زمان! به این شکل که باید در فاصله بین هر تنظیم تایمر تا به صدا در آمدن زنگ آن کاری تمام شود. مثلا هویج ها پوست کنده شوند، بشقاب های کثیف شسته شوند یا جای انگشت های چرب پسرک از روی یخچال پاک شود. این چنین زمان های مورد نیاز برای کارهای مختلف در هم می لغزند و یکی می شوند. از این بازی لذت می برم ، سعی می کنم زمان ها را بیشتر بچلانم. مقیاس ها را از دقیقه به ثانیه نزدیک می کنم. مثلا در سالاد بازی: خیار اول را برمی داریم ، شمارش آغاز می شود؛  برای زدن سر و ته خیار، دو ثانیه، پوست خیار پنج ثانیه و دو ثانیه تا انداختن خیار پوست کنده در ظرف و برداشتن خیار بعدی. هیجان خفه ام می کند !!!

امروز وسط یک بازی آشپزخانه ای، هم زمان با رقابت تنگاتنگ با ثانیه ها، یاد خانم ِ آقای "ایشون" افتادم:

 

آقای "ایشون"  Ù…دیری موفق، شهروندی قدرتمند و مردی ثروتمند است. کمی که خودمانی شود، محور صحبت هایش می شود خانمش. اولین بار که برای جلسه ای کاری به دیدن ما آمد، پیش از هرچیز گفت هرچه دارد از خانمش دارد. دلیل آورد: خانمش هرگز مانعی بر سر راهش نبوده. مثال زد: اگر همین الان زنگ بزنم که یک ساعت دیگر می خواهم بروم مسافرت ، چمدانم آماده دم در خواهد بود . مفتخر بود : من چمدان بستن بلد نیستم! قدردانی کرد : خانم از صبح زود بیدار است. بیدار که می شوم نه تنها میز صبحانه که ناهار هم آماده است. از خانه که بیرون می آیم همه کارهایش انجام شده، می گوید تا آخر روز چه کنم؟ حوصله اش سر می رود...

هفته پیش ناهار مهمان آقای "ایشون"، در دفترش بودیم. غذا از رستوران آمد. مشغول خوردن بودیم که مستخدم با یک کوه ماکارونی در بشقابی یک نفره  Ùˆ یک ظرف سبزی براق وارد شد. آقای "ایشون" توضیح داد این دست پخت خانم است. نخوردم ...

 

 Ø®Ø§Ù†Ù… "ایشون" یکباره در آن بشقاب تجلی پیدا کرده بود . او، زنی که مانعی بر سر راه نیست و از طلوع آفتاب بیدار است، در تاریک و روشن بیدار شده، پیازها را به ریزترین اندازه ممکن خرد کرده، با دقت برشته کرده، گوشت چرخ کرده را ریخته، بالای گاز ایستاده و مدام هم زده تا گوشت ها از هم باز شوند، یک خروار روغن و رب ریخته تا وصیت مادر مادر بزرگ ها در مورد غذای خوش رنگ و لعابی که وقتی در قاشق بلند شود روغن چکان باشد را به جا آورد. مدام هم زده ، آبکش کرده ، دم کرده ، بسته بندی کرده، صبحانه را آماده کرده، نظافت کرده و هنگام بدرقه آقای "ایشون" نوید داده همه کارهایش تمام شده و اکنون وقت حوصله سر رفتن است!

 

چه می دانم؟ شاید خانم "ایشون" از این نقش لذت می برد. شاید دوست دارد آقای "ایشون" بلد نباشد چمدان ببندد. شاید از این که آدمی را راضی نگاه دارد آنقدر غرق سعادت است که خودش را فراموش می کند و ککش نمی گزد.

ناهار ادامه داشت . آقای "ایشون" در مورد اضافه وزنش توضیح داد که تقصیر خانم است که گفته "مرد درشت" دوست دارد اما او  Ø®Ø§Ù†Ù… را تهدید کرده اگر زن لاغری نشود به خانه پدرش بازگردد. تصور می کردم چندبار این حرف در جمع های مختلف تکرار شده، جاهایی که شاید خود خانم "ایشون" هم حضور داشته. واکنش اش چه بوده ؟شرمگین شده، سرخ  یا خشمگین و یا ریز ریز خندیده؟

 

سر غذا بودیم که خانم "ایشون" برای کسب اجازه ای تماس گرفت. اجازه داشت : "اگه زنونه می روید اشکال نداره " . دقایقی بعد ، تماسی دوباره؛ صدای خانم "ایشون" از گوشی بیرون می ریخت. به نظرم صدای قشنگی داشت، شاید خودش هم زیبا بود. بریده بریده فقط سوال می پرسید و آقای "ایشون" را شما خطاب می کرد. آقای "ایشون"  Ø¨Ù‡ او جواب های سربالا داد و قطع کرد. تماس دوباره ، ادامه شوخی و مچل کردنی که به نظرم یک طرفه می آمد. آن طرف خط کسی که برای کسب تکلیف زنگ زده بود لحظه به لحظه گیج تر می شد. آقای "ایشون"  ØµØ­Ø¨Øª را چنین پایان داد : " هر کار می خوای بکن".  فکر کردم آیا خانم "ایشون"  Ù…ÛŒ داند چه باید بکند ؟ به نظر نمی رسید ...

آقای "ایشون"  Ù…الک موجودی است که خیالش را از بابت مسئولیت های خانه و فرزندان راحت کرده است. خانم "ایشون"  Ù…الک چه چیزی است ؟ شاید قسمتی از پول و تبعاتی از قدرت مردی که به پشتوانه حمایت این خانم، ثروتمندو قدرتمند است. کافی است ؟ ضمنا ... آقای "ایشون"  Ø´Ø¨ÛŒÙ‡ مردی عاشق یا قدرشناس نبود ، مرا یاد شکارچی پلنگ می انداخت!

 

در راه بازگشت، از آقای عزیز که ماکارونی را چشیده بود، پرسیدم مزه اش چطور بود ؟ خوشش نیامده بود،خیلی چرب بوده. به او گفتم تمام مردها حتی اگر به زبان نیاورند و خودشان ندانند، ته دل و ذهن شان در طلب چنین زنی هستند. قبول نداشت .

 

فکر کردم چه خوب بود الآن که به خانه می رسیدیم، چراغ ها روشن بود و در را که باز می کردیم بوی غذا را نفس می کشیدیم ،کسی برای مان چایی می آورد و شاید میوه پوست گرفته جلوی مان می گذاشت. خانم "ایشون"  Ø±Ø§ تصور کردم . با چشم های خالی و دست های پر از جیلینگ جیلنگ طلا ، بنشیند روبروی مان و یک بند بپرسد چه خبر و تا بیاییم جواب دهیم، دوباره بپرسد چه خبر و اصلا حواسش به ما نباشد و بعد شروع کند با آن صدای قشنگ، بریده بریده اتفاقات روز ِخودش را تعریف کردن که به نظر ما آن همه آب و تاب دادن نداشته باشد و همه اش بی مزه بیاید، حرفش را قطع کنیم ، به تلویزیون پناه بریم، بعد شام چرب مان را میل کنیم  و ... در رختخواب ، شاید پولی یا اجازه ای بخواهد و نقشه ها کشیده باشد که چطور می تواند بگوید که موفق شود!

 

آقای عزیز را نگاه کردم . همچنان داشت توضیح می داد که اینطور نیست .

 

می دانید ... گاهی در آشپزخانه من هم واحد زمان به ساعت می رسد ... وقت هایی که می نشینم به فکر کردن و دخالت کردن در امور این و آن!

 

 

23 Comments

:)

سلام
ازاینکه به من سر زدی خوشحال شدم
حضورهای غیرمنتظره اینچنینی همیشه شادی آورِن
از مطلب خوشم اومد چون من هم از مسابقه دادن با زمان و شکستش همیشه لذت بردم چه وقتی یه دختربچه بودم و باید سوالات یک فصل از درسم رو تا رسیدن عقربه ساعت به یه جای خاص تمام می کردم
چه الان که باید تا قبل از بلندشدن صدای تایمر ماکروفر ظرفهام رو شسته باشم یا گردگیریم رو تمام کرده باشم
واسه من هم همیشه سوال بوده که واقعا" زرق و برق اون همه النگو و آویز می تونه جای خالی خیلی چیزها رو توی نگاه این خانمها پر کنه یا نه؟ یا اصلا" جای خالی چیزی رو حس می کنن؟

روزنامه بانو..
زن بودن چقدر سخت است
دیگر کم کم می خواستم دست به دامان آقای الف شوم تا خبری از شما بگیرم..
راستی من هم چنان کلاس نقاشی می روم تا با پسرک نقاشی بکشیم..
:دی

ضمنا" نظر دادن روی این روزنامه دیواری بسی دشوار است نمی شود راحت ترش کنید :)

این چند وقت که وظیفه ی مامان بودن گردن منه منم زیاد توی آشپزخونه ام. البته نه مثل خانم " ایشون " . آشپزی رو بعضی روزها دوست دارم - روزی هایی که گشنه ام یا مهمون ها رو دوست دارم - اما امان از روزی که خودم نخوام غذا بخورم و بخوام غذا درست کنم.
باری بگذریم...
یه بار یه نفر بهم گفت زیاد سعی نکن باهوش باشی یا اگه هستی اون رو نشون بدی - اگه می خوای ازدواج خوبی داشته باشی - چون مردها از زنهای معمولی و بساز و کمی خنگ خوششون میاد!
بهم بر خورد. اما هر روز که می گذره و آدمها رو که می بینم به حرف اون عزیز نزدیکتر می شم و خدا رو شکر میکنم هیچ وقت دنبال شوهر نبودم.

مطلب دبگه قضیه ی دلخوریم ...
روزنامه جون من اگه بلاگت رو می خونم برای این نیست که یک نفر به کسانی که برام کامنت می ذارن اضافه بشه! می بینی بلاگ پر خواننده ای ندارم چون دنبالش نبودم. من دوست دارم سر بزنی اگه فکر می کنی لذتی هر چند لحظه ای بهت می ده در غیر این صورت ...
من در هرصورت خواننده ی بلاگت هستم :)
توی مدتی که نبودی گه گاه کامنت ها ت رو توی بلاگ های دیگه می دیدم اما توی بلاگ خودم ... تا نوشتن رو از سر نگرفتی به من هم سری نزدی.
ببخشید اگر رک گفتم.
دیدی که جزو ویژگی ها ی شخصیتیم ِ

salam rooznameh joon....
nemidoonam chera halam bad shod....
man ham bahat un chan daghigha ro unja boodm...va alan fagaht asabi am...asabi...na chize digeii hata...
asabi

می دونی روزنامه جان ... من آشپزی را دوست دارم ... بنابراین به جای بازی ثانیه ها .. بازی لذت و زیبایی و رنگ را دارم ... خانم ایشون هم نیستم .. خیلی هم سر در نیاوردم که چطور موجودی است ... فکر میکنم اگر تو ماکارونی را به چربی خانم ایشون درست کنی باز هم با او فرق خواهی داشت ... ما با هم متفاوتیم سخت ... امیدوارم خانوم ایشون از این مدل زندگی اش نهایت لذت را ببرد ...

پسرک را بچلون و ببوس ...
سرجدتان این فونت کامنت دونی را بزرگتر کن .. کور شدم ...

ماشالله .. دیگه دستور دیگه ای ندارم .. مرخص می شم ..

از خوندن پستت لذت بردم.برداشتم اینه امثال خانوم ایشون رو تایید نمیکنی. من هم همینطورم. فکر میکنم همه زندگی اشپزی و راضی نگه داشتن یه مرد شکم گنده و ..نیست..
من از اشپزی لذت میبرم اما خودمو درگیر نمیکنم برخلاف اکثر زنها..فکر میکنم جاش میتونم مفیدتر باشم..
بنظرم %D

از خوندن پستت لذت بردم.برداشتم اینه امثال خانوم ایشون رو تایید نمیکنی. من هم همینطورم. فکر میکنم همه زندگی اشپزی و راضی نگه داشتن یه مرد شکم گنده و ..نیست..
من از اشپزی لذت میبرم اما خودمو درگیر نمیکنم برخلاف اکثر زنها..فکر میکنم جاش میتونم مفیدتر باشم..
بنظرم نقاش موفقی بودن بهتره تا اشپز موفقی بودن..
فکر میکنم اشپزی را هرکسی میتونه اما نقاشی یا برنامه نویسی را نه..
از اینکه تجسم کردی النگوهاش تو دستش جیلینگ جیلینگ میکنه خنده م گرفت..بنظر منم این شکلی اومد این خانوم...!!نمیدونم چرا!!:دی!

از خوندن پستت لذت بردم.برداشتم اینه امثال خانوم ایشون رو تایید نمیکنی. من هم همینطورم. فکر میکنم همه زندگی اشپزی و راضی نگه داشتن یه مرد شکم گنده و ..نیست..
من از اشپزی لذت میبرم اما خودمو درگیر نمیکنم برخلاف اکثر زنها..فکر میکنم جاش میتونم مفیدتر باشم..
بنظرم %D

کامنت هام نمیدونم چرا این شکلی اومدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اينجا بس دلم تنگ است
وهر سازي كه ميبينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است؟!

من اينجا بس دلم تنگ است
وهر سازي كه ميبينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است؟!

سلام ...
روزنامهی عزیز ، من آن چنان که باید و شاید با دنیای مجازی و قواعد رفتاری آن آشنا نبوده و نیستم !
یعنی من نمی دونم تا کجا حق دارم ؟ یعنی من این جا فقط یه مخاطبم،یا دوستم یا همراهم و ...؟
زمانی که شما رفتید و سرزده هم رفتید ، اون وقت بود که باز با یک خلا مواجه شدم .
اصلا چرا قلنبه ، سلنبه صحبت کنم ؟ من به نوشته هات و در پی اون شخصیت " روزنامه " عجیب
عادت کرده بودم . با خوندن هر مطلبت به خودم بیشتر نزدیک می شدم . فکر کنم از آخرای آذر
پارسال باهات همراه شدم . ... اگربخوام ازهرمطلبت
یه چیزی بگم خیلی زمان میبره ...
خلاصه این که در ارتباط های اینچنینی و در این دنیای مجازی که به نوعی
در کنار یکدیگر زندگی میکنیم و ازرفتن به یکباره غمگین می شیم و دلشوره می گیریم چه باید کرد ؟
به هر جائی که می شد سرک کشیدم تا بلکه خبری ازشما به دست بیارم ....
خوشحالم که دوباره می بینمت .... خیلی خوشحالم .... خیلی خوشحالم .... خیلی خوشحالم .
اسم جدید هم خیلی قشنگه ...
همراه همیشگی شما " روزگار "

امیدوارم خداوند به همه انسان ها ، آرامش و شادی بدهد. چه آنها که به نظر ما زندگی بی ارزشی دارند و چه آنها که ...

نوشته ات منو به یاد فیلمی فارسی ساخت انداخت. "عروسک" نام داشت. دهه هفتاد دیدمش. خیلی دلم می خواد دوباره ببینمش. داستان مردی بود که در آرزوی همسری بی چون و چرا مطیع و فرمانبر، دست آخر متوسل به عروسکی بی جان می شودو ...

آمین

تاملات آشپز خانه ای از منظری دیگر:
از نظر من بیشتر متاسفانه ... خانم هائی که به هر حال در محیط های مرفه نشین
زندگی می کنن کار کردن در آشپزخونه رو اصلا قبول ندارن و بیشتر ترجیح می دن
که غذا رو بیرون میل کنن و یا از بیرون بیارن . از بیرون بیان خونه رو تمیز کنن و ...
حقیقتا از دید من یک خانوم کامل علاوه بر روابط اجتماعی و کاری قوی در بیرون از محل زندگی
در محیط خانه باید یک کدبانوی خوب هم باشد ...
بازم آفرین به مردها که بهترین آشپز های دنیا هستند ....!!!
روزنامه خانوم این جا کامنت گذاشتن خیلی سخت شده ...!!

و اما " تاملا ت آشپزخانه ای "

روزنامهی عزیز همین چند روز پیش یه سفری داشتم . البته خارج از کشور !
این رو از این بابت می گم که در سفر های این چنینی به طرز عجیبی با افراد ی
که بر حسب اتفاق هم ایرانی هستند ارتباط برقرار می کنم . این دفعه هم با یک زوج
اهل دامغان آشنا شدم . زن و شو هری میان سال . نمونه واقعی یک زوج خوشبخت !
چنان که من به جرات بهشون گفتم واقعا خیلی خوشحالم که شما این طوری
هستین ... اتفاقا توی سفر قبلی هم با چنین شرایطی مواجه شده بودم . زوج جوانی که بیشتر
از این که زن و شوهر باشن دوست بودن مثل همین زوج دامغانی ...!!!

agar bekhaham commente khosoosi bezaram taklif chist!?

---------------------------------------------
use my email honey!

سلام . قبلن نمیشد نظر داد . می خواستم تبریک بگم . هنوز این پست را نخواندم . با اجازه صاب خونه ..

سلام ،آقايوني كه همچنين زني مي خواهند مادرانه و دايه وار ، در خدمت و در ركاب، بايد بگويم به زودي دلشان معشوق مي خواهد، البته خانم خانه خيلي خوب خيلي عالي و در جاي خود مورد احترام...اما دلشان لوند و معشوقي مي خواهد كه اداي مادر را برايشان در نياورد،ناز كند،خودش باشد و ... ، اين يك واقعيتيه...
به اعتقادم ، يك زن آگاه، به همان اندازه كه دريافت ميكند، براي شوهر يا پارتنر يا هركس ديگري، وقت مي گذارد...نه اينكه خود را فدا كند...
به آشپزي و خلق طعمهايي كه دوست دارم ، بسيار علاقمندم و كار روزانه شايد دقيقه ايي برنامه ريزي شود ولي وقتي پاي دلم ميرسد، وقت صرف پختن و تزئين و ... ميكنم تا زندگي كردن را نفس كشيده باشم...و لذت ببرم...گاهي اگر فرصت كنم ، ميگويم چه اشكالي دارد لحظه هاي خوب براي كساني كه دوستشان دارم خلق كنم؟و اين لحظات را در آشپزخانه با خلق چيزي كه همگي دوست داريم خلق ميكنم.البته بايد دريافتي هم داشته باشم...ميداني ديگر...

از روزنامه دیواری خاطرات زیاد و متنوعی دارم! چه از اونهایی که تو با دوستات تو خونه درست می کردین و چه اونهایی که خودم با دوستام تو مدرسه می ساختیم! به هر حال تولد روزنامه دیواریت مبارک! :)

از روزنامه دیواری خاطرات زیاد و متنوعی دارم! چه از اونهایی که تو با دوستات تو خونه درست می کردین و چه اونهایی که خودم با دوستام تو مدرسه می ساختیم! به هر حال تولد روزنامه دیواریت مبارک! :)

Leave a comment