شماره ششم - 23 خرداد 1387
- لــــــطفا به من نگو چی کار کنم، چی کار نکنم .
- بعضی کارهای تو مستقیما منو تحت تاثیر قرار می ده ، قبول داری؟
- تو می خوای همه چیز مطابق میل خودت باشه، اما قبول کن میل تو لزوما میل من نیست. ازت می خوام احساسات منو درک کنی و برای سلیقه و شعورم احترام قائل بشی.
- من فقط در مورد چیزهایی که به خودم مربوط می شه نظر می دم.
- مثلا همین که اصرار داری پامو دراز نکنم ، من اینطور دوست دارم. فکر می کنی خودم شعور ندارم ؟
- پاتو که دراز می کنی می ره توی دهن من .
- این توهم توست، پای من ؟ دهن تو ؟ اینو بهانه کردی که از من ایراد بگیری!
- اینها: ببین! این مگه شست پای تو نیست ؟
- معلومه که هست !
- خوب ، این هم دهن منه ، ببین : اَ اَ اَ ...
- تو اصلا چته ؟ امروز با کسی دعوات شده ؟ چی شده ؟ مشکلت کجاست ؟
- نه همه چیز عالی بوده ، فقط شست پات که می ره توی دهنم بدم می آد .
- بدت می آد ؟ از من ؟
- نه ...
- از من خسته شدی ... عجب احمقی بودم من ... تو منو نمی خوای، دلت رو زدم ...
- من فقط بدم می آد شست پات بره توی دهنم ... همین!
- اِ ؟ حالا شست پای من اَخ شد ؟
- نه! فقط ...
- یه زمانی چقدر عزیز بودم برات ...
- الآن هم هستی ، فقط دوست ندارم شست پات بره توی دهنم.
- حالا دیگه شد من و تو؟ شست من ، دهن تو ؟ از هم جداییم ؟ یه زمانی می گفتی ما ...
- اصلا ربطی نداره، عشقمون سرجاشه، اما لطفا شست پاتو ...
- آره ... از اولش هم می دونستم کارمون به اینجا می رسه ... آه ... عشقمون ... تو همه چیزو به گند کشیدی ...
- خیلی خوب ... خیلی خوب ... راحت باش ... ببخشید ...
- راحت ؟ زندگیم از هم پاشید ... معذرت خواهی تو به چه درد می خوره ؟
- منظورم اینه پاتو دراز کن ... اصلا اون یکی شستت رو بکن توی چشمم، خوب ؟
- ...
- ...
- تو منو و خودتو با این رفتار داغون می کنی. باور کن هیچ چیز ارزش ناراحتی نداره. انقدر سخت نگیر!
---------------------------------------------- دقایقی بعد ---------------------------------------------------
- چقدر حالم بده ...
- عزیزم ... ، چرا ؟
- زندگیمون داره از هم می پاشه، عشقمون ...
- چرا ؟؟ پات که توی دهن منه و من چیزی نمی گم ...
- ببین باز داری شروع می کنی.
- من فقط خواستم یادآوری کنم که ...
- (با هق هق) من حالم بده برات مهم نیست ؟ احساس من برات مهم نیستم ؟
- البته که هست برای همین می پرسم که چرا ...
- از خودت بپرس...
- هان ؟
- از خودت بپرس که یک ساعته زل زدی به رگ دستت.
- یک ساعت که نیست . اما اشکالی داره ؟ داشتم فکر می کردم.
- خدایا ... خدایا ... ببین با من چه می کنه ... ( هق هق شدیدتر)
- نمی فهمم چه ایرادی داره ؟
- خدایا ... دیگه نمی فهمه ... (ضجه)
- (دست پاچه) من داشتم دست خودمو نگاه می کردم و فکر می کردم . اشکالش کجاست ؟
- (سکسکه بعد از گریه) داری از من فاصله می گیری .
- من به گور بابام می خندم ...
- الهی من برم توی گور ...از این زندگی راحت شم ...
- بگو من چی کار کنم، من همون کار رو انجام می دم ... فقط بگو ...
- من اصلا نمی خوام توی کارهات دخالت کنم، فقط نظرمو گفتم.
- باشه من دیگه فکر نمی کنم و نگاه هم نمی کنم.
- تو داری از من یه دیو می سازی ... من برات تعیین تکلیف کردم ؟ چرا داغونم می کنی ؟
- درسته ، تو از من نخواستی . من خودم می خوام . ببین دارم شست پای تو رو نگاه می کنم. ببین ...
- عزیزم ... من فقط خوشحالی تو رو می خوام ...
----------------------
پ.ن.1 : مطالبی که در رسته "آنها" نوشته می شود ، همه برگرفته از زندگی واقعی کسانی است ، ولی نه زندگی من و آقای عزیز. زندگی خودمان در رسته "پسرک" یا " خودنویس" نوشته می شود !
پ.ن.2: تصویر، سگی که به امید هفته ای یکبار محبت، یک هفته گرسنگی را در ویلای عمو ... تحمل می کند!
:(
سلام
راستش خوب من بازم نظري ندارم و البته مشکل از خودمه شايد منم تو يه قوطي تنگ گرفتار باشم
این یعنی همون "از کاه کوه ساختن"
عالی بود روزنامه جان .. شده یک داستان جنجالی باحال .. دارم فکر میکنم من چقدر از این صحنه ها داشتم .. ممممممممممم
کامنتی برای " زیباترین دنیای فردا "
باید راه افتاد
نه به خاطر مبارزه ای بی امان با سرنوشت
یا بدی ها یا هر چه ،
آخر آدم خیس بشود صدایش می گیرد ،
یکی دو آواز قشنگ بلدم
فردا سپیده دمان دوست دارم بخوانمشان ....
" نه برای دلسوزی ، بلکه برای چاره اندیشی ..."
این بردداشت من ازمطلب زیباترین دنیای فردا بود ...
و اما دو نفر در يك قوطي...
كاملا شفاف و واضحه ...!
يه چند سال پيش يه داستان كوتاهي از فريبا غفاري خوندم با عنوان " با هم و بي هم " ... توي اون داستان هم به نوعي به اين مسئله از يه نگاه ديگر پرداخته شده بود !
اجازه بده بيشتر راجع بهش فكر كنم ...!
مرسي بانو ...
اين جا كامنت گذاشتن خيلي راحت شد ...!
مرسي بانو ...
اين جا كامنت گذاشتن خيلي راحت شد ...!
راستی آی دیت عوض شده؟ آی دیه من تو یاهو اینه:
kiyara_will
اگه خواستی منو اد کن یا اینکه نمی خوای و دیگه توجه لازم رو به من نداری و زندگیمو می خوای جهنم کنی؟؟!!!! ;))))))
منم فکر کنم گاهی شست پام رو فرو می کنم تو چشم خودم و ...
گاهی هم شست پای بقیه رو میذارم تو دهنشون!
کلن زندگی من منولوگ داره. یا می شه جور دیگه بهش نگاه کرد ، دیالوگ است بین مینا و ساغر!
به هر حای این داستان هایی که می نویسی من رو قل قلک میده :)
این نوشته بسیار واقعی میباشد...برشی از نوعی رابطه............
این ماجرا یک طرف و غم تو چهره ی سگه هم یک طرف دیگه!
این داستان منو یاد 2 چیز انداخت اولیش جمله زیر:
"هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی..." !
دومیش سریال تلخ و شیرین یا آینه که روی تلخ و روی شیرین زندگی را نمایش می داد.
اکثر اوقات رویدادهای اطراف ما تغییری نمی کنند اما برداشت ما و احساس ما (زاویه نگاه ما)نسبت به آنها به گونه ای عمیق تغییر می کند.خودمان را باور می دهیم که ماهیت آن رویداد تغییر کرده و نه ما ! خود را مرکز و کانون لایتغیر هستی می پنداریم! چه خیال خامی!
اما اون سگ ، فکر نمی کنم اگر لیاقت بیش از این می داشت، آنجا مانده بود! او لایق همه آن چیزهایی است که دارد یا ندارد!
این دیالوگهاچه آشناست ..من اعصابم نمیشکد . میزنم بیرون ...
راستش کلا روزنامه جان....
داریم شوهر می کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!
روزنامه جانم میشه فونتت رو تغییر بدی؟ امکانش برات هست؟ضمنن صفحه ت برا من دیر لود میشه..نمیدونم چون شهرستانم اینجوره یا اینکه کلا اینجوریه!!
واااااااااای ... خندیدم دختر ...
چقدر اشنا بود ...
روزنامه جانم ... حالم نه اینکه خوب نباشه ... اما رو مود نیستم به قول معروف ...
این حیوانات خدا هم برای خودشون یکپا افسردگی ساز هستن ... من هنوز برای اسبهای اون فیلمه که گاریشون آتیش گرفته بود غصه می خورم ...
بووووووووووووووس ...
واااااااااای ... خندیدم دختر ...
چقدر اشنا بود ...
روزنامه جانم ... حالم نه اینکه خوب نباشه ... اما رو مود نیستم به قول معروف ...
این حیوانات خدا هم برای خودشون یکپا افسردگی ساز هستن ... من هنوز برای اسبهای اون فیلمه که گاریشون آتیش گرفته بود غصه می خورم ...
بووووووووووووووس ...
واااااااااای ... خندیدم دختر ...
چقدر اشنا بود ...
بانو جانم ... حالم نه اینکه خوب نباشه ... اما رو مود نیستم به قول معروف ...
این حیوانات خدا هم برای خودشون یکپا افسردگی ساز هستن ... من هنوز برای اسبهای اون فیلمه که گاریشون آتیش گرفته بود غصه می خورم ...
بووووووووووووووس ...
واااااااااای ... خندیدم دختر ...
چقدر اشنا بود ...
بانو جانم ... حالم نه اینکه خوب نباشه ... اما رو مود نیستم به قول معروف ...
این حیوانات خدا هم برای خودشون یکپا افسردگی ساز هستن ... من هنوز برای اسبهای اون فیلمه که گاریشون آتیش گرفته بود غصه می خورم ...
بووووووووووووووس ...
:(
سلام سلام بسیار عالی ، فکر نمیکردم اینقدر تند تند آپ کرده باشید، این پستت خیلی باحال بود واقعا واقعیتها رو بیان کردی ، دیالوگها خیلی جالب بودن...هم زندگی در قوطی کبریت و هم مشکلاتی که در اثر اصطکاک ما آدمها هست ، منو که یاد زندگی امروز همه ماها انداخت به نوعی...توقعاتمون و همینطور تاثیر بد شرایط سخت و تنگمون ...که مگه میشه بهم نپیچیم؟گویا ناگریزه و ما ناگزیریم...
اگه اسمتو صدا نکنم بگم چی؟روزنامه؟تو رو خدا خودت یه اسم برای خودت بذار مستعار...دریا خوبه؟هوم؟
روزنامه جون!خیلی لذت بردم...عالی بود...
میبینی آدمها با هم چه میکنن؟
جگرم حال اومد با اين پستت . . . مرسي