حال خونین دلان

| | Comments (23)

 

- شماره 12، 15 تیر 1387-

ســـال ها پیش من و آقای عزیز، پس از عمری شاگردی کردن و کار کردن برای انواع سازمان های دولتی و غیر دولتی و دفاتر خصوصی و غیر خصوصی، تصمیم گرفتیم دفتر خودمان را داشته باشیم. راه انداختن کار جدید و پیدا  کردن کار و بستن قرارداد و غیره و غیره یک طرف، پیدا کردن منشی هم یک طرف!

 

آگهی ها دادیم ، آدم ها آمدند و رفتند، مصاحبه ها کردیم ، تست هوش و تحقیق محلی و ... تا اینکه بالاخره انتخاب کردیم:

 

اولی یکی بود سرتا پا صورتی می پوشید و فکر می کرد وظایف منشی چیزی است که به صورتی بودن ربط دارد که لااقل در دفتر ما ربطی نداشت! ردش کردیم رفت. یکی بود خانم و متین، اما به نظر مشکل مادرزادی فهم و شعور داشت، رفت! یکی دیگر آمد دانشجوی معماری، باهوش، مودب اما تا دفتر خالی از ما می شد، از دوست یا دوستان او پر می شد. رفت ! یکی دیگر بود هوش در سطح متوسط نزاکت در حد متوسط، سر و سنگین ، اما تا دلتان بخواهد خشن ! همه چیز را به سوی آدم پرت می کرد. رفت. یکی دیگر بود که تا یک ماه هم دوام آورد. روز اول با مادرش آمد فهمیدیم خانواده دارد . اما به محض مشغول به کار شدن یک آقای مجرد جوان نسبتا دارای بر و رو ، عنان از کف داد و ... رفت ! یکی دیگر آمد که نمونه همه چیز بود . معرکه بود ، اما دو روز مرخصی گرفت و بعد از مرخصی با لب و گونه کاشته شده برگشت. در را که باز کردیم نشناختیمش. اخلاقش هم با کاشت گونه و مخلفات عوض شد و به ناچار بعد از تخریب یک پرینتر رفت. منشی آخر یک خانم ارمنی خوب و تمیز و مرتب بود. استثنائا با او مشکلی نداشتیم. اما خودش به دلایل شخصی رفت ...

 

با اسباب کشی به دفتر جدید و با یادآوری خاطرات تلخ گذشته گفتیم " بابا با منشی نخواستیم ... " تمام مسائل داخلی را خودمان حل و فصل می کردیم تا اینکه حجم کار فزونی گرفت و دوباره آگهی روزنامه و سپردن به دوست و آشنا و آمدن آدم های کج و کوله و مورد دار و ...

نفر آخر از امروز مشغول به کار شده. لیسانسیه است، به نظر جدی می آید ، جفنگ لباس نمی پوشد، محترم است صورت مینیاتوری مهربانی دارد، اما ... به اندازه کرفس از کامپیوتر سر در نمی آورد و به "ارجاع" می گوید "اجرایی" ... ! چه می دانم به کجا ختم می شود ...

 

اما از منشی ها بگذریم، این روزها داغ دل من از کارشناسان است . جوانان تحصیل کرده فارغ التحصیل از دانشگاه های تراز اول مملکت با رزومه های پر آب و رنگ و سنگین! همان ها که می ایند و آه می کشند از شرایط مملکت و این که دارند اینجا حرام می شوند و باید بروند "آن ور آب ها ..." که قدرشان دانسته شود !

 

یعنی در بین این همه جوان دارای فوق لیسانس و مزین به افاده های طبق طبق ، این همه محتاج به کار و علاقه مند به فعالیت اجتماعی که ناله شان گوش فلک را کر کرده که " کار نیست ... " ، یک نفر پیدا نمی شود که " واقعا" بخواهد کار کند ؟!؟!

 

تا از در وارد می شوند حقوق خفن و بیمه می خواهند و کمی که می گذرد دسترسی به اینترنت و اجازه نصب سی دی روی شبکه ! یک خط تلفن مستقیم روی میزشان می خواهند و ادعا می کنند فقط به مادرشان زنگ زده اند، آن هم برای اینکه ایشان نگران نشوند!  یواشکی روی کامپیوترشان گیم نصب می کنند و با جدیت بازی می کنند. تلفن موبایلشان بی وقفه زنگ می خورد و تذکر که بشنوند بهشان برمی خورد . وقتی در مورد انجام ندادن کار بازخواست شوند اشک به چشم می آورند و زمین و زمان را به هم می بافند . عارشان می شود شاگردی کنند، کار یاد بگیرند، اصلا عارشان می شود کار کنند. تمام فکرشان این است چطور آدم را بپیچانند و خلاص !

 

خلاصه بگویم هر وقت در انجام پروژه ای کارشناس استخدام کردم، هم استرس خفه ام کرد ، هم تحویل کار به تعویق افتاد، هم پولم را دور ریختم، هم دیوانه شدم و هم دست آخر تمام کار را از اول خودم انجام دادم و باز نشد آنچه دلم می خواست .

 

از هفته پیش یکی از کارشناس ها دارد بدجوری روی اعصابم رژه می رود. دنبال یک کارشناس دیگر به همکلاسی قدیمی ام که دانشگاه تدریس می کند زنگ زدم که اگر دانشجویی جدی و وظیفه شناس دارد معرفی کند . گفت یافت می نشود جسته ایم ما ...

 

نسل ما ، یعنی آدم های اواخر دهه چهل تا اواسط دهه پنجاه ، مثل نسل دایناسورها دارد منقرض می شود. ما هم کم بدبختی نکشیدم، انقلاب، جنگ، رکود، قحطی، شهادت، سهمیه بندی کنکور، امر به معروف، نهی از منکر، بدبختی، بیچارگی ... اما یک چیزهایی در وجودمان بود، به اسم مسئولیت، وجدان ، همت ، اراده . همه اش رفت ؟؟ مشکل اینجاست که هم نسلان من همه بر مسندی نشسته اند، آنهایی که بیکارند هم معمولا به درد لای جرز دیوار می خورند. به ناچار باید نیروهای تازه نفس را از دهه 60 ای ها برگزید، هان ؟

اما ... این دهه 60 ای ها ...دهه 60 ای های گرامی ... آه ای دهه 60 های گرامی ... بی احترامی نباشد (استثنا قاعده نیست) . دو کلام حرف داشتم که دارد خفه ام می کند، می گویم ... چه کنم دیگر ...

 

ای عزیزان دل من

ای که از جنینی با گرفتاری مادر و پدرهایتان مواجه بودید . ای که انقلاب با شما چه ها کرد و جنگ چه ها...

به خدا با هم خیلی بد تا شد

اما ما خودمان به خودمان بد نمی کنیم .

کمی زندگی را جدی بگیرید

کمی کمربند ببندید ، کمربند محکم

کمی پاشنه کفشتان را ور بکشید و کفشتان را واکس بزنید

کمی موهایتان را مرتب کنید و حمام بروید

کمی به جای فحش دادن به شرایط اجتماعی و رژیم به خودتان فحش بدهید

کمی سیگار و بنگ نکشید و ورزش کنید

کمی کار کنید ، وقتی استخدام می شوید

کمی دلتان به حال خودتان بسوزد

کمی دلتان به حال همه مان بسوزد ...

بابا جان ( به قول پسرکم) مگر پول نمی خواهید ؟ این هم پول ...

کمی بی زحمت کار کنید ...

 

---------------------------------

پ.ن. : این ها و چند چیز دیگر که بعدا می گم انقدراخلاقم رو تلخ کرده که حوصله عکس گذاشتن ندارم . ببخشید L خوب شم الهی ...  

 

 

 

23 Comments

انگار تو دسته بندی تو، من که آخر دهه ی پنجاه هستم جایی ندارم!!! D:
راستش وقتی پیام از همکارهاش (چه زن و چه مرد) تعریف می کنه که صبح تا عصر کار بخصوصی انجام نمیدن و آخر ماه فقط حقوق مفت میگیرن و وقتی تو راجع به بی قیدی کارکنانتون میگی، همه ش با خودم فکر می کنم من دارم این جا حروم میشم، چون همیشه دلم کاری رو می خواسته که انقدر مشغولم کنه که گذشت زمان رو حس نکنم اما انگار اغلب افرادی که عکس این خواسته رو دارن، در همچون جاهایی مشغول به کار هستند (گفتم اغلب! توهین نشه به کسی!)!در ضمن، اونور آب هم نمیخوام برم به جان خودم! اما ...

انگار تو دسته بندی تو، من که آخر دهه ی پنجاه هستم جایی ندارم!!! D:
راستش وقتی پیام از همکارهاش (چه زن و چه مرد) تعریف می کنه که صبح تا عصر کار بخصوصی انجام نمیدن و آخر ماه فقط حقوق مفت میگیرن و وقتی تو راجع به بی قیدی کارکنانتون میگی، همه ش با خودم فکر می کنم من دارم این جا حروم میشم، چون همیشه دلم کاری رو می خواسته که انقدر مشغولم کنه که گذشت زمان رو حس نکنم اما انگار اغلب افرادی که عکس این خواسته رو دارن، در همچون جاهایی مشغول به کار هستند (گفتم اغلب! توهین نشه به کسی!)!در ضمن، اونور آب هم نمیخوام برم به جان خودم! اما ...

-------------------------
آخه اواخر دهه پنجاهی ها بگیر نگیر دارن ! تو که جیگر منی، فقط نمی دونی چرا نمی آی با هم کار کنیم !!!!

همه می خواهند از روز اول بعد از دانشگاه رئیس بشوند و مدیریت کنند. هیچ بهره وری ندارند و دوست ندارند کسی کمتر از گل به شان بگوید.

من نام شان را "نسل ناامید و گریزان" گذاشته ام. گریزان از همه چیز !

دلم هوری( حوری ؟) ریخت ... شانس آوردم یک سال مانده به دهه 60 دنیا آمدم ...وای خدا قلبم ...آخ ...اووووخ ...ووووووی !

خب خانمِ ِ اواخر دهه چهلی، شما هم که داری زود عصبانی میشی!
من دهه ی شصتیم! متولد 1364! از ترم سوم دانشگاهم - که دانشگاه تهران بود - کار کردم . هم کارهای پروژه ای انجام دادم هم کار ثابت داشتم و در طول تحصیلم نه یه واحد افتادم نه آخر ترم واحدی حذف کردم.
پروژه ای اولم که تموم شد از طرف سرگروه دوباره برای پروژه ی بهتری دعوت به کار شدم. سه تا پروزه اینجوری انجام شد و ... الان هم اگه بگم کار می خوام بهم می دن!
کار فروش رو- کار ثابتم - دوست نداشتم. بعد از 3 سال دیدم خوشم نمی یاد سر 10 یا 15 درصد تخفیف با یه کارشناس مثل خودم چونه بزنم و از کار اومدم بیرون.کارفرمام اصلا راضی نبود و تنها با این شرط پذیرفت زودتر از موعدم کار رو ترک کنم که یکی رو خودم آموزش بدم و ...
این یعنی دهه شصتی ها همه یه جور نیستن. تازه خیلی از دوستهام از من هم فعال ترن.
قضیه اینجاست که توی این دوره زمونه در و تخته جور نمی شه. من چند وقتی است دلم دوباره هوس کارکرده اما کو یه جای فرهنگی که صبح دلت بخواد بری همکارهات رو ببینی!!!
البته این رو هم بگم . ما دهه شصتی ها هم گه گاه میشینیم پای غیبت دهه ی هفتادی ها :)

----------------------------------
ببین زود قضاوت می کنی ! کجا گفتم من دهه چهلی هستم ؟!
ضمنا ...، گفتم که استثنا قاعده نیست ! فعال بودن هم یه مقوله است، مثبت بودن یه مقوله ... البته بی تردید تو و دوستانت شامل غرولندهای من نیستید !

نظری ندارم .. مدتهاست تو بخش کاری ایران نبودم .. ولی بازم دلیل نمی شه از نوشته هات و نگاهت به دور و برت لذت نبرم ... بی اندازه لذت می برم ... گفتم که یک وقت لال از دنیا رفتم حقیقت را گفته باشم .. ببوس این پسرک عشق را

می دونی ؟ دل هیچکس برای هیچکس نمی سوزه ... راستش رو بگم ؟ من که الان دارم تو شرکت خواهر شوهرم کار می کنم ... حرص و جوش می زنم و سعی می کنم همه چیز رو مرتب کنم و ... فکر می کنم این جا شرکت خودمه ...

اما شک دارم اگر تو یه شرکت غریبه کار می کردم اینطوری بودم ... اینجا همه چیم به راهه ... اینترنت ... از چت های روزانه بگیر تا دانلود فیلم ... ولی گاهی جمعه ها و روزای تعطیل خودم میام که کارهام رو بکنم ... بدون هیچ چشم داشتی ... اینجا هم کسی کم کاری کنه غر غرم میره هوا ...

حالا برای همین میگم بگرد از تو آشناها و فک و فامیل کسی رو برای کار پیدا کن ... کمتر حرص می خوری و اینکه چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه ... و با همهی مشکلاتش میرزه به سراغ غریبه رفتن ...

--------------------------------
انشالا خواهر شوهر دار هم می شی !!!!
آره ... خودم هم در همین تلاشم. فقط ایرادش اینه که رشته هاشون به کار ما نمی خوره و یا این که قبلا یکی بردتشون!

باز من توهم زدم .... تو شرکت شوهر خواهرم منظورم بود ... دیییییییی

بانو روزنامه...
بسی زیاد دلمان گرفت ...نه برای اینکه دهه ی شصتی هستم ...نه برای اینکه احساسی که هم چنان با آن درگیرم وبا عشق به رشته ام با تمام حرف ها و حدیث هایی که پشت سرم زده می شود پابرجا مانده ام و مقاوم..برای روزهایی که گذشت دلتنگ شدم..روزهایی که از دستم رفت..من هر آنچه که بوده می گویم..و خودتان قضاوت کنید..
فکر می کردم با وارد شدن به دانشگاه در رشته ای که دوست دارم به آنچه که دوست دارم دست رسی خواهم داشت...در قدم اول سه سال تلاش کردم..و در بار آخر بدشانسی آوردم و با تراز بالا و درصد های زیاد کاردانی رشته ام را قبول شدم رفتم..و به حساب ** شاید خواست خدا بوده است و حکمتش غریب است....** گذاشتم...اما دلسرد نشدم..
در بدو وردو به دانشگاه..به ما گفته شد شما پول داده اید تا مدرک بگیرید..! اساتید هیچ چیز نمیدانستند و یا اگر می دانستند انچنان دریغ می کردند که فکر می کردیم با ما خصومت شخصی دارند!آخر منی که رشته ام ریاضی بوده و تا به حال طراحی نکرده ام..چگونه می توانستم پلان بکشم! ماکت بسازم بدون آنکه آموزش ببینم..؟و خیلی چیزهای دیگر... حداقل بدانم چگونه..فقط برایم کافی بود تا بدانم..می توانستم تا آخرش هم بروم..اما دریغ از کمترین کمکی...من نه کسی را داشتم که در آن رشته فعالیت کند و بتوانم خودم را همراهش کنم و نه اهل ناز و عشوه و کرشمه بودم تا اساتید ( میدانید دیگر چه وضعیتی است! حکایت چشم و ابرو و نمره است) زبانم را بفهمند..!
حکایت چه شد؟ دلسرد نشدم.جنگیدم..
امامسند استادی و شاگردی چه بود؟ خراب شد..به گند کشیده شد.. چرا؟
وقتی برای کرکسیون به دفتر استادت بروی و کسی نباشد وبخواهد ترا در آغوش بکشد و ببوسد.وا حیرتا! ..بیزار شدم روزنامه بانو. از علم..از دانش..از پاک و ساده دیدن همه چیز...می دانم این چیزها در این دنیا کم نیست..خوب می دانم که اولین نبوده آخرین هم نخواهد بود ..نمیخواهم این هارا بگویم تا برایم سری از روی تاسف تکان دهید..و آه بکشید..نه..
می خواهم بدانید و به یاد آورید که شاید خیلی ها انگیزه هایشان را از دست داده باشند..شاید با یک کلام..با یک نگاه..
و اما کار...تلاش...زحمت..ساختن خود..خود سازندگی
برای منی که از سن 14 سالگی آشنا به کار بودم..دلزده شدم..از همه چیز و هم کس..منی که از کودکی دنیایم تحرک و کشف دنیای اطرافم بود..
نه بانو جان..قوی بودم که سال ها نشکستم..
اما دیگر خسته شدم..
خسته از اینکه جلوی همه بایستم و بگویم فقط می خواهم کار یاد بگیرم..میخواهم بدانم..می خواهم عاشق رشته ام بمانم...می خواهم با عشق ادامه اش بدهم..نگیرید آنرا از من...بگذارید برای خودم بماند.
سه سال پیش که در مجتمع مطبوعات تخصصی بودم.بدون آنکه کوچکترین ربطی به رشته ی دانشگاهی ام داشته باشد...به جرم اینکه سنم در تنگ نظری های افراد بالغشان کم بود..بعد از 3 ماه کار کردن بدون حتی تشکری خشک و خالی آنچنان عذرمان را خواستند که...!
قبول دارم این روزها دیگر کمتر کسی دلش میخواهد کار کند..دوست دارد برای پولی که در میاورد با همه ی وجود کار کند..اما کسی هم گناهی ندارد..این روزها خیلی چیزها بی ارزش شده است...خیلی چیزها.که شاید مهمترینشان و کلی ترینشان از انگشتان دست هم کمتر باشد..
آه! می گویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز.
باز می گویند خوابی هست کار زندگانی
ز آن نباید یاد کردن
خاطر خود را
بی سبب ناشاد کردن.
و اما این قصه هم چنان ادامه دارد!!
و در آخر..
می دانید بانو روزنامه...
پُستتان مرا بد جوری به هم ریخت...و هر آنچه که در دلم سنگینی می کرد بر زبان جاری ساختم..
به بانوییَ تِتان ببخشایید...

----------------------------------------------------
شما ببخشید عزیزم ...
قصه ادامه داره و تا خودمون قطعش نکنیم هم ادامه خواهد داشت. این چیزهایی که گفتی ... همیشه در این سرزمین بوده فقط داره روز به روز شدیدتر می شه . اما کی داره بدترش می کنه ؟ ما ایرونی ها ... اون هایی که موندند، اون هایی که رفتند، اون هایی که تسلیم می شن و اون هایی که همرنگ جماعت شده اند ...
حیف از این همه استعداد که ایرونی ها دارند و این سرزمین پر ثروت ... باور کن تقصیر هیچ دولتی نیست...

oh
rooznameh joonam hamegi vasat ceh sofrehayi pahn kardan!
rastesh harki faghat delesh vase khodesh misooze va in raste...
karish ham nemishe kard
valii chashm
chashm farmande chashm nakhoda....

خوب خیلی عجیب ودور از ذهن نیست......کمی به عقب برگردیم...من نسل قبل از توام روزنامه جان.....من خیلی دقیق دیدم در طی این مسیر چه اتفاقی افتاد وچه شد که چنین شد......وپدرومادرهایی که درگیر هزاران هزار مسئله ومشکل خواسته وناخواسته از حفظ آبرو وامنیت بگیر تا حفظ جان بودن..دنیای آموزش وپرورش رو از کودکستانها تا دبستان ودبیرستان ودانشگاه دنبال کنید
فضای پر تنش ...پر از وحشت...وپر از خیلی چیزهای دیگه خانواده ها رو در اون روزها بیاد بیاورید....این نسل همان محصولی است که باید باشد...این نتیجه تمام کنش ها وواکنشهای بین حکومت ایدئولوژیک مذهبی ومردم اکثرا بیگانه ولی همراه وپذیرا و محصول زندگی ..کار...وتحصیل پر از تناقضه.. اگه درست آنالیز کنیم پیچیدگیهایی که طی سالهای بعد از انقلاب وارد روح وروان وزندگی مردم شده وتناقضها وپارادایمهای آشکاری که ایجاد کرده ..کاملا قابل پیش بینی بوده وهست...اما موضوع اینجاس که خیلی از خانواده هارنجها بردن وتحملها کردن تا با هزینه های گزافی (منظورم هزنه های مادی نیس) تونستن تا حدی این بچه ها رو از خیلی از آسیبهای ناگزیر حفظ کنن .....روزنامه جان مرارتها کشیدیم ما تا این بچه ها رو از حداقلهای انسانی برخوردار کنیم..اینجاس که خونواده ها آنچه که در وجود بچه ها گذاشتن میبینن...پدر ومادران اون دوره ها باید خیلی نقشها رو ایفا میکردن تا بتونن انسانی با فکر...مسئولیت پذیر...وصادق وووو...تربیت کنن..واز طرفی باید با هجوم گسترده ومخرب بیرونی هم مبارزه میکردن تا نقش مخرب اون هجوم رو از ذهن فرزندانشون پاک کنن قبول کن کار بسیار طاقت فرسا وسختیه وازعهده همه برنمیاد.......

-----------------
دور از ذهن نیست، اما عذر خوبی هم نیست. داریم به قهقرا می ریم. هر نسل بیمارتر از نسل قبل ... چی کار کنیم من و تو و بچه هامون ؟ سرزمینمون رو ول کنیم بریم پیش غریبه ها ؟ توی سرزمینی که دیگران زحمتش رو کشیدند به آرامش برسیم ؟ و بچه هامونو بذاریم کلاس فارسی که زبون مادری یادشون نره ؟ یا همین جا یه کاری بکنیم ...

جایی که به خواسته های کارمندان اشاره کردی خیلی ملموس بود واسم حال این که خوبه اینجا گاهی کارآموز هم که میاد همین توقعات رو داره جوری که یک بار مجبور شدم با یکیشون بحث کنم و بهش یادآوری کنم که هدفش از این دوره چی باید باشه ولی اون ظاهرا" اومده بود که واسه زرنگی کردن و کار نکردن و مسئولیت نپذیرفتن دوره ببینه :)

تاحالا وبلاگت باز نمي شد براي من!

جواب ابلهان خاموشی ست خیلی درست تره !
وبلاگ جالبی داری دوست من ...
شما کجا زندگی می کنید ؟

بنده ء من .... درسته که باید کلاس بگذاره و با بنده هاش قاطی نشه !!! اما حقیقتا جانا سخن از زبان ما می گویی ! خود ما که خیر سرمان خدا باشیم بابایمان در آمد . اما منشی درست و حسابی از در این بارگاه که خودم وکیلی الهی و پاکیزه هم بود و فقط دنبال توانایی کار بودیم پا تو نگذاشت. آنقدر که به خیالمان رسید یک جای خودمان مشکل دارد! کارشناس هم که عمرا .... دوباره همین خود ما دو سال است دنبال طراح می گردیم برای بارگاه ... فقط ادعا و چوسان فیسان و ژست های مسخره .... توی برنامه گذاشته ایم که این نسل نیمه دایناسور رو هرچه زودتر منقرض کنند ... می فرماییم شما رو هم توی برنامه ء کاری بگذارند . خودمان را هم !

بله بانو جان...قصه ادامه دارد و ما هم چنان استوار..
شاد باشید..
بهی عزیز را هم ببوسید..

خب خانم اواسط دهه ی پنجاهی :)
دعوا نداریم که!
حالا بذارید یه اعتراف هم بکنم :
آره خانم راست می گی شما. هر نسل از نسل قبل داغونتر ِ. این خیلی بد. گفتم که ما هم زیاد غیبت دهه ی هفتادی ها رو می کنیم. اما می دونی دلیل اصلیش چیه! این که پدر و مادرها بجه هاشون رو لوس و لا قید بار می یارن. من مادرهایی رو میشناسم که دنبال بچه هاشون می دون تا غذا بزارن دهنشون یا هنوز دنبال پسر 18 سالشون راه می یوفتن و می برنشون مدرسه یا به پسر 30 سالشون هنوز پول توجیبی می دن...
مراقب پسر عزیزت باش :)

ایراد از اینه که این آدمها نگاه به اطرافشون می کنند و می بینند عده ای یک شبه پولدار شدند واینها ماندند. اینها البته این کاره نیستند که یک شبه پولدار بشوند ولی انگیزه زحمت کشیدن هم ندارند. فرهنگ ما هم این رو تقویت می کنه. آنی که یک شبه پولدار شده ادم مهمی وگرنه که با کار کردن همه موفق می شوند!!

با شما تا یه جاهائی موافقم ...
خیلی ها را می شناشم که نه از کار کردن ابائی دارن ونه عرق ریختن و پول در آوردن .
اما مدتی است که اوضاع کار برای جوان ها تبدیل به یک تراژدی شده .
اصولا استخدام در مراکز مهم دولتی و سر و صاحاب دار جز از طریق پارتی غیر ممکن است .
که غیر از این رو اصلا قبول ندارم . هرچند مدتی است مافیائی در قسمت های استخدام ادره جات
مهم شکل گرفته که با پرداخت مبلغ کلانی می توانید در آن سازمان یا ادره رخنه کنید .
پارتی مسائلی از قبیل تحصیلات پائین و عدم سابقه کار رو هم پوشش میده .
واما شرکت های خصوصی ! که بنده با تمام وجود کار کردن در این مکان ها رو چشیدم .
فقط و فقط در این رابطه کاری منافع شرکت تامین می شود و اصولا استعمار و استثمار و برده کشی
رو با تمام وجود می توان حس کرد ....
بیچاره این نسل 50 به بعد ... هنوز که هنوزه باید تقاص خیلی چیزا رو پس بدن ...
می دونید که منظورم چیه ؟!!

خلاصه شرمنده ...ما هم کمی تلخ شدیم !!
نمی دونم شاید از شانس شما همچین منشی هائی نصیب شما شدن !
اما از وجود آقایون استفاده کنید فکر می کنم بهتر باشه !

بعد از خوندن این پست توی آینه یه نگاه به خودم انداختم و چک کردم که موهامو شونه زده باشم و کمربند و بند کفشمو بسته و واکس زده !
طوری شده که هرجا صحبت از بی اراده ای و ضعف و یک مشت آدم لنگ و لوک به میان میاد ناخود آگاه جمعی از شستی ها توی ذهن تداعی میشه ...
باباجون قضیه رو ریشه یابی کنید ، یه جایی خوندم که به ما گفته بود نسل "که چی" ها ، خوشم اومد ، آره جوونا هر کاری رو که میخوان شروع کنن یه "که چی" توی ذهنشون نقش میبنده . درس که چی؟ کار با ماهی شندرغاز که چی؟
بگذریم ... به هر حال امیدوارم شما هم مثل خوابگرد باعث یه حرکتِ وبلاگی علیه شستی ها نشید ...

-----------------------------------------------
بدتون اومد ببخشید. قصد تخریب نبود، بر علیه کسی یا کسانی هم نبود. بر علیه تنبلی بود . بر علیه همین " که چی " های افسردگی آور بود ... نسل ما می گفت "کار برای خود کار ، نه برای غایت و نهایتش" ...

راجع به پست كريسي دي برگ . . .كلي احساساتم رو زير و رو كردي. . .منم اخه هم نسل شماهام ديگه . . . كاملا حس كردم . .. هنوز كه هنوزه وقتي آهنگ هاي كرسي دي برگ رو گوش ميدم بغض نوجوونيام توي گلو ميپيچه . . .

در مورد نسل جديدي ها . . . به رضا ميگم بخواهي خيلي مهربون باشي ديگه از 61 به بعد رو نمي شه تحمل كرد . . . فضايي هستن انگار. . . يا ما مال قرنها پيشيم!؟ همه چيشون فرق داره ! از طرز فكر بگير تا حركت و رفتار و منش . . . حتي حرف كه مي زنن نصفيشو نمي غهمم!!

كريس دي برگ !!كريس دي برگ !!كريس دي برگ !!كريس دي برگ !!كريس دي برگ !!كريس دي برگ !!كريس دي برگ !!كريس دي برگ !!كريس دي برگ !!كريس دي برگ !!كريس دي برگ !!

Leave a comment