- شماره 26 ، شهریور 1387 -
جــنگل دالخانی بهشتی در منطقه کتالم مازندران، از آن جاهایی است که هموطنان با زیر انداز و چادر و منقل و دیگ و سیخ به آن حمله می کنند، آتش برمی افروزند،می خورند و می خوابند و با دوربین های موبایل شان تند و تند فیلم برداری می کنند و وقتی می روند از خود انواع پلاستیک، پوشک بچه، پوست هندوانه و یادگاری بر درخت به جا می گذارند و کاش چیزی هم ببرند ، نه گل ها و گیاهان کوهستان و شاخه شکسته شده درخت و تمشک و یا شکم و روده هایی که از پرخوری روز به حال انفجار رسیده، نه... منظورم حسی است که بودن آنها را، قبل و بعد از دالخانی تغییر دهد، حتی به اندازه یک سر سوزن .
در پیچ و خم های جاده می پیچیدیم که آقای عزیز به جایی اشاره کرد و گفت :" نگاه کن نمونه زن ایرانی، بدهیکل با لباس گشاد !"
نگاهش کردم : خانمی بالای تپه ای کم ارتفاع ایستاده بود . زن ایرانی ! خانواده اش روی زیراندازی ولو بودند، آقای خانواده با زیرپوش آبی، طاقباز خواب بود . دختر خانواده - دختر ایرانی - برعکس مادرش از زور لاغری داشت می شکست. مانتوی تنگ و شال بی تناسبی سرش بود، سعی می کرد جذاب به نظر برسد و با چشمان خمار، به دقت مسافران عبوری را نگاه می کرد . چند بچه این ور و آنور پخش بودند و پسر نوجوانی روی نازک ترین شاخه درخت تاب می بست . زن ایرانی در آن لحظه تاریخی که نگاه من ثبتش کرد، ایستاده بود و داشت همه این ها را نگاه می کرد . بوی دم کردن برنج می آمد و او یک بادبزن حصیری را - از این ها که کباب را باد می زند - بی هدف در دستش تکان می داد.
تصویر روی دور تند عقب رفت... زن ایرانی لاغر و لاغرتر شد . پوست زرد و زار بی آرایشش رنگی گرفت. پیراهن بی سلیقه گل منگلی اش به چیزی مد روز تبدیل شد. نگاهش شکارچی شد و حرکاتش ظریف و معنادار. تصویر حرکت کرد، کمی جلوتر، مراسم خواستگاری ، آقای زیرپوش آبی بیدار بود و گرسنه، لباس مرتبی تنش بود و دیگر زیر بغل زیرپوشش سوراخ نبود . تصویر جلوتر آمد، یک آیینه و سفره عقد و فقط کمی جلوتر و زن ایرانی حامله بود و بعد ، بچه و بچه ها به سرعت آمدند. نگاه گنگ زن ایرانی روی تصویرهایی که با سرعت حرکت می کردند ثابت بود . می شست و می پخت و تند و تند خم و راست می شد. با یک دست روسری اش را محکم می کرد و با دست دیگر دائم یک کاری انجام می داد .
تصویر بر می گردد روی زن ایرانی زمان حال . می چرخد روی دختر لاغرش که پاهایی مثل لک لک دارد؛ مرا یاد دوستم می اندازد که در یکی از محلات فقیرنشین تهران در بیمارستان دولتی پزشک بود و از دختران نوجوانی تعریف می کرد که به حال غش برای خوردن سرم قندی آورده می شوند. دخترانی که برای جا شدن در مانتوهای چسبان مد روز، به جای ورزش، خودشان را گرفتار سوء تغذیه می کنند.
تصویر جلو می رود. عشق های نافرجام دختر لک لکی تند و تند می گذرد و به یک عروسی ختم می شود. هلهله زن های بدهیکل و بد لباس و تصویر گیج دختر در آیینه .تصویر بعدی به خانه ای اجاره ای قد یک کف دست ختم می شود ، تصویر می دود و با دویدن تصویر پهلوهای دختر لکلکی پر از دنبه می شود. گیریم که دیرتر از مادرش ، مادر شود، اما به سرعت تبدیل به همان می شود ، کوهی بی تفاوت از چربی و خستگی، در لباسی بد شکل که قرار است بد فرمی های بدنش را بپوشاند.
در بقیه مسیر، هر از گاهی دختران و مادران را نگاه می کنم . فرضیه "تبدیل دختر لک لکی به زن دنبه ای" می رود که به یک اصل تبدیل شود !
تکلیف مردی که با لک لک ازدواج کرده و در بقیه عمر هم لک لک خودش را می خواهد چیست ؟ گیریم بی پول باشد و بدبخت و فلکزده ، اما لک لک خودش را بخواهد ... ، هان ؟
صدای اعتراض هزاران زن دنبه ای در گوشم می پیچد! بی پولی ... بی وقتی ... گرفتاری ... بدبختی ...
فریاد می زنم : "چه کسی مسئول بی تفاوتی ماست ؟"
هزاران زن دنبه ای با بی تفاوتی نگاهم می کنند !
به فریادم ادامه می دهم : " آراستگی هنر زن بودن ماست"
هزاران زن دنبه ای می گویند : " بینیم بابا ... "
در آیینه ماشین خودم را نگاه می کنم و با وسواس ماتیکم را پر رنگ تر می کنم!
یک زن دنبه ای با بی تفاوتی نگاهم می کند و نگاه یک دختر لک لکی از روی من به روی آقای عزیز می لغزد.
---------------------------------
تصویر : من و پسرک در دالخانی - عکس از آقای عزیز
چی بگم والا!
من لک لکی نیستم ، دنبه ای هم همینطور ;) اما قضیه اینجا ست وقتی این سیر رو در اطرافیانمون میبینیم انگار برامون چرخه ای طبیعی به حساب می یاد! من سعی می کنم همیشه حواسم باشه چقدر دارم بار روی پاهام می ندازم، چقدر چربی های صورتم داره چشمهام رو به سمت ابروهام هل میده و ... ولی همیشه جا برای بهتر شدن هست و ما - یا من بشخصه - به بهترین شدن فکر نمی کنیم.تا می گم مثلا پاهام زیادی چاقه مامانم میگه قرار نیست تو انچلینا جولی بشی! اون کارش اینه که هیکلش رو بسازه و تو با هزار تا کار و دغدغه خیلیم مانکنی.
این روزها زیاد به این قضیه فکر می کردم ...
راستی بعد از مدتها اول بودن ، چسبید :)
من یک لک لکیه مادر زادم! به دنیا که اومدم یک و نیم کیلو بودم. 10 روز بعد شده بودم یک و چهارصد.اما چون برا لک لکی شدن خودکشی نکردم همه ی رژیم بگیرا معتقدند خیلی بد هیکلم! راستی اینا کدوم نمونه از ایرانیند؟!یه اسم بذار رو زنایی که فقط هر چیزی رو که مطعلق به خودشونه رو میپسندد. این هر چیز می تونه هر چیزی باشه!
راستی داستانمو با نهایت بی حوصلگی نوشته بودم؛ مرسی که مثل خیلی از خواننده ها ظایعم نکردی.
سپاســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگذارم.
و مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی که فوق العاده می نویسی.
آره عزیزم.
کارهایی که از خودم نباشه حتما منبعش رو ذکر می کنم :)
مرسی از لطفت.
گمونم این مانتو و حجاب هم روزنامه ثیر نیست، می شه راحت بد هیکلی رو پوشوند! چند وقت پیش تو b.b.c یه گزارش می خوندم که آمادگی جسمی و تواناییهای فیزیکی دخترهای جوان ایرانی رو با زنان 40 ساله فرانسوی برابر دونسته بود! وقتی همکار 43 ساله ام رو که واسه ماراتن (42km)دویدن آماده می کنه و 5 بار در هفته از 5 تا 20 کیلومتر می دوه معنی گزارش رو می فهمم!
سلام مدتها پیش در وبلاگی شما رو میخوندم و بعد از مدتهااااااا به سختی بازم پیداتون کردم خیلی خوشحالم .شما برام نمونه و الگو هستید .ممنونم
کلی چیز نوشتم که شکل درد دلو اینا هم گرفته بود به خودش که ÷اک شد و ثبت نشد الان دیگه حوصله ندارم باز اونا رو بنویسم...
ولی لب مطلبش اینه که...زن ایرونی سوای خیلی چیزای دیگه اش زنده نیس...یعنی قدرت انتخاب نداره...بنابراین اگه اینجوریه که هس ...چاق و چی و چی...اگه به این تبدیل شده...یه جورایی از مردی آب می خوره که باهاشه....به نظر مناینجا الان سلامت زن ایرونی مهمه که با چربی ها به خودش صدمه زده...نه مردی که تقریبا شریک جرمه یا مسلما این بلا رو سرش آورده...
تو هم روزنامه جان اگه اینجوری هستی....دو دلیل داره...یکی اینکه می تونی انمتخاب کن یچه جوری باشی...و دوم این که مردی که همراهته...آقای عزیزه...
با احترام به مادرم که در گذر زمان تبدیل به یک خانوم خانه ی خوشکل ولی چاق شده...
کلی چیز نوشتم که شکل درد دلو اینا هم گرفته بود به خودش که ÷اک شد و ثبت نشد الان دیگه حوصله ندارم باز اونا رو بنویسم...
ولی لب مطلبش اینه که...زن ایرونی سوای خیلی چیزای دیگه اش زنده نیس...یعنی قدرت انتخاب نداره...بنابراین اگه اینجوریه که هس ...چاق و چی و چی...اگه به این تبدیل شده...یه جورایی از مردی آب می خوره که باهاشه....به نظر مناینجا الان سلامت زن ایرونی مهمه که با چربی ها به خودش صدمه زده...نه مردی که تقریبا شریک جرمه یا مسلما این بلا رو سرش آورده...
تو هم روزنامه جان اگه اینجوری هستی....دو دلیل داره...یکی اینکه می تونی انمتخاب کن یچه جوری باشی...و دوم این که مردی که همراهته...آقای عزیزه...
با احترام به مادرم که در گذر زمان تبدیل به یک خانوم خانه ی خوشکل ولی چاق شده...
کلی چیز نوشتم که شکل درد دلو اینا هم گرفته بود به خودش که ÷اک شد و ثبت نشد الان دیگه حوصله ندارم باز اونا رو بنویسم...
ولی لب مطلبش اینه که...زن ایرونی سوای خیلی چیزای دیگه اش زنده نیس...یعنی قدرت انتخاب نداره...بنابراین اگه اینجوریه که هس ...چاق و چی و چی...اگه به این تبدیل شده...یه جورایی از مردی آب می خوره که باهاشه....به نظر مناینجا الان سلامت زن ایرونی مهمه که با چربی ها به خودش صدمه زده...نه مردی که تقریبا شریک جرمه یا مسلما این بلا رو سرش آورده...
تو هم روزنامه جان اگه اینجوری هستی....دو دلیل داره...یکی اینکه می تونی انمتخاب کن یچه جوری باشی...و دوم این که مردی که همراهته...آقای عزیزه...
با احترام به مادرم که در گذر زمان تبدیل به یک خانوم خانه ی خوشکل ولی چاق شده...
....motevajeham azizam....
در میان همین مردم، حتی در میان تحصیلکرده های فرنگ رفته شان هم ، رخوت عجیبی می بینم. حتی در خوش گذراندن عمر هم تنبلی می کنند چه رسد به زحمت کشیدن...
و هربار که به این چیزها فکر می کنم بی اختیار یاد سهراب می افتم:
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب...
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی...
مرد گاریچی در حسرت مرگ...
آهای اونور دنیایی ها، اونجایی ها هم اینجورین؟!
شاید همیشه هم این طور نباشه، ها؟
من بعد از سالها مدتیه که باشگاههای ورزشی رو شلوغتر میبینم کمی جای امیدواریه ولی هنوز هم خیلی راهه...اول باید این افسردگی جمعی جامعه درمون بشه...که مرد وزن وپیر وجوون گرفتارشن...
درود بر شما دوست گرامی
با دو پست جدید در خدمتم