- شماره 28، شهریور 87 -
بـــه نظر من مهمترین خاصیت یک مسافرت طولانی این است که آدم دلش برای خانه اش تنگ می شود و وقتی باز می گردد، همه چیز را نو ، جذاب، هیجان انگیز و شاد می بیند.
در جایی که بودیم ، آدم ها هیچ محدودیتی برای پوشش نداشتند ( چند جای کره زمین جز ایران حجاب اجباری است ؟) و اصلا هم احساس قید و بندی برای پوشاندن خود نمی کردند ! با این وجود، هیچ مردی به هیچ زنی، جز زن همراه خود نگاه نمی کرد و با هیچ زنی ، به جز زن همراه خود ،کاری نداشت. زن ها هم همینطور؛ هیچ نگاه معنی داری بین خانم این آقا با آقای آن خانم رد و بدل نمی شد و هیچ مردی با ناپاکی، زن های دور و برش را دید نمی زد. متاسفانه شنیدیم یک مردک ایرانی مست (ایرانی ها معمولا با بوی الکل هم مست می شوند و الکل را مثل دوغ قلپ قلپ می نوشند!) داخل آسانسور از خود بیخود شده و یک خانم آلمانی شوهردار را بوسیده ... بقیه اش بماند ...
در جایی که بودیم، با آن که زن ها هیچ محدودیتی برای پوشش و آرایش نداشتند، خیلی ساده بودند، نه خط چشمی، نه ریملی، نه سایه فشنی ، نه خط لب خفن ، نه کاشت لب و گونه ، نه خالکوبی ابرو؛ هیچ چیز. جینگول ترین خانمها، موهایاش کمی رنگی تر از دیگران بود و گاهی دو جفت گوشواره به جای یک جفت به گوشاش آویزان بود. دختران ایرانی این وسط ، کاملا تابلو که نه ... بیل بورد بودند! وحشتناک بودند. فکر می کردم این جماعت غیر ایرانی، هموطنان ما را که می بینند چه فکر می کنند ...
در جایی که بودیم، در مراکز خرید، اتاق های پرو هیچ چفت و بستی نداشتند. یک راهرو بود و اتاقکهایی که با پرده برزنتی پوشانده می شدند. برعکس اتاق پروهای تهران که قبل از تعویض لباس، تشویش می گیرم و هزار بار قفل در، سوراخ های در و دیوار و دوربین های احتمالی پشتشان، حفره هواکش که به کجا راه دارد و غیره را وارسی کرده ، با این همه به آقای عزیز می گویم از پشت در تکان نخورد و باز احساس ناامنی می کنم، در پس پرده پرپروی اتاق پروهای آنها یک آرامشی بود که نگو ... آقای عزیز می پرسید چقدر می ارزد این آرامش؟
در جایی که بودیم، اکثریت با اروپایی ها بود. چقدر با آن ها احساس نزدیکی می کردیم، علائق جهانگردانه مان، آهنگ های مورد علاقه مان، رفتارهای قراردادی مان، لباس پوشیدنمان . در تمام سفر از ایرانی ها فرار کردیم. همان هایی که از شنا گریزان بودند، مبادا آرایششان خراب شود، آنها که آمده بودند بنجول بخرند و بروند، آن ها که از قدم زدن در آن محله باروح باستانی احساس ملال می کردند، آن ها که در تمام احوال آلبوم فرودگاه اندی را گوش می دادند، آن ها که در دومتری زن و فرزندشان، از فتوحات ج.ن.س.ی خود با خدمه هتل می گفتند، آنها که آدم را می دیدند و یک سلام در دهانشان و یک لبخند بر لبانشان نبود ...
شب آخر اقامت مان، مدیریت هتل یک مهمانی رقص با آهنگ های دهه هشتاد و نود ترتیب داده بود. ما به همراه آن همه آدم های غیر هموطن ِ غیر همزبان ِ غریبه، با هم از شنیدن آهنگ های خاطره برانگیزمان به وجد آمدیم و با هم بالا و پایین پریدیم و فکر کردیم ای بسا هندو و ترک همزبان ... ای بسا ...
با این همه آدم به مسافرت طولانی که می رود، حتی اگر حواساش هم نباشد دلاش برای خانهاش تنگ شده است. حتی همین خانه ای که بوی دزد می دهد و ...
---------------------------------
تصویر: نه ... این صندلی های خوشگل فروشی نیست، این ها را گذاشته اند که مشتریان خشکشویی روی شان بنشینند، انتظار خسته شان نکند. همان تکریم ارباب رجوع خودمان ! فقط نمی دانم چرا رویشان یادگاری نمی نویسند !
وقتی در میان هم وطنانم ، خود را غریبه می بینم، به خود می گویم:" خانه من کجاست؟!"
غریبه بودن صرفا به زبان و رنگ و نژاد نیست... حسی است که...می آید!
و عجیب حس غریبگی داشتم در میان هم وطنان هم نژاد هم زبان !
:(
ایرانی جماعت کلا یا همیشه از این ور بام می افتد یا از آن یکی سویش! :-|
رسیدن بخیر.
با پست قبلی که نوشته بودی می مونم الان برات چی بنویسم!
این حس غربتی که وجود داره مربوط به چیزی مهمتر از آهنگ های مورد علاقه و مدل آرایش و لباس و ... اینها است.
من درون هموطنانم رو نمی فهمم! نمی فهمم چرا نقدر دروغگواند ، ریا کارند و - با شرمندگی - گوسفندمآبانه زندگی می کنند.
پ.ن : مرسی از تبریکت و ممنون از آرزوهای خوبت :)
-----------------------
ما اقلیتی شدیم در وطن خودمون که چون درونمون با اکثریت فرق داره ، رفتارهامون هم متفاوت می شه ... بعد غریب می شیم!
سلام....خسته نباشين
با اين توضيحات معلومه كجا بودين...اين همه ايراني و اون همه ادمهاي اروپايي!!! معلومه قسمت اروپاييش هم بودي تا آسيايي...
همه جا اين چيزايي كه گفت صدق نمي كنه.مثل هند و پاكستان كه انگار وسط ميدون شوشي و چشم ها همه حريص و وحشي...
يا روسيه كه دخترها عاشق آرايشن.مخصوصا سايه آبي !!
اما ارامش و امنيتش دنيا مي ارزه....
راستي خونه اتون رو دزد زده؟؟؟؟؟
----------------------------
من هم راجع به همه جا ننوشتم ! خونه همه مون رو دزد زده ! نمی بینی ؟
همیشه در زادگاه خودم خیلی غریب تر بوده ام تا در این ور کره زمین. «موطن آدمی را به روی هیچ نقشه نشانی نیست...»
خوشحالم که بهت خوش گذشته...
هر دو سوی ِ چوب ِ زندگی خیس ِ گریه است!
فرقی میان زادن ِ نوزاد و پاره کردن ِ پیله و رسیدن سیبها نیست!
کسی صدای پروان ها را نمی شنود،
وقتی با سوزن ِ ته گرد
به صلیبشان می کشند!
کسی گریه درخت را
به وقت ِ چیدن ِ سیبهایش نمی بیند!
ولی یک روز،
یک روز ِ خدا
چشمها بیدار و گوشها شنوا می شوند،
هیچ دستی برای شکار پروانه ها تور نمی بافد
-----------
ممنونم...امروز فهمیدم ه هنوز خوبی هست...مهربانی هست...امید هست...هنوز هم هستند کسانی که دستت را بگیرند..ممنونم بانو...ممنونم..به خاطر تمام خوبی ها و تمام لطف هایی که در حقم کردید...
ممنونم به خاطر آرامشی که به من دادید..آرامشی که سال هاست از وجودم قل خورده و نمی دانم کجا رفته...
امروز با اینکه تمام راه ها به رم ختم شد..اما خوش حال بودم..
هنوز مهربانی نمرده...هنوز هم هستند کسانی که دستت را بگیرند..
ممنونم...
ممنونم...
ممنونم..
---------------------------------------------
مهربانی هست، امید هست ... آره ... و اصلا مهم نیست راه به کجا ختم بشه، مهم اینه که آدم از رکود در بیاد و راه بره ، بی توقع از مقصد! اما من واقعا کاری نکردم، همه زحمت ها رو خودت کشیدی ...
خوش برگشتید..:*
hooooooooooorrrrrrrrrrraaaaaaaaaaaa
cheghad khoshhalm ke rafti safar o beh khosh gozasht e o raje be aramesh fek kardi
cheghad khoshhalam ke to bita hasti na har kas e dige
روزنامه جان بايد واست يه اعتراف كنم: راستش من هم در سفرهايي شبيه سفر تو ضمن اينكه بهم خوش گذشته يه جورايي حسوديم شده به اين آرامش...نظم...قانونمندي....احترام....آخه يه طبل گنده مرتب تو ذهنم مي كوبه ما شايستگي شو داريم پس چرا وطنم اين همه بيراهه داره چرا راههاي اصلي منتهي به اين چيزها سالهاس مسدود شده چراچراچرا...؟؟؟؟؟؟
------------------------------------
قضیه بمب گذاری در هتلی در پاکستان بعد سخنرانی آصف زرداری رو شنیدی ؟
متاسفانه روزنامه جان مردم ما به خاطر مشكلات عديده اي كه دارن در مقايسه با كشوراي ديگه خيلي هم بداخلاق و افسرده ان!خسته نباشي و ميدونم كه خوش گذشته .