December 2008 Archives

کجیدگی

| | Comments (15)

 

rooznameh-kaj.jpg- شماره 54، دی 1387 -

نــشسته­ای ترسیم می کنی، تایپ می کنی، کاغذها را بالا پایین می کنی ، حرف های گنده گنده و نقشه های پیچ در پیچ­ات را پرینت می کنی، دوباره و سه باره می­خوانی، نگاه می­کنی ، غلط گیری می­کنی ، می­دهی برای صحافی، می فرستی برای کارفرما ، منتظر می مانی، جلسه می روی ، هارت و پورت می کنی، حرفت را به کرسی می نشانی و این می­شود شغل­ات، سرگرمی­ات، زندگی­ات، هوش و حواس­ات و ناگهان یک روز، یک روز غروب، لا به لای یک دنیا هیاهوی تحویل کار، همینطور که شالاپ شالاپ صدای کی­بورد و تیک تیک صدای ماوس درمی­آوری از اتاق بغلی نوایی می شنوی ...

...

 کشیده شدن چند نت، چند سکوت، چند ضربه بر سیمی ، بر کلاویه ای ، پیانویی، ویولن سلی ، سمفونی­ای و گام ر مینوری ...

ناگهان به نظرت می آید که هی فلانی ، اینجا داری چه کار می کنی ؟ تو مال این حرف هایی ؟

 

--------------------------------------------------

تصویر: تصویری که کج برداشت شد! روستایی در مازندران، 1387 

 

مرده شور خانه

| | Comments (13)

 

rooznameh-najoor.JPG- شماره 53، دی 1387-

زمانی دور، از آدم­ها خیلی تاثیر می­گرفتم. هرکه به زندگی­ام می­آمد - با هر سهمی و هر کیفیتی - قسمتی از وجود مرا با خود برای همیشه می­برد. کافی بود نیم ساعت با یک موجود ملال­آور هم­نشین شوم، تا دو روزم به گند کشیده شود. کافی بود یک حرف بی­ربط بشنوم یا رفتاری دور از انتظار ببینم؛ ماه­ها سوء­هاضمه روحی بگیرم، ساعت­ها اشک بریزم و فکر کنم زندگی چه پوچ و مزخرف است. صفحات بی­­شماری از روزنگارهای­ام با این جملات پر می­­شد " آخه چرا ...؟ " یا " ایراد کار کجاست؟ " .

ناگهان یک روز/ یک شب ، فهمیدم ایراد کار همین­جاست! خودم که روح­ام را مثل فرش، کف خیابان ولیعصر از شمال تا جنوب، پهن کرده­­ام تا هرکه عشق­اش کشید با کفش گلی روی آن راه برود و حتی اخ تف بیاندازد.

پس از آن آدم­های "ناجور" را کشتم . پرونده­شان را بستم؛ بی­تردید، بی­پشیمانی و رودروایستی. با کسی تعارف نداشتم، دل­ام هم اصلا نمی­سوخت و فکر می­کردم مسئولیت من در خوشحال نگاه داشتن خودم و کسانی است که - خوب یا بد - از جنس خودم هستند یا حداقل آسیب­رسان نیستند. از این­رو وقتی پرونده کسی بسته می­شد، برای همیشه نه تنها از فیزیک زندگی­ام، که از فکرم هم خارج می­شد. همیشه بدشان آمد؛ اشکال نداشت. این­گونه مجبور نمی­شدم در حالی که می­بوسم­شان، از پشت خنجر در قلب­شان فرو کنم. این­جوری آن­ها هم تکلیف­شان با من مشخص بود.

فکر می­کردم در فرصت اندکی که برای بودن دارم، جایی برای کسالت روحی و زخم برداشتن از پنجول­های بی احتیاط ندارم و دلیلی ندارد انرژی­ای که ذره ذره جمع می­کنم را در هم­نشینی با یک توده ناهمگون یکباره دود کنم و به هوا بفرستم.

اما دیشب فهمیدم باز هم تغییر استراتژی داده­ام! یادم نمی­آید از کی؛ اما "ناجور­کشی" به "ناجور کم­رنگ­کنی" تبدیل شده است. به این ترتیب که ارتباط کلامی­مان به ارتباط نوشتاری (ای میل و اس.ام.اس) تبدیل می­شود و ارتباط حضوری به سالی یا دوسالی یک بار خلاصه می­شود. دیدم باز هم وقتی یک ناجور اصرار می­کند یک چایی با هم بخوریم، دارم با او چایی می­خورم و یا با ناجوری که در موردش گفته­ام " ایششششه ... دیگه پرونده ات رو بستم" دارم اس.ام.اس احوال­پرسی رد و بدل می­کنم!

در یک دوره دوستانه با دوستان قدیمی ( با قدمت 17 ساله) بازی­ای می­کردیم؛ هرکه باید اولین خاطره­اش را از دیگران و این­که در طول این ایام چه تغییراتی در طرف حاصل شده است را می­گفت. نتایج بانمک بود؛به عنوان نمونه "گلوله برفی" می­گفت که این روزها خیلی بیشتر از قبل به دوستانم اهمیت می­دهم!

گمانم باید بیشتر فکر کنم ...

 

--------------------------------

تصویر: غرب شهر تهران - اسم خیابان­اش را بلد نیستم!

در پرانتز : وقتی هنوز ای.دی.اس.ال. نداریم ، "پست زدن" می شود وخیم ترین کار دنیا. نوشته­های دوستان را با جی.پی.آر.اس موبایل می خوانم و از کامنت گذاشتن عاجزم؛ گویا آرد در دهانم ریخته باشند. قول داده اند هفته آینده ما را شبکه جهانی اینترنت آشتی دهند... چنین باد، آمین !

 

 

شجره الملوک

| | Comments (19)

 

rooznameh-shajare.jpg- شماره 52، آذر 1387 -

تـــمام این خانواده بی برو برگرد گربه هستند، با گونه­های گربه ای، چشمان بادامی، اندام ظریف و کشیده. راه که می­روند مثل گربه­ها قوز ملایمی دارند که تا دقت نکنی به نظرت زشت نمی­آید. حساب شده قدم برمی­دارند؛ فکر نکنی از روی دلبری است؛ از ترس است. ترس مبهمی در تار و پود آن­هاست که به کسی نگویید اما دلیلش از قیاس به نفس کردن است: می ترسند بقیه هم به اندازه خودشان بدجنس باشند!

موقع صحبت کردن صدای­شان شیرین و ملایم است، نشناسی­شان دل­ات می­خواهد لپ­شان را بکشی و بگویی " الهی..." ، به کسی نگویید اما هیچ­کدام­شان معصوم و مظلوم نیستند، چلمن­ترین­شان هم حداقل یک مورد سابقه جنایت دارد.

بار اول که ببینندت، تو و خودشان را با تعارف خفه می­کنند، مثل بقیه گربه­ها خودشان را به دست و پای­ات می­مالند؛ به کسی نگویید اما اینگونه طعمه را ارزیابی می­کنند؛ اگر ضعیف بودی، دوست­­شان، ببخشید، خادم­شان می­شوی و اگر قوی بودی، خفه­ات می­کنند.

وجه مشخصه و اشتراک آن­ها حسادت و درنتیجه بدجنسی­ای است که با هر نفس بالا و پایین می­رود. به همه حسودی میکنند­ و چون بلا استثناء باهوش ­هستند می­توانند به راحتی به هرکه حسودی کردند، پدرش را درآورند.

گوش مفتی که گیر بیاورند، دماغ­شان را مثل دم گربه­ها سیخ رو به بالا می­گیرند و از افتخارات اشرافی­شان می­گویند و من هرچه نگاه می­کنم در خرابه­ای که در آن می­لولند تاج و تختی، حتی کهنه و خاک گرفته نمی­­بینم.

بعضی­هاشان گربه­های بهتری هستند. خنج نمی­زنند و هرگز میو­میوی­شان از یک ریزه دسی­بل بالاتر نمی­رود، دست­شان برسد میوه­ای هم پوست می­گیرند جلوی­ات می­گذارند، اما دروغگویی را حق مسلم خود می­دانند. برای جزیی­ترین مسائل­شان شاخ­دارترین دروغ­ها را می­گویند. بی­تجربه باشی نمی­فهمی پشت صورت گربه­ای­شان چه افکاری جریان دارد.

آخر خط همه­شان به تنهایی و مرگی دردناک ختم می­شود، در اوج ذلت، در خرابه­ای (گرچه هزار متری و بالای شهر)، تنها، تنهای تنها، حتی بدون حضور هوش و حواس گربه­ای­شان.

امروز گربه­ای را دیدم که با دقت آشغال­های کنار خیابان را می­کاوید؛ نیم رخ­اش را می­دیدم؛ رنگی رنگی و قشنگ بود، با یک خروار نخوت و غرور در حرکات­اش و همان قوز محافظه کارانه و دم شق و رق و چشمان خمار حق به جانب گربه­ای. "پیش پیش" کردم، نگاه­ام کرد، عین سیبی بود که با مرحوم "جناب چپول میرزاخان " دو نیم کرده باشند! دوباره "پیش پیش" کردم و سعی کردم در لحن­ام کاملا احترام و ادب را به جا آورم !

 

------------------------------

تصویر: قسمتی از یک عکس قدیمی که نمی­دانم که گرفته، اما مطمئنم در قید حیات نیست!

تبصره پس از انتشار: یادآوری فرمودند برخی گربه ها با چیزی شبیه جهش ژنتیکی "شیر" شده و از شمول بحث فوق خارج می شوند!

 

 

هیزم شکن

| | Comments (19)

 

Rooznameh-cappuccino.jpg- شماره 51، آذر 1387-

به نظر من، تمام کسانی که می­گویند "پول بد است و چرک است و این­ها" جایی از کارشان ایراد دارد، کمترین آن می تواند ناتوانی­شان در پول درآوردن باشد. پول قدرت است، اما برای به دست آوردن آن باید چیزی را از دست بدهی، که کمترین آن وقت است. اما کار کردن، نه فقط ابزار پول درآوردن که خود، هدف است. هدفی برای سرگرمی، احساس مفید بودن، شاد بودن و اجتماعی زیستن.

یادم می­آید اولین درآمدم را کلاس دوم دبستان به دست آوردم؛ برای دیگران جمله می­ساختم، پول می­گرفتم و با دسترنج­­ام بستنی یخی کثیف ممنوعه می­خریدم! در تمام دوران مدرسه، از مهارت نوشتن­ و نقاشی کردن­ام و گاه از تکثیر نوار موسیقی - یواشکی پول درآوردم و با آن پول، تمام مرزهای ممنوع مامان و بابا را درنوردیدم. پول­های­ام را هفت سوراخ قایم می­کردم، اما مامان، با آن شامه تیز پلیسی­اش آن­را پیدا می­کرد و مطمئنم هنوز نمی­داند آن همه پول از کجا می­آمد!

دانشگاه که رفتم، کار کردن تقریبا مجاز شد! خیلی کارها کردم؛ از تدریس گرفته تا فروش کوزه نقاشی شده، ترجمه متون وحشتناک پزشکی و حقوقی برای جهاد دانشگاهی، آمارگیری برای پروژه شهر سالم و پاکنویس کردن نتایج تحقیقات دکتر بوقلمون، رییس گروه­­مان!

لیسانس­ام را که گرفتم، با این­که باز هم دانشجو بودم، استخدام تمام وقت جایی شدم، اما دیوانه وار در چند شرکت مشاور کار می­کردم، با رادیو همکاری می­کردم، برای هزارجا مقاله می­نوشتم، تدریس می­کردم و همزمان با یک سری آدم معلوم الحال یک شرکت مهندسین مشاور تاسیس کردم!

دیشب به گفتگوی چند وقت پیش، با دوست­ گرمابه و گلستان­ام "برلیان" * فکر می­کردم. آن روز که داشتیم می­گفتیم چقدر ما از صبح تا شب کار می­کنیم. او  گفت "خوب است سبیل بگذاریم و با کت و شلوار و سامسونت سر کار برویم"  و من گفتم "تا شرمنده زن بودن­مان نشویم"! دلم برای برلیان و دوستان دیگرم تنگ می­شود؛ کلی حرف داریم، اما هیچ­کدام وقت نشستن و یک دل سیر حرف زدن را نداریم.  آخرین بار که ناهار قرار گذاشتیم، همگی دیر رسیدیم و خورده و نخورده خداحافظی کردیم و رفتیم . با این وجود من خودمان را لابه لای این همه گرفتاری دوست­تر دارم!

کسانی که مرا می شناسند می دانند اصلا "عقل معاش" ندارم و هرگز نمی­دانم در کیف پول­ام چقدر پول وجود دارد، حساب بانکی** که دیگر هیچ! هرگز قیمت اجناس بازار یا چیزهایی که خریده­ام را نمی­دانم. فقط اصلا برای­ام قابل هضم نیست که چطور بتوانم راست راست راه بروم و  پول­هایی که در به دست آمدن­شان نقشی ندارم را خرج کنم. چطور بتوانم بی­دغدغه ایام بگذرانم در حالی­که دیگری تا شب کار ­کند. اصلا چطور بتوانم کار نکنم؟ پس چه کار کنم؟! بروم لای جرز دیوار؟ "سبکی تحمل ناپذیر هستی" را چه کنم؟ دست­های­ام که دائم دنبال چیزی می­گردند را کجا مخفی کنم؟

نه، من خود پیچ پیچی­ام را بیش­ترتر دوست دارم، گرچه این روزها واقعا ... چه عرض کنم !

 

----------------------------------------

* همان ن.گ معروف (آیکون نیشخند) !

** دسته چک­ام کو ؟!

تصویر : کاپوچینوی دفتری ( به جای خانگی)