- شماره 61، بهمن 1387 -
اردوی ورودیهای جدید دانشگاه ملی. با "کرم کتاب" آشنا شدم. در آفتاب لمیده بود و کتابی را میجوید : شراب خام . اسماعیل فصیح. پرسید نمیشناسی؟ با احساس گناه گفتم نه. اینجور شد که با اسماعیل فصیح آشنا شدم . بعد از این بود که همه کتابهایاش را خریدم. اینجور شد که قسمتی از دنیای هجده تا نوزده سالگیم به جلال آریان گره خورد و هرکه سر راهام قرار گرفت به گونهای کودکانه با او مقایسه و از گردونه خارج شد!
آن زمانها خیلی دلام میخواست اسماعیل فصیح را ببینم. اولین و آخرین مصاحبهاش با "کلک" را خوانده بودم ، شنیده بودم در تهران است و از خبرنگار و حاشیه خوشاش نمیآید. چندین سال بعد که کتاب «اصل آثار فصیح» (نوشتهی دکتر عماد بدیع، نشر البرز، ۱۳۷۹) را خواندم دیدم واقعا مویی بین نویسنده و قهرمان داستاناش فاصله است، آنقدر که میتوان بیشتر نوشته هایاش را اتوبیوگرافی دانست. تصویر او (که تازه میدیدم ) همان جزییاتی از جلال آریان را داشت که بارها تصور کرده بودم ، اما خوب دیگر آن تب در من سالها بود که فروکش کرده بود!
شهرکتاب خیابان حافظ همیشه یک نیمه قفسهاش به آقای فصیح تعلق داشت . هروقت نگاهام میافتاد برای لحظهای حس آن روزگار تازه میشد و یاد جلال آریان؛ مرد محکمی با یک دنیا غم و غصه که همه زنده بودناش بوی مرگ میداد اما او همواره مثل جیمزباند - البته با یک ملاقه عرفان و تصوف اضافه - تر و تازه و سرشار از زندگی، آماده به خدمت بود!
خودش در مورد جلالاش می گوید:
«یک روز وقتی هنوز جنوب بودم تصمیم گرفتم یک کاراکتر در زندگی ام انتخاب کنم به نام جلال آریان ... در هر داستانی که جلال آریان در آن حضور دارد، یک نفر هست که رنج می برد و تلاشش را می کند اما ماجرا به مرگ ختم می شود... آریان همیشه گرفته و رنجور است...، از دردهای قلب و مغز و این هاست دیگر. یک حادثه بدی که اتفاق میافتد آدم را به این راحتیها ول نمیکند که... » .
از نوزده سالگی من قرنها گذشته، شهر کتاب خیابان حافظ تعطیل شده و دیگر در خیابان ها به جستجوی هیچ نویسندهای نمیگردم . بیتردید اگر نوشته جدیدی از آقای فصیح ببینم برای خریدن و به خانه بردناش دست و دلم نخواهد لرزید . اما دیروز که اینترنت را به بهانه ای دیگر جستجو میکردم خبری دیدم از اسماعیل فصیح متعلق به یکسال و نیم پیش . این بی هیاهوترین نویسنده معاصر بالاخره در واکنش به نه ماه انتظار در اجازه چاپ آخرین رماناش «تلخ کام» دست به اعتراضی از جنس خودش زده : "اعتصاب مغزی". سکته مغزی کرده و در گوشه بیمارستان پناه گرفته است. گفته: «وقتی یک نویسنده ای مثل من که تمام عمرش را فقط نوشته و نوشته اجازه ندهند که کتاب چاپ کند، پس برای چه و به چه امیدی باید زنده باشم؟»
دیدن اسماعیل فصیح، در هم شکسته و پیر و خسته در تخت بیمارستان، بسته به لولههای سرم و خبری که نوشته هوشیاری او در حد متوسط است ، جلال آریان درونام را به درد میآورد. جلال آریان درونام، همان تهرانی متوسط آویزان بین شرق و غرب با سرنوشتی محتوم با حساسیتی مخفی که می بیند و میگذرد، اما نمیتواند فراموش کند و رنج میبرد و مجالی برای نالیدن ندارد که دور و برش را ضجه گرفته است. جلال آریان درونام که عمری بین دغدغه آریایی بودن و عرب نبودن آویزان میماند و آخر معلوم نمیشود کیست. فصیح در کتاب آخرش میگوید : «وای! تو آریانی یعنی از دین زرتشتی، و او می گوید که نه بابا، اسم من جلال است».
یک سال و نیم پیش، فصیح پس از یک هفته بستری بودن در بیمارستان، آزاد شد. کتاباش نیز پس از انتشار خبر این حادثه در خبرگزاریها با حذف چند پاراگراف مجوز انتشار یافت . آقای کمالی دهقان میگوید :«فصیح از این بابت خوشحال است».
--------------------------------------------------------------------------------
- اگر نمیدانید بدانید که :
اسماعيل فصيح ـ رماننويس و مترجم ـ دوم اسفندماه سال 1313 در محله درخونگاه تهران (شهيد اكبرنژاد فعلي ـ نزديك بازار تهران) متولد شد. سال 1961 پس از فوت پدرش با پول ناچیزی که از مادرش میگیرد به تنهایی به امریکا رفته و در شهر مزولا به دانشگاه مانتانا ميرود و مدرك ادبيات انگليسي ميگيرد. سپس به دانشگاه ميشيگان ميرود؛ اما به دلیل فوت غیرمنتظره همسرش (در اثر حاملگی) مقطع كارشناسي ارشد را نيمهكاره رها ميكند و غمگین و افسرده به تهران باز میگردد. داستان "عشق و مرگ" شرح همین ماجراست.
در سال 1342 به مؤسسه انتشاراتي فرانكلين ميرود و همراه با نجف دريابندري، با استخدام در شركت ملي نفت با صادق چوبك آشنا ميشود. سال 1346 نخستین رمانش با عنوان «شراب خام» را مينويسد و سال 1347 منتشر ميكند. با همسر دوماش پریچهر عدالت آشنا میشود . سالومه حاصل این ازدواج است که اکنون در امریکا به سر می برد. نوه فصیح، شاهین در کرج ساکن است.
فصيح در سال 1359 با سمت استاديار دانشكده نفت آبادان بازنشسته شد. اين نويسنده در سه حوزه رمان، مجموعه داستان و ترجمه كار كرده است.
رمانهايش عبارتاند از: شراب خام (1347)، دل كور (1351)، داستان جاويد (1359)، ثريا در اغما (1363)، درد سياوش (1364)، زمستان 62 (1366)، شهباز و چغدان (1369)، فرار فروهر (1372)، باده كهن (1373)، اسير زمان (1373)، پناه بر حافظ (1375)، كشته عشق (1376)، طشت خون (1376)، بازگشت به درخونگاه (1377)، كمدي تراژدي پارس (1377)، لاله برافروخت (1377)، نامهاي به دنيا (1379)، در انتظار (1379) و گردابي چنين حايل (1381). آیا رمان تلخ کام (مجوز 1386) چاپ شد یا خیر، نمی دانم ...
مجموعههاي داستان: خاك آشنا (1349)، ديدار در هند (1353)، عقد و داستانهاي ديگر (1357)، برگزيده داستانها (1366) و نمادهاي مشوش (1369).
و ترجمهها: وضعيت آخر، بازيها، ماندن در وضعيت آخر، استادان داستان، رستمنامه، خودشناسي به روش يونگ، تحليل رفتار متقابل در رواندرماني و شكسپير.
اسماعيل فصيح تا فروردین 1386 در تهران زندگي ميكرد و میگفتند گهگاه در بخش برنامههاي آموزشي زبان تخصصي و گزارشنويسي صنعت نفت فعاليت ميكند. الآن کجاست؟ نمیدانم ...
- نقل قول ها از : گفتگو با اسماعیل فصیح
- تصویر : جلالی که آریان بود ...



