- شماره 57، دی 1387 -
مـــــسیح عزیزم ...
لجوج بودم، یادتان هست؟ وقتی فهمیدم مذهبام ناشی از اسلام آوردنِ احتمالی یکی از نیاکان پدریام است، با مسلمانی قهر شدم! وقتی داستان غزوات و ازدواجها و احکام عجیب و غریب و سایر ماجراهای صحرای عربستان را می خواندم، گریهام میگرفت و دلم هوای شما را میکرد. تصمیم گرفتهبودم مسیحی باشم که مذهب اروپاییهای اتو کشیده و امریکاییهای شنگول است! "آخرین وسوسه مسیح" را با عقل کج و کوله بچگیام خوانده بودم، شیفته شما شده بودم و عکستان را به دیوار اتاقام زده بودم ، یادتان هست؟
یادتان هست فکر میکردم باید مثل شما ببخشم و بگذرم و یادتان هست که نمی توانستم و غصه میخوردم؛ جلوی آیینه لبخند مسیحایی تمرین می کردم و درست درنمیآمد؟
یادتان هست آن موقعها که خودم را "دعا لازم" می دانستم، به جای آویختن به دامن ائمه معصوم نیاکانام، که چند زنه بودنشان مشمئزم میکرد به دامن سفید شما آویزان میشدم که به نظرم مهربانترین، ملایمترین، وفادارترین و خوشگلترین نماینده آسمانها در زمین بودید.
شرمنده شما، اما وقتی خودم تک و تنها بر صلیب بودم، عذاب کشیدن تان به خاطر دیگران - دیگرانی که این هوااااا از من و شما و دنیایمان فاصله دارند- را نمیفهمیدم و خونسردی و تساهلتان حرصام را درمیآورد. معنی بزرگواری و بخشش را نمی فهمیدم و دیدن تمثال "خار بر سر" شما به سرفهام میانداخت. وقتی کتاب مقدستان را میخواندم، میدیدم هیچ تفاوتی با کتاب مقدس نیاکان من ندارد؛ اگر خرافه هست... و دور از ذهن ... و اگر زیباست، الهی و جادویی ... هر دو مثل هم است، گویا دو انشا از یک نفر باشد! روزی که باور کردم تاریخ هم بازی دست قدرتهاست، فکر میکردم اصلا که دیده شما آن بالا رفته باشید یا از آن بالا پایین آمده باشید یا در نوزادی حرف زده باشید؟
اینگونه شد که بین ما فاصله افتاد، فاصلهای به بزرگی تمام سالهای رفته. شرمندهام که خیلی وقت است یاد شما نکرده بودم و اگر این نبود، باز هم یادتان نمیافتادم. مدتهاست که به جای "توسل"، خودم دست به کار شدهام و همه معصومین و آسمانیون در آرشیو راکد روحم بایگانی شدهاند. مشکلات من ، همه گرههایی هستند که با چنگ و دندان خودم بازمیشوند و تازه اگر بخواهیم فکرش را بکنیم من اصلا از اول هم مشکلی نداشتهام!
بدتان نیاید ولی مشکلات لاینحل را حتی شما هم نمیتوانید حل کنید؛ می توانید ؟ میتوانید کاری کنید که هیچ آدمی جهان سومی دنیا نیاید ؟ هیچ کودکی روحاش خراش نخورد؟ مردم دنیا اینقدر بر سر و مغز هم نکوبند؟ کسی دل کسی را نشکند؟ فیلمهای اکشن ساخته نشود و بازیهای پلیاستیشن خشن نباشند؟ اصلا چرا راه دور ؟ می توانید همشهریهای خودتان - فلسطینیها و اسرائیلیها - را با هم آشتی دهید؟ آن موقع که راست راستی زنده بودید ( نه مثل الآن که معلوم نیست تبدیل به کدام گودویی شدهاید؛ اسفندیار یا ...) و آن همه هم زحمت می کشیدید، موفق شدید به مردم عشق را آموزش دهید؟
نمی دانم، به خودتان مربوط است ، اما ... شاید ... البته نظر شخصی من است ... شاید بهتر بود با همان وسوسه، دل خوش میکردید ... یک زندگی عادی ، مثل همه آدمها ... تاراحت نشوید ... اما شاید ... میگویم شاید ... بهتر بود اجازه میدادید از "بشریت" ناامید شوید و فضولی نباشد ... دنیایتان بشود همان چند "بشر" دور و برتان، خانواده خودتان ... چه میدانم ... آخر من نگران تان هستم ...
سرتان را درد نیاورم ، امیدوارم امسال سال عاشقانهتری باشد، برای من و بشریت دور و برم و برای شما و بشریت باقی مانده در جهان!
با عشق،
روزنامه دیواری
14 ژانویه 2009 - قریه طهــــران
-----------------------------------------
به دعوت آقای درک نشده، و با دعوت از همه کسانی که دوست دارند برای مسیح نامه بنویسند ... (رونوشت ما فراموش نشود!)
تصویر: یک جایی در اروپا
اول اینکه ممنونم دعوت را اجابت گفتی خاخور جان !
دوم اینکه همان مسیح گفته است "برای خدا ، وکیل نباشید ، شاهدش باشید " من هم نمی خواهم وکیل مدافع اش بشوم و چون شما فرمائیدید که انجیل را خوانده اید برایتان می گویم اینها را . از لحاظ یاد آوری . اینها را هم با غیظ ( ؟) ننوشتم خدائی . الان دارم طرح آبی شکلات ایرانسل ، ببخشید آیدین را میخورم از شرکت داداش برادر و اینهارا یواش یواش اما با عجله تایپ میکنم از گرسنگی !
1 – بخشیدن یک احساس نیست بل یک انتخاب است . وشما تنها روی صلیب نبوده اید . خودش فرمود که هرکه از پی من می آید باید صلیب اش را بردارد و بیاید . و میبینی که همچین اتو کشیده و شیک و چی گفتی ؟ شنگول نیست . من مطمعنم شما از آن دسته نیستید که خارجی ها را مسیحی میدانند . آره ؟ هیچ کشوری در دنیا ادعای این را هم نداشته که کشوری مسیحی است .
2 – از آشتی گفتی . جالب بود برایم . میدانی این مرد عجیب بود . براستی عجیب بود . به دنیا آمدنش . زندگی کردنش . مرگش و دوباره بدنیا آمدنش . همه چیزش . بر خلاف آن عزیزی که گفت : ما برای وصل کردن آمدیم نی برای فصل کردن ... او می گوید " گمان نکنید که من آمده ام تا همه را آشتی دهم . من آمدم که آتش به پا کنم . آمده ام که خواهر را از برادر ، زن را از شوهر و عروس را از مادر شوهر جدا کنم . آمده ام که آتش بیافروزم که کاش تا حالا کرده بودم "
این هم ولایتی های مسیح در فلسطین کدامشان به او ایماندارند ؟
یکی از اطرافیان مسیح به او گفت مادر و خواهرو برادرانت بیرون در منتظرت هستند و او گفت خانواده من شما ایمانداران هستید .
3- جبران خلیل جبران میگوید : مسیح کوران و کران و جزامیان و حتی مردگان را شفا داد اما برای احمقها نتوانست کاری کند ! راست میگفت طفلک نه ؟ سر آخر همان احمقها روی صلیبش بردند همینها که الان به جان یک طایفه دیگر افتادند و گردن همدیگر را گاز میگیرند و متاسفانه دنیا چه جهان اولش چه سومش ( جهان دوم کجاست راستی ؟) به دست این احمقها اداره می شود . حرفت را هم قبول ندارم . ژان پل سارتر چه گفته یادت هست ؟ کسی که از شکم مادرش ناقص الخلقه به دنیا می آید اگر قهرمان المپیک نشود خودش مسئول است .
4-( یک چیزی نوشتم اینجا ترسیدم پاکش کردم اگر خواستید خصوصی بگم )
--------------------------------------------------------------------
-------------------------------------
------------------------------
برار گرامی!
به نظر می آد در بیان عنب و انگور و اون یکی ها مشکل داریم ( به زبون خودمون چی می شه؟ اونگور؟)، وگرنه من هم که همینا رو گفتم!
البته حرف های پاراگراف اول مال سنین 10 تا ... گمونم 14 یا 15 سالگیم بود. آره اون موقع ها اروپایی ها و امریکایی ها رو مسیحی می دونستم، گرچه هرگز مسیح رو شنگول و اتو کشیده ندیدم، خوشگلی هم ربطی به اتو و شنگولیت نداره! اون دوره تصویر مسیح برای من همون بود که کازانتزاکیس در مغزم کرده بود. دقیقا همونی که شما یادآوری کردید ...
گفتم که ... دیگه تاریخ رو باور ندارم، حتی تاریخ ادیان. مسیح برای من امروز یک اسمه و یک حس در قلب خودم. مسیح ، زرتشت، محمد و سایرین همونقدر خوبن که شما هستید، آقا "روح انگیز" همکار ما هست (با اینکه از بیخ لامذهب به نظر می آد) . همونقدر که من از آقا روح انگیز خوبی و عشق یاد می گیرم، از شما هم یاد می گیرم ( این جمله بخشیدن یک انتخابه ... خیلی به جا بود ... ) ، از مسیح ، از مامانم، و از همه موجودات ارزشمند دور و برم ... اما ایمان شما برام شدیدا مقدسه
درود بر شما و جبران و بر منکرش ...
یه دوستی دارم چپ دسته، می گه دنیا مال راست دست هاست و من این وسط ناقص الخلقه هستم... راست می گه. هرکه مثل عوام نباشه، روحا و جسما، ناقص تلقی می شه و بی تردید حرکتش در اجتماع سخت تره. اما این دلیل نمی شه حرکت نکنه (من غیر این گفتم؟).
و ژان پل سارتر ... با وجود بت شکنی های همیشگی ام، هنوز ایشون جیگر منه !
چیزهای ترسناک گفته نشن بهتره برار گرامی !
بیم آن دارم که فردا پس فردا خودت شخصا ادعای پیامبری کنی!(دو نقطه +دی)
---------------------------------------------------
نترس، من کنارتم!
رفیق ... منت بر سرم می گذاری دست نوشته اش را بفرستی از هیجان قلبم بالا پایین می رود .. می بوسمتان
من نمی توانم به او نامه بنویسم .. سالهاست که هیچ پیامبری را نمی شناسم ... من بیم آن ندارم که فردا خودت ادعای پیامبری کنی .. بیا خودم می شوم اولین صحابه ت ...
عكس غريبي ست و به گمانم مادري ميكوشد تا براي فرزند بيمارش كه چونان مسيح ميپنداردش، كمكي جلب كند. همين طور است يا خيال من ره به ناصواب برده؟!
----------------------
خیال مبارک ره به ناصواب برد دکتر گرامی! این خانم و همکارش روش جدیدی رو برای گدایی برگزیده اند! از ایتالیایی ها هر چیزی بر می آد، نه؟
قشنگ نوشتی دختر! عکس خیلی جالبی هم انتخاب کردی
اینجانب صرفا رساننده نامه هستم.(گاه نویس)
از: مسیح
به: روزنامه دیواری
موضوع:پاسخ نامه به من
با سلام و احترام
از محبت شما در نوشتن نامه ای اینچنین پرمهر سپاسگزارم. یادم هست از همان کودکی چقدر به من محبت داشته و دارید. آنچه در اسراییل و فلسطین می گذرد همان است که در آن زمان نیز می گذشت. این مردم که نام شان فلسطینی و اسراییلی است و به جان هم افتاده اند، آن زمان نیز همین بودند فقط نام ها عوض شده. خشونت همان است که بود. همین گونه که می بینید حتی من نیز زنده هستم و همان مسیح پیامبر عشق.
تنها نکته ای که شما را یادآور می شوم این است که پیامبران، تنها روشنگرانند و بنا نبوده و نیست هیچ پیامبری با هیچ اعجازی مشکلات بشر را حل کند. یقینا شما درست گفته اید، این خود بشر است که باید مشکلاتش را با درایت خود حل کند. پیامبران راهنمایانند.(راه+نما)
و اما در مورد من.
من برای آدمیان پیامبر عشق و محبت بودم و هستم. من تا جایی به انسان ها عشق ورزیدم که حتی جسم خاکی ام را نثارشان نمودم. من با عشق به دنیا آمدم و با عشق نیز از دنیا رفتم. سراسر عمرم هم با عشق ورزیدن، به انسان ها عشق ورزیدن را آموختم.
فرزندم، به انسان ها عشق بورز... حتی به دشمنانت...
با عشقی ناب
مسیح پیامبر
14 ژانویه 2009- کلانشهر بهشت
-----------------------------------------
آخ آخ ... گاهنویس جان ... می دونی منو یاد چه دورانی انداختی ... ؟
هوم...سکوت پیشه می کنم!
Hummm
من واسش ایمیل میزنم ...زودتر میرسه...شاید واسه خیلی ها فورواردش کنم...
خيلي قشنگ و پر احساس نوشتي!به نكات خيلي مهمي در اين نامه اشاره كرديد، با اين جملتون هم خيلي موافقم:
تاريخ هم بازي دست قدرتهاست. آفرين.
...!That Was Great
Welldone
:)