حسنی با چشم گریون

| | Comments (12)

 

  rooznameh-m-ehterami.jpg- شماره 66،اسفند 1387 -

 

خـــــودش گفته وقتی از دنیا رفتم گریه نکنید، آن وقت من بیایم بنویسم که : " اِ اِ اِ ... این آقا که فوت شد، همون بود" و از این حرف­ها که "آخی... چه حیف شد " و غیره و یک جوری هم بنویسم که احساسات تحریک شود و اشک درآید و الی آخر.

نه ، این کار را نمی­کنم ، لازم نیست. آخر کسی هست که "توی ده شلمرود"  را از نخوانده باشد و هر از گاهی، موقع جاگیتگ و واکینگ و شاپینگ و گاهی هم واشینگ آن را بی­اختیار زمزمه نکند ؟ حالا گیریم بعضی مثل من آنقدر بی­ذوق باشند که حتی یک بار روی جلد کتاب را نگاه نکنند و نبینند نوشته  "منوچهر احترامي" . گیریم ناشر کتاب­های آقای احترامی حتی یکبار هم نکرده باشد این کتاب­ها در ریخت و قیافه­ای تر و تمیزتر چاپ کند .

دهه شصت، دهه خاکستری رنگ شصت - در اوج قحطی­های اقتصادی و فرهنگی - که هیچ چیز رنگ و لعاب داری در زندگی هیچکس نبود، گیریم که از سر "کسادی بازار" *  آقای احترامی نامی - که خودش هرگز بچه نداشت - چند کتاب شعر را به قول خودش "به اجبار" * برای بچه­ها نوشت:  «حسني نگو يه دسته گل»، «خروس نگو يه ساعت»، «خرس و كوزه‌ي عسل» و «دزده و مرغ فلفلي». گمانم ما آن­ها را از کیوسک روزنامه فروشی خریدیم؛ همان سبک و سیاق مجله گل آقا را داشت . در آن سال­ها که هیچ چیز نبود؛ نه یک مسافرت درست و حسابی، نه اسباب بازی، نه برنامه تلویزیون، نه سینما، نه سی دی ، نه باربی ، نه کامپیوتر ، نه لوازم التحریر رنگ و وارنگ ، نه جشن تولد در کیدزکلاب ، نه کلاس موسیقی و رقص و نه خانه لگو ، وقتی هر خوشایندی ممنوع و مکروه و غیرممکن بود،شاید ما هم به اجبار به حسنی و کره الاغ کدخدا دل بستیم . هنوز وقتی صدایی در گوشم می­خواند : " خروس نگو یه ساعت / درشت و پرابهت " یاد قیافه خانم امورتربیتی می­افتم، یاد بیژن امکانیان در گل­های داوودی، یاد قاچاقی "نوار شاد، نوار جدید "خریدن در میدان ولیعصر ، یاد اعلام کوپن ارزاق در تلویزیون و یاد خیابان­های پر از پیکان !

نمی­دانم اگر آقای احترامی نبود و حسنی را به دنیا نمی­آورد زندگی خاکستری دهه شصت­مان چه تغییراتی می­کرد ... می­گویند چندین میلیون تیراژ داشته است. خوشحالم قبل از این­که برود، مورد تقدیر قرار گرفته بود.

---------------------------------------------------------------------------------------

*  از مصاحبه با اقای احترامی: " ... سال‌هاي 60 و 61، مطبوعات طنز با ركودي مواجه شد. ديديم بي‌كاريم، چه كنيم؟ وسايل سرگرمي براي كودكان زياد نبود و كتاب هم بين كودكان محبوبيتي داشت؛ اجبارا براي بچه‌ها كار كرديم. به همراه غلامعلي لطيفي - كاريكاتوريست - شروع كرديم و 30 يا 40 كتاب براي كودكان درآورديم ... "

دوست داشتید بخوانید :

http://www.debsh.com/archives/2009/02/11/003231.html

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8711230455

 

12 Comments

:(

:(
:(

چیزی نمی تونم بگم ....

اون زمان کار آقای احترامی کاری بود کارستان ویه رنگ ولعابی به دنیای کودکانه ها داد وچقدر لبخند رو لبای بچه ها وپدر مادرهایی که از این لبخند ذوق میکردن نشوند واینجوریه که یادش همیشه زنده اس...

همون روزی که رفت شبش داشتم برای عزیزی حسنی رو می خوندم.. تو voice چت...آروم آروم...هی هی هی....

ma ham ba hamina bozorg shodim....hasani o dozd morgho ....hamin dake hayi ke ketab dastan mifrookhtan....

داستانای ایشون به سن و سال من پیرمرد نمی خوره اما به هرکسی که برای بچه ها کار خوبی کنه احترام قلبی خودمو نثار می کنم...

روحش شاد باد

وای ی ی ی ...خدا بیامرزدش...واقعا چه شور و نشاطی می داد به دنیای کودکان آن روز ودر اوج دلمردگیهای آن دوران...
یادش به خیر و ممنون از تو رفیق گرامی که یاد همه چیزهای دوست داشتنی را زنده نگه میداری...

(ضمنا آقای گاه نویس شکسته نفسی می فرمایند تازه ابتدای جوانی ایشان و سایر همدوره های ایشان می باشد ! )

-------------------------------------------
من که می دونم شما جوش چیو می زنی دوست جان ! همون سایر همدوره ها رو !

اما من گریه کردم...اون که رفت رنگ خاطره هام هم انگاری باهاش رفت. من بچه بودم دبده بودمش. مامانم توی روزنامه عکسشو برام در آوردم بود منم گذاشته بودم لای همین ده شلمرود خودمون . . . الان هم همه اش رو از حفظم....اگه کسی نخونده باشه این کتاب رو از تعجب شاخ در میارم...انگار که گناه کبیره مرتکب شده باشه . . .

روحش شاد
--------------------------------------
گناه کبیره که نه ... یه چیزی مثل خواب اصحاب کهف !

روحش شاد .فكر ميكنم اگه اين كتابا نبودن كودكي ما چيزي كم داشت.

یادش بخیر ،چقدر من از این کتابها برای بچه هامی خریدم!
--------------------

آره، یادش بخیر :)
می خریدید، می خرید و خواهید خرید.

...

Leave a comment