آل بیجا کرده ما را ببرد …

شماره ۵۴، زمستان ۱۳۸۸
یک ماه پیش که از پشت این میز به سختی بلند شدم و رفتم، فکر نمی کردم تا یک ماه دیگر دستم به کیبورد و چشمم به مانیتور نیفتد. گفتم دو هفتهای برمیگردم. اما رفتنم با خودم بود و برگشتنم …
نه اینکه آل برده باشدم، نه! حتی حال عمومی و خصوصی ام هم خوب است. خستگی و بی خوابی هست، گاهی درد هست، ضعف هم همینطور، افت و خیز هورمون را که دیگر نگو… اما روح و روانم سالم است، لااقل بیشتر از زمانی که اینجا را ترک کردم. واقعا احساس نمیکنم تغییری کرده ام یا زندگیم کن فیکون شده است، فقط به بند لباسهایمان چند تکه لباس کوچولوی صورتی رنگ اضافه شده است و پس زمینه صوتی خانه مان را صدای “اونقنو اونقنو” پر کرده است! یک موجود نیم متری به جمع سه نفری ما پیوسته و این پیوند آنچنان مرا به خود مشغول کرده که جایی برای فکر کردن به هیچ چیز جنبی و جانبی ندارم؛ وقتش هست، حسش نیست… شاید انگیزهاش نیست و شاید فکر میکنم حیف است این لحظات مقدس تکرارناپذیر به چیز دیگری بگذرد.
مامان میگوید بغلیاش نکن. بغلی نیست منگولهی من … گاهی نیاز به محبت دارد و این که احساس کند در این دنیای جدید تنها نیست و من گاهی نیاز دارم بدن فسقلیاش را در بغلم جا دهم و احساس کنم در این دنیای هردمبیل وجودم آرامش بخش است. خداییش چقدر اتفاق می افتد کل تن و بدن یک آدم در دست جا شود؟ احتیاج دارم به تیلهی چشمهایش نگاه کنم و هزاربار بپرسم یعنی تو چه آدمی میشی منگوله خانم ؟
خوب، منگوله خانم از سه هفته پیش رسما به ما پیوسته است. بی تردید او هم مثل پسرک یک عالمه از وقت مرا به خود اختصاص خواهد داد و کلی انرژی به من اضافه خواهد کرد. زندگیم نخواهد شد، اما زندگیم از او بسیار تاثیر خواهد گرفت. فعلا که نشسته ایم و سازگار شدنش با دنیا را نگاه می کنیم – صبورانه!
خلاصه اینکه ببخشید اگر در این یک ماه غیبت پیش بینی نشده، نگران شدید و ممنونم که اس ام اسی ، ای میلی ، کامنتی ، تلفنی و حضوری حال ما را پرسیدید. برای تبریکها هم مرسی… زیاد مرسی .
——————————-
عکسم کجا بود در این هاگیر و واگیر ؟
قرار گرفته در اول شخص مفرد | دیدگاه (۲۵)
سال گاو

شماره ۵۳، زمستان ۱۳۸۸
امسال که سال تحویل شد، خیلیها سر سفره ی هفت سین بودند که الآن نیستند. مثل همین دونفری که هفتهی پیش اعدام شدند، مثل همهی کسانی که در ماههای اخیر بیجان شدند. وقتی برای روزهای خوب و شاد و موفق دعا کردیم، خبر نداشتیم قرار است سال ۱۳۸۸ بدترین ها را ببینیم.
امسال که سال تحویل شد، خیلیها هیچ حس و حساسیتی نسبت به اسامیای که امروز عزیز یا دشمن شدهاند نداشتند، سیاست را نمیفهمیدند و حتی به اندازهی مورچه کتاب تاریخی نخوانده بودند، خبر نداشتند که قرار است چند ماه بعد به مفسر سیاسی تبدیل شوند.
امسال که سال تحویل شد، دعاهایمان قد خودمان بود، به اندازهی فهممان و گلیممان . همهی رنگها هم به نظرمان رنگی بودند، بی هیچ جبهه گیری خاصی. روی پولهایی که عیدی گرفتیم را خط خطی سبز نمیکردیم و به همدیگر “وی” نشان نمی دادیم. اصراری به پوشیدن لباس سبز رنگ هم نداشتیم و کسی با دیدهی سیاسی به آیینه شمعدان سبز رنگ عقد ما و پردههای سبز رنگ اتاق مان چپ چپ نگاه نمیکرد!
امسال که سال تحویل شد، در تلویزیونشان گفتند سال صرفهجویی باشد و ما هیچکدام منظور را نفهمیدیم، نه آن موقع که همدیگر را بغل میکردیم و سال خوشی آرزو می کردیم، نه امروز که کشتههایمان را سینهی قبرستان به جای میگذاریم .
قرار بود برویم رای دهیم و خوش بین باشیم که اوضاع از اینی که هست بدتر نشود. همین! هیچ کدام از ما در پی لرزاندن پایههای هیچ چیز نبودیم؛ اصلاً به هیچ بزرگی نازکتر از گل نمیگفتیم! امسال تا خرداد ماه من و تو و او و آن دیگری و همهی شهروندان عادی که کتک خوردند و مردند نمیدانستیم جناحین قدرت چه خوابی برایمان دیدهاند. هنوز هم خیلیهایمان نمیدانیم و معصومانه خودمان را قربانیشان میکنیم. رفتیم شناسنامههایی که سی سال باکره مانده بودند را جوهری کردیم و تنها سرمایهی واقعاً ارزشمندمان – جانمان را – تقدیم چیزی کردیم که خودمان هم نمیدانیم چیست. حتی یک بار هم شک نکردیم حکومتی که سی سال نفسها را گرفته بود چه شد که ناگهان این همه آزادی بیان داد و چه شد که عالیجنابان سرخ و خاکستری سابق، اورکت پوشان بیرحم دههی شصت، آقازادگان از زندگی ساقط کن، دوستان امروز شدند. چه شد که دستهایی که همه در یک کاسه بود،ناگهان به دو سری و بلکه سه سری و بیشتر دست تقسیم شدند.
بازی قدرت بازی کثیفی است که تاوانش را در هر حال ما مردمان عادی میدهیم. چه برویم کتک بخوریم و چه بنشینیم در خانه اشک بریزیم ،چه انقلاب کنیم و چه بیحال و منفعل بمانیم، چه جنبشمان – جنبشی که به خوردمان دادند و خودشان لب نزدند - پیروز شود و چه شکست بخورد. اما ما گزیر و گریزی از فریاد زدن نداشتیم؛ سی سال شهروند درجه دوم بودن در خانه و زندگی خودمان، ما را زخمی کرده بود. مفرری برای فریاد زنی که دیدیم همه فریاد زدیم. آن شبهای الله اکبر اولیه را یادم نمیرود که گویی تمام بغض سی سالهمان را بیرون میریختیم و چه کیفی داشت! و روزهای بعد، که نشستیم پشت کامپیوترهای متصل به اینترنت. مایی که سالها غصهخوریهایمان را به رگ بیخیالی زده بودیم و اعتراض مدنی و غیرمدنیمان را قورت دادهبودیم و قاطی جریان غالب دست و پا زدهبودیم که همین یک ذره دارایی مادی و معنوی را هم در خلاف جهت آب نبازیم که بدبختتر نشویم ، همچون مایی ناگهان از خواب پریدیم و هی به هم انرژی دادیم و هی به خیابان رفتیم و هی کتک خوردیم و هی از رو نرفتیم و وعده پیروزی دادیم و … تا امروز که ناچاریم آنچه توی ذوقمان میزند را جوری توجیه کنیم که دیوانه نشویم .
تلویزیون آنها صبح تا شب کشتهشدگان هاییتی نشان میدهد و ما نمیتوانیم غصه شان را بخوریم، بس که خودمان غصه برای خوردن داریم . لااقل مرگ آنها را هموطن خودشان باعث نشده؛ قهر طبیعت بوده . اگر له شدهاند، زیرآوار بوده و نه زیر چرخ ماشینی که یک هموطن میرانده و اگر مادری بی فرزند شده، فرزندش را دست مشکوک یک هموطن از او نگرفته است.هموطنی صبح دم در خانه منفجرشان نکرده است و هموطن دیگری تا پای مرگ کتکشان نزده است. خداوندگار طبیعت چنین خواسته است، همان که خودش زندگی داده است.
دقت که کنید می بینید حتی رویمان نمیشود غصهی مرگ سالینجر را بخوریم، هرچند با داستانهایش صفاها کرده باشیم … رویمان نمیشود جایش را خالی کنیم، بس که خودمان جای خالی پیدا کردهایم .
امسال را خوب شروع نکردم. سال تحویلمان آنجور که میخواستم برگزار نشد. حتی تخم مرغ هایی که رنگ کردم، به جای اینکه شبیه گاو باشند، شبیه الاغ شده بودند! سعی کردم خرافاتی نباشم و نبودم و نگویم سالی که نکوست و از این حرفها. اما سال ۱۳۸۸ عجیب تلخ و دردناک بود و هست. تا پایان این سال سیاه کمتر از دو ماه مانده است.
سال دیگر، حتماً سال بهتری است.
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۲۸)
پس از طوفان

شماره ۵۲، زمستان ۱۳۸۸
گاهی زندگی مثل حوض خانهی مادربزرگ آقای عزیز است. آرام و آبی و بیدغدغه. پاکیزگیاش را افتادن برگی زرد از درخت بالای سرش به هم میریزد و یا زنبور گیجی که به اشتباه خود را شناگر ماهری فرض کرده و در آب غرق شده. با کمی دولا شدن، بدون هیچ ریسک و خطری برشان می داری و دوباره حوض، همان حوض پاکیزه است!
گاهی زندگی مثل کانال آب روبه روی خانهی مادربزرگ من است (کانال ظفر!) . لجنمال هم که بشود، تایر پکیده و کیسه زبالهی دربه در هم که با خودش بیاورد، به تو کاری ندارد. حتی وقتی باران ببارد، میدانی آنقدر پر نمیشود که زورش به تو برسد، فقط اندکی ملولت میکند.
گاهی زندگی مثل دریا میشود، زمانی موجی، زمانی طوفانی، زمانی آرام، زمانی کفآلود، گاهی بطری شکسته میآورد و گاهی تکههای پلاستیکی که نمیفهمی چه بودهاند. گاهی لکههای نفت درش میبینی، اما در مجموع شادت میکند. بزرگ است و پرهیجان و در نهایت هم با پوز هیچ سگی نجس نمیشود. دل و دماغ که داشته باشی میتوانی یک کلکسیون گوش ماهی صورتی جمع کنی.
گاهی زندگی سیلاب میشود، از همه طرف بر تو میبارد و میتازد و تا میآیی به چوبی، شاخهای، چیزی بیاویزی باز کنده میشوی و با مغز به ناسورترین سنگ ممکن میخوری و …
اگر نشستی کنار حوض خانهی مادربزرگ یا از پنجره، کانال آب دم خانهی آن یکی مادربزرگ را نگاه کردی، یا کنار دریا روی آتش بلال درست کردی و خوردی و زدی و رقصیدی و آب در دلت تکان نخورد، که چه بهتر؛ خوش به حالت. اما هنر هم نکردهای. آدم بودنت به محک گذاشته نشدهاست. بود و نبودت را نریختهاند کف زمین دنبال ایراد بجورندش. شاید خودت هم هرگز نفهمی چه آدمی هستی و چه آدمی میتوانی باشی.
هفتهی پیش، بیمقدمه و قرار قبلی، سیلاب شدیدی بر من نازل شد! در کسری از ثانیه مفهوم واقعی “دنیا روی سر خراب شدن” را فهمیدم! فکر نمیکردم بتوانم از آن ماجرا سالم بیرون بیایم، فکر نمیکردم با زخمهایش بتوانم به زندگی ادامه دهم. اما الآن سالمم، زندهام و از همه خندهدارتر این که شادم! نمیدانم چه نمرهای گرفتم و چقدر توانستم در این آزمون سخت، ادعاهای چندین و چند سالهام را ثابت کنم . اما احساس میکنم در پس هر آزمون سختی، آدم جدیدی به دنیا میآید که دست کم چند سانتی از آدم قبلی بلندتر است و قویتر …
اعتراف میکنم در طی این ماجرای چند روزه، خیلی بد و بیراه گفتم، زیاد داد زدم، لگد پرتاب کردم و پنجه نشان دادم و حتی تا صبح کابوس دیدم . الان که طبل طوفان از نوا افتاده است، دارم فکر میکنم که شاید میشد بهتر واکنش نشان داد، کمی منطقیتر و صبورانهتر.
یادم باشد!
پ.ن: فرض کنید همهی این داستان تخیلی بود!
قرار گرفته در اول شخص مفرد | دیدگاه (۹)
یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت آخر

شماره ۵۱، زمستان ۱۳۸۸
سالیان بسیار دورتری از امروز من با آقای عزیز آشنا شدم. آن موقعها دیدگاهام نسبت به کلیهی ذکور – منهای پدرم که فکر میکردم نسلش منقرض شده است – افتضاح بود با این همه دورم پر از این موجودات بود، صرفاً همینجوری! چون به اعتقاد راسخ بنده، مرد و پسر جماعت جدی گرفتنی نبودند. یک مشت پسربچهی گنده بودند که هنوز نیاز به پرستار / کلفتی دارند که آنها را یاد مادرشان بیاندازد!
آقای عزیز با چنین روزنامهای آشنا شد! او هم دید مشابهی نسبت به مونثها داشت. موجوداتی خالی، بیدست و پا و وقت و پول تلف کننده. این بود که من و او خیلی بااحتیاط با هم آشنا شدیم. آن اوایل دائم از هم فرار میکردیم. تا ارتباطمان تلفنی بود و ای میلی، همهاش در حال جنگ بودیم. همدیگر را که میدیدیم همه یخها آب میشد. هرچه از هم بیشتر فاصله میگرفتیم، نزدیکتر میشدیم. اسمش را گذاشته بودیم کش! بعدها فهمیدیم زنجیر بوده است … اما نه زنجیر اسارت .
خیلی نگذشت که همهی باورهایمان کج و کوله شد، فرو ریخت، متلاشی شد و از بین ویرانههای قدیم، زن و مرد جدیدی پا به زندگی گذاشتند … دو آدم جدید. اگر بخواهم تعریف کنم چه ماجراهای خطیر و خطرناکی را از سر گذراندیم که به اینجا رسیدیم، میشود مثنوی هفتاد مگابایت کاغذ! بعد هم چه اهمیتی دارد ؟ به قول او، اینها همهاش بازیهای زندگی است برای سرگرم شدن ما. راست میگوید! فقط خواستم بگویم فکر نکنید در چه گل و بلبل بازاری رابطهی ما شکل گرفت و بالنده شد … نخیر ! پوستمان رسماً ورآمد، اما رابطهمان مخدوش نشد که هیچ، روز به روز محکمتر شد.
روزی که با هم آشنا شدیم هریک شغلی داشتیم در جایی. دیدیم اینجور نمیشود، که این هفت هشت ساعت دوری دیوانه کننده است. در اوج شهرت و محبوبیت (!) کارهایمان را رها کرده و یک کار مشترک شروع کردیم. در این کار مشترک بر اساس قابلیتهای تحصیلی و فردیمان تقسیم کار کردهایم؛ هیچگاه نشده او کاری کند که من به دلیل “زن” بودن نتوانم و برعکس. اما بارها شده او چیزی را بداند که من ندانم، چون درسش را نخواندهام و برعکس.
ما تمام اوقات شبانهروز با هم هستیم. صبح با هم بیدار میشویم، با هم سر کار میآییم، روبه روی هم مینشینیم. با هم جلسه میرویم، با هم سر پروژه میرویم. با هم به خانه برمیگردیم و با هم هستیم تا شب. حتی جلسات مدرسهی پسرک را هم با هم میرویم. گاهی که یک ساعت از هم دور باشیم هم تماس تلفنی و هزار تا اس ام اس رد و بدل میکنیم! شاید باورتان نشود که نمیتوانم بدون احساس حضور او در کنارم شبها به خواب بروم و او نیز. این جوری شده که یک دنیا پیشنهادها و موقعیتهای خفن حرفهای را از دست داده ایم و عین خیالمان نیست. مثلا رفتن تنهایی او به شاخ افریقا میخواست چه درآمدی عایدمان کند و آن درآمد چه مطلوبیتی بر زندگی ما بیفزاید که بیارزد پنج روز از هم دور باشیم ؟
شاید شمایی که هم او را و هم مرا خوانده باشید، فکر کنید ما با هم کلی فرق داریم. فرق هم داریم. گاه هیچ شباهتی به هم نداریم! جهان بینیمان در عین اشتراکات اساسی ،گاهی از سر تا به پا متفاوت است. او موجود طبیعت است و من موجود شهر و خانوادههایمان به شدت با هم متفاوتند. همین از ما دو موجود متفاوت ساخته است. این تفاوت گاهی باعث بحثهای طولانی و هارت و پورت میشود. وقتی مربوط به شراکت کاریمان باشد، آنقدر بحث می کنیم تا ناگزیر به نتیجهی واحدی برسیم ولی در مورد مسائل شخصی به هم اجباری نمیکنیم. معمولاً با گذشت زمان همهی مسائل به اتفاق نظر خوشایندی ختم میشود… حتی بزرگترین اشتباهات …
خیلیها میگویند شانس منحصر به فردی آوردید یکدیگر را پیدا کردید،ما که از این شانسها نداریم. نمیخواهم بگویم نه، آمدن آدمها در زندگیمان تا حدودی به شانس ارتباط دارد، اما ماندنشان و رشد کردنشان همهاش به خودمان برمیگردد. خیلیها را میشناسم جفت زندگیشان را پیدا کردند و … به راحتی هم از دست دادند. کنار هم ماندن هزینه زیادی دارد. به قول آقای عزیز از خودگذشتگی میخواهد. معنی این از خودگذشتگی ” خاک بر سر شدن” و “مظلوم بودن” و داشتن یک رابطهمزخرف زالو صفتانه نیست. “هم” شدن است:هماهنگی، همراهی، همفکری، همقدمی … و هم شدن هزینه زیادی دارد. نتیجهشیرینی هم دارد. آن معدود کسانی که طعم خوشمزهی “ما” را چشیده باشند، دیگر به “من” دلخوش نمیکنند. انگلیسیها ضربالمثلی دارند که میگوید هنوز انقدر پولدار نشدهام که جنس ارزان بخرم! واقعاً کدام ارزانی وفا کرده است که رابطهی ارزان به حرام کردن زندگیمان بیارزد؟!
درست است در خانه او بابا و من مامان صدا میشوم و در و همسایه او را مرد و مرا زن خانه شناسایی میکنند، اما واقعا تقسیم کاری بر این مبنا بین ما وجود ندارد. هر دو آشپزی میکنیم، رفت و روب میکنیم، پایش بیفتد چیزی تعمیر میکنیم، اما بیشتر من به درسهای پسرک رسیدگی میکنم و او رانندگی میکند. فیلمهای خانواده را او تامین میکند و موسیقیها را من ! مهمان که بیاید هر دو غذا میپزیم و هر دو پذیرایی میکنیم. پسرک که کوچک بود هر دو به امورات مربوط به دستشوییاش رسیدگی میکردیم. البته آقای عزیز واقعا نمیتواند باردار شود، پس من یک تنه جنین را حمل میکنم و در عوض او قسمتی از سایر کارهای مرا انجام میدهد!
میدانید در هر اشتراکی، یک چیزهای ریز و کوچولویی هست که تاثیرگذاریش از کلیات بیشتر است، به خصوص در اشتراک زندگی با یک آدم. همین چیزهای کوچولو میتواند زندگی را شاد یا غمگین کند … مثالی بزنم. جایگاه حولهی حمام من در حمام است! زمستانها روی شوفاژدیواری، همانجا خشک میشود و تابستانها پس از خشک شدن دوباره به حمام برمیگردد. آقای عزیز دوست دارد حولهاش را به اتاق خواب ببرد. اوایل ناخودآگاه و طبق عادت هروقت حولهی او را بر جالباسی اتاق خواب میدیدم به حمام منتقل میکردم و او معصومانه دوباره حوله را به اتاق خواب برمیگرداند – شاید هم ناخودآگاه! این جدال خاموش و ناخودآگاه مدتها ادامه داشت تا روزی که به خودم آمدم که “زنک به تو چه؟ اینجا همونقدر که خونهی تو هست، خونهی او هم هست، خوبه یکی حولهی تو رو جابه جا کنه؟!” همین را به همه چیز زندگی تعمیم دادم!
همهی اینها که گفتم در مورد زندگی شخصی روزنامه دیواری، مرد شخصی او و دیدگاه شخصی او به شراکت با یک مرد در همهی امورات زندگیش بود. طبیعتاً به دلیل زن بودنم ، همیشه زنانگی و همجنسانم در زندگیم نقش اساسی داشتهاند. همیشه به مسائل زنان فکر کرده و جسته و گریخته نوشته و حتی فعالیتهایی کرده بودم. با آقای عزیز هم که بودم، در مورد مسائل زنان میخواندم و مینوشتم – البته جدیتر و منظمتر، چون پای رسالهای در میان بود. ساعتها مینشستیم و در مورد مسائل مختلفی که من دیده و کشف کرده بودم از دیدگاه او – یک مرد - و از دیدگاه من – یک زن - حرف میزدیم. خیلی وقتها برایش از فلان بدبختی فلان زن و فلان گزارش و فلان فیلم مستند و غیره میگفتم، با غیض و بغض. او هم بغض میکرد، خیلی وقتها میگفت احساسی برخورد میکنم، جبهه میگرفتم، اما گاهی حق با او بود. گاهی هم او نظر مرا میپذیرفت. روزی که بالاخره نتایج منتشر شد این را به هیات ژوری گفتم، همه معتقد بودند همین دوبعدی بودن نگرش، کار مرا از دیگران متمایز و واقعیش کرده است.
این همه حرف زدم که چه ؟ که خواهش کنم سعی کنید خوشبخت باشید … ما شرقیها بدجور در روابطمان مشکل داریم. یک جایی باید حلش کنیم و خوشبخت شویم. باید یاد بگیریم …
خوب، حکایت همچنان باقی است، اما … به پایان آمد این پست سه قسمتی!
قرار گرفته در اول شخص مفرد | دیدگاه (۱۳)
یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت دوم

شماره ۵۰، زمستان ۱۳۸۸
دوست قدیمی روبه رویم روی مبل ولو شده بود. از دوستان مشترک حرف میزدیم. گفتم از دورههای دوستانه / زنانه دلگیر شدهام، همهاش شده است بدگویی شوهرها. تایید کرد.گفتم وقتی میگویم آقای عزیز خانه تنهاست و باید زود برگردم حیرت میکنند و وقتی میگویم دلم نمیآید بدون او با شما به دوبی، خانهی آن یکی دوست بیایم، مسخرهام میکنند! سری به تاسف تکان داد. او گفت هفته پیش خانهی دوستی بوده، اولین بار بوده شوهرش را میدیده. آن دوست هرچه از دهنش درآمده جلوی اوی غریبه به شوهر بار کرده. قیافه کش آمدهی آن مرد را تصور میکردم… گفت شنیده است شوهر تحت الفحش، زنی دیگر در شهری دیگر هم دارد! گفتم همهاش از خیانت مردها میگویند، همهی مردها که بیمار ج.ن.س.ی نیستند، لابد کم میآورند که به دیگری پناه میبرند.
یادم میآید از اولین تعالیم خالهزنکی به ما دخترها این بود که هرگز نگذار دوست پسرت / نامزدت / شوهرت بفهمد دوستش داری، که تا بفهمد برایش بیمزه میشوی. میگفتند مرد را باید تشنه نگهداری، باید از او سواری بگیری، تا چشمم کور شود. اگر کار کردی، درآمدت مال خودت باشد و اگر کار نمیکنی دور از چشم و آگاهی او دائم بیاندوزی،. باید بچهها را سرش بیاندازی، باید همهاش بخواهی و … گاهی که زنان هم طبقهام را نگاه میکنم میبینم چه خوب این نصایح را در زندگی واقعیشان به کار بستهاند! میدانم بستههای آموزشی این چنینی، برای پسرها هم از بچگی تهیه و توزیع شده است! مثل اینکه بزرگ که شدی، زن که گرفتی، در خانه دست به سیاه و سفید نزن ، زنت مثل موم در پنجولت باشد ، زن عقلش ناقص است و آفریده شده برای لذت بردن تو و نه بیشتر و …
برای آقای عزیز از دوستم “خانم خوشگله” میگفتم که با عاشقترین پسر سر راهش ازدواج کرد ولی الان تنهاست، چون عاشق قدیمی که امروز مردی ثروتمند است، عشق را با زن صیغهایاش در خانهای دیگر میجوید. شوهر “خانم خوشگله”، مرد مشهوری شده است، عکسش در اینترنت فراوان ریخته. نگاهش می کنم. با آن پسر شتابزده سالها پیش تفاوتی نکرده. آقای عزیز میگوید ناراحت نشوی، اما به نظرم دوست تو هم کم مقصر نیست… واقعاًوقتی پای رابطهای بلنگد، چه فرقی میکند چهکسی مقصرتر بوده است.
در افراد هم طبقهی ما، روز به روز تقسیم کار مردانه / زنانه کمرنگتر میشود. زن و مرد هردو درس خواندهاند، سرکار میروند، درآمد دارند، هر دو به امور منزل میرسند و هردو بچهداری میکنند. هر دو مسئولیت خانه و اقتصاد خانه را احساس میکنند، اما چه میشود که پای روابط عاطفی و انسانی که پیش میآید ناگهان زنانگیها و مردانگیها متبلور میشود ؟ مرد یادش میآید مرد است و زن یاد زن بودنش میافتد و بستههای آموزشی و غیرت و تعصب و ناموس و مکر و حیله و “ما” ی رابطه به دو “من” مسخره تبدیل میشود. درک و شعور و تفکر چه ربطی به تفاوت در ترشح چندین هورمون متفاوت دارد؟
آقای آشنا با افتخار توضیح میدهد هرگز دست به گاز آشپزخانه نزده است. میدانم همسرش دانشگاه تدریس میکند. با پوزخند میپرسم اگر خانه رسیدید و خانم هنوز نیامده بود و دلتان چایی خواست و … حرفم را قطع میکند : ” میرم کافه …” ! ادامه میدهد ” مردهای خانوادهی ما هیچ کدوم پا به آشپزخونه نمیذارن” … این مردها را در کودکی تصور میکنم. لابد مادر و خواهرهایی داشتهاند که به جای همهی خانواده با گردن کج در جبههی آشپزخانه میجنگیدند و در همان جبهه زنانه، دسیسهها برای مردها میچیدهاند!
بچهها به طرز خندهداری شبیه مادرهایشان میشوند. کوچولوهای اطرافتان را نگاه کنید… برای همین است که میگویند زبان مادری و نه زبان پدری! وقتی من ِ مادر، بخواهم دختر و پسرم را فارغ از ج.ن.سشان انسان بار بیاورم، هم آشپزی یادشان میدهم، هم سرویس کولر هم شستن جوراب و هم روشهای کسب درآمد حلال! به یک اندازه مشوقشان در پیشرفت خواهم بود. وقتی پسرکم را نگاه میکنم، یاد کودکی خودم میافتم، چه تفاوتی دارد؟ وقتی میبینمش با دخترها و پسرهای همبازیاش دنبال هم میدوند، فکر میکنم چرا باید بین این دو گروه خطی کشید و یک عمر از مصاحبت هم محرومشان کرد و یادشان داد شما با هم فرق دارید؟ معلم موسیقیشان را میبینم که به نوبت بالای سرشان میرود و ایراداتشان را میگیرد. فسقلیها هنوز پاهایشان از صندلی پیانو آویزان است! تصور روزی را میکنم که برای خودشان زن و مردهای بزرگی شدهاند و کسی در مغزشان فرو کرده با هم فرق دارند … وقتی دادهها را یکسان دریافت میکنند و یکسان پردازش میکنند، چرا باید خروجی متفاوت باشد؟ مگر با کدام عضوشان قرار است فکر کنند؟!
گاهی آنقدر دلم میخواهد بروم سراغ فلان “آقای دوست قدیمی”، کنارش بنشینم، چایی بخوریم و از خاطرات قدیمی صحبت کنیم و غش غش بخندیم؛ همان طور که با فلان “خانم دوست قدیمی” چنین میکنیم. اما نمیشود. آنقدر تفکر زائد در ذهنها فرو رفته است که اولین احساس در تنها شدن با یک نا- همج.ن.س، احساس ناامنی است.
خوب … نسل من دارد کم کم قدیمی میشود. امروز میبینم نسل جدیدیها در دورههای دوستانهشان، پسر و دختر، همه را دعوت میکنند و میبینم به همان اندازه که در دانشگاه دوست دختر دارند، دوست پسر هم دارند و به همان راحتی در سر و مغز همکار مردشان میکوبند که بر سر همکار زنشان. امیدوار میشوم که سایه شوم ج.ن.س.ی.ت از روابط “دارد” برداشته میشود، اما متاسفانه آنجا که پای زن و شوهری به میان بیاید، هنوز زوجین، همدیگر را همسر نمیدانند…
اینجور میشود که در کنار لنگ زدن روابط عاطفی همسران و تقسیم کار احساسی زن/مرد ، نقص در قوانین مدنی و خانواده میشود قوز بالا قوز ! اینجور میشود که خانه به جای آنکه مسکن باشد و محل تسکین و آرامش، میشود جبههی نبرد – گرچه ناخودآگاه. اینجور میشود که زیر سقف مشترک، “مایی به وجود نمیآید که دو من برتری طلب زندگی میکنند یا یک رابطهی یکسویه، با کنار آمدن یکی به نفع دیگری و یا رابطه از هم میپاشد …
در این مورد هم به اندازه هزار کتاب حرف دارم! اما فقط همین را بگویم که بهتر است هرلحظهی در خانه و کنار همسر بودن (یا چه میدانم … با دوست پسر و نامزد بودن و غیره …) به خود بگوییم :
“این موجود هیولا نیست و من هم مالک زندگیش نیستم. دوستی هستم که قرار است بهترین اوقات و تنهاییم را با او بگذرانم!”
باز هم ادامه دارد … !
————————————————————————-
پ.ن: داشتم اینها را مینوشتم که آقای عزیز این جمله را بامزه یافت و برایم فرستاد :
زنان با مردان به این امید ازدواج میکنند که بالاخره بتوانند آنها را تغییر دهند. مردان با زنان ازدواج میکنند، به این امید که هرگز تغییر نکنند، و واضح است که هر دو گروه سرخورده میشوند!
البته ترجیح میدهم به جای کلمهی” مردان” و” زنان” در هر دو مورد از کلمهی “برخی”، و به جای “آنها” از “همسرانشان” استفاده کنم!
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۱۸)