دست نگهدار …
۲ تیر ۱۳۸۸

شماره ۲۲،تابستان ۱۳۸۸
اگر تو، همین تو، نه ماه بچهای را در درون خودت بزرگ کرده بودی، اگر به وجود آمدن تک تک اعضای بدناش را با تمام وجودت حس کرده بودی، اگر برای اولین بار قلب یک آدم در درون تو به تپش افتاده بود، آن وقت به این راحتی جان بچه مردم را نمیگرفتی …
تصویر: بی نا. بی تا. بی جا ! روی هاردم پیدایش کردم…
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار |
۱۶ پاسخ به “دست نگهدار …”
پاسخی بنویسید
روزنامه نویس جان ، کار از این حرف ها خراب تر است! وقتی عقده و عقیده در هم تنیده می شوند و معجون حاصل از آن به جان عقل می افتد ، آن چنان زوال عقلی می دهد که حتی مادرهای نه ماه بچه به شکم کشیده و زاییده و ۲۰ سال بزرگ کرده، با افتخار فرزند شان را لو می دهند تا به دار آویخته شود. به امید آنکه وعده بهشت پس از مرگ برای آن مادر محقق شود…
کاش من هم می توانستم خاطرات این چنینی ام را فراموش کنم…
————————————-
بله… درست ترین همینه … تلفیق عقده و عقیده …
تصویر را که دیدم گریه کردم. مادرم که کشتار دخترک را دید ضجه زد. فکر کردم کسی راحت جان بچه مردم را میگیرد نه فرزند است و نه مادر . نه جگر گوشه بوده و نه هیچ . . . .او هیچ کس نیست . . .
——————————-
یک ساعت پیش فهمیدم دختر کشته شده - ندا - دوست دخترعمه یکی از دوست های پسرکم بوده. می گفتند ضارب یه بچه بوده که تازه پشت لبش سبز شده بوده. مردم لهش کردند… اما چه فایده … ؟ می گفتند اجازه برگزاری مراسم نداشتند و خیلی چیزهای بد دیگه .
—– جانم .. امروز رفتم آنجا .. می خواستم با پای خودم بروم ولی حس کردم قدرت گذاشتن پاهایم را روی کاشی های آنجا ندارم … از کسی خواهش کردم مرا ببرد … نگاهم به محل قتلش از چند ثانیه بیشتر نشد … طاقت نداشتم .. از او چند شمع در کنار یک جعبه برق یادگار مانده ست .. آن لحظات تا ابد در ذهن همه ی انسانهای باوجدان حک شد.. روحش شاد
این روزها خیلی دلم گرفته …
فقط می خواهم گریه کنم .. همین …!
آخ! گُل گفتی دوست جان!
………………………………..
با این حرفها اینها چوبکاری نمی شوند . فیلم کشتاری که خود به راه انداختند را با بلوتوث برای خوانواده خودشان پخش میکنند و دل ضعفه میگیرند از شادی از بس بی ….اند. باز اعصابم خراب شد یک کیسه بدهید فوت کنم توش ….
———————————-
این بار در بالون هم فوت کنید، فایده نداره …
کاش گوششون کر نبود…
سلام عزیزم
مرسی از لطفت….فقط یکم دیر اومدم سراغ وبلاگم….من الان شیرازم و خوب می دونی تقریبا دو روزه که اینجا تب ها انگار فروکش کرده و کسی حوصله ی کتک خوردن و تیرهای مشقی و ساچمه ای و واقعی رو نداره….
متاسانه تقریبا سایت ها همه به زحمت می آد بالا…حتی بلاگفا…..
مواظب خودتون باشید
بوس
——————————-
امیدوارم شهریور که برمی گردی طبل طوفان از نوا افتاده باشه …
کار به جایی رسیده که طرفدارای موسوی شدن منافق و گناهکار و مرتد! انگار کشتن و زخمی کردن و فحش دادن به ماها شده عین ثواب !
————————————-
کار به جایی رسیده که فراموش شد از اول دعوا سر چی بود!
فعلا که همه مرعوب و منکوب و سرکوب و چیزایی تو این مایه ها شدیم انگار!
سلام
او رفت و از این جنجال و مشکلات و دروغ و نیرنگ راحت شد. ما که ماندیم
بدا به حالمان که باید با آ ن بسازیم و نمی توا نیم!!!
——————————–
واقعا نمی شه گفت چی شد و چی داره می شه …
این روزها آنقدر نازکدل شده ام که با هر تلنگر کوچکی اشک میریزم..من یک مادرم…..اما خشم واندوهم رو در فریاد شبانه ام رها میکنم…
—————————————-
خوبه اگه رها بشه وستا جان …
کاش.،
خیلی تاریک بود روزنامه جان,از بالای کوه بود هر چی که بود.,
———————————————
هموطنان عزیز، تا اطلاع ثانوی از شب به جاده رفتن پرهیز کنید لطفا …
اون تیتر ” دست نگه دار ” خون به دل آدم می کنه . . .
—————————-
از بس که دلم خونه این روزها …
Cool post, just subscribed.