بازتاب URI | دیدگاه بسته شده است.
افسردگی ممنوع!

شماره ۲۴، تابستان ۱۳۸۸
در سه هفته گذشته، همه ما – با هر ایده و اعتقاد و رفتاری - احساسات جدیدی را تجربه کردیم؛ صحنههای متفاوتی دیدیم، صداهای متفاوتی شنیدیم، بوهای متفاوتی استشمام کردیم، خیلی حیرت کردیم، خیلی ترسیدیم، خیلی گریه کردیم، خیلی حرص خوردیم، خیلی فیلترشکن استفاده کردیم.
اوایل خرداد که هنوز تب نکرده بودیم، میدانستیم باید چه بشود، دنبال شورش و کتک خوردن و زندان رفتن نبودیم؛ فقط میخواستیم کسی بیاید که بدتر از بد نباشد. از آن چهار نفر، هیچکدام ایدهآل نبود – نزدیک به ایدهآل هم نبود. اما آنهمه بادکنک امیدی که نفهمیدیم چه کسی هوا کرد و بعد چه کسی ترکاند، داستان را به کل تغییر داد؛ امروز دیگر اتفاق نظری در “آنچه باید بشود” و “آنچه میخواهیم” دیده نمیشود :
خیلی ها دوست دارند باز بجنگند و این روزنه امید را به تونل امید که به دشتی سرسبز باز می شود تبدیل کنند.
خیلی ها فکر می کنند چرا باید به خاطر کسی که در زمان حکومتش دست های لاک زده را در کیسه پر از سوسک کردهاند و سالها به جای کار سیاسی، نقاشی کشیده کشته شوند.
خیلی دوست دارند شب ها یواشکی الله و اکبر بگویند و یک عده دیگر به جای شان کشته شوند.
خیلی ها کل ماجرا را حقه بازی میدانند، پس فقط با هیجان به آن بالاهای هرم قدرت نگاه میکنند.
خیلیها کلافه شدهاند و دلشان کمی مهربانی میخواهد.
خیلیها نگران از طنازیهایشان ، دنبال زندگی عادی میگردند.
خیلیها مثل همیشه از باغ خارج شدهاند.
امروز که بعد از مدتها اس ام اس داریم، ماهواره داریم، میتوانیم با ماشین از کنار وزارت کشور رد شویم، شاید فکر کنیم از آن همه تاب و تب، فقط چند شعار سبز به در و دیوار ، چند ساکن جدید در گورستان ، چندین بدن کبود و پاره شده، چندین آدم گم شده، یک ترانه از بن جووی و اندی، یک نقاشی از تیم ابراین، یک یادداشت از کریس دی برگ و یکی دیگر از پائولو کوئلو و کلی رکود خبری با عکس های هموطنان در سایت های خبری دنیا مانده است.
اما نه … موضوع خیلی مهمتر از اینها است. حالا نگاه کنید …
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار |
۱۹ پاسخ به “افسردگی ممنوع!”
http://upload.iranblog.com/6/1246450371.jpg
عکس مادر ندا در مراسم ختمش
خیلی ها دوست دارند باز بجنگند و این روزنه امید را به تونل امید که به دشتی سرسبز باز می شود تبدیل کنند.
.
من جزو این دسته هستم
سلام بیتای عزیزم..
این عکس گویا ترین و تاسف بار ترین و اندوه بارترین عکس این ایام بود البته غیر از عکس ندا با صورت خون الود.
اتفاقا این عکسی است که مدتی است که توی فتو بلاگم گذاشتم .اون سفارش ات در مورد اسم و فامیل کامل نگذاشتن در وب انجام شد . تبدیل شد به اسم و حرف اول فامیل البته در فتو وبلاگم این مورد قبلا رعایت شده .تشکر از سفارش ات .
در محل ما الله اکبر کمی رنگ باخته . نمی دانم چه خواهد شد. فقط خدا می داند و بس…
موفق باشی
یادداشت خوبی برای حوادث بدی که پشت سر گذاشتیم بود…
من خیلی ها از تمام این نوشته های تو هستم . من همه ی این خیلی ها هستم. زندگی ام تحت الشعاع مشکلات امروزه است. نمی دانم برای که دل نگران باشم؟ مردم؟ یا زندگی ام؟؟ من استاد فرارم. اما دیگر سوراخی امن برای خزیدن هم پیدا نمی کنم !
————————–
فکر می کنم از اول هم در توهم “سوراخ امن ” بودیم … حالا همه چیز رو واقعی می بینیم ! من و تو و ما … شاید تو بیشتر …
آره خیلی مهم تره. حتی اگه به زور ساکتمون کنن و به زور ما رو هل بدن تو روز مرگی هامون
همیشه به بهترین نحو تحلیل می کنی
دعوت به انجمن وبلاگ نویس های مبارز. خواهشمندم بدون توجه به این که تا کنون چه تعدادی عضو شده اند به انجمن بپیوندید.
من این تو ذهنمه: همه چی تازه شروع شده……ضمن اینکه هر کس باید به هر شکلی که میتونه وتوانشو داره در این مسیر حرکت کنه……واونایی که اصولا توانایی هیچیو ندارن ..خوب مهم نیست…
من برات کانت گذاشته بودم! کو؟!!!!!
به هر حال:
مرسی که مینویسی و خوب مینویسی
افسردگی ممنوع!
——————————————–
روی این نوشته، کامنتی نبود
هنوز هم معتقدم قدرت ، عظمت و شکوه “الله اکبر” گفتن ها از همه ی زخمی و کشته ها بالاتر بود . . . یک قرن قمری از هر الله اکبر حق طلبانه ای گذشته بود . . . خواب خوش خیلی ها از سرشان پرید . . . چشم خیلی ها باز شد . . . خیلی بود و من بودم و باز هم خیلی بود . . . ما بودیم! و خیلی بود!
man ke faghat
man rastesh shadidan na omidam
http://www.autnews.me/node/221
http://www.autnews.me/node/278
http://radiozamaneh.org/special/2009/07/post_808.html
در سوگ کیانوش اسا
روزنامه جان
اگه چیزی میدونی یواشکی به من بگو! من در کف افسردگی ام و هر روز از امیدم کاسته میشه.
—————————————–
بستگی به این داره که منتظر چه اتفاقی باشیم …
تقدیم به ندا :
خیابان ها پر از خون است
چگونه دیو شب های سیاه شهر
میان مردم خاموش
“ندا” را کشت!
چگونه همچو بت های پر از نیرنگ و نامردی
خدا را کشت.
خیابان ها
پر از خون است
صدای مردم خسته بسان موج می آید
صدای تیر و فریاد بلند و زخمی مردم
که شرمت باد ای دیو سیاه ظلمت و اندوه
که شرمت باید ای گرگ آدم خوار
ای اژدهای سنگی و بی روح
چگونه دیو شب های سیاه شهر
به روی آسمان
مهتاب را بلعید
به قطره قطره خون قمری کوچک
بسان اهرمن خندید
صدا جرم است و مرغان را گناهی جز سرود آفتابی نیست
درختان را
گناهی جز تن سبز
و خیال آسمان دور وآبی نیست
تن بی جان مردم در خیابان هاست
بتی خود را خدا خوانده است
بتی خورشید را از شهر ما
رانده است
که شب زاییده ی دیو سیاه شهر
که شب فرزند طاعون است
خیابان ها پر از خون است
بتی در جویبار خون پاک شهر
نماز خویش را خوانده است!
چگونه دیو شب های سیاه شهر
صدا را کشت
وضو کرد و به نام دین
خدا را کشت؟
خیابان ها پر از خون است
هوا بس ناجوانمردانه سرد و اشک ها در چشم مردم
بر مزار دختر خاموش می بارد
ندایی آسمانی را
میان شهر می آرد:
ولی فوج کبوتر ها دوباره باز می گردند”
ندا می آید از قلب تمام شهر
چو بانویی که او را ماه می بوسد
صدا می آید از قلبی که گرگان
خون او را فدیه ی ضحاک می کردند:
نمی میرد خیال روشن خورشید
شب از خورشید خواهد مرد
دوباره دیو را خورشید
به اعماق سیاه گور خواهد برد
خیابان ها پر از خون است و خون ما
بسان سیل و طوفان
گرگ ها را غرق خواهد کرد
دوباره دیو خواهد مرد
دوباره خشم مردم
دیو را
در گور خواهد برد.
i like here!
من که نبودم! تازه اومدم! امروز با هر الله و اکبری بند دلم پاره شد! فیلم هارو که دیدم …وای! هیچی نمیتونم بگم..اصلا چیزی هم مگه می شه گفت؟! نمیدونم! فعلا هیچی نمیتونم بگم…
ا
سلام بیتای عزیز.مطلب جدید ننوشتی.؟ البته فعلامطالب می چرخه دور یک محور.
من از بس داغونم بر ای خودم هی می نویسم و غر می زنم و داد می زنم و لعنت می کنم و فریاد از دست اینترنت و تلفن همراه و ووووو. توی این ادرسه که نداشتی مطلب جدید نوشتم در نظر الانم هستش و توی قطره های آبی هم یک مطلب دیگه.اگه وقت کردی سری بزن.
خوش بحالت که یک وب داری .من دلم نمیاد کمشون کنم.اما از دستشون هم کلافه ام…
موفق باشی