همه بگوییم “چیییییز”

شماره ۲۵، تابستان ۱۳۸۸
وب سایت شرکت یکی از همکاران جهان اولی را نگاه میکنم ، پر از تصاویر آدمها است: همگی می خندند، جوری که دندانهایشان دیده میشود، تصاویر جلسات حرفهای؛ همه لبخند به لب دارند، خانمی در گوشه عکس از خنده به عقب خم شده است، تصویر آدمهایی که قرار است از پروژه منتفع شوند – شهروندان معمولی – صورت های شادابی دارند و در کنار مهندسان و مشاوران رو به دوربین میخندند!
یاد خودمان می افتم.
کدام مشاور در وب سایت شرکتاش خندهاش میگیرد، مگر آنکه به ریش خودش بخندد! و جلساتمان، جز جنگ اعصاب و هرز رفتن انرژی و ایستادگی در برابر حرفهای غیر کارشناسی و باج گیریها چه چیزی دارد که کسی آنقدر شاد باشد که حتی لبخندی بزند و بخواهد این لحظه را جاودانه کرده و در شبکه جهانی اینترنت منتشر کند؟ و شهروندان معمولیمان، چرا فقط ناله و نفرین میکنند؟
همه چیز در این سرزمین یک جوری است … اما واقعا چقدر از این “یک جوری بودن” دست “آنها” است و چقدر دست خودمان؟ آن فلان همکار سابق بنده، آن رفیق گرمابه و گلستانم، آن فارغ التحصیل شاگرد اول دانشگاه فلان، که به باج گیر امروز تبدیل شده، دیکته کدام دیکتاتور او را به یک پست فطرت تبدیل کرد ؟ کدام نظام در او حرص و آز را جایگزین مسئولیت کرد ؟ مگر به نان شب محتاج است و یا خانه و ماشین به اندازه کافی ندارد؟ مگر آن یکی همکار سابق هردویمان که هنوز دلاش نمیآید خودکار اداره را در خانه استفاده کند در همین حکومت زندگی نمیکند ؟ مگر آقای فلانی هنوز وجدان ندارد؟ مگر خانم فلونی هنوز با جان و دل کار نمیکند ؟
امروز در وبگردی صبحزودگاهی به اینجا رسیدم، این دو کامنت را دیدم که برای خاکستری شدنام تا همین الآن کفایت کرد:
یکی پرسیده : شما چقدر به صحت این اخبار اطمینان دارید؟ اینکه یک جنازه به صورت سیمانگرفته تحویل داده شده و اینکه در اهوازخوانوادهها تهدید میشن؟
و یکی جواب داده : همونقدر که به حماقت تو اطمینان داریم،،،مرتیکه دارند میکشند جلوی چشممون بعد تو حرف از اطمینان میزانی،،الاغ وطن فروش برو بشین تو خونت ]…[ .
این ماجراهای سبزینگی، هرچه بود و هرچه کرد و هرچه قرار است بکند، چهره بدی از هموطنان مبارز و غیرمبارز را نشان می دهد. دوستان دیروز، بدجوری به دشمنان امروز تبدیل شدهاند. با این سبک و سیاق، با سنگ پرت کردن به همسایهها، با گاز گرفتن بغل دستی ها، این راه به هیچ دشت سرسبزی ختم نمیشود، دموکراسی با هارت و پورت و کینه به دست نمیآید.
کاش سبز شدن را از خودمان آغاز کنیم، نه از تنه پوسیده سیاست که در هرحال امثال من و ما در آن جایگاهی ندارند.
فکر میکنم این مردم بیش از هرچیز به مسیحی نیاز دارند که دوباره عاشق بودن را به یادشان آورد ، به کسی که قلبهایشان را قلقلک دهد، این مردم نه به شمارش مجدد صندوق های رای نیاز دارند، نه به رفوزه های ترم پیش صحنه وطن پرستی و نه واماندههای سیاسی بیرون رانده شده که یادمان دهند چطور خودمان را به کشتن دهیم و نه به پشمالوهای دیروز و خوش تیپ های امروز . این مردم به کمی مهربان شدن نیاز دارند …
و بعد از آن به کمی مطالعه نیاز دارند، که تاریخ این سرزمین آنقدر نمونههای روشنی دارد که جا برای هیچ اشتباهی بازنگذارد، که دور باطل گیج خوردن و با سر به دیوار کوبیدن و مسخره قدرتها شدن یک جا ختم به خیر شود …
تصویر : آنهایی که سر کار گفته اند : ” چییییییییییز” !
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار |۱۶ پاسخ به “همه بگوییم “چیییییز””
پاسخی بنویسید
دموکراسی یعنی ما شدن متکی به من ها !
به شدت با دموکراسی از هر نوعش مخالفم… چرا؟ … چون همه ی افراد یک جامعه از نظر سطح آگاهی و فهم در یک سطح نیستند و هرگز هم نخواهند بود…
دموکراسی و جمهوریت را چیزی از نوع جمهوریت افلاطون می پسندم… مردم را به سه گروه اصلی طلا ، نقره و برنز تقسیم می کند… حق رای دادن را همه دارند اما نه با ارزش وزنی مساوی!
حق انتخاب شدن فقط مختص طلا ها است!
برنز ها می توانند با ترقی یافتن ، ابتدا به برنز و سپس به طلا تبدیل شوند…
کسی چه می دونه شاید بعضی ها طلا هستند و ما فکر می کنیم شبیه میمون هستند!!!
——————————————–
کی تعیین کنه کی طلا است، کی نقره و کی برنز ؟ بالاخره باز پای “مردم” به این ارزیابی و ارزش گذاری باز می شه … گریزی نیست از جلب نظر “مردم” … و تا وقتی بی سوادی وجه مشخصه مردمی باشه، به راحتی می شه بالا و پایینشون کرد! اما من معتقدم یه طلا هرگز شکست نمی خوره، مثل تنسی تاکسیدو!
دمکراسی…؟؟؟ چه راه طولانی در پیشه…..خیلی طولانی..تا روزی که بتونیم یه عکس اینجوری باهم بگیریم…چه زخمهایی که باید التیام پیدا کنه…که تو این وطن نازنین همینکه عفونی نشه باید خوشحال باشیم….واسه .التیام یافتن بعضی از زخمها باید خیلی قوی بود بیتا جان خیلی قوی…..
—————————————-
بدجوری بوی عفونت میاد وستا جان … اما خوب می شه.
سلام
این کلمه چیز شده یک جور مقایسه .اگر بگیم چیییییز اونایی که مخالف چیز گوئی هستند یک جورایی روی ما حساب باز می کنند و اونایی که موافقند جور دیگر… نمی دونیم چی بگیم جای این چیزی که وقتی حرف کم میاریم می ریم سراغش.
تاریخ واقعا تنها منبع درستی هست برای عبرت گرفتن آدمها.وای از این رنگ عوض کردنها که توی دنیای مجازی داره خودش رو نشون می ده. طرف تا دیروز با هات صمیمی بود و براش قابل احترام بودی و وووو
حالا که دیده تو شدی مثلا سبز و اون قرمزه یا آبی شده مخالفت .
من نمی دونم از کی تا حالا رنگ برای ما باید تکلیف روشن کنه ؟
عقل و فکر رو که با یک کیسه سیب زمینی می شه عوض کرد پس رای اونو باید کشید و گفت چقدر می ارزه…
————————————-
اصلا منظورم از این “چیز” ، تپق زدن های موسوی نبود!
من هم مدتهاست به اصلاحات از قاعده ی هرم معتقدم مه راس هرم….
طبق معمول لذت فراوان بردم دوستم….
—————-
چ ی ی ی ی ی ی ی ر !
می دونی خانمی همه هم اینطوری نیستن! یعنی اغلب اینطوری نیستن. سبز میشیم. همه با هم. چاره ای جز این نداریم.
یه کامنت کوچیک هم بذارم برای صحبت گاه نویس عزیز:
وقتی دموکراسی ، جمهوریت و آزادی در جامعه ای باشه در پی خودشون نزدیک شدن طبقات اقتصادی، آموزش همگانی و رایگان ،تبادلات فرهنگی و … رو در پی داره. پی آمد همه ی اینها در دراز مدت طلا و نفره شدن اکثریت جامعه است. البته این بحث طولانی است اما ما اگر در کشو ر دموکراسی داشتیم همه ی مردم ما ماهواره داشتن، روزنامه هایی غیر ایران و کیهان میخوندند، میتونستند فیلم های خوب دنیا رو بدون سانسور ببینن و …. نمی رفتند به احمدی نژاد رای بدن
سبز باشیم …
——————————————–
اول مرغ بیاد یا تخم مرغ ؟
دموکراسی حکومت مردم بر مردمه و مردم به کسی رای می دن که او رو مثل خودشون ببینند.
کلا ما ملتی هستیم که انگار چیز گفتن به آن مفهوم یادمان رفته.
دقیقا!
چون دموکراسی حکومت مردم بر مردمه ما مجبوریم که پیشرفت گنیم. مجبوریم آگاه باشیم و دانا.
الان افرادی مثل موسوی مجبورن شعارهای پوپولیستی هم بدن. به رنگها ، شعارها و … چنک بندازن تا بتونن رای عامه مردم رو ه مبگیرن. اما در آینده های امیدوارم نه چندان دور ما انقدر آگاه خواهیم بود که بدون این تبلیغات و واقع نگرانه تصمیم خواهیم گرفت. این بده بستانی است بین دموکراسی و آکاهی عامه مردم.
اول و آخر نداره. با هم پیش میرن
دوبار خوندم این پست رو . . . هر دو بار هم دلم خواست کله ام رو بکنم بیرون و داد بزنم مثلا
” آهااااااااااااای من ناراحتم ” یا ” آهااااااااااای این رسمش نیست ! ” … نه واسه ی اون سبز پوشا ! فقط داد بزنم ! داد اعتراض! یه داد جیگر حال بیار !
ما حتی دیگه توی عکسای جشن تولدمون هم نمیخندیم !ما اخمو و عبوس و افسرده شدیم .با صحبت از دموکراسی بزرگ شدم و با داغ دموکراسی خواهم مرد!میدونم!
سلام
تشکر از نظرت در مورد قالب جدیدم. قابلی نداره..
در زیر نویس اینجا از تپق موسوی گفتی که منظورت از نوشته ات اون نبوده . می دونم منم منظورم چیز دیگه است .
منظورم این بود که این چیز گفتن ها شده بود برای مخالفین دست آویز برای اینکه بگن اونی که چیز میگه ادم خوبی نیست و اونی که نمی گه آدم موجهیه.
واقعا که چه استدلال مسخره ای داشتند این ضد چیزها …
در ضمن این بار هم یک وبلاگ دیگرم رو می شود با این آدرس که در نظر فعلی ام آوردم.
موفق باشی
بسیار بسیار حرف درستی است . ما برای دوباره انسان شدن نیاز به مسیحی دیگر داریم تا خشونت و بغض و … از یاد ببریم و مهربونی و دوست داشتن و خنده جاشو بگیره .
ببین چقدر استقلال خوبه؟ تویی که وبلاگت مال خودته جواب ها و نظرهات هم مال خودته اما این وبلاگ در هر چی اظهار نطره بسته !!
——————————-
بعله! اما هر استقلالی هزینه های خودشو داره. در این مورد ، باید پول فضا بدی، برنامه نویسی یاد بگیری و خودت، خودت رو ساپورت فنی کنی!
بلاگفا منطورمان بود ! که نظر دونی رو بخاطر جمعه فک کنم تخته کرده
اینقدر حرفات درست بود که نمی دونم چی بگم. در مورد خوب بودن و خوب موندن می تونم بگم اینجا برای خوب موندن باید جنگید هم با خود هم با محیط. واسه همین حتی آدمای خوب هم نمی تونن اونجوری از ته دل بخندن و شاد باشن..
ازاد شدم از بند اگر ها…پروژه بزرگ تغییر اساسی در زندگی داشتم. انقد بزرگ که باورم نمی شه در عرض ۲-۳ ماه به تنهایی یه خونه فروختم آپارتمان و ماشین خریدم کار عوض کردم و دو هفته دیگه اسباب کشی. می نویسم از فصل جدید زندگیم. از پایان یک فصل و تولدی دیگر
——————————————
تولدت مبارک دوستم