بوی آدمیزاد

۲۸ تیر ۱۳۸۸

rooznameh-smells

شماره ۲۶، تابستان ۱۳۸۸

جــایی در فیلم برباد رفته، که گرفتاری­ها بدجور گریبان اسکارلت را گرفته­اند ، خونسردانه به خود می­گوید “بعدا راجع بهشون فکر می­کنم”. هربار که این فیلم و این مونولوگ را می­بینیم، آقای عزیز می­گوید “عین توست” !

 

کاش می­شد راجع به مردن ” ننه آغای صمد“، پدر ” قصه­های خوب برای بچه­های خوب” و “جلال آریان“، کشته شدن کابوس­وار و تکراری ۱۶۸ نفر در هواپیمایی که می­توانست حامل هرکدام از ما باشد، کشته شدن دیوانه­کننده ده ها نفر در خیابان­های بیخ گوش­مان، خونی شدن موزاییک­های کف پارکینگ، دستگیر شدن برادر کوچولوی عزیز او و گم شدن دوست مثل ماه­مان، چشم­های سبز یک بدن سوخته، خفه شدن جنوبی­ها در گرد و غبار، شکسته شدن شیشه­های خانه آن­ها، شعارهای ترسناک در و دیوار و آنچه دوست و دشمن بحران می­نامندش، “بعدا” فکر کنم … 

 

دلم کمی جنگل می­خواهد.

 

 

 

 

 

 

 


۹ پاسخ به “بوی آدمیزاد”

  1. gahnevis on تیر ۲۸, ۱۳۸۸ ۲:۲۳ ب.ظ

    جنگل در همین نزدیکی است اما گمان نمی کنم حتی جنگل هم بوی جنگل مهربان مان را بدهد…

    ———————————
    جنگل مهربون من و تو رو که خریدند و ساختند و داغون کردند… الآن از میدون ولیعصر هم شلوغ تره … نه، اونو نمی خوام.
    دلم جنگلی می خواد بدون آدمیزاد. یه جنگل دور، شاید دوهزار سال اون طرف تر!

  2. دلفین on تیر ۲۸, ۱۳۸۸ ۲:۳۱ ب.ظ

    نسخه ی جنگلت پشت کوه ها توی گرگانه. یه شب توی جنگل ابر رها که باشی شاید قدرت بعدا فکر کردن رو هم هدیه بگیری از اون مکان بهشتی. . .

    برای یه پست این همه attachment گذاشتن یخورده از راه به در کن نیست؟ پیچ می خوریم بین خطوط که گلی جان!

    —————————
    می دونم کجا رو می گی، نه … اون هم نزدیکه. دوهزار سال قدیمی تر رو می خوام، منظورمو خوب نگفتم ؟
    باز نکن پیوست ها رو . بدون اونها هم آب از آب تکون نمی خوره. از قضا پیچ و واپیچ خوردن در خاطرات و تصاویر و اینها منظور نظرمان بود !

  3. عرفان on تیر ۲۸, ۱۳۸۸ ۳:۴۱ ب.ظ

    فکر نکنم از فکر کردن راجع به این چیزهایی که گفتید گریزی باشه و فکر نکنم بشه جنگل در خونه مون رو هم به دستتون برسونم …هیم

    —————————-
    هیم ؟

  4. پریسا on تیر ۲۸, ۱۳۸۸ ۶:۱۴ ب.ظ

    جنگل؟ نه، حتی اونم فایده نداره، لااقل برای من.

    ————————
    نه از اون جنگلا که پارسال رفتیم، “گرمش” شده بود و بخار و هلاک شدیم (پارسال بود ؟!).

  5. شهلا(آلی) on تیر ۲۸, ۱۳۸۸ ۱۱:۵۸ ب.ظ

    سلام
    این پست جدیدت خیلی افسرده ترم کرد. .مخصوصا خوندن اون مطلب درباره دختری که
    کشته شده بود. . من فکر کنم جنگلها هم دیگه جای امنی نباشه.دلم یک کم ا نسانیت
    می خواد !کمی وجدان و مقداری محبت و شعور که به خورد این آدمای گرگ صفت که دارند
    مرد م رو می درند بدم.
    باید رفت و تمام عطاریها را گشت .اما دریغ از یک مثقال…

    —————
    اون جنگلی که من می گم امنه . بترکم من که شما رو افسرده کردم (هق هق گریه )!

  6. ع.ت on تیر ۲۹, ۱۳۸۸ ۲:۴۱ ب.ظ

    توی جنگلهای گیلان ؟ کودکی ده ساله بودی ؟ آره ؟ :(

    ————————————
    دقیقن … :(

  7. مینا on تیر ۳۰, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۷ ق.ظ

    وقتی دلت هوس جنگلی سبز دارد …

    جوانه بزن عزیزم.
    جوانه بزن :)

    ——————————–
    از این جنگل ها نه … از اون جنگل ها !

  8. وستا on تیر ۳۱, ۱۳۸۸ ۱:۵۸ ب.ظ

    این بعدا فکر کردن گاهی خیلی کمک میکنه..خیلی…

  9. محمد on مرداد ۴, ۱۳۸۸ ۱۱:۴۲ ق.ظ

    سرعت وقایع و بحران ها فرصتی به ما جهت بعدا فکر کردن نمی دهد. بنظرم عکس العملها باید سریع تر باشد.. . . رویاها رو هم باید ساخت و بدست آورد تا آسودگی مان بیشتر شود.

بازتاب URI | توزیع دیدگاه ها

پاسخی بنویسید

نام

ایمیل

وبسایت

نظر خود را بیان کنید