بوی آدمیزاد

شماره ۲۶، تابستان ۱۳۸۸
جــایی در فیلم برباد رفته، که گرفتاریها بدجور گریبان اسکارلت را گرفتهاند ، خونسردانه به خود میگوید “بعدا راجع بهشون فکر میکنم”. هربار که این فیلم و این مونولوگ را میبینیم، آقای عزیز میگوید “عین توست” !
کاش میشد راجع به مردن ” ننه آغای صمد“، پدر ” قصههای خوب برای بچههای خوب” و “جلال آریان“، کشته شدن کابوسوار و تکراری ۱۶۸ نفر در هواپیمایی که میتوانست حامل هرکدام از ما باشد، کشته شدن دیوانهکننده ده ها نفر در خیابانهای بیخ گوشمان، خونی شدن موزاییکهای کف پارکینگ، دستگیر شدن برادر کوچولوی عزیز او و گم شدن دوست مثل ماهمان، چشمهای سبز یک بدن سوخته، خفه شدن جنوبیها در گرد و غبار، شکسته شدن شیشههای خانه آنها، شعارهای ترسناک در و دیوار و آنچه دوست و دشمن بحران مینامندش، “بعدا” فکر کنم …
دلم کمی جنگل میخواهد.
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار |
۹ پاسخ به “بوی آدمیزاد”
پاسخی بنویسید
جنگل در همین نزدیکی است اما گمان نمی کنم حتی جنگل هم بوی جنگل مهربان مان را بدهد…
———————————
جنگل مهربون من و تو رو که خریدند و ساختند و داغون کردند… الآن از میدون ولیعصر هم شلوغ تره … نه، اونو نمی خوام.
دلم جنگلی می خواد بدون آدمیزاد. یه جنگل دور، شاید دوهزار سال اون طرف تر!
نسخه ی جنگلت پشت کوه ها توی گرگانه. یه شب توی جنگل ابر رها که باشی شاید قدرت بعدا فکر کردن رو هم هدیه بگیری از اون مکان بهشتی. . .
برای یه پست این همه attachment گذاشتن یخورده از راه به در کن نیست؟ پیچ می خوریم بین خطوط که گلی جان!
—————————
می دونم کجا رو می گی، نه … اون هم نزدیکه. دوهزار سال قدیمی تر رو می خوام، منظورمو خوب نگفتم ؟
باز نکن پیوست ها رو . بدون اونها هم آب از آب تکون نمی خوره. از قضا پیچ و واپیچ خوردن در خاطرات و تصاویر و اینها منظور نظرمان بود !
فکر نکنم از فکر کردن راجع به این چیزهایی که گفتید گریزی باشه و فکر نکنم بشه جنگل در خونه مون رو هم به دستتون برسونم …هیم
—————————-
هیم ؟
جنگل؟ نه، حتی اونم فایده نداره، لااقل برای من.
————————
نه از اون جنگلا که پارسال رفتیم، “گرمش” شده بود و بخار و هلاک شدیم (پارسال بود ؟!).
سلام
این پست جدیدت خیلی افسرده ترم کرد. .مخصوصا خوندن اون مطلب درباره دختری که
کشته شده بود. . من فکر کنم جنگلها هم دیگه جای امنی نباشه.دلم یک کم ا نسانیت
می خواد !کمی وجدان و مقداری محبت و شعور که به خورد این آدمای گرگ صفت که دارند
مرد م رو می درند بدم.
باید رفت و تمام عطاریها را گشت .اما دریغ از یک مثقال…
—————
اون جنگلی که من می گم امنه . بترکم من که شما رو افسرده کردم (هق هق گریه )!
توی جنگلهای گیلان ؟ کودکی ده ساله بودی ؟ آره ؟
————————————
دقیقن …
وقتی دلت هوس جنگلی سبز دارد …
جوانه بزن عزیزم.
جوانه بزن
——————————–
از این جنگل ها نه … از اون جنگل ها !
این بعدا فکر کردن گاهی خیلی کمک میکنه..خیلی…
سرعت وقایع و بحران ها فرصتی به ما جهت بعدا فکر کردن نمی دهد. بنظرم عکس العملها باید سریع تر باشد.. . . رویاها رو هم باید ساخت و بدست آورد تا آسودگی مان بیشتر شود.