سگی بگذار، ما هم اردکانیم!

۳۰ تیر ۱۳۸۸

rooznameh-sagi

شماره ۲۷، تابستان ۱۳۸۸

نـــــگاه سگی :  صبح از دنده چپ بلند شدم. دیر شد و فرصت نکردم صبحانه بخورم. موضوع نگران کننده ­ای گوشه چپ فکرم وول می­خورد و حال­ام را می­گرفت. کاری که باید امروز تحویل می­شد را نتوانسته بودم دیروز آماده کنم و احساس شلختگی­ای هم گوشه راست فکرم وول می­خورد. در راه همه چیز به نظرم به طرز کریهی کج و کوله و ناراحت کننده می­آمد؛ از خمیازه کشیدن آن خانمه بدون آنکه جلوی دهانش را بگیرد، تا پاشنه کفش لگد خورده آقاهه، نگاه­های پلیس راهور، چراغ قرمز طولانی، بوی گند عرق یکی و آب پاش هایی که روی اسفالت آب می­پاشیدند.

زندگی یک اجبار تلخ تکراری گند افتضاح دردناک به دردنخور و … گند است!

نگاه اردکی: تا ساعت ده موضوع نگران کننده برطرف شد و کار آماده تحویل شد. فرصت کردم یک نسکافه با بیسکویت بخورم. وقتی دوباره به خیابان برگشتم همه چیز به نظرم جالب بود؛ آرایش پایین ریخته شده خانمه به نظرم معصومانه می­آمد و پاشنه­های لگد شده و بوی گند عرق نشان دهنده نوعی بی­خیالی فلسفی بود، شکم بزرگه پلیسه ترحم برانگیز و آب­پاشی که آب را به جای چمن روی کیف­ام پاشید خنده­دار بود!

آه… زندگی چقدر زیباست، آسمان ، آدم­ها، خورشید، آه … چه خوشگل می­پزم در این گرما  !

 

نتیجه وبلاگی : خوشحالی در نگاه ماست نه لزوما در کیفیت رویدادهای روزمره !  

 

 

 


۱۷ پاسخ به “سگی بگذار، ما هم اردکانیم!”

  1. گاه نویس on تیر ۳۰, ۱۳۸۸ ۲:۴۳ ب.ظ

    زیبایی در نگاه توست وگرنه در دنیایی که با گریه و درد شروع میشه و با همین گریه و درد هم تموم میشه، در میان این همه گریه و درد و اشک هم، چیزی که حقیقتا زیبا باشد نیست… دنیای بی قرار و بی ثبات ! اصلا فکرش رو بکن که در هر کسری از ثانیه همه ی دنیا داره با شتاب و سرعت وحشتناکی به دور چیزی که معلوم نیست چیه، می چرخه!

    پس بچرخ تا بچرخیم!

    و یا

    به قول شاعر :

    بچرخونش کمر رو!

    —————————–
    پس چیزی که حقیقتا زیبا باشه نیست … !

  2. همشهری on تیر ۳۰, ۱۳۸۸ ۵:۰۶ ب.ظ
  3. دلفین on تیر ۳۰, ۱۳۸۸ ۶:۰۷ ب.ظ

    من مدام بین این دو نگاه در کسری از ثانیه سوئیچ می کنم . به نوعی نگاهم تلفیقی از جفتشه .
    ” نگاه سردکی” !!
    اون سگه اون بالا هم از اون کیک های بد مزه است ! این نوع نگاه هم اسم بدی داره که نمی شه نوشت ! عیبه !
    ——————————
    از قضا خیلی خوشمزه بود. مال قنادی نوبله !

  4. دلفین on تیر ۳۰, ۱۳۸۸ ۶:۰۸ ب.ظ

    دوبار یه کامنت را سند کردن هم در این وبلاگ چه صفایی دارد ! پیغامهایش خوردنی است !! ندیده بودیم تاحالا!

    من مدام بین این دو نگاه در کسری از ثانیه سوئیچ می کنم . به نوعی نگاهم تلفیقی از جفتشه .
    ” نگاه سردکی” !!
    اون سگه اون بالا هم از اون کیک های بد مزه است ! این نوع نگاه هم اسم بدی داره که نمی شه نوشت ! عیبه !

  5. شهلا(آلی) on تیر ۳۰, ۱۳۸۸ ۷:۱۰ ب.ظ

    سلام
    توی این هوای گرم این ماشین آب پاشم یک ذره انسانیت درش پیدا شد ه که گویا خودت رو می خواسته خیس کنه که اشتباه کرده و کیف…
    فعلا که بعضی ها چسبیدند به اخلاق سگی و دارند بهم واق واق می کنند.
    حالا کی از صدا بیفتند باید منتظر بود.
    خدا کند بعدش صدای اردک بشنویم که خیلی از واق واق بهتره. من که یاد پره سر و شمال می کنم.

  6. عرفان on تیر ۳۰, ۱۳۸۸ ۹:۲۱ ب.ظ

    thats why they say “beauty is in the eyes of the beholder”

  7. کتایون on تیر ۳۰, ۱۳۸۸ ۹:۵۶ ب.ظ

    منم یه پست دو نگاهه اوایل تابستون سال ۸۴ نوشته بودم یاد اون افتادم

  8. مینای کولی on تیر ۳۱, ۱۳۸۸ ۱۰:۵۰ ق.ظ

    خیلی فکر کردم و خیلی برات نوشتم اما نه!
    وارد بحث هایی می شی که اصلا نوشتاری نیست کاملا نیاز به بحث کلامی داره و در من با نوشتن عقیم می مونه و به نتیجه دلخواه نمی رسم.دم از ایدئو لوژی ای می زنی که خیلی کلیه. اما باید اعتراف کنم خوشحالم که بعد مدت ها آدمهایی هستن که از دنیای ۰ ها ویک های مطلق دم از رادیکال ۲ نسبی می زنن….
    با احترام:مینای کولی
    پ.ن:اما این طور خیلی اذیت می شم.فکرم گیر می کنه تو فکرت و نمی تونم این گره رو خیلی با خودم بکشم،از کور شدنش می ترسم_و ما که یادمان نداده اند جز با دندان گره باز کنیم، از زخم شدنو مزمن شدن می ترسم رفیق_

  9. وستا on تیر ۳۱, ۱۳۸۸ ۲:۰۰ ب.ظ

    همین که خود آدم بتونه تو لحظه متوجهش بشه…که ذهنش داره با کدوم نگاه میبینه..خیلی میتونه تو کنترل تاثیرات بعدیش کمک کنه…

  10. تخته خاکستری on مرداد ۱, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۹ ق.ظ

    خب این خیلی مسخره است که من بخواهم آن شعر معروف و مرتبط سهراب را به عنوان کامنت بازنویسی کنم اما می توانم اعتراف کنم که در بهترین حالت زندگی هم نمی توانم از دین یک پلیس حس خوبی داشته باشم… و البته خلافی یک ساله ی من فقط ۷۰۰۰ تومان است تا یک ماه پیش!

  11. ع.ت on مرداد ۱, ۱۳۸۸ ۲:۰۶ ب.ظ

    قبول اما من به یک نوع نیروی ماورایی هم معتقدم که هست این وسط . گاهی اوقات صبخ که بیدار میشوم از الکی خوشحالم و بالعکس . یک نیرویی اینجا هست که گاهی اوقات دلجویی میکند انگار و گاهی اوقات هوایت را دارد . انگار قرار است خبر بدی چیزی بشنوی چراغ قرمز هم با تو مدارا میکند . تمام کارها خوب پیش میرود . من از این روزهای که همه چیز خوب است میترسم . میترسم از روزگار که دارد مرا میپیچاند و جلو جلو دلجویی میکند … عین این آدمهایی که خبر مرگ عزیزی را آوردند و دارند هی لاس میزنند و طفره میروند … روزهایی سگی را بیشتر دوست دارم . همه چیز عادی است . اگر اینطور نباشد غیر طبیعیست .

    ————————————
    ولی من هروقت الکی خوشحال باشم اتفاق خوبی می افته و برعکس. شاید یه جای کار ایراد داره … ها ؟

  12. مژده on مرداد ۱, ۱۳۸۸ ۴:۳۳ ب.ظ

    :)) بارها این تغیر دیدگاه رو در طول یک روز تجربه کردم. راست میگی . خیلی با حاله. امیدوارم همیشه به این زودی احساسات بدمون به خوب تغییر کنن

  13. ساسوشا on مرداد ۱, ۱۳۸۸ ۵:۱۵ ب.ظ

    ما همه جوره شما رو دوست می داریم …

    —————————————-
    شما همه جوره به ما لطف دارید :)

  14. محمد on مرداد ۴, ۱۳۸۸ ۱۱:۲۸ ق.ظ

    به نظرم در این دنیا چیز های بسیار زیبایی وجود داره که حقیقتا زیباست. ولی چه کنم که ما انسانها فراموش کاریم. به قول سهراب سپهری چشم ها رو باید شست جور دیگر باید دید.

  15. محمد on مرداد ۴, ۱۳۸۸ ۱۱:۴۶ ق.ظ

    ببخشید یادم رفت بگویم با نتیجه وبلاگی شما موافقم . بیشتر اوقات دقیقا همینطوره که گفتید.

  16. پریسا on مرداد ۴, ۱۳۸۸ ۴:۵۰ ب.ظ

    سگ درست، اما حالا چرا اردک؟!

    ————————–
    اگه گفتی ؟!

  17. پادما on مرداد ۶, ۱۳۸۸ ۱۰:۵۵ ق.ظ

    سلام
    ببخشید که منظم نیستم و دیر به دیر می آم.
    منم گاهی اینجوری می شم. به دلایل مختلف البته. گاهی هم می پرسم این تکرار تا کی و اصلا برای جی. به جواب درستی هم نمیرسم. چون حتما یا سنم قد نمی ده یا عقلم!

    راستی من دیر به دیر می ام ولی هر ماه یه بار حتما آپ می کنم ها.

بازتاب URI | توزیع دیدگاه ها

پاسخی بنویسید

نام

ایمیل

وبسایت

نظر خود را بیان کنید