ریش مان سفید می شود

شماره ۳۱، تابستان ۱۳۸۸
خــواهر کوچولو که دنیا آمد، دختر بزرگی بودم، بر و بیا و دست و پایی داشتم، آنقدر که حتی در بزرگ کردن او نقش به سزایی داشته باشم! دوست داشت بعد از غذا من دستهایاش را بشویم و من لالایی بخوانم که خواباش ببرد. بزرگتر که شد، او را با خودم بیرون میبردم، دوستانم لپاش را میکشیدند و موهای چتریاش را نوازش میکردند. وقتی تولد دوستاناش دعوت بود، من خوشگلاش میکردم.
امروز خواهر کوچولو یک خانم بزرگ شده است، برای خودش بیا و برویی دارد. چند سانتی از من بلندتر شده و چیزهایی را می داند، که من نمیدانم، کارهایی را بلد است که من بلد نیستم! با این همه هنوز خواهر کوچولوی من است و با همان چشمی نگاهاش میکنم که بیست و اندی سال پیش به قی قی قو قو کردن و تف کردناش روی پیشبندش نگاه میکردم.
بیشتر وبلاگستانیها، همسن خواهر کوچولو هستند. مرا یاد او میاندازند. همان اندازه قشنگ و تمیز و براق و همان اندازه در آغاز راه. با همان نگرانیها، ترسها، امیدها و خواستهها. گاهی چیزهایی مینویسند که دلم برای سادگیشان میسوزد، همانطور که گاهی دلم برای سفیدی خواهر کوچولو میسوزد. گاهی از سروصدا کردنشان خندهام میگیرد، همانطور که از بریز و بپاش خواهر کوچولو خندهام میگیرد. وقتی میبینم عصبانی میشوند، ناامید میشوند، گریه میکنند، چنگ میزنند و خستهاند، دلم می خواهد نصیحتشان کنم، از بالا و پایین راه برایشان بگویم، از روز و شب ، از تیغهایی که به پایام رفته و از دیوارهایی که سرم به آنها کوبیده شده، از آبادیهای مسیر و خواص دارویی گیاهان کوهی؛ همانطور که دلم میخواهد یک چیزهایی را به خواهر کوچولو بگویم، اما میدانم فایده ندارد؛ که هیچ دو راهی یکی نیست، حتی اگر راه دوم متعلق به خواهر کوچولوی خود آدم باشد. میدانم که خواهر کوچولو باید راه خودش را، خودش پیدا کند. گمانم خودش هم خوب میداند که راه من ِ شنگول، به درد اوی ِ عاقل نمیخورد!
حالا اینها را چرا گفتم ؟
چند وقت پیش یکی از خواهر کوچولوهای وبلاگستانی پرسید : ” …تو … به چی زنده ای ؟ ” معمولا به این سوالها به دلایل بالا،جواب نمیدهم، اما آنروز چنین جواب دادم : ” به عشق، به دوستی ، با همسرم، پسرم، خانوادهام ، با تو و بقیه ، به آدمهایی که براشون طرح میزنم … ” و واقعا در راه رفته خودم، که گمانم در خوش بینانهترین حالت به نیمه رسیده است، فهمیدهام که همه چیز انتهایی دارد، جز دوست داشتن، دوست داشتن زیاد و بیقید و شرط .
جواب من ، جواب او نبود. سرش پر از سوال شد. من نمیتوانم به سوالهای او جواب بدهم، فقط گاهی میتوانم از روشهای طی طریق خودم بگویم. میتوانم با عشق به فکر کردناش نگاه کنم و خوشام بیاید، همانطور که وقتی اولین حقوق رسمی خواهر کوچولو را در آن پاکت قشنگ دیدم، قند در دلم آب شد.
به راستی که قدیمیتر از دیگران بودن هم خوشمزه است!
———————
تصویر: خواهر کوچولو در اوایل زندگی، زمانی که در بغل من جا میشد!
قرار گرفته در اول شخص مفرد |
۱۷ پاسخ به “ریش مان سفید می شود”
پاسخی بنویسید
هر لحظه اش زیباست . . . چه اول راه . . . خواه میانه ی راه . . . و حتی پایان راه . . .
اگر و تنها اگر . . . هرگز دلی هوای گذشته را نکند !
—————————————-
اگر شجاعانه ، هر لحظه زندگی رو ، کامل زندگی کرده باشیم جایی برای افسوس گذشته نمی مونه و اگه هم دل هوای گذشته رو کنه، از این نوستالژی های نرم میان سالی و کهن سالی می شه، که درد نداره … خوشمزه هم هست
خوب|! می دونی؟ به نظرم تو قدرت خوبی داری…..
من برادر کوچولویی داشتم که از وقتی دنیا اومد عاشقش شدم….وخواهر کوچکی نیز….حتی لباس هاشون رو هم میشستم و فکر می کردم یعنی واقعا واقعا دختر و پسری تو دنیا پیدا می شه که از اینا خوشکل تر باشه؟ به نظرم مهربون ترین و …………می دونی خیلی فکرها در موردشون داشتم مثلا اینکه خواهرم می تونس ورزشکار باشه .و من نمی تونستم لذت می بردم اینکه اون بلد بود طرح بزنه و داشت معماری می خوند و حرفهایی می زد که من ازشون سر در نمیاوردم…..
ولی نمی دونم چه اتفاقی داره می افته….حس میکنم از هر دوشون دورمو همین طور از خیلی های دیگه مثل بچه های عمو و دوستای کوچولوم که همه واسه ام مث خواهر و برادر کوچولو بود….حالا می بینم دنیای من رواونا پس زدن…راهی که من انتخاب کردم واسشون خوشایند نبود و اگه تمام تلاشم روکردم تا اونا موفق تر بشن …بیشتر شبیه یه مزاحم شدم….حالا خودم رو خالی از هر حسی و سعی می کنم بیرون فقط یه تماشاچی باشم….و حتی نه تماشاچیه درجه یک…..متوجهی؟
فکرمی کنم شاید آدم باس یه جورایی همیشه محبوب بمونه…..دوست داشتنبی حد و حصرم رو واسه اونا می بینم وزندگی ای که کاملا از هم جدا شده…..
اووووووووووف بیشتر شبیه درد دل شد تا نظر…
——————————————————-
این هم از اون چیزهاست که من نباید اظهار نظر کنم، اما اکثریت مایی که امروز سی و چند ساله هستیم، وقتی بیست و چند ساله بودیم، احساس می کردیم کسی درکمون نمی کنه، تنهاییم، متفاوتیم و مطرود بقیه.
امروز هم خیلی هامون هنوز احساس متفاوت بودن و تنهایی رو داریم، اما کم و بیش باهاش کنار اومدیم. یعنی در عرض یک دهه ای که بر ما گذشته و هنوز بر شما نگذشته،یاد گرفتیم چطور در عین تفاوت در جمع زندگی کنیم
درست مثل من و برادرم که یازده سال از من کوچک تر است و ۱۷ مرداد ۲۷ ساله شد. کلی بغلش می کردم و لالایی و ترانه ی شهر موش ها!… و چه زود نسل ما پیر شد و چه دور ایستاده اند نسلی که هنوز پیر نشده اند.
yasaman dooste shaaer va khaanadeie mane.
admine site vazna ham hast
ishala zoodi maroof mishe
این از اونا بود که من دلم می خواست من نوشته بودمش رفیق … احساست رو به خواهرت کاملا درک می کنم .. منم برادری دارم که همین حس ها رو بهش دارم .. فقط اینکه برادر من خیلی بالغه .. زیادی بالغه از ۳۳ سالگی جلوتر رفته و گاهی من دنبالش رو می گیرم .. ولی می فهمم .. شاگردم … دختر دوستمم … جوونهای اطرافم رو که می بینم همین حس ها بهم دست می ده .. فکر می کنی اصلا می فهمند چی میگیم ؟ مگه ما اون موقع می فهمیدیم ؟؟ من که به هیچ احدی گوش نمی کردم ….
یک چیزی بگم می خندی .. اولین چیزی که توی عکس خواهرت دیدم سفیدی دستهایش بود و دستهای زیبای خانمی که فکر می کنم مامان باشند …
پسرک را ببوس لطفا …. چیزی که انتها نداره علاقه ی من به این دانشمند کوچولوست
—————————————
نه! این منم که خواهره رو بغل کردم ! بیست و اندی سال پیش …!
مرسی دوستم
خیلی خوشمز ه اس بیتا جان خیلی…
ما/در ایران عزیز
با هیچ دختر بچه ای
همکلاسی نبوده ایم
و پلیسهای زن
زیاد ندیده ایم
***
چند سالی پیش از این
در کشور کوچک همسایه
ـ کشور دوست و برادر ـ
زنی که چشمان زیبایی داشت
و هفت تیرش را
به کمر باریکش بسته بود
به من فرمان ایست داد
چند سالی می شود که
قلبم ایستاد
***
مرد
از پشت تفنگ
همه چیز را
زیر نظر داشت
لعبتان حور
لعبتان غلمان
ما فکر می کردیم
او هرگز
تیری در بهشت
شلیک نمی کند
***
زندگی
ابتدای مرگ است
با تو زندگی نخواهم کرد
***
من روی صندلی نبودم / کسی روی صندلی تیغ کشیده بود
من نبودم / ابر صندلی بیرون زده بود
داشت گریه می کرد
sلام.
کودکیها یمان خاطراتی است که باور بزرگی هایمان را می سازد..
شیرین بود و دو ست داشتنی مثل یک رویا…کاش همیشه کودک می ماندیم تا در بزرگی
غمها با شادی ها را درهم نمی دیدیم.
——————————————–
بچگی هم به اندازه خودش هم شادی داره، هم غم.
وسطی رو گفتی یا کوچیکه؟!

اول فک کردم این بچه ای که تو بغلته مال خودته و جدیده !!
———————————
ها! اگه گفتی ؟
این که می شه گاه توی سایه ی قد بلند فکرهات نفس تازه کردو دوست دارم،
بی تا
به ” فهمیدهام که همه چیز انتهایی دارد، جز دوست داشتن، دوست داشتن زیاد و بیقید و شرط”
فکر می کنم
بذار اعتراف کنم این جمله چون از دهن توست تا این حد درگیرم کرده
بی تا این جمله هی تو گوشم زنگ می خوره هی زنگ می خوره ،خیلی برام زوده این جمله رو بفهمم
خیلی برام زوده
دوستت دارم
با احترام:مینای کولی
————————————–
شاید هم تو به نتیجه دیگه ای برسی …
بابا بچه ی نوزاد که دیگه سانسور کردن نداره! اونم اینقدر بی رحمانه! :))
آره دیگه. اصل زندگی همینه. تجربه ی چیزایی که مخصوص خودته. راه خودت. عشق خودت. احساسات خودت. به نظرم تجربه دیگران در نهایت تاثیر زیادی تو انتخاب راه نداره فقط یه دیدگاه کلی به آدم میده.
—————————
نشنیدی به من می گن “این سانسور چی خشن” ؟
سلام بیتا جان (تازه کشف کردم که اسمت بیتا هست!)
اول بگم که من حسابی با نوشته هات حال میکنم. یه روانی خاصی داره که میتونم با سرعت نور بخونمش و تا اعماق وجودم ازش لذت ببرم.
دوم هم بگم که بنظرم هر نسلی باید خودش تجربه کنه. از دولت سر بودن تو یه کشور جهان سوم، فکر کنم حالا حالا برای هر نسلی تاریخ یه جورایی تکرار میشه. من از این فعالیت و شر و شور نسل جوان لذت میبرم و خوشحالم بچه هایی که با امور تربیتی همین حکومت بزرگ شدن اونقدر شجاعت دارن که جلوشون بایستن. من بعنوان یه نسل قدیمی که خوشبختانه دوستان نسل جدیدی زیادی دارم خیلی خوشحالم:)
راستی منم با دیدن عکس نوزاد فکر کردم که نی نی دار شدی:)
————————————–
خوشوقتم و خوشحالم
نه بابا … به این راحتی ها نی نی نمی دن دست آدم که !
من دو تا خواهر بزرگ داشتم اما هیچوقت احساس خواهر داشتن نکردم. چرا بی انصاف نباشم… کمی تا حدودی با این همه اختلاف سن. خواهر بزرگ ترم از من یازده سال بزرگ تر بود. وقتی پانزده ساله بودم از دنیا رفت. خواهر دومی م از وقتی ده ساله بودم دچار بیماری روانی شد…زیبا نوشتی اما مرا یاد خواهر های داشته و نداشته ام انداختی…
———————————-
دوستی دارم که در عرض یک سال، تمام خانواده اش رو از دست داد. افقط یه خواهر بزرگ پریشون براش موند. خوشبختانه شوهر خیلی خوبی پیدا کرد. اما خواهرش به شدت تنهاتر شد…
دنیا بازی های عجیبی داره …
سلام بیتا جان خواستم جواب نظرت رو در مورد جدید ترین وب ام بدهم.
در واقع من یک جور انبوه سازی وب تشکیل دادم برای کسانی که توان خرید کتاب ندارند و هر کدومشون در یک حال و هوایی هستند تا همه جور سلیقه ای را جذب کنه . من مثل یک نویسنده ام که هم زمان چند تا کتاب را در حال تالیف هستش.
از شوخی گذشته من هر قالب قشنگی که چشم ام رو می گیره بر می دارم چند مطلب توش میزارم و می شه یک وب. اغلب خودم مجدد نوشته هامو توی اونها می خونم .این طوری خودمم خوشم میاد مخصوصا که با موزیک همراه هستند.ضمنا بیشترشون نظر دهنده نداره چون کسی رو لینک نکردم فقط راضی ام که تعدادی میان می خونن و می رند..نوشته من خودش شد یک پست وبلاگ. ببخشید….
موفق باشی
بلی! و هرآینه، هر انسانی پای در ره خویش می نهد!
بیتا جان کجایی؟!
دلمان برایتان تنگ شد
باید قدر و ارزش این خوشمزه بودن را بدانیم و از خوشمزه گی دیگران نیز بیشتر بهره ببریم.