دوباره به تختخواب های مان بیاندیشیم …

۲ شهریور ۱۳۸۸

rooznameh-rethink

شماره ۳۳، تابستان ۱۳۸۸

چـــند صبح پیش ، قبل از صبحانه، در اتاق­اش با خودش حرف می­زند، بلند بلند .

-        پسرم با من بودی ؟ (خودم می­دانم با من نیست – فضولی مادرانه !)

-        نه، با آقای توی سرم بودم .

(ادعا می­کند یک آقایی توی سرش زندگی می­کند که همیشه با هم حرف می­زنند، مشورت می­کنند، دعوا می­کنند، بازی می­کنند و غیره )

-        می­شه من هم توی حرف­تون باشم؟

-        نه مامان، نمی­شه !

(سر میز صبحانه با لبخند مشکوک)

-        دیوونه­ام کرد انقدر چونه زد!

-        آقای توی سرت ؟

-        بله .

-        خوب؟

-        همین.

-        چیا می­گفت ؟

-        می­گفت من یه چیزی به شما بگم …

-        جدی؟ چی؟

-        که چرا آدم باید صبح تختخواب­اش رو جمع کنه ؟

-        برای این که اتاق­اش مرتب باشه خوب .

-        اما حتی وقتی پتوم ولو باشه هم اتاق­ام خوبه … البته اون می­گه .

-        اما وقتی پتوت مرتب باشه، ملحفه ات صاف باشه، بالش­ات صاف باشه اتاق ات قشنگ تره.

-        خوب این نظر شماست . اون می­گه ها !

-        ها … ؟

-        می­گه یه بچه وقتی اشغال کف اتاقش بریزه یا روی میزش آشغال پاک کن ریخته باشه یا چیپس­اش بریزه روی زمین باید جمع کنه چون کثیفیه، مورچه می­آد. اما به نظر من ، یعنی اون، یعنی آقای توی سرم، تختخواب بچه می تونه ولو باشه و خوب باشه.

-        خوب ، این هم نظر اونه، نه ؟

-        فکر کن مامان، وقتی همینجور که بیدار می شم، برم و تخت رو مرتب نکنم، انگار تختم یه رودخونه است این پتو عین موج می شه(نشون دادن با دست )  … این کجاش بده ؟ شما عادت کردی تختخواب رو صاف و صوف ببینی، اینجور نباشه، فکر می کنی بده.

-        …!

-        تازه شب دوباره باید روش بخوابم دیگه !

-        اهم (صاف کردن گلو )

-        تازه این اتاق منه، هرکی دوست نداره، نیاد توش . اون می گه ها ، می گه اینجوری بگو.

-        پوف …

-        چی می­گی مامان ؟

-        باید در موردش فکر کنم… شاید من هم دیگه تختخوابم رو مرتب نکنم !

 

 


۱۲ پاسخ به “دوباره به تختخواب های مان بیاندیشیم …”

  1. عرفان on شهریور ۲, ۱۳۸۸ ۷:۳۱ ب.ظ

    بیخود نیست که میگن
    The child is father to the man

    ——————————–
    He is some thing like a mother to me as well!

  2. شهلا(آلی) on شهریور ۲, ۱۳۸۸ ۷:۳۵ ب.ظ

    سلام…
    من اول و طبق معمول میگم : فداش بشم با این حرفاش!!!!!!
    بنظر من که کمی روانشناسی کودک می دونم اون آقاهه درون یک جور توجیه هستش برای کار های
    خودشون .
    ممکنه مثلا می خواد به این وسیله بگه که دوست نداره تختش رو مرتب کنه و چون فکر می کنه مواخذه می شه حرفش رو از زبون یکی دیگه بیان می کنه.
    از طرف من ببوسش…دست بوسشم

    ——————————-
    روی ماهتون رو می بوسه :)

  3. مینا on شهریور ۳, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۶ ق.ظ

    میتونم تصور کنم چه قندی توی دلت آب کردن …
    :)

    ——————————-
    بیشتر شوک را می مانست! بعضی حرف ها، یکهو چشم آدم رو باز می کنند . فکر کردم چطور این همه سال، فکر نکردم پتوی مچاله شده خیلی قشنگه، مثل موج می مونه !

  4. فرزاد on شهریور ۳, ۱۳۸۸ ۱:۵۴ ق.ظ

    داستان جذابی بود.
    درون مایه هم چیزی بود شبیه آموزه‌های وانشناسی نوین.
    به قول استادم «از تنور ور اومده بود.»

    دوباره یعنی فردا با هوشیاری برمی‌گردم می‌خونمش.

    مرد مختصر.
    ———————————

    :-)

  5. مامان ارشک on شهریور ۳, ۱۳۸۸ ۱۱:۲۹ ق.ظ

    خوب یک کمی که به حرفاش دقت کنی اون تشبیه به موج و رودخانه خیلی خوبه. حالا شب دوباره می خوابیش هم باید یک جورایی حل کرددیگه.

    ————————————–
    فعلا خودم محلول شدم!

  6. وستا on شهریور ۳, ۱۳۸۸ ۱۱:۵۲ ق.ظ

    خوب همینه دیگه حرف حساب رو باید پذیرفت….

    ————————-
    ما هم پذیرفتیم، چاکرش هم هستیم! دلم می خواد بیای اتاقش رو ببینی !

  7. نجمه on شهریور ۳, ۱۳۸۸ ۳:۰۶ ب.ظ

    منم این حرفو بارها به مامانم زدم ولی او قبول نکرد و همچنان بر این باور بود که اینجوری تناسب بیشتری داره و نظم و تناسب یعنی زیبایی بیشتر و از طرفی اینجوری ممکنه نسبت به چیزهای دیگه هم همین جوری رفتار کنم و موجود شلخته ای بار بیام با یک ذهن بی تناسب و تنظیم نشده
    این جوری هم شد که هنوز که هنوزه من و اون داریم سر این قضیه می جنگیم و گاهی فکر می کنم نکنه حق با اون بوده…
    به هر حال منم تختم رو مرتب نمی کنم و می گم هر کی دلش نمی خواد نیاد تو اتاقم….و گاهی مرتب می کنم چون بزرگ شده ام و فکر می کنم بد نیست مامان رو راضی و خوشحال نگه دارم….خلاصه که اینجوریه
    از طرف من ماچش کن

    —————————————–
    اما مامان من موفق شد از من یه منضبط بسازه، جوری که خونه دوستام هم برم، تختخوابشون مرتب نباشه، مرتب می کنم!
    اما من قصد ندارم با جوجه ام این کار رو بکنم، می ترسم خیلی خلاقیت ها این وسط فنا و فدا بشه …
    بوست رو رسوندم، مرسی. :*

  8. گاه نویس on شهریور ۳, ۱۳۸۸ ۵:۲۰ ب.ظ

    “رودخانه مواج” خیلی باحال بود…

    خدا فرزندان مان را نگاه دارد

    ————————————-
    فرزندااااااان ! آمین!

  9. پریسا on شهریور ۳, ۱۳۸۸ ۶:۲۵ ب.ظ

    بی نظمی هم گاهی زیباست، اما نه همیشه! ؛)

    ——————————
    آخه تعریف ” نظم” خیلی جامع و مانع نمی تونه باشه …

  10. مریم on شهریور ۳, ۱۳۸۸ ۷:۳۶ ب.ظ

    واقعا عالی بود منم با این جوجه ی شما موافقم و الان در سن ۲۱ سالگی تا حالا تختم و مرتب نکردم
    آخه بچه راست میگه کار بیخودی خلاقیت رو از آدم میگیره
    جوجه فوق العاده ای دارین تبریک
    http://pilaanemast.blogfa.com/

    ———————————–
    متشکریم :)

  11. مینا on شهریور ۴, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۸ ق.ظ

    میدونی بعضی چیزها ذاتیه! درست.
    اما یه زمانی پسرکت باید چشمهاش باز بشه که مامانی داشته که گذاشته انقدر بکر فکر کنه!
    یه زمانی باید آقای توی سرش بهش بگه چقدر خوبه که مامانت به من حسودی نمیکنه و نمیخواد با چکش هر انچه توی سرشه رو حایگزین من کنه :)
    در نبوغ پسرک گلت شکی نیست. اما همین نابغه ی کوچولو شاید اگر توی یه حانواده ی دیگه بود خیلی روتین فکر میکرد و میدید.
    به تو هم تبریک میگم بخاطر مادر خوب بودنت :)

  12. سعید on مهر ۱۲, ۱۳۸۸ ۳:۵۱ ب.ظ

    گاهی نیاز به یک تلنگر برای همه حس میشه ولی کی و کی (چه کسی و کجا) مهم است .چرا اون چیزی که در بچگی اذیتمون میکرد را به بچه منتقل میکنیم البته همسر گل من هنوز فکر میکنه بچه هستم .نمیدونی وقتی شهرستان توی مهمانسرای شرکت هستی و کمی هم رئیس باشی یعنی حرفت خریدار داشته چه حالی میده یعنی لباست را بندازی رو تخت وجورابت را گلوله کنی و مثل توپ بسکتبال بندازی یه گوشه آخیییییییییییییییییییییییییش.دوست عزیز پسر با حالی داری زنده باشه از قول من بهش بگو دم مادرت گرم که خیلی مادر خوبیه.

بازتاب URI | توزیع دیدگاه ها

پاسخی بنویسید

نام

ایمیل

وبسایت

نظر خود را بیان کنید