<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: دوباره به تختخواب های مان بیاندیشیم &#8230;</title>
	<atom:link href="http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205</link>
	<description>من نویس های من !</description>
	<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 05:48:42 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: سعید</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205/comment-page-1#comment-678</link>
		<dc:creator>سعید</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=205#comment-678</guid>
		<description>گاهی نیاز به یک تلنگر برای همه حس میشه ولی کی و کی (چه کسی و کجا) مهم است .چرا اون چیزی که در بچگی اذیتمون میکرد را به بچه منتقل میکنیم البته همسر گل من هنوز فکر میکنه بچه هستم .نمیدونی وقتی شهرستان توی مهمانسرای شرکت هستی و کمی هم رئیس باشی یعنی حرفت خریدار داشته چه حالی میده یعنی لباست را بندازی رو تخت وجورابت را گلوله کنی و مثل توپ بسکتبال بندازی یه گوشه آخیییییییییییییییییییییییییش.دوست عزیز پسر با حالی داری زنده باشه از قول من بهش بگو دم مادرت گرم که خیلی مادر خوبیه.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی نیاز به یک تلنگر برای همه حس میشه ولی کی و کی (چه کسی و کجا) مهم است .چرا اون چیزی که در بچگی اذیتمون میکرد را به بچه منتقل میکنیم البته همسر گل من هنوز فکر میکنه بچه هستم .نمیدونی وقتی شهرستان توی مهمانسرای شرکت هستی و کمی هم رئیس باشی یعنی حرفت خریدار داشته چه حالی میده یعنی لباست را بندازی رو تخت وجورابت را گلوله کنی و مثل توپ بسکتبال بندازی یه گوشه آخیییییییییییییییییییییییییش.دوست عزیز پسر با حالی داری زنده باشه از قول من بهش بگو دم مادرت گرم که خیلی مادر خوبیه.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مینا</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205/comment-page-1#comment-579</link>
		<dc:creator>مینا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=205#comment-579</guid>
		<description>میدونی بعضی چیزها ذاتیه! درست.
اما یه زمانی پسرکت باید چشمهاش باز بشه که مامانی داشته که گذاشته انقدر بکر فکر کنه!
یه زمانی باید آقای توی سرش بهش بگه چقدر خوبه که مامانت به من حسودی نمیکنه و نمیخواد با چکش هر انچه توی سرشه رو حایگزین من کنه :)
در نبوغ پسرک گلت شکی نیست. اما همین نابغه ی کوچولو شاید اگر توی یه حانواده ی دیگه بود خیلی روتین فکر میکرد و میدید.
به تو هم تبریک میگم بخاطر مادر خوب بودنت :)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>میدونی بعضی چیزها ذاتیه! درست.<br />
اما یه زمانی پسرکت باید چشمهاش باز بشه که مامانی داشته که گذاشته انقدر بکر فکر کنه!<br />
یه زمانی باید آقای توی سرش بهش بگه چقدر خوبه که مامانت به من حسودی نمیکنه و نمیخواد با چکش هر انچه توی سرشه رو حایگزین من کنه <img src='http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /><br />
در نبوغ پسرک گلت شکی نیست. اما همین نابغه ی کوچولو شاید اگر توی یه حانواده ی دیگه بود خیلی روتین فکر میکرد و میدید.<br />
به تو هم تبریک میگم بخاطر مادر خوب بودنت <img src='http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مریم</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205/comment-page-1#comment-578</link>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=205#comment-578</guid>
		<description>واقعا عالی بود منم با این جوجه ی شما موافقم و الان در سن 21 سالگی تا حالا تختم و مرتب نکردم
آخه بچه راست میگه کار بیخودی خلاقیت رو از آدم میگیره
جوجه فوق العاده ای دارین تبریک
http://pilaanemast.blogfa.com/

-----------------------------------
متشکریم :)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>واقعا عالی بود منم با این جوجه ی شما موافقم و الان در سن ۲۱ سالگی تا حالا تختم و مرتب نکردم<br />
آخه بچه راست میگه کار بیخودی خلاقیت رو از آدم میگیره<br />
جوجه فوق العاده ای دارین تبریک<br />
<a href="http://pilaanemast.blogfa.com/" rel="nofollow">http://pilaanemast.blogfa.com/</a></p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
متشکریم <img src='http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: پریسا</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205/comment-page-1#comment-577</link>
		<dc:creator>پریسا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=205#comment-577</guid>
		<description>بی نظمی هم گاهی زیباست، اما نه همیشه! ؛)

------------------------------
آخه تعریف " نظم" خیلی جامع و مانع نمی تونه باشه ... </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بی نظمی هم گاهی زیباست، اما نه همیشه! ؛)</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
آخه تعریف &#8221; نظم&#8221; خیلی جامع و مانع نمی تونه باشه &#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: گاه نویس</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205/comment-page-1#comment-576</link>
		<dc:creator>گاه نویس</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=205#comment-576</guid>
		<description>"رودخانه مواج" خیلی باحال بود...

خدا فرزندان مان را نگاه دارد

-------------------------------------
فرزندااااااان ! آمین! </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;رودخانه مواج&#8221; خیلی باحال بود&#8230;</p>
<p>خدا فرزندان مان را نگاه دارد</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
فرزندااااااان ! آمین!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نجمه</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205/comment-page-1#comment-575</link>
		<dc:creator>نجمه</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=205#comment-575</guid>
		<description>منم این حرفو بارها به مامانم زدم ولی او قبول نکرد و همچنان بر این باور بود که اینجوری تناسب بیشتری داره و نظم و تناسب یعنی زیبایی بیشتر و از طرفی اینجوری ممکنه نسبت به چیزهای دیگه هم همین جوری رفتار کنم و موجود شلخته ای بار بیام با یک ذهن بی تناسب و تنظیم نشده
این جوری هم شد که هنوز که هنوزه من و اون داریم سر این قضیه می جنگیم و گاهی فکر می کنم نکنه حق با اون بوده...
به هر حال منم تختم رو مرتب نمی کنم و می گم هر کی دلش نمی خواد نیاد تو اتاقم....و گاهی مرتب می کنم چون بزرگ شده ام و فکر می کنم بد نیست مامان رو راضی و خوشحال نگه دارم....خلاصه که اینجوریه
از طرف من ماچش کن

-----------------------------------------
اما مامان من موفق شد از من یه منضبط بسازه، جوری که خونه دوستام هم برم، تختخوابشون مرتب نباشه، مرتب می کنم! 
اما من قصد ندارم با جوجه ام این کار رو بکنم، می ترسم خیلی خلاقیت ها این وسط فنا و فدا بشه ...
بوست رو رسوندم، مرسی. :*</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>منم این حرفو بارها به مامانم زدم ولی او قبول نکرد و همچنان بر این باور بود که اینجوری تناسب بیشتری داره و نظم و تناسب یعنی زیبایی بیشتر و از طرفی اینجوری ممکنه نسبت به چیزهای دیگه هم همین جوری رفتار کنم و موجود شلخته ای بار بیام با یک ذهن بی تناسب و تنظیم نشده<br />
این جوری هم شد که هنوز که هنوزه من و اون داریم سر این قضیه می جنگیم و گاهی فکر می کنم نکنه حق با اون بوده&#8230;<br />
به هر حال منم تختم رو مرتب نمی کنم و می گم هر کی دلش نمی خواد نیاد تو اتاقم&#8230;.و گاهی مرتب می کنم چون بزرگ شده ام و فکر می کنم بد نیست مامان رو راضی و خوشحال نگه دارم&#8230;.خلاصه که اینجوریه<br />
از طرف من ماچش کن</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
اما مامان من موفق شد از من یه منضبط بسازه، جوری که خونه دوستام هم برم، تختخوابشون مرتب نباشه، مرتب می کنم!<br />
اما من قصد ندارم با جوجه ام این کار رو بکنم، می ترسم خیلی خلاقیت ها این وسط فنا و فدا بشه &#8230;<br />
بوست رو رسوندم، مرسی. :*</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: وستا</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205/comment-page-1#comment-574</link>
		<dc:creator>وستا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=205#comment-574</guid>
		<description>خوب همینه دیگه حرف حساب رو باید پذیرفت....

-------------------------
ما هم پذیرفتیم، چاکرش هم هستیم! دلم می خواد بیای اتاقش رو ببینی ! </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوب همینه دیگه حرف حساب رو باید پذیرفت&#8230;.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
ما هم پذیرفتیم، چاکرش هم هستیم! دلم می خواد بیای اتاقش رو ببینی !</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مامان ارشک</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205/comment-page-1#comment-573</link>
		<dc:creator>مامان ارشک</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=205#comment-573</guid>
		<description>خوب یک کمی که به حرفاش دقت کنی اون تشبیه به موج و رودخانه خیلی خوبه. حالا شب دوباره می خوابیش هم باید یک جورایی حل کرددیگه.

--------------------------------------
فعلا خودم محلول شدم! </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوب یک کمی که به حرفاش دقت کنی اون تشبیه به موج و رودخانه خیلی خوبه. حالا شب دوباره می خوابیش هم باید یک جورایی حل کرددیگه.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
فعلا خودم محلول شدم!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: فرزاد</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205/comment-page-1#comment-572</link>
		<dc:creator>فرزاد</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=205#comment-572</guid>
		<description>داستان جذابی بود.
درون مایه هم چیزی بود شبیه آموزه‌های وانشناسی نوین.
به قول استادم «از تنور ور اومده بود.»

دوباره یعنی فردا با هوشیاری برمی‌گردم می‌خونمش.


مرد مختصر.
---------------------------------

:-)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داستان جذابی بود.<br />
درون مایه هم چیزی بود شبیه آموزه‌های وانشناسی نوین.<br />
به قول استادم «از تنور ور اومده بود.»</p>
<p>دوباره یعنی فردا با هوشیاری برمی‌گردم می‌خونمش.</p>
<p>مرد مختصر.<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p> <img src='http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':-)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مینا</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/205/comment-page-1#comment-571</link>
		<dc:creator>مینا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=205#comment-571</guid>
		<description>میتونم تصور کنم چه قندی توی دلت آب کردن ...
:)

-------------------------------
بیشتر شوک را می مانست! بعضی حرف ها، یکهو چشم آدم رو باز می کنند . فکر کردم چطور این همه سال، فکر نکردم پتوی مچاله شده خیلی قشنگه، مثل موج می مونه !</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>میتونم تصور کنم چه قندی توی دلت آب کردن &#8230;<br />
 <img src='http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
بیشتر شوک را می مانست! بعضی حرف ها، یکهو چشم آدم رو باز می کنند . فکر کردم چطور این همه سال، فکر نکردم پتوی مچاله شده خیلی قشنگه، مثل موج می مونه !</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
