دوست چلانی

۱۶ شهریور ۱۳۸۸

rooznameh-doost

شماره ۳۶، تابستان ۱۳۸۸

روزی که بعد از هزار سال، با یاری ارکات، با بچه­های دبیرستان دور هم جمع شدیم، از خوشمزه­ترین روزها بود. هر که از در سالن وارد می­شد، تمام قد به طرف­اش برمی­گشتیم، شناسایی­اش می­کردیم، جیغ زنان اسم­اش را می­گفتیم و تند تند در مورد تغییرات­اش در طول سال­های رفته نظر می­دادیم. تا می­نشست میخواستیم زود تعریف کند و او بی­درنگ و تردید، مگوترین اسرار زندگی و  مشکلات­اش را وسط می­ریخت. در انتهای آن دیدار، همه حس خوبی داشتند، گویی هزار روانشناس و روانکاو دانا و توانا روی روان­اش کار کرده باشند؛ پاک و پاکیزه و سبک. می­گفتیم هیچکس به خالصی دوست دوران مدرسه نمی­شود.

درست که فکر می­کنم، دوستان­ام در سه گروه جا می­شوند :

۱/     دوستان شدید

برای من، دوست­های باقی مانده از زمان تحصیل دانشگاه (البته نه مقطع معذب دکتری!) و بعضی همکاران با قدمت هزارساله، به همان خلوص بچه های مدرسه هستند؛ دوستانی که می­شود با آنها در مورد همه چیز حرف زد، دوستانی که با آدم بزرگ شده­اند، آدم از هم صحبتی­شان سبک می­شود، بی­آن­که به خودش فشاری بیاورد یا لازم بداند هرچیز آشکاری را توضیح بدهد! دوستانی که در نبودشان هم بودن­شان عمیقا احساس می­شود.

۲/     دوستان زمان­دار

در زندگی من، دوستانی مقطعی هستند؛ مثل مادر “دوست­های پسرک”، که تا وقتی یک مدرسه و یک کلاس می­روند، دوستیم و حرف­های مشترک داریم، اما وجه اشتراک که حذف شد، دوستی ما هم در غبار ایام گم می­شود، یا همسفران سفری خاص، که با هم چه آوازها خوانده و تا صبح چه خوردنی­ها خورده و در صف گمرکات چقدر درد مشترک داشته­ایم ، اما سفر که تمام می­شود چند اس ام اس و یکی دو  تماس و چند وعده نافرجام گردهمایی و تور مجدد، و تمام.  

۳/     دوستان موضوع­دار

در زندگی من، دوستانی هم موردی هستند، گروهی به درد قهوه خوردن و سیگار کشیدن می­خورند،  گروهی به درد مهمانی خانوادگی، مسافرت شمال رفتن، اس ام اس بازی، ای-میل فوروارد کردن، بحث هنری و فلسفی کردن، خرید رفتن، پروژه انجام دادن، روحیه گرفتن، غیبت کردن، در سمینار علمی شرکت کردن و خلاصه این دوستان هیچکدام با توجه به روحیات خودشان و من، جامع و مانع نیستند. با این دوستان خط قرمزهایی وجود دارد. مثلا اگر یک دوست کاری اصرار کند که با فک و فامیل­اش به خانه­مان بیاید، یا یک دوست علمی بگوید بیا برویم بازار صفویه، یا یک دوست قهوه خوری بخواهد برنامه سفر بگذارد، به هم گیر می­کنیم. معمولا در مقابل این اصرارها من سکوت می­کنم. خوش­ام نمی­آید چیزی را به کسی که نمی­فهمد، بفهمانم. کنار می­کشم.

**************

وقتی هنوز به سی سالگی نرسیده بودم، از دوستی با مسن­ترها خیلی لذت می­بردم. در دنیای آن­ها خبری از ابهامات و محدودیت­های همسالان من و گیج خوردن­های ما نبود. دوستی ما نوعی همزیستی مسالمت آمیز بود، بیشتر تماشای­شان می­کردم، بی هیچ توقعی. اکنون با عبور از سی سالگی، که بیشتر همسالان­ام غرقه همسرداری و خانه­داری و گاه بچه داری شده و آن مسن­ترها به کل افسردگی گرفته­اند، دوست­تر دارم با زیر سی ساله­ها ، که آلوده استیصال و یکنواختی همسالان من نیستند هم معاشرت کنم. البته این معاشرت هم از نوع خاصی است. اگر بی­توقع کنار هم راه برویم، ادامه پیدا می­کند و گرنه در سکوت غرق می­شود. برای خیلی از آنها،  سیستم زندگی من، غریب است، اشکالی هم ندارد! آن­ها مفهوم خانوادگی گذراندن روز تعطیل را نمی­توانند بپذیرند، نمی­دانند چه ساعت­هایی نباید اصلا سراغ­ موجودی در شکل و شمایل من بیایند، یا نمی­توانند باور کنند یک آدم ممکن است گاهی دست­اش بند نباشد، جلسه نباشد، خواب نباشد، صدای زنگ موبایل را هم بشنود، اما صرفا نخواهد جواب بدهد! یا نمی­توانند بپذیرند اگر روزی نیم ساعت پشت تلفن در مورد فلان مساله حرف زدیم و هردو لذت بردیم، دلیل نمی­شود که بتوانیم با هم چلوکباب کوبیده مفرحی هم بخوریم یا عکس­های خانوادگی یکدیگر را تماشا کنیم! این­جوری به من گیر می­کنند و …  

راست­اش را بخواهید شش، هفت سال پیش یک وبلاگ داشتم، کامنت­دانی­اش را بسته بودم تا فقط با خودم و نهایتا دیوار حرف بزنم. اما در دوران وبلاگ نویسی جدید که این نوشته هم متعلق به آن است، فقط با خودم نیستم. البته هرگز قصدم  دوست یابی نبوده­است، اما اعتراف می­کنم بدم هم نیامده با آدم­های جالبی آشنا شوم. اعتراف می­کنم هرگز دل­ام نخواسته هیچ کدام از دوستان وبلاگی را ببینم یا صدای­اش را بشنوم – واقعا دلیل نمی­شود اگر نوشته­های کسی را دوست داریم، خودش هم عزیز باشد؛ گاهی یک دیدار می­تواند کل لذت خواندن نوشته نویسنده را تباه کند . اگر هم در این میان تلفنی یا دیداری اتفاق افتاده، یک دلیل غیرقابل چشم­پوشی انسانی-اخلاقی داشته است.

گاهی بعضی­ وبلاگستانی­ها از سر مهربانی یا کنجکاوی جویای ارتباط بیشتری می­شوند. “نه” که بشنوند، گاهی عقب می­روند، با دلخوری، شرمندگی یا فهمیدگی. گاهی بیشتر اصرار می­کنند، موفق می­شوند­ تلفن بگیرند، تماس می­گیرند، گاهی آدرس می­خواهند، گاهی …

نمی­شود حساب همه چیز را با هم قاطی نکنیم ؟ نمی­شود کسی را همانطور که هست، بپذیریم؛ بی­آن­که زیر توقعات بچلانیمش؟

لابد نمی­شود! :(

 


۱۱ پاسخ به “دوست چلانی”

  1. گاه نویس on شهریور ۱۶, ۱۳۸۸ ۱۰:۲۴ ق.ظ

    بعضی ها در هر آشنایی جدید در بدو امر آنچنان مشعوف یک یا چند وجه علاقه مشترک شان می شوند که فورا طرف را “دوست” می نامند و می دانند و آنچنان از خودبی خود می شوند که در خود و حتی در او شبهه همزادپنداری را القا می کنند. نتیجه همان می شود که گفتید. باید از همه چیزهایی که او خوشش می آید خوشت بیاید و باید همزاد آدم همان خود آدم باشد.باید! باید! باید! وگرنه باید جر بخورد. سکوت بشنود و چلانده شود و . . .

    و گیر بکنند…

  2. مینای کولی on شهریور ۱۶, ۱۳۸۸ ۳:۱۲ ب.ظ

    سلام
    میل زدم برات
    با احترام:مینای کولی

    ————————————————
    برای این که سوء تفاهم نگیری اینو بخون رفیق :
    http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/194

  3. مرجان on شهریور ۱۶, ۱۳۸۸ ۶:۲۳ ب.ظ

    ما که تو رو همونجور که هستی می خوایم دکتر جان :)

    ——————–
    پس از سیگار بگذر و به شیر و قهوه بسنده کن رییس !

  4. مینا on شهریور ۱۶, ۱۳۸۸ ۱۱:۵۲ ب.ظ

    :)

  5. عرفان on شهریور ۱۷, ۱۳۸۸ ۳:۲۷ ق.ظ

    دارم فکر میکنم این طبقه بندی رو چطور میشه بسط و گسترش داد…

    ————————-
    حتما می شه. این ها سرفصل هاست - به نظر من !

  6. محمد on شهریور ۱۷, ۱۳۸۸ ۴:۱۶ ب.ظ

    به نظرم میشود ، فقط این موضوع یه مقدار نیازمند آموزش و آگاهی داره. اگه این قاطی نکردن رو خوب یاد بگیریم اونوقت خیلی چیزها درست میشه. با طبقه بندی دوستان موافقم.

    ————————–
    واقعا هر گوشه ای از کاستی ها رو که فکر کنید، مشکل از همین ندونستن هاست … جا داره کارشناس های آموزش یه کاری بکنند !

  7. پریسا on شهریور ۱۷, ۱۳۸۸ ۵:۵۵ ب.ظ

    خوبه که ما جزء دوستان نیستیم، یا هستیم؟! ؛)

    —————————–
    شما دوست شدید محسوب می شی !

  8. ثلج on شهریور ۱۸, ۱۳۸۸ ۱:۳۸ ق.ظ

    سلام.
    نمی دونم فقط من این جوری هستم یا همه از این که یه وبلاگ رو برای بار اول می بینن ، یه حس خاصی دارن ، این جورین ، نمی دونم یه حس خاص.
    خوندم اکثر نوشته هاتون رو .
    تعبیر قشنگی برای بعضی از دوستی ها کردین ، دوست چلانی. به نظر من اصلا بد نیست که کسی بخواد صدا یا حتی خود کسی رو که از نوشته هاش خوشش میاد ببینه و این تو بیشتر آدم ها هست ، نمیشه گفت حتما قصد خاصی هست ، شاید بشه گفت کنجکاوی.
    و این وبلاگ که مال شازده پسرتون هست رو خوندم ، اگه راستش رو بخواین فکر کردم اینم توسط خودتون نوشته میشه ، چون … ، نمی شه گفت ، ملت به شک میفتن.
    خوشحال میشم بهم سر بزنین و خوشحال تر اگه نقد کنین.

    ———————————
    خیلی خوش اومدید پس :)

    نگفتم بده کسی بخواد صدا یا حتی خود کسی رو که از نوشته هاش خوشش میاد ببینه، من دوست ندارم.
    ملت حق دارن به همه چیز شک کنند. اما ما دلیلی برای خالی بستن نداریم!
    چشم می آم می خونم و نظر می دم .

  9. مریم on شهریور ۱۸, ۱۳۸۸ ۲:۵۳ ب.ظ

    سلام
    دوست چلانی خوبی بود یعنی شاید بشه کامل ترش کرد.واقعا چه کار خوبی کردین بعد این همه مدت دوست های دبیرستان و پیدا کردین.کار هیجان انگیزیه
    در مورد اینکه گفتی دوست نداری دوست های وبلاگیت رو ببینی منم موافقم.چون باید قبول کنیم که ما آدم ها ظاهر بین هستیم.چون برای من پیش اومد.من مدت ها وبلاگ یه دانشجوی متالوژی رو میخوندم که فوق العاده می نوشت من با نوشته هاش و نامه هاشو شعراش زندگی کردم.ولی یهو یکی از نامه هاشو با صدای خودش شنیدم حس کردم که اون حسی که تو نوشته هاش هست تو صداش نیست.

    —————————————-
    بدتر از اون اینه که کسی رو ببینی که هیچ ربطی به نوشته هاش نداره!

  10. شهلا(آلی) on شهریور ۱۸, ۱۳۸۸ ۳:۴۹ ب.ظ

    سلام
    البته که من متفاوت از این طبقه بندی هستم.
    در مورد دوستان وبلاگی واقعا که درست گفتی .بنظرم یک جور حس کنجکاوی هست
    در مورد دیدن افراد ولی مزه اش به ندیدن است چون اون احساس قبل دیگه از بین میره.
    مثل علاقه که به قولی میگن دوری و دوستی البته در دنیای مجازی …چون در حقیقی
    حتما دیدارها وجود داره و علایق هم به دنبالش هست مثل ملاقات با افراد خانواده و فامیل.

    —————————
    شما تاج سر مایید !
    من به دوری و دوستی اعتقاد ندارم . دوستی ای که بخواد با برخورد از بین بره دوستی نیست…

  11. نجمه on شهریور ۲۰, ۱۳۸۸ ۷:۳۳ ب.ظ

    in posti bod ke modatha ghabl dar sadad e neveshtanesh bodam shadid o har bar az tanbali va ya inke bikhi melat fekr e khoshayandi nemikonan o aslan goftan nadare o in harfa bikhialesh shodam….vali vase man ham daghighan hamin tabaghe bandi ha vojud dare o nemikham ham dast karishoon konam

    ———————————————————
    از قضا برخی از ملت فکر خوشایندی هم نکردند. اما من معتقدم راست گفتن - حتی اگه درد داشته باشه - از درگیر شدن با یه خروار دروغ راحت تره.

بازتاب URI | توزیع دیدگاه ها

پاسخی بنویسید

نام

ایمیل

وبسایت

نظر خود را بیان کنید