حکم

۲۷ فروردین ۱۳۸۸

rooznameh-selfportrait1

- شماره سوم، بهار ۱۳۸۸ -

از همان لحظه­ای که به دنیا می­آییم سازگاری را می­آموزیم، با همان اولین نفس و اولین گریه و یک عمر سازگارانه ادامه حیات می­دهیم. برای خودمان ریز ریز سرمایه مادی و معنوی جمع می­کنیم. یاد می­گیریم چطور خودمان را تمیز و سیر نگاه داریم، چگونه یک موجود اجتماعی خوب باشیم که دوست­مان بدارند، چه کار کنیم پول در بیاوریم تا بالاتر بنشینیم، چگونه مشهور شویم، چگونه موفق صدای­مان کنند، چه کار کنیم حوصله­مان سر نرود : عاشق می­شویم، دوست پیدا می­کنیم، ازدواج می­کنیم، معاشرت می­کنیم، بچه دار می­شویم، بچه بزرگ می­کنیم و هرچه به ما یاد دادند به او یاد می­دهیم و همه این­ها را آنقدر جدی می­گیریم که آدم خنده­اش می­گیرد! اما همه­اش دست و دل­مان دنبال چیزی می­دود که پایانی ندارد که اگر داشته باشد آن پایان واقعی را به یاد می­آوریم و خیلی بد می­شود.

خوب، آدم گاهی کم می­آورد. در این مواقع خودش را تجزیه و تحلیل می­کند و دوباره دنبال سازگاری می­گردد. گاهی دوباره به راه برمی­گردد، گاهی برنمی­گردد - نمی­تواند، یا نمی­خواهد. گاهی تمام وجودش اعتصاب می­کند و درد روحی به درد جسمی تبدیل می­شود، گاهی افسردگی قورت­اش می­دهد. گاهی خودکشی می­کند، حتی نه جوری که مجبور شوند سینه قبرستان چال­اش کنند، یک جور خودکشی بی­سر وصدا، بدون مزاحمت برای نیروی انتظامی!

اما بالاخره یک روز یا شب، در یک لحظه مرگ می­آید و هیچکس نمی­داند آن سوی مردن چیست. در آن لحظه آخر من از زور هیجان – هیجان فهمیدن راز لحظه آخر - خفه خواهم شد و در جراید می­خوانید فلانی در اثر خفگی جان سپرد!

 

 

تصویر : سلف پرتره!

 

 


۸ پاسخ به “حکم”

  1. lk ... on فروردین ۲۷, ۱۳۸۸ ۱۱:۱۳ ق.ظ

  2. mina on فروردین ۲۷, ۱۳۸۸ ۸:۱۰ ب.ظ

    کم آوردن هم لازمه، لازمه که کم بیاری تا بفهمی انسانی که تواناییهات زیاد و محدوده، که گاهی لازمه فکر کنی داری چه میکنی برای که و برای چه خودت رو به زحمت میاندازی تا با نیروی بیشتر و دید بهتر به تلاشت ادامه بدی.
    گاهی کم آوردن فرصت ادامه رو از ما میگیره - خودکشی به هر صورتش- اما …
    من هر بار که کم آوردم و نشستم یا افتادم ، بعدش با توان بیشتری شروع به حرکت کردم.

    عزیزم! خوبی؟!!!
    ——————————————-
    آره، مرسی! من همیشه خوبم. فقط گاهی هارت و پورت می کنم :)

  3. marjan on فروردین ۲۷, ۱۳۸۸ ۸:۲۳ ب.ظ

    bitaye azizam (bebin nashod esmeto nanevisam chon daram kheili por hararat harf mizanam) mikham begam in neveshtat jeddan azoon morvarid haye hekmat bood ke roman gary too ketabe gary kooperesh dar moredesh harf zade bood, chizi ke raje be sarzgari neveshti jeddan amigho derakhshan bood
    age yeroozi ketabi chap kardi be man hatman begoo
    jeddan chera neveshtehato nemidi be entesharat? ye ketab sheri, filmnameii, romani… omidvaram harfamo jeddi begiri dokhtar jan
    dige vaghtesh shode
    ————————————-
    حقیقتا تحت تاثیر این همه حرارت قرار گرفتم … مرسی!
    نوشتن، به صورت حرفه ای و جدی همیشه توی سرم بوده … اما عملی کردنش … یه شوک می خواد! باز هم مرسی دوستم :)

  4. گاه نویس on فروردین ۲۸, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۴ ق.ظ

    خیرالامور اوسطها. بهترین جای زندگی فاصله میان دو پرانتز تولد تا مرگ است. یقینا پیش و پس از آن چیزی ما را نمی خواند. هیجان دارد ولی چیزی نامعلوم وجود ندارد. سکوت مطلق ابدی و بس.

    تا شقایق هست زندگی باید کرد…

    سبز و شاد و خرم باشید
    ————————————–

    خیر الامور برای همه، اوسط آن نیست … اصولا میانه روی با هرکسی سازگار نیست.

  5. محمد on فروردین ۲۸, ۱۳۸۸ ۷:۳۵ ب.ظ

    این حالت برای اکثر آدمهای باهوش پیش میاد، اونهایی که از خودشون، اطرافیانشون، جامعه و زندگی انتظار بیشتری دارند و می خواهند بیشتر رشد کنند، یادبگیرند و رویاها شونو محقق کنن. این حق طبیعی ماست که از گذشته و آینده مون باخبر باشیم. بله همه ما ، گاهی در زندگی ممکنه که از این حالتها داشته باشیم و بارها و بارها تکرار بشه و هر کس به طریقی باید از این مسیرها عبور کنه،. . .
    من براتون آرزو می کنم که پاسخی برای سئوالتون پیدا کنید، و دوباره سرشار از انرژی به زندگی ادامه بدید.
    ——————————————————–
    از اون سوال هاست که پاسخی نداره تا همون لحظه مقدس !

  6. پریسا on فروردین ۲۸, ۱۳۸۸ ۸:۲۴ ب.ظ

    اومدی نسازی، ها؟؟؟!!!
    ————————
    من که سردار سازندگی هستم !

  7. نجمه on فروردین ۳۰, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۷ ب.ظ

    راستش رو بخواهی بیتا جان این روزها کم آورده ام و دارم تقلا می کنم که خودم را نکشم از آن خودکشی هایی که تو می گویی….و دارم سعی می کنم نگذارم این به جای دیگری هم سرایت کند….
    تمام خودم را بارها و بارها زیر رو می کنم….و با زهم………
    حس می کنم حجاب چه چیز خوبیه….مث دستای تو جیبت تا مجبور نشی به هر کسی و ناکسی دست بدی…..مث عینک دودیت که که تو رو از شر خیرگی نگاه ها در امون بزاره….مث سکوتت که حجابیه رو لبهات….
    انگار حجاب خوبه …….
    ————————————-
    من که اونجایی بودم که الان تو هستی، گاهی پیش می اومد که روزی سه بار خودکشی کنم - از همون خودکشی ها که می دونی! الان که برمی گردم و به اون ایام نگاه می کنم می بینم چقدر لازم بوده.
    حجاب خوبه ؟ محشره، معرکه است! اگه نباشه با این همه ویروس و باکتری داغون می شیم ! جا داره یه مطلب راجع بهش بنویسیم …

  8. شهلا(آلی) on فروردین ۳۰, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۵ ب.ظ

    سلام بیتای عزیزم.امسال نوشته هات خیلی از سال گذشته بهتر شده.و عالی تر!
    من این صفحه رو ندیده بودم. امشب متوجه شدم . می دونی که صفحاتم رسیده
    به حدود فکر کنم ۱۵ صفحه و همه اش در حال نوشتنم. می دونم وقتت کمه اما اگر
    اندکی فرصت پیدا شد با این ادرس من سر بزنی بد نیست. اخه این صفحه توی همه اونای دیگه خواننده های بیشتری پیدا کرده.
    تو اولین مشوق و کمک من برای درست کردن وب بودی حالا دوست دارم ببینم نظرت چیه.
    البته بیشتر تم مذهبی داره.
    ———————–
    سلام به روی ماهتون
    خوشحالم که انقدر سرگرم شدید. موفق باشید! (نظرم رو نوشتم اونجا )

بازتاب URI | توزیع دیدگاه ها

پاسخی بنویسید

نام

ایمیل

وبسایت

نظر خود را بیان کنید