پاییز پاییزه

۲ مهر ۱۳۸۸

rooznameh-panjool

شماره ۳۸، پاییز ۱۳۸۸

وقتی لبه شلوار پسرک را تو می­گذارم، دفتر و کتابهایش را جلد می­کنم، روی وسایلش اسم می­چسبانم، روپوشش را اتو می­کنم و خوراکی­ زنگ تفریحش در کیفش می­گذارم، وقتی اتاق­اش را برای آغاز دوباره مدرسه تغییر دکور، یا به قول خودش تغییر مرام (!) می­دهم، همه اش به زمانی فکر می­کنم که مادرم، پدرم، همین کارها را برای­ام انجام می­دادند…

 خاطرات می­روند و می­آیند، بوها، رنگ­ها، صداها و تکه تکه دوازده سال مدرسه را مزه مزه می­کنم. فکر می­کنم مادر و پدرم کاشتند و ما خوردیم، حالا ما می­کاریم و این فسقلی می­خورد، تا روزی خودش بابای کسی شود و برای مدرسه رفتن­اش، درس خواندن­اش، بزرگ شدنش، موفق شدن­اش جلز و ولز کند و دوباره روزی او – نوه من - پدر یا مادر کسی بشود و همینطور تا آخر دنیا …

این حلقه بودن از میان خیل حلقه­ها، این وسیله بودن برای رشد دیگران، این کشیده شدن از مثبت بی­نهایت تا منفی بی­نهایت، هم مایوس کننده است و هم شکوهمند، هم افسرده کننده است و هم انرژی بخش، هم غم­انگیز است و هم شادی­آفرین. بستگی دارد آدم صبح از کدام دنده بیدار شده باشد!

 

 


۲۱ پاسخ به “پاییز پاییزه”

  1. گاه نویس on مهر ۲, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۵ ق.ظ

    این خودِ جاودانگی است. البته در اهمیت “دنده” تردیدی ندارم.

    —————————
    پس خسته نباشید از این همه جاودانگی (اشاره به نه ماه مدرسه و بردن و آوردن اون طفل از مدرسه و رسوندن به کلاس ایکس و ایگرگ ) !

  2. صاب گالن on مهر ۲, ۱۳۸۸ ۱۲:۵۱ ب.ظ

    هووم
    خیلی خوشحالم که امسال دیگه خبری از بازیهای راه مدرسه و این حرفا نیست!
    آخه حسابی بزرگ شدم دیگه!

    ———————————
    بازی های جالب تری هست!

  3. عرفان on مهر ۲, ۱۳۸۸ ۱:۲۲ ب.ظ

    از اول تا آخر پست اون صحنه ای که من و مامان می نشستیم و دفتر کتابها رو با کاغذ کادو مشما جلد می کردیم و من برای مامان چسب می بریدم (نمی دونم چرا جا چسبی نداشتیم) تو ذهنم تداعی میشد.. الان حس خوبی بود.. الان باید از پسرک و مادر پسرک ممنون بود بابت این حس خوب، نه؟

    —————————-
    ما هم جاچسبی نداشتیم ! خواهش می شه :)

  4. mina on مهر ۲, ۱۳۸۸ ۱:۲۳ ب.ظ

    من زیادی سیاسی شدم، نه؟!
    این عکس …
    :)

    من عاشق بوی ماه مهرم :)

    —————————
    مطمئن بودم توجه ات رو جلب می کنه! اما بی غرض بود. آخه من چه کنم که آیینه شمعدون عروسیم هم سبزه !

  5. شهلا(آلی) on مهر ۲, ۱۳۸۸ ۴:۲۰ ب.ظ

    sلام
    پاییزتان مبارک.
    مهر آمد و بوی یاس آورد …
    بچگی ها وقتی بوی گل یاس رو حس می کردم یک جور دلشوره بهم دست می داد..
    یاد باز شدن مدرسه می افتادم. حق هم داشتم چون بعضی ها گلهارو به شکل
    گردنبند در می آورد ند و برای خانم معلمها می برد ند.هر سال همین حس با من بود.
    البته بزرگتر که شدم دیگه اون دلشوره رو نداشتم .اما بوی عطرش یادم موند.
    واقعا که ایام مدرسه جزو خاطرات از یاد نرفتنی هر انسانیه که همیشه در ذهن جای
    مخصوص به خودشو داره.
    این بود انشای من…بنظرم مطلبم از بس مفصل شد می شه یک انشا
    که مثلا تعطیلات تابستان را چگونه گذراندید.
    ایام به کام….

  6. Arsham on مهر ۳, ۱۳۸۸ ۶:۲۶ ب.ظ

    سلام
    شما خودتون کاشت و داشت و برداشت رو به بهترین نحو ممکن بیان کردین.و واقعا زیبا و دل انگیز با حس آمیخته از نوستالژیک نوشتین.
    ولی من هرچی پدر و مادرم برام کاشتن در راه های غیر علمی و غیر از مدرسه مصرف کردم آخه فقط زنگ وسط رو مدرسه میرفتم و شدیم این حالا من خودم اصلا حوال و حوصله این جور کاشتن ها رو برای فرزندان آینده ام ندارم ببین چه موجودی رو به اجتماع تحویل بدم!
    با گزارش های مستند ۴و۵و۶و۷ در ارتباط با تغذیه در انتظار حضور گرمتان هستم.

    ————————————————
    فرزند که بیاد، حوصله کاشت و داشت رو هم با خودش می آره. من هم بچه ایده آلی برای اولیای خودم و اولیای مدرسه نبودم!

  7. مریم on مهر ۴, ۱۳۸۸ ۲:۱۸ ب.ظ

    عالی بود .خیلی نوستالژیک بود حتی از دیدن کارتون مهاجران هم هیجان انگیز تر بود.همه چی رو به تمام معنی می شد حس کرد
    ولی با اون آخر نوشته ت کاملا موافقم این حلقه و پروسه ی فرسایشی ای که وجود داره آدم رو دچار افسردگی مزمن می کنه و این واقعیتیه که وجود داره و انکارش غیر ممکنه.و همون چیزیه که میگن در میعا د در لجن:
    پروانه ی مسین آیینه وار بر پا نشسته بود در پهنه ی لجن و هر دو روی آن خط بود.خطی به سوی پوچ “خطی به مرز هیچ”از هم گریختیم بر خط سرنوشت خونابه ریختیم.

    ——————————————
    نباید افسرده شد، انسان میل به بقا داره، میل به جاودانگی و این ادامه یافتن در دیگران می تونه یه مصداقش باشه …

  8. پریسا on مهر ۴, ۱۳۸۸ ۸:۰۵ ب.ظ

    بعله دیگه!

  9. مریم on مهر ۴, ۱۳۸۸ ۹:۴۹ ب.ظ

    منظورتو از کامنتت متوجه نشدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  10. هما on مهر ۴, ۱۳۸۸ ۱۰:۲۵ ب.ظ

    بیتا جان
    یه رحمی هم به حال دل ماها که پسرک یا دخترکی از خودمون نداریم بکن لطفا! یعنی چون حلفه نداریم که حلفه بتشکلی بدیم باید از دنده چپ بلند شیم که این بی حلقگی را به فال نیک بگیریم و کلی خوش باشیم؟!!!!

    ——————————————–

    ماهی و پلنگت رو نادیده می گیری ؟ !

  11. محمد on مهر ۵, ۱۳۸۸ ۹:۱۷ ق.ظ

    خدا کنه همیشه از دنده ایی که انرژی بخش و شادی آفرینه بیدار شید. ارزش و طراوت زندگی به همین تلاش ها و . . . . است. امیدوارم وظایف مادری همواره با لذت و شادی باشه در کنار همسر مهربان و دلسوز .

  12. بهار on مهر ۵, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۴ ب.ظ

    لابد واسه همینه که من نمیخواهم مامان بشوم یا دوست ندارم که مامان باشم. شاید چون حس میکنم وسط اون همه حس کتاب جلد کردن و چسب زدن و … یک چیزی بود که من همیشه دوستش داشتم یک چیزی که وقتی مامان این کارها رو میکرد از دوران مدرسه خودش میگفت و دل من رو آب میکرد. یک چیزی که من ندارمش این روزها. اما من چی؟؟ از دوران مدرسه خودم بگویم که بچه ام زجر بکشه، یا بهش بگم قراره تاریخ مملکتت رو سانسور کنند و بهت یاد ندهند تا تو اغتشاشگر نشی و … واسه همینه که نمیخواهم در نقش مامان دفتر و کتاب جلد کنم و لباس اتو کنم. خوش به حالت چقدر تو شجاعی؟ کاش یک بار هم از این بنویسی که چرا خواستی مامان بشوی. من هرچی فکر میکنم میبینم تو این مملکت کوفتی چیزی وجود نداره که من بخواهم به بچه ام بدهم که پس فردا تبدیل به خیل افسردگان این مملکت نشود و … چیزی که از به دنیا اومدنش تو این جغرافیا پشیمون نشه و … من هم باید یک بار از این هم ترسم بنویسم. از این همه نخواستن برای مادر شدن از این همه نخواستن برای ادامه نسل و از این همه خفقان و فشاری که روی گلویم هست و … کاش دنیا یک جایی تموم شه و … کاش.

    —————————————
    مطمئن باش مامان های ما هم کم سختی نداشتند. مطمئن باش اگه در هر کشور دیگه ای - از اونها که شاخص های توسعه یافتگیشون بالای لیسته - بودی هم بالاخره مشکلاتی داشتی. وقتی هیچ عامل بیرونی ناراحت کننده نباشه، آدم یاد پوچی کل زندگی می افته و حالش گرفته می شه: این که خودت و کسانی که دوستشون داری ممکنه هرلحظه از صحنه زندگی محو شید و معلوم هم نیست اون ور مردن چه خبره.
    زندگی فرصتیه که یه بار به ما داده شده. بچه دار شدن هم یکی از اجزائشه. دنیا بالاخره برای هر کدوم از ما یه روزی تموم می شه، شک نکن. این که کجا دنیا بیای سرنوشتته، اما اینکه چطور از بودنت در دنیا استفاده کنی، به خودت ربط داره …
    یه بار مفصل در موردش می نویسم!

  13. رسول on مهر ۵, ۱۳۸۸ ۲:۳۹ ب.ظ

    چه عرض کنم حسه دیگه

  14. امیر on مهر ۶, ۱۳۸۸ ۴:۵۷ ق.ظ

    سلام.

    از وقتی به دو عدد تکنولو‍ژی بسیار پیشرفته!! دست پیدا کردم یکی از کارام شده زیرو رو کردن وبلاگستان. از این وبلاگ به اون یکی. اینه ویروس هایی از نوع کرم بین لینکدونی وبلاگ ها حرکت میکنم.اون دو تا تکنولوژی هم یکیش ار اس اس هست که انگار وبلاگ شما نداره متاسفانه. یه فکر دیگه باید کنم واسش.

    تمام اونچه در قالب سال ۸۸ نوشته بودی رو خوندم. قشنگ می نویسی.همین طرز نگاهت به دنیا و نوع نوشتنت باعث میشه که بری داخل لیست محبوب ها. افتخاری که نصیب من میشه.از اون دسته وبلاگ هایی که میشه از لابه لای نوشته ها ، چیزای زیادی ازش یاد گرفت.حس ها رو بخوبی انتقال میدی در نوشتن. نگرانی های مادرانه، دلسوزیهای همسرانه !! … میخواستم مثل خود که سرگرمیت روان کاوی آدماست از رو نوشته هات روان کاویت کنم دیدم دیگه اسمش کامنت نیست، میشه مثنوی .

    تو خیلی از نوشته هات از آنفولانزای خوکی نوشتی. چرا انقدر نگرانی ؟ نترس مهندس. همین ترس باعث میشه بگیریا. البته می دونم بیشتر نگرانیت واسه خاطر پسرک هست.موضوع رو یک بار واسه همیشه تو ذهنت حلاجی کن و دیگه هی هر روز تو ذهنت مرورش نکن.خیلی اذیت نکن خودت رو. یه علائم مشخصی داره. تب ، سردرد ، ابتلای مکرر به این علائم و … هر وقت خدائی نکرده پیش اومد انوقت نگرانش شو. تازه نگرانی هم نداره. به موقع تشخیص بدن سریع حل میشه.

    شما مادرا هم سر تون درد میکنه واسه نگران بودن. بیخیال.

    اگه عمری بود بازم سر میزنم. در پناه خدا ( همون خدای قد بلند کمی چاق و چهار شونه )

    ————————————————-
    انشااله که عمر طولانی و باعزت داشته باشید! مرسی از حرف های خوبتون . مرسی از دلگرمی بابت آنفلونزای کذایی! راست می گید، مادر شدن و نگران بودن یه جورایی مترادفن و این ضامن بقای نسل بشریته، البته خیلی سخته !

  15. marjan on مهر ۷, ۱۳۸۸ ۹:۱۷ ب.ظ

    مگه تو خیاطی بلدی؟!

    —————————-
    کشیدن آب حوض و خفه کردن پیرزن رو هم پاش بیفته انجام می دم!
    مطمئن باش خیاطی، از کار با اتوکد راحت تره …

  16. وستا on مهر ۸, ۱۳۸۸ ۲:۵۳ ب.ظ

    همه اینها به سرعت سپری میشه…مثل برق وباد….اما من هنوزم بوی کتابهای نو رو خیلی دوس دارم …هر چند دیگه جلد نمیکنم…

    ———————————
    به طرز دردناکی سریع سپری می شه و آدم دوست داره دو دستی زمان رو بچسبه یا حافظه اش رو انقدر کش بده که چیز خوشمزه ای از خاطرات بچه اش رو از دست نده .

  17. ع.ت on مهر ۸, ۱۳۸۸ ۷:۲۷ ب.ظ

    سلام . یک سیستم نظر خواهی قبلن معرفی کرده بودید . بلدید یادم بدهید چطور در وبلاگم میشود نصبش کرد ؟ اگر لطف می خواهید بکنید با ایمیل بکنید ! ممنون

  18. mina on مهر ۹, ۱۳۸۸ ۱۲:۵۴ ب.ظ

    الان میتونم به جونت غر بزنم که چرا آپ نمیکنی و چه و چه …
    :D

  19. بهار on مهر ۱۰, ۱۳۸۸ ۸:۵۲ ب.ظ

    جوای این طرف به همین طرف
    :D

    بنویس روزنامه جان. اما این حقیقتی که من یک بچه رو وارد یک کشور جهان سومی میکنم که هر روز شرایطش بدتر میشه و هر روز بیشتر از قبل غارت میشه و اون نهایت نمیتونه خیلی از لذتهای این دنیا رو بچشه نمیشه کتمان کرد. منظورم این نیست که بهترین ها و برترین ها رو برای فرزندم میخواهم که خب این نشدنی هست. منظورم اینه که چیزهایی رو تجربه خواهد کرد که خوشایند نیست. طعم تحقیر رو چشیدن، آرزوهای کودکی رو به نوجوونی و بزرگسالی کشوندن و حسرت خوردن در حالیکه حتی بعضی از مردم جهان سومی از ما شرایطشون بهتره (مخصوصا در مورد زنها و حجاب و …)، طعم افسردگی رو چشیدن و … چیزی نیست که باعث بشه یه نفر خیلی خوشحال باشه که تو این دنیا اومده. شاید این حرفها رو میزنم چون خودم دلم میخواست از این مملکت فرار کنم اما نتوانستم و مقصر رو پدر و مادرم میدونم. اینقدر هم میدونم که همه کسانی که از زندگی و … ناراضی هستند وقتی در شرایط ازدواج قرار میگیرند، بچه دار میشوند و … برای همین هم نمیتوانم بالکل بگم که بچه نمیخواهم اما میدونم که خیلی میترسم از اینکه من هم تو این چرخه هه بیافتم و بچه دار بشوم و بعد دلیلی براش نداشته باشم و … شاید نسل شما ها که الان پدر و مادر شدید، و مادران و پدران تتحصیلکرده با تحصیلات عالی درش بیشتر دیده میشه، کمی این الگو و چرخه رو تغییر بده و … اما تا بیام نتایج کار شماها رو ببینم دیگه زمان بچه دار شدن من گذشته و … شاید با اینکه میدونم من یک انسان جهان سومی هستم و در دوران گذر زندگی میکنم اما میخواهم که لجاجت کنم و انکارش کنم. تازه همه اینها رو بگذار به پای اینکه مردانی که در اطرافم میبینم هنوز در همان دوران قدیم استاپ کرده اند و … و میترسم از اینکه انسانی رو به این دنیا وارد کنم که یکی از آدمهای اطرافش ناقل تبعیضهای جنسیتی باشه و … نمیدونم شاید هم دارم جفنگ میگم. اما به حرفهایت فکر میکنم.
    بنویس حتما بنویس یه روزی که دوست داشتی بنویس اما حتما بنویس. دوست دارم بخوانم تجربه آدمهای تقریبا هم نسلی ام رو. دوست دارم. شاید از معدود کسانی از نسل قبل از من باشی که اینقدر منطقی حرف میزنی و دگمیت نسل قبل رو با خودت نداری و اینه که من خیلی نوشته هایت رو دوست دارم. بنویس.

  20. نغمه on مهر ۱۱, ۱۳۸۸ ۲:۰۰ ق.ظ

    سلام
    یاد روز اول مدرسم افتادم
    چقدر زوق داشتم
    چقدر ترسیدم ،
    نه فقط برا رفتن به مدرسه هاااااااااااااا
    آخه تو کفشم یه سوسک بود !!!!
    تو رو خدا صبحها کفش بچه هاتونو قبل از اینکه پا کنن بررسی کنید که مثل من دچار ترس از مدرسه نشن.
    چقدر دلم تنگ شد برا اون روزا…
    برا امتحانام
    برا ۳ ثلث امتحانات که بدش شد نیمه ی اول و نیمه ی دوم،
    برا وقتی که جدا از ناظمها معلم هام نمره ی انضباط میدادن.
    یادش بخیر

    امیدوارم پسر گل شمام با سلامتی در مدارج عالی به موفقیت برسه و باعث افتخارتون باشه

    ——————————————-

    راستش خیلی مدارج عالی برام مهم نیست، دوست دارم انسان شادی باشه ، مرسی از دعای خوبتون :)

  21. نگین on مهر ۱۴, ۱۳۸۸ ۸:۲۷ ب.ظ

    شکوهمند است بیتای عزیز…مادری که انقدر متفکرانه به همه جزئیات می پردازد !

    ————————
    ایشالله سرت بیاد خواهر!

بازتاب URI | توزیع دیدگاه ها

پاسخی بنویسید

نام

ایمیل

وبسایت

نظر خود را بیان کنید