<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: پاییز پاییزه</title>
	<atom:link href="http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234</link>
	<description>من نویس های من !</description>
	<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 05:31:49 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: نگین</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234/comment-page-1#comment-692</link>
		<dc:creator>نگین</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=234#comment-692</guid>
		<description>شکوهمند است بیتای عزیز...مادری که انقدر متفکرانه به همه جزئیات می پردازد !

------------------------
ایشالله سرت بیاد خواهر! </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شکوهمند است بیتای عزیز&#8230;مادری که انقدر متفکرانه به همه جزئیات می پردازد !</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
ایشالله سرت بیاد خواهر!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نغمه</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234/comment-page-1#comment-670</link>
		<dc:creator>نغمه</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=234#comment-670</guid>
		<description>سلام
یاد روز اول مدرسم افتادم
چقدر زوق داشتم
چقدر ترسیدم ،
نه فقط برا رفتن به مدرسه هاااااااااااااا 
آخه تو کفشم یه سوسک بود !!!!
تو رو خدا صبحها کفش بچه هاتونو قبل از اینکه پا کنن بررسی کنید که مثل من دچار ترس از مدرسه نشن.
چقدر دلم تنگ شد برا اون روزا...
برا امتحانام
برا 3 ثلث امتحانات که بدش شد نیمه ی اول و نیمه ی دوم،
برا  وقتی که جدا از ناظمها معلم هام نمره ی انضباط میدادن.
یادش بخیر


امیدوارم پسر گل شمام با سلامتی در مدارج عالی به موفقیت برسه و باعث افتخارتون باشه

-------------------------------------------

راستش خیلی مدارج عالی برام مهم نیست، دوست دارم انسان شادی باشه ، مرسی از دعای خوبتون :)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
یاد روز اول مدرسم افتادم<br />
چقدر زوق داشتم<br />
چقدر ترسیدم ،<br />
نه فقط برا رفتن به مدرسه هاااااااااااااا<br />
آخه تو کفشم یه سوسک بود !!!!<br />
تو رو خدا صبحها کفش بچه هاتونو قبل از اینکه پا کنن بررسی کنید که مثل من دچار ترس از مدرسه نشن.<br />
چقدر دلم تنگ شد برا اون روزا&#8230;<br />
برا امتحانام<br />
برا ۳ ثلث امتحانات که بدش شد نیمه ی اول و نیمه ی دوم،<br />
برا  وقتی که جدا از ناظمها معلم هام نمره ی انضباط میدادن.<br />
یادش بخیر</p>
<p>امیدوارم پسر گل شمام با سلامتی در مدارج عالی به موفقیت برسه و باعث افتخارتون باشه</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>راستش خیلی مدارج عالی برام مهم نیست، دوست دارم انسان شادی باشه ، مرسی از دعای خوبتون <img src='http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: بهار</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234/comment-page-1#comment-669</link>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=234#comment-669</guid>
		<description>جوای این طرف به همین طرف
:D

بنویس روزنامه جان. اما این حقیقتی که من یک بچه رو وارد یک کشور جهان سومی میکنم که هر روز شرایطش بدتر میشه و هر روز بیشتر از قبل غارت میشه و اون نهایت نمیتونه خیلی از لذتهای این دنیا رو بچشه نمیشه کتمان کرد. منظورم این نیست که بهترین ها و برترین ها رو برای فرزندم میخواهم که خب این نشدنی هست. منظورم اینه که چیزهایی رو تجربه خواهد کرد که خوشایند نیست. طعم تحقیر رو چشیدن، آرزوهای کودکی رو به نوجوونی و بزرگسالی کشوندن و حسرت خوردن در حالیکه حتی بعضی از مردم جهان سومی از ما شرایطشون بهتره (مخصوصا در مورد زنها و حجاب و …)، طعم افسردگی رو چشیدن و … چیزی نیست که باعث بشه یه نفر خیلی خوشحال باشه که تو این دنیا اومده. شاید این حرفها رو میزنم چون خودم دلم میخواست از این مملکت فرار کنم اما نتوانستم و مقصر رو پدر و مادرم میدونم. اینقدر هم میدونم که همه کسانی که از زندگی و … ناراضی هستند وقتی در شرایط ازدواج قرار میگیرند، بچه دار میشوند و … برای همین هم نمیتوانم بالکل بگم که بچه نمیخواهم اما میدونم که خیلی میترسم از اینکه من هم تو این چرخه هه بیافتم و بچه دار بشوم و بعد دلیلی براش نداشته باشم و … شاید نسل شما ها که الان پدر و مادر شدید، و مادران و پدران تتحصیلکرده با تحصیلات عالی درش بیشتر دیده میشه، کمی این الگو و چرخه رو تغییر بده و … اما تا بیام نتایج کار شماها رو ببینم دیگه زمان بچه دار شدن من گذشته و … شاید با اینکه میدونم من یک انسان جهان سومی هستم و در دوران گذر زندگی میکنم اما میخواهم که لجاجت کنم و انکارش کنم. تازه همه اینها رو بگذار به پای اینکه مردانی که در اطرافم میبینم هنوز در همان دوران قدیم استاپ کرده اند و … و میترسم از اینکه انسانی رو به این دنیا وارد کنم که یکی از آدمهای اطرافش ناقل تبعیضهای جنسیتی باشه و … نمیدونم شاید هم دارم جفنگ میگم. اما به حرفهایت فکر میکنم.
بنویس حتما بنویس یه روزی که دوست داشتی بنویس اما حتما بنویس. دوست دارم بخوانم تجربه آدمهای تقریبا هم نسلی ام رو. دوست دارم. شاید از معدود کسانی از نسل قبل از من باشی که اینقدر منطقی حرف میزنی و دگمیت نسل قبل رو با خودت نداری و اینه که من خیلی نوشته هایت رو دوست دارم. بنویس.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جوای این طرف به همین طرف<br />
 <img src='http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>بنویس روزنامه جان. اما این حقیقتی که من یک بچه رو وارد یک کشور جهان سومی میکنم که هر روز شرایطش بدتر میشه و هر روز بیشتر از قبل غارت میشه و اون نهایت نمیتونه خیلی از لذتهای این دنیا رو بچشه نمیشه کتمان کرد. منظورم این نیست که بهترین ها و برترین ها رو برای فرزندم میخواهم که خب این نشدنی هست. منظورم اینه که چیزهایی رو تجربه خواهد کرد که خوشایند نیست. طعم تحقیر رو چشیدن، آرزوهای کودکی رو به نوجوونی و بزرگسالی کشوندن و حسرت خوردن در حالیکه حتی بعضی از مردم جهان سومی از ما شرایطشون بهتره (مخصوصا در مورد زنها و حجاب و …)، طعم افسردگی رو چشیدن و … چیزی نیست که باعث بشه یه نفر خیلی خوشحال باشه که تو این دنیا اومده. شاید این حرفها رو میزنم چون خودم دلم میخواست از این مملکت فرار کنم اما نتوانستم و مقصر رو پدر و مادرم میدونم. اینقدر هم میدونم که همه کسانی که از زندگی و … ناراضی هستند وقتی در شرایط ازدواج قرار میگیرند، بچه دار میشوند و … برای همین هم نمیتوانم بالکل بگم که بچه نمیخواهم اما میدونم که خیلی میترسم از اینکه من هم تو این چرخه هه بیافتم و بچه دار بشوم و بعد دلیلی براش نداشته باشم و … شاید نسل شما ها که الان پدر و مادر شدید، و مادران و پدران تتحصیلکرده با تحصیلات عالی درش بیشتر دیده میشه، کمی این الگو و چرخه رو تغییر بده و … اما تا بیام نتایج کار شماها رو ببینم دیگه زمان بچه دار شدن من گذشته و … شاید با اینکه میدونم من یک انسان جهان سومی هستم و در دوران گذر زندگی میکنم اما میخواهم که لجاجت کنم و انکارش کنم. تازه همه اینها رو بگذار به پای اینکه مردانی که در اطرافم میبینم هنوز در همان دوران قدیم استاپ کرده اند و … و میترسم از اینکه انسانی رو به این دنیا وارد کنم که یکی از آدمهای اطرافش ناقل تبعیضهای جنسیتی باشه و … نمیدونم شاید هم دارم جفنگ میگم. اما به حرفهایت فکر میکنم.<br />
بنویس حتما بنویس یه روزی که دوست داشتی بنویس اما حتما بنویس. دوست دارم بخوانم تجربه آدمهای تقریبا هم نسلی ام رو. دوست دارم. شاید از معدود کسانی از نسل قبل از من باشی که اینقدر منطقی حرف میزنی و دگمیت نسل قبل رو با خودت نداری و اینه که من خیلی نوشته هایت رو دوست دارم. بنویس.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: mina</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234/comment-page-1#comment-668</link>
		<dc:creator>mina</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=234#comment-668</guid>
		<description>الان میتونم به جونت غر بزنم که چرا آپ نمیکنی و چه و چه ...
:D</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>الان میتونم به جونت غر بزنم که چرا آپ نمیکنی و چه و چه &#8230;<br />
 <img src='http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ع.ت</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234/comment-page-1#comment-667</link>
		<dc:creator>ع.ت</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=234#comment-667</guid>
		<description>سلام . یک سیستم نظر خواهی قبلن معرفی کرده بودید . بلدید یادم بدهید چطور در وبلاگم میشود نصبش کرد ؟ اگر لطف می خواهید بکنید با ایمیل بکنید ! ممنون</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام . یک سیستم نظر خواهی قبلن معرفی کرده بودید . بلدید یادم بدهید چطور در وبلاگم میشود نصبش کرد ؟ اگر لطف می خواهید بکنید با ایمیل بکنید ! ممنون</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: وستا</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234/comment-page-1#comment-666</link>
		<dc:creator>وستا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=234#comment-666</guid>
		<description>همه اینها به سرعت  سپری میشه...مثل برق وباد....اما من هنوزم بوی کتابهای نو رو خیلی دوس دارم ...هر چند دیگه جلد نمیکنم...

---------------------------------
به طرز دردناکی سریع سپری می شه و آدم دوست داره دو دستی زمان رو بچسبه یا حافظه اش رو انقدر کش بده که چیز خوشمزه ای از خاطرات بچه اش رو از دست نده . </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه اینها به سرعت  سپری میشه&#8230;مثل برق وباد&#8230;.اما من هنوزم بوی کتابهای نو رو خیلی دوس دارم &#8230;هر چند دیگه جلد نمیکنم&#8230;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
به طرز دردناکی سریع سپری می شه و آدم دوست داره دو دستی زمان رو بچسبه یا حافظه اش رو انقدر کش بده که چیز خوشمزه ای از خاطرات بچه اش رو از دست نده .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: marjan</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234/comment-page-1#comment-665</link>
		<dc:creator>marjan</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=234#comment-665</guid>
		<description>مگه تو خیاطی بلدی؟!

----------------------------
کشیدن آب حوض و خفه کردن پیرزن رو هم پاش بیفته انجام می دم!
مطمئن باش خیاطی، از کار با اتوکد راحت تره ... </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مگه تو خیاطی بلدی؟!</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
کشیدن آب حوض و خفه کردن پیرزن رو هم پاش بیفته انجام می دم!<br />
مطمئن باش خیاطی، از کار با اتوکد راحت تره &#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: امیر</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234/comment-page-1#comment-664</link>
		<dc:creator>امیر</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=234#comment-664</guid>
		<description>سلام.

از وقتی به دو عدد تکنولو‍ژی بسیار پیشرفته!! دست پیدا کردم یکی از کارام شده زیرو رو کردن وبلاگستان. از این وبلاگ به اون یکی. اینه ویروس هایی از نوع کرم بین لینکدونی وبلاگ ها حرکت میکنم.اون دو تا تکنولوژی هم یکیش ار اس اس هست که انگار وبلاگ شما نداره متاسفانه. یه فکر دیگه باید کنم واسش. 

تمام اونچه در قالب سال 88 نوشته بودی رو خوندم. قشنگ می نویسی.همین طرز نگاهت به دنیا و نوع نوشتنت باعث میشه که بری داخل لیست محبوب ها. افتخاری که نصیب من میشه.از اون دسته وبلاگ هایی که میشه از لابه لای نوشته ها ، چیزای زیادی ازش یاد گرفت.حس ها رو بخوبی انتقال میدی در نوشتن. نگرانی های مادرانه، دلسوزیهای همسرانه !! ... میخواستم مثل خود که سرگرمیت روان کاوی آدماست از رو نوشته هات روان کاویت کنم دیدم دیگه اسمش کامنت نیست، میشه مثنوی . 


تو خیلی از نوشته هات از آنفولانزای خوکی نوشتی. چرا انقدر نگرانی ؟ نترس مهندس. همین ترس باعث میشه بگیریا. البته می دونم بیشتر نگرانیت واسه خاطر پسرک هست.موضوع رو یک بار واسه همیشه تو ذهنت حلاجی کن و دیگه هی هر روز تو ذهنت مرورش نکن.خیلی اذیت نکن خودت رو. یه علائم مشخصی داره. تب ، سردرد ، ابتلای مکرر به این علائم و ... هر وقت خدائی نکرده پیش اومد انوقت نگرانش شو. تازه نگرانی هم نداره. به موقع تشخیص بدن سریع حل میشه.

شما مادرا هم سر تون درد میکنه واسه نگران بودن. بیخیال.

اگه عمری بود بازم سر میزنم. در پناه خدا  ( همون خدای قد بلند کمی چاق و چهار شونه )

-------------------------------------------------
انشااله که عمر طولانی و باعزت داشته باشید! مرسی از حرف های خوبتون . مرسی از دلگرمی بابت آنفلونزای کذایی! راست می گید، مادر شدن و نگران بودن یه جورایی مترادفن و این ضامن بقای نسل بشریته، البته خیلی سخته !</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.</p>
<p>از وقتی به دو عدد تکنولو‍ژی بسیار پیشرفته!! دست پیدا کردم یکی از کارام شده زیرو رو کردن وبلاگستان. از این وبلاگ به اون یکی. اینه ویروس هایی از نوع کرم بین لینکدونی وبلاگ ها حرکت میکنم.اون دو تا تکنولوژی هم یکیش ار اس اس هست که انگار وبلاگ شما نداره متاسفانه. یه فکر دیگه باید کنم واسش. </p>
<p>تمام اونچه در قالب سال ۸۸ نوشته بودی رو خوندم. قشنگ می نویسی.همین طرز نگاهت به دنیا و نوع نوشتنت باعث میشه که بری داخل لیست محبوب ها. افتخاری که نصیب من میشه.از اون دسته وبلاگ هایی که میشه از لابه لای نوشته ها ، چیزای زیادی ازش یاد گرفت.حس ها رو بخوبی انتقال میدی در نوشتن. نگرانی های مادرانه، دلسوزیهای همسرانه !! &#8230; میخواستم مثل خود که سرگرمیت روان کاوی آدماست از رو نوشته هات روان کاویت کنم دیدم دیگه اسمش کامنت نیست، میشه مثنوی . </p>
<p>تو خیلی از نوشته هات از آنفولانزای خوکی نوشتی. چرا انقدر نگرانی ؟ نترس مهندس. همین ترس باعث میشه بگیریا. البته می دونم بیشتر نگرانیت واسه خاطر پسرک هست.موضوع رو یک بار واسه همیشه تو ذهنت حلاجی کن و دیگه هی هر روز تو ذهنت مرورش نکن.خیلی اذیت نکن خودت رو. یه علائم مشخصی داره. تب ، سردرد ، ابتلای مکرر به این علائم و &#8230; هر وقت خدائی نکرده پیش اومد انوقت نگرانش شو. تازه نگرانی هم نداره. به موقع تشخیص بدن سریع حل میشه.</p>
<p>شما مادرا هم سر تون درد میکنه واسه نگران بودن. بیخیال.</p>
<p>اگه عمری بود بازم سر میزنم. در پناه خدا  ( همون خدای قد بلند کمی چاق و چهار شونه )</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
انشااله که عمر طولانی و باعزت داشته باشید! مرسی از حرف های خوبتون . مرسی از دلگرمی بابت آنفلونزای کذایی! راست می گید، مادر شدن و نگران بودن یه جورایی مترادفن و این ضامن بقای نسل بشریته، البته خیلی سخته !</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: رسول</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234/comment-page-1#comment-663</link>
		<dc:creator>رسول</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=234#comment-663</guid>
		<description>چه عرض کنم حسه دیگه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه عرض کنم حسه دیگه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: بهار</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/234/comment-page-1#comment-662</link>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=234#comment-662</guid>
		<description>لابد واسه همینه که من نمیخواهم مامان بشوم یا دوست ندارم که مامان باشم. شاید چون حس میکنم وسط اون همه حس کتاب جلد کردن و چسب زدن و ... یک چیزی بود که من همیشه دوستش داشتم یک چیزی که وقتی مامان این کارها رو میکرد از دوران مدرسه خودش میگفت و دل من رو آب میکرد. یک چیزی که من ندارمش این روزها. اما من چی؟؟ از دوران مدرسه خودم بگویم که بچه ام زجر بکشه، یا بهش بگم قراره تاریخ مملکتت رو سانسور کنند و بهت یاد ندهند تا تو اغتشاشگر نشی و ... واسه همینه که نمیخواهم در نقش مامان دفتر و کتاب جلد کنم و لباس اتو کنم. خوش به حالت چقدر تو شجاعی؟ کاش یک بار هم از این بنویسی که چرا خواستی مامان بشوی. من هرچی فکر میکنم میبینم تو این مملکت کوفتی چیزی وجود نداره که من بخواهم به بچه ام بدهم که پس فردا تبدیل به خیل افسردگان این مملکت نشود و ... چیزی که از به دنیا اومدنش تو این جغرافیا پشیمون نشه و ... من هم باید یک بار از این هم ترسم بنویسم. از این همه نخواستن برای مادر شدن از این همه نخواستن برای ادامه نسل و از این همه خفقان و فشاری که روی گلویم هست و ... کاش دنیا یک جایی تموم شه و ... کاش.

---------------------------------------
مطمئن باش مامان های ما هم کم سختی نداشتند. مطمئن باش اگه در هر کشور دیگه ای - از اونها که شاخص های توسعه یافتگیشون بالای لیسته - بودی هم بالاخره مشکلاتی داشتی. وقتی هیچ عامل بیرونی ناراحت کننده نباشه، آدم یاد پوچی کل زندگی می افته و حالش گرفته می شه: این که خودت و کسانی که دوستشون داری ممکنه هرلحظه از صحنه زندگی محو شید و معلوم هم نیست اون ور مردن چه خبره. 
زندگی فرصتیه که یه بار به ما داده شده. بچه دار شدن هم یکی از اجزائشه. دنیا بالاخره برای هر کدوم از ما یه روزی تموم می شه، شک نکن. این که کجا دنیا بیای سرنوشتته، اما اینکه چطور از بودنت در دنیا استفاده کنی، به خودت ربط داره ... 
یه بار مفصل در موردش می نویسم! </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>لابد واسه همینه که من نمیخواهم مامان بشوم یا دوست ندارم که مامان باشم. شاید چون حس میکنم وسط اون همه حس کتاب جلد کردن و چسب زدن و &#8230; یک چیزی بود که من همیشه دوستش داشتم یک چیزی که وقتی مامان این کارها رو میکرد از دوران مدرسه خودش میگفت و دل من رو آب میکرد. یک چیزی که من ندارمش این روزها. اما من چی؟؟ از دوران مدرسه خودم بگویم که بچه ام زجر بکشه، یا بهش بگم قراره تاریخ مملکتت رو سانسور کنند و بهت یاد ندهند تا تو اغتشاشگر نشی و &#8230; واسه همینه که نمیخواهم در نقش مامان دفتر و کتاب جلد کنم و لباس اتو کنم. خوش به حالت چقدر تو شجاعی؟ کاش یک بار هم از این بنویسی که چرا خواستی مامان بشوی. من هرچی فکر میکنم میبینم تو این مملکت کوفتی چیزی وجود نداره که من بخواهم به بچه ام بدهم که پس فردا تبدیل به خیل افسردگان این مملکت نشود و &#8230; چیزی که از به دنیا اومدنش تو این جغرافیا پشیمون نشه و &#8230; من هم باید یک بار از این هم ترسم بنویسم. از این همه نخواستن برای مادر شدن از این همه نخواستن برای ادامه نسل و از این همه خفقان و فشاری که روی گلویم هست و &#8230; کاش دنیا یک جایی تموم شه و &#8230; کاش.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
مطمئن باش مامان های ما هم کم سختی نداشتند. مطمئن باش اگه در هر کشور دیگه ای - از اونها که شاخص های توسعه یافتگیشون بالای لیسته - بودی هم بالاخره مشکلاتی داشتی. وقتی هیچ عامل بیرونی ناراحت کننده نباشه، آدم یاد پوچی کل زندگی می افته و حالش گرفته می شه: این که خودت و کسانی که دوستشون داری ممکنه هرلحظه از صحنه زندگی محو شید و معلوم هم نیست اون ور مردن چه خبره.<br />
زندگی فرصتیه که یه بار به ما داده شده. بچه دار شدن هم یکی از اجزائشه. دنیا بالاخره برای هر کدوم از ما یه روزی تموم می شه، شک نکن. این که کجا دنیا بیای سرنوشتته، اما اینکه چطور از بودنت در دنیا استفاده کنی، به خودت ربط داره &#8230;<br />
یه بار مفصل در موردش می نویسم!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
