آقا شورانگیز، اسوه همه چیز!

شماره ۳۹، پاییز ۱۳۸۸
نـــــمیدانم چه میشود، یعنی در فلان ساعت در فلان روز اتفاق نمیافتد، یا در پس ماجرای خاصی اتفاق نمیافتد، اما آدم بالاخره روزی متوجه میشود که خوشبختی یعنی چه و کم و بیش به تعریف خودش ایمان میاورد؛ حتی اگر بعضی روزها مثل سگ از خواب بیدار شود و بگوید تف به سر زندگی ( ببخشید) و یا آنقدر گره مال شود که نفساش بالا نیاید که بتواند سرمستانه بگوید آه زندگی چه زیبایی!
آدم یک روزی میفهمد که سرنوشت چیزی نیست که بر پیشانی بنویسند و کم و کیفش بستگی به خود طرف دارد. درست است که هیچ آدمی نمیتواند از زادگاه و خانوادهاش بگریزد، اما چه میشود که این همه در بین افراد یک ملت و یک خانواده، تفاوت در رضایتمندی است؟
آدم یک روزی میفهمد که رمز خوشبختی نه در عوامل بیرونی که اول و آخرش در ذهن است، زیرا قسمت کوچکی از زندگی رویدادهاست، بقیه واکنش های ماست. دو نفر یتیم میشوند، یکی از بیخ و بن میشکند آن یکی میشود فولاد.
آدم یک روزی میفهمد که مهم نیست چه دارد، مهم این است که با داشتههایاش چه میکند. در بازی، یکی با بهترین دست میبازد و آن یکی با ورقهایی گند، میبرد.
همه ما همینجا متولد شدهایم، با سر و شکل همینجایی، با خانوادهای همینجایی و همگی از بلایایی مشابه رنج کشیدیم. اما ایا همه یک جور واکنش نشان دادیم ؟ آخر و عاقبتمان چقدر مشابه است؟
“آقا شورانگیز” همکار ماست؛ او در روستایی پشت کوه دنیا آمده است، قد کوتاه و ریزه میزه است، پدر و مادرش مطلقا بی سواد بودهاند. در کودکی به همراه یک عالمه خواهر و برادرش به تهران آمدهاند. با نان کارگری بزرگ شده است، از نوجوانی سر کار رفته است، بارها شغلش را از دست داده است، بارها سرش را کلاه گذاشته اند و اندوخته ناچیزش را بردهاند، بالاخره خانه ای پنجاه متری خریده، با پنج فرزند و پدرش در آن خانه سالها زندگی کردهاند (فقط تصور خوابیدن هشت نفر در پنجاه متر را بفرمایید)، امروز پدرش فوت شده و چهار تا از فرزندانش سر زندگی خودشان رفتهاند، هر چهار تا سالم و موفقاند. آن آخری هم ورزشکار است و در استانه دیپلمه شدن. هیچ یک از همکارهای ما “آقا شورانگیز” را بدون لبخند ندیده است، یک کلام غرولند و حرف منفی از او نشنیده است، همیشه لباسهایاش اتوکشیده و مرتب است، وسایلاش منظم است. گاهی برایاش مشکلات بدی هم پیش میآید. در سکوت فرو میرود، اما نه از آن سکوتها که اطرافیان را متوجه چیز بدی کند، آقای عزیز و من بعد از این همه سال میفهمیم که “آقا شورانگیز” نگران است، پس با او صحبت میکنیم، همیشه میگوید ” انشالله درست میشه … ” و از قضا درست هم میشود. بارها پیش آمده از دست کسی یا کسانی عصبانی بودهایم و در حضور او بنای شکایت گذاشتهایم، بدون آن که لبخندش محو شود فقط میگوید “انشالله درست میشه…”.
”آقا شورانگیز” پای همه چیز هست! ماموریت که میرویم، در گرمای شترکش و سرمای خرسکش، همیشه مراقب آدم است. همیشه چای قند پهلوش به راه است! ما که میدانیم وضع جیب او چطور است، اما آنقدر بلند رفتار میکند که همه را به چلوکباب دعوت کند! پسرک که اولین کنسرتاش را میداد او را هم دعوت کرد، “آقا شورانگیز” برای پسرک یک ماشین آنچنانی جایزه خرید! هربار سفر میرود برای همه ما سوغاتی میآورد و عیدها به همه ما عطر و ادوکلن عیدی میدهد.
“آقا شورانگیز” یک همسر کپلی چشم آبی در خانه دارد که هر روز برایاش ساندویچهای ریزه میزه درست میکند، دلم میخواهد رفتار “آقا شورانگیز” و همسر چشم آبیاش را ببینید؛ گویا سالها کلاس بهبود روابط زن و شوهری رفته باشند. “آقا شورانگیز” را همه دوست دارند، همه ما همکاراناش و حتی همه کارفرماهای ما. یک روز که نباشد، جایاش به اندازه هزار سیاهچاله خالی است.
“آقا شورانگیز” اصلا مذهبی نیست، اما مومن است ؛ ایمان او به جهنم و خدای ترسناکی که خرش را بگیرد، و به حرف رجاله های دین فروش و به نماز و روزه نیست، ایمان او به خیر مطلق است، به اینکه همه چیز “انشالله درست میشود” .
“آقا شورانگیز” واقعا خوشبخت است، چون آرامش دارد، آرامشی که من تا به حال در معدود افرادی دیدهام. آرامشی که در افرادی که میتوانند روزانه هزار تا “آقا شورانگیز” را بخرند و بفروشند ندیدهام، آرامشی که در آنهایی که در خانواده مرفه، در جهان اول، دور از سانسور و دور از فشار اقتصادی زندگی میکنند هم ندیدهام.
“آقا شورانگیز” هرگز افسردگی نمیگیرد!
راستش را بخواهید در زندگی هیچ چیز مهمتر از این نیست که آدم بتواند دوست بدارد و دیگران هم دوستش بدارند .
این نوشته به بهار و همه بهارها تقدیم میشود …
———————————————————————————-
تصویر : آقا شورانگیز، عکس از پسرک، تار و مار سازی از بنده!
قرار گرفته در کمی دقیق تر |
۳۲ پاسخ به “آقا شورانگیز، اسوه همه چیز!”
پاسخی بنویسید
او خوب می داند که خوشبختی چیزی بیش از امروز ما نیست…
اینجور آدمها خیلی کم هستن اما هستن.
اگر آدم یکی از اینها رو دور و برخودش داشته باشه نعمته.
تازگیها که افتادم روی دور غر غر به این فکر میکنم که چه چیزهایی است که ندارم و نمیتونم داشته باشم که این همه غر میزنم و به این نتیجه رسیدم که تعداد اونها به انگشتهای دست هم نمیرسه و من میتونم بیشتر از هر کسی احساس خوشبختی کنم.
بـــــــــــــــعله! این است آقا شورانگیز! (البته یکی از علل کوچک شورانگیز بودنش هم اینه که خیلی به اخبار، اون هم از نوع سیاسیش گوش نمی ده؛ این مسأله یک بار که ازم یه سؤالی در این گونه موارد پرسی، روشن شد.) ؛)
————————————-
بس که شورانگیزه، می دونه گوش دادن و ندادنش تاثیری در اموراتش نداره!
مراد از “پرسی”، هموم “پرسید” بود البته!
———————————
و مراد از هموم… !؟
خوبی کولیس جان ؟
دنیای عجیبی است من باید خیلی کاملا اتفاقی از در یک حرکت بی سابقه از وبلاگ تخته خاکستری سر بخورم بیایم این جا که شما از آقا شور انگیز نوشته اید و در پایانش بگویید او هر گز افسرده نمی شود و من دوای یک عالمه درد را بیابم.
————————-
خوشحالم …
همکاری داریم خود به تنهایی دولتی است آقای دولتی .دولتی که تمام وزیرانش خوبند چشمانی پاک ومهربان زبانی گرم وشوخ گویا وظیفه خود میداند هرکه را نگران وناراحت ببیند بسراغش رفته وبا لهجه شیرین آذری حرفی بزند انحرافی وبا گذاشتن یک لیوان چای یا نسکافه در گوشه میز رشته افکار تورا پاره کرده ولحضاتی افکار بد را از تو دور کند .بقیه وزیران یکی گوشهایش فقط انچیزی را که باید میشنود واینکه تا سئوال نکنی حرفی نمیزند.هیچ وقت فراموش نمیکند حال همسر /فرزند/یا نزدیکان مریض تورا بپرسد ویا اینکه رنگ چای / استفاده از قند یاکشمش وتمایل افراد برای استفاده از لیوان یا استکان را هرگز فراموش نکرده است .تنها کسی که عدم حضورش کاملا محسوسه .شاید پایین ترین حقوق پرسنل دفتر توسط ایشان دریافت شود ولی خانه ای ساخته اطراف تهران ویک طبقه آنرا اجاره داده ودیروز هم شیزینی خرید پرایدش را خوردن کردیم .فکر کنم اگه هر آرزویی داشته باشه برآورده میشه چون دلی پاک وافکاری مثبت دارد .این گفتار در تایید نظرات نویسنده(روزنامه دیواری) است والبته نگارش روان وسلیس ایشان انسان را جذب میکند
متسفانه ماها یا داریم حسرت چیزهایی رو که نداریم می خوریم یا تاسف چیزهایی که از دست دادیم. یاد نگرفتیم از حال بهترین استفاده رو بکنیم.
کاش از این آقای شور انگیز ها بیشتر داشتیم دور و برمان
اگه یه آقای شورانگیز حداقل توی محیط کارم پیدا میشد مطمئنم منم آدم دیگه ای میشدم!
————————————————-
پس بیا و خودت شورانگیز اطرافیانت شو!
عالی بود… کیف کردم… بودن چنین افرادی موهبتی است…
باید آن قدر قصه این آدم ها را گفت تا همه گیر شود….
با مهر
سلام دوست گرامی
نوشته هاتون خیلی دلنشین و قابل لمس
ممنون از توجه شما ،اگه گزاش های قبلی و همچنین گزارش های آینده رو بخونید ،اون وقت میبینید که فقط به این دو قلم جنس ختم نمیشه!من هیچ کس رو تشویق یا منع از کاری نمیکنم .فقط آنچه را که برای خود نپسندم برای دوستانم هم نمیپسندمو تصمیم بر عهده خود فرد است.و اینکه من بیشتر دردم از این است که چرا در جاهای دیگر چنین اتفاقاتی رخ نمیده و همه چی برای ما جهان پنجمی هاست!!!
با اجازه و البته با افتخار شما را در قلب پیوندهایم جای دادم.
با آرزوی شادی و سلامتی و بهروزی برای شما و خانواده محترم
————————————————
آدم گاهی ترجیح می ده به روی خودش نیاره و خودش رو در بهشت مجسم کنه … مرسی از شما
واقعاً دیدن عکس واضح ایشون موهبتی بود که متاسفانه به دلایل امنیتی از ما دریغ شد.
این آدمهای مهربان که گاهی دلم می خواهد بپرم بغلشان کنم و ماچشان هم کنم گاهی اوقات خونسردیشان کلافه ام میکند !
راستش رو بخوای کاملا با جمله آخرت موافقم
و مراد از “هموم” همانا “همون” می باشد، کولیس هم حق داره بعضی وقتها اشتباه کنه بابام جان!
بعدشم گووووووور بابای ماسک! همچین بنویسم چشمش درآد!
———————————–
ما کی باشیم بخوایم به حق و حقوق کولیس تعرض کنیم دخترم ؟!
میگم، می شه لینکت رو هم بذاری بقیه مردم هم از خوندن نوشته هات حظ ببرن یا نمی شه ؟
رفیق ممنون که سر زدید من در اولین فرصت اگر قابل بدانید لینک وبلاگ شمارا اضافه می کنم امید وارم مخالف نباشید اگر مشکلی بود حتما اعلام کنید .
اما در مورد رودل که فرموذین من یک مطلب ۲ قسمتی قدیمی دارم که اگر دوست داشتید بخوانید جالب است فکر می کنم تایید نظر شماست
۱-http://foolani.blogfa.com/post-9.aspx
2-http://foolani.blogfa.com/post-10.aspx
خواندم مرسی که نوشتی خیلی زیاد اما حال بد و تب و دندون درد و میگرن و … همه اش با هم قاطی شده و من تازه این نوشته رو خواندم. من هم باهات موافقم که هیچ چیزی مثل شاد بودن نمیتونه بهترینها رو برای من بیاورد، جدا از اینکه هر کسی میتونه مشکلات خاص زندگی خودش رو داشته باشه، من خودم هم یه پا از این شورانگیزها هستم، تا به حال فقط سه تا دختر و دو تا مرد اشکهایم رو دیدند و … دردم از جای دیگر است. دردم از اونجا است که وقتی با هزار تا زحمت یه دختر از طبقه پایین جامعه رو میکشونی بالا و چیز یادش میدهی و براش کلاس درسی میگذاری و منظمش میکنی و … بعد یهویی باباش میگه غلط کردی که میری و فقط مدرسه و بعد هم خونه و تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی. دردم از قاضی بی شرفی است که دخترک چهارده ساله ای رو میده دست برادرهاش به اسم اسلام و هزارتا چیز مزخرف دیگه و … بعد دو سال بعد قرار زندانی شدن همین دخترک رو میدهند دستت که نمیدونه بابای بچه اش کیه و احتمال زیاد دایی بچه بابای بچه هم هست و … دردم از اینها است از این نمونه های هزارتایی که گلوم رو هر روز فشار میده و من نمیتوانم هیچ کاری کنم و … دردم از خود احمقمه … دردم از خواندن و شنیدن اخباری است که … بعد کنار این قلب پاره پاره بگذار همه خبرهای اخیر رو، بگذار تکه های گم شده ای که هر کدوم رفتند یه ور دنیا، بگذار یه تیکه پاره پاره شده از پدر و مادری که اگه من شبیه خواسته هاشون نباشم فکر میکنند که عمرشون رو باختند و …
شاید آقای شورانگیز هم اگر اینها رو بخوانه بشه غم انگیز.
باید این قلب تیکه تیکه شده هر جا وصل شده پاره پاره رو درستش کنم. همینه که میترسم انسانی رو مجیور به تحمل این چیزها کنم.
دلم پر از درده و دستم پر از خالی. کاش یه عالمه پول داشتم. کاش.
راست میگی باید فقط به شادی بچه ام کمک کنم. به شادی اش. (حالا یکی نیست بگه تو بابای بچه رو پیدا کن بعد افاضات کن). میدونم روزی خواهد بود که بنویسم کودکی در جسمم رشد میکند یا … اما کاش اون روز وطنم کمتر خاکی و خسته باشه، کاش من قوی تر باشم و کاش این اشکها تموم شده باشه.
————————————–
بهار جان
سیب زمینی که نیستیم … آدمیم، از سیاهی و زشتی متاثر می شیم، هرچی بیشتر بفهمیم، بیشتر اشک می ریزیم، اما مسئولیت آدم بودن فقط اشک ریختن و غصه و حرص خوردن نیست. برای عمل به مسئولیتمون باید شور زندگی داشته باشیم، افسرده نباشیم، چون منفعل می شیم، می شیم یه سیب زمینی اشک ریز!
این چیزهای بدی که گفتی … اینجا هست، خیلی هم هست، اما مطمئن باش جاهای دیگه هم هست. هر جا نادونی باشه، خرابکاری هم هست … داره بهتر می شه. دور و برمون رو نگاه کن …
بابای بچه هم پیدا می شه ! امیدوارم روز ” پیدا کنون” اش، سرزمینمون بیشتر و بیشتر از نادونی فاصله گرفته باشه.
این آقای شور انگیزتون من و هیجان زده کرد.آدم فوق العاده ای هستن اینجور که میگی.
اگه در کل زندگی اش اینطوری نبود می شد گفت در دوره هایی از مانیک به سر می بره
خوش به حالش
این شور زندگی …اگه بود وداشتی که خوشبختی ..وگرنه ول معطلی…آقای شور انگیز شور زندگی داره..همین…
—————————–
دقیقن !
sلام
خوش بر احوالاتتان که شور انگیزی دارید شور آفرین.
ما که دورمان پر شده از آینه های دق و آدمهای نیمه عاقل و واما نده و شیز و فرنی
و خاک مرده به سر ریخته و امثالهم .
اگر یک عدد شور انگیز داشتیم و حال این آدمها را جا می آورد بد نبود..
————————————
فرق امثال شورانگیز و امثال شما اینه که شورانگیزها همه دنیا و زندگی رو زیبا می بینند، آیینه دق ندارند!
ضمن این که هیچ شورانگیزی قرار نیست چنگیز وار حال کسی رو جا بیاره!
شاد باشید
خیلی دوستش داشتم
—————————————–
خوشحالم …
سلام
با گزارش های ۱۱و۱۲ در ارتباط با لبنیات و مین در انتظار حضور گرمتان هستم.
مرسی روزنامه جان.
ولی اون “پیدا کنون” آخر آخر آخرش بودها. مردم از خنده. خیلی باحال بود. مرسی.
امیدوارم روزی که بچه دار شدم نشینم بگویم خوب شد یا رسمش اینه دیگه یا … کاش اون روز فهمیده تر و با شعورتر شده باشم.
مرسی و ممنون از این همه محبت و وقتی که گذاشتی و نوشتی. بسیار دوستش میداشتم این نوشته رو.
اما باز هم انگاری میترسم اون روز پیدا کنون اتفاق خاصی نیافتاده باشه و … شاید این ولع تاریخ خواندنه که مایوس و نا امیدم کرده شاید … نمیدونم اما … اما یه ترسی هست اینجا توی کله ام و نمیدونم چطوری میشه درستش کرد؟؟ نمیدونم
چرا نمی شه فرزندم
منتها کی خزعبلات منو می خونه
http://www.privatediary.blogfa.com
ye hamchin kesi to zendegi e man bood….
va az dastesh dadam
engar bish az had behesh vabaste shode boodam chon vaghti mord dige netoonesam sar e pa basham chiz e geren bahayi ro az dast dade am…..
begzarim ama…….
in rooza badjoor daram ro zehenam kar mikonam….va ba khodam migam hamash injast to kalam har chi mishe injas va az in harfa……..
———————————————-
واقعا همینطوره… همه چی همین جاست!
..
سلام
من این شورانگیز رو برای کشت و کشتا ر همسایه هامون و مغول بازی نمی خواستم برای
سر حال آوردنشون تقاضامند بودم .
ضمنا این ادمایی که من می بینم با صد تا شور اگیز هم به شور و انبساط و بی خیالی
در نمی آیند که نمی ایند.
ضمنا خونه قدیمی من شد خانه و خاطره ها .وقت کردی سرکی بزن رفتم تو خیابون بچه گی ها..
سلام دوست خوب و مهربانم
با گزارش های ۱۳و۱۴ در ارتباط با روغن و خودم به وطن بازگشتم.
سلام .جواب سوالتو تو وبلاگم دادم
خوش بحال آدمهایی که قلب و روح بزرگی دارن. امثال آقای شورانگیز قابل تحسین و الگوی خوبی می توانن باشن برای همه ما. مرسی از معرفی ایشون.
یه همچین آدمی امر بهش مشتیه نشده
میدونه چیکارس وبا کی طرفه.
آخه این مذهبیا که در موردشون نوشتی فکر میکنن خودِ خدا هستن،حاله آدم رو از دین و چی و چی بهم میزنن.
ولی امثال آقای “شورانگیز” دوس داشتنین.
یوهو؟!