خوردگی …

۴ آبان ۱۳۸۸

rooznameh-khordegi

شماره ۴۱، پاییز ۱۳۸۸

بوی بدی میآید…

نه این­که خیالاتی شده باشم ویا با ماورا دست به یکی کرده باشم، بلکه آنچه از محافل معتبر و نیمه معتبر می­شنوم و در جراید می­خوانم متوجه­ام می­کند که چیز نامطبوعی در انتظار همه است. حتی  آن دسته آدم­هایی که سی سال است هر نشانه­ای را به منزله ظهور اعلیحضرتی، منجی ای ، شیخی، چیزی می­دانند و دل­خوش هستند یا آن قماشی که در هر موقعیتی سوار بر اسبی به سویی می­تازند .

چه مسببان این رویدادها دارند به قول سیاسیون با دست خویش، گور خویش را می­کنند و چه گور بقیه را، فکر می­کنم نمی­توانیم همین جور بایستیم و تماشا کنیم. منظورم این نیست که بلند شویم با دست خالی بپریم جلوی گلوله و یا همین چهارتا اسکناس سالم را خط خطی کنیم یا دنبال دشمنان سابق و دوستان فعلی خودمان را به خاک سیاه بنشانیم، نه منظورم یک کم مهربانی است…

سال­هاست یک سایت معماری ینگه دنیایی را عضو هستم. خبرها و آخرین دستاوردهای­شان را کم و بیش تعقیب می­کنم. رکود اقتصادی که آمد، محتویات این سایت نیز به تناسب موقعیت تغییر کرد. روش­های اقتصادی­تر ساخت و ساز و طراحی­های مقرون به صرفه بماند، همه جا ترویج مهربانی و کمک کردن بود. منظورم همین است…

در این روزهای سختی که آمده­اند و خواهند آمد ، اگر خودمان به فکر هم نباشیم، جای­مان ته آن گوری است که کمی آن طرف­تر چشمک می­زند! لازم نیست کار خاصی بکنیم، فقط کمی هوای هم را داشته باشیم، کلاه دیگری را کلاه خود بدانیم و سرش را سر خودمان؛ نه کلاه از سرش بر داریم و نه به زور روی سرش بگذاریم، پول که می­خواهیم بدهیم یا بگیریم، یک لبخندکی بزنیم، که آن دست مقابل بداند جیب ما یکی است، ما همدردیم. درد کشیدن اشتراکی، از تنهایی درد کشیدن راحت­تر است … باورمان بشود که بدبختی همسایه، مثل ویروس به خانه ما هم می­ریزد، پس کمی آرام­تر … مهربان­تر … آشناتر … راضی نشویم کفتارها بغل دستی­مان را بخورند و ما هم سفره­شان شویم … راضی نشویم خودمان به قماش لاشخورها بپیوندیم …

چه می­دانیم فردا چه خواهد شد … دلم می­لرزد … دست هم را محکم بگیریم …


۱۵ پاسخ به “خوردگی …”

  1. گاه نویس on آبان ۴, ۱۳۸۸ ۷:۱۹ ب.ظ

    خنده ای از صمیم دل… نثار همه ی کسانی که اخم به ابرو دارند!

  2. فلانی on آبان ۵, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۸ ق.ظ

    چقدر به دلم نشست حرفت
    چقدر خوب می گویی اگر در سخت ترین شرایط
    بهم لبخند بزنیم
    خیلی خوب میشه
    خیلی

  3. مینا on آبان ۵, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۵ ق.ظ

    یه زمانی سر میزدم به سایت اپرا و برام جالب بود که یه بخشی به سایتش اضافه کرده بود که چطور هزینه های زندکی رو کاهش بدن و یا توی برنامه هاش کسانی رو میاورد تا برای مردم صحبت کنن.
    واقعا خوبه سر و کلاه بقیه رو سر و کلاه خودمون بدونیم.
    این روزها این هم سری ها بیشتر شده و البته جدایی ها. بعضی وقتها به دعاهای خیر و نفرین هایی فکر میکنم که توی این هوا پخشن. همینها یی که دارن مریضمون میکنن و از پارازیت های دکل های ایرانسل هم خظرناکترن

  4. مریم on آبان ۵, ۱۳۸۸ ۱:۳۶ ب.ظ

    حرفات عالی بود به دلم نشست .قصد تعریف و تمجید و از این جور حرفا رو ندارم
    اما واقعا تلنگر خوبی بود
    کلاه دیگری را کلاه خود بدانیم و سرش را سر خودمان؛ نه کلاه از سرش بر داریم و نه به زور روی سرش بگذاریم،

  5. محمد on آبان ۵, ۱۳۸۸ ۶:۰۱ ب.ظ

    مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
    که اعتراض به اسرار علم غیب کند
    کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
    که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند.

    مرسی از توجه و یاد آوری این موضوع مهم انسانی.

  6. پریسا on آبان ۵, ۱۳۸۸ ۶:۲۷ ب.ظ

    نامهربونی بیداد می کنه، بر تعداد لاشخورها هم که روز به روز افزوده میشه!

    —————————————–
    نسلشون ور بیفته الهی!

  7. ماندا on آبان ۶, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۹ ق.ظ

    دلم میخواد ولی انگار کار ما از این حرفا گذشته ! دیگه نمیشه به کسی مث سابق اعتماد کرد .سیاست قاطی همه چیز شده ! مدرسه پسرت انتخابات نداشتن ؟ دیدی چه بلایی سر بچه ها آوردن ؟

    ————————————-
    وقتی فکر کنی کارت از این حرف ها گذشته، همین می شه که شده!

    در مدرسه پسر من همه چیز امن و امانه و انتخابات در نهایت صحت و سلامت برگزار شده! تنها بلایی که سرشون اومده آنفلونزای فصلیه …

  8. بهار on آبان ۶, ۱۳۸۸ ۷:۰۰ ب.ظ

    میدونی هر چقدر هم بگی که با هم باشیم و … نمیشه منکر این بشی که ما نمیتوانیم با آدمهایی که فکر میکنند اگر فلانی رو بکشند که بچه سوسول و … است میروند بهشت و … همدردی و همراهی کنیم. الان دیگه روی یه مرزی وایسادیم که یه بخشی از مردم ما باید بفهمند که بهتره …. نمیدونم چی بگم بگذریم. من که روزهای آتی رو زیاد سفید نمیبینم.

    ————————————-
    این همه آدم توی این شهره… چندتاشون ابن ملجمند؟ چندتاشون فلانی ها رو می کشند؟ اون ها رو ول کن با بقیه مهربون باش!

  9. Arsham on آبان ۸, ۱۳۸۸ ۶:۰۵ ب.ظ

    سلام دوست خوبم
    رنج

    من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
    که چرا انسان این دانا این پیغمبر
    در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
    ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
    چه دلیلی دارد که هنوز
    مهربانی را نشناخته است ؟
    و نمی داند در یک لبخند
    چه شگفتی هایی پنهان است
    من برآنم که درین دنیا
    خوب بودن به خدا سهلترین کارست
    ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
    و همین درد مرا سخت می آزارد
    فریدون مشیری

    ——————————————
    سلام … واقعا همینطوره …

  10. Arsham on آبان ۸, ۱۳۸۸ ۶:۰۷ ب.ظ

    روز حسرت روز درد

    روز بارانی روز سرد

    روز اشک ریختن یک مرد

    روز پرپر شدن رز زرد

    روزی که امید گدایی کرد

    روزی که عشق بی وفایی کرد

    روزی که باد ناله کرد

    روزی که اشک گریه کرد

    محبت ها خار شدند

    شادی ها همه زار شدند

    جوانان بر سر دار شدند

    دشمنان همه خبر دار شدند

    یکی از نامردی می خندید

    یکی از بی حرمتی می پرید

    یکی با باده شوم مست بود

    آن یکی در عاشقی پست بود

    مادران گریه می کردند

    پدران ناله می کردند

    خاک مقدس سرزمین را

    روی جوان در چاله می کردند

    یکی می گفت مجبوریم

    یکی می گفت این را میدانیم

    یکی گفت حالا اسیریم

    برای چه پر نگیریم

    آن یکی گفت پر از عقاب آسمان

    پر از شغال و گرگ بیابان

    حالا که وطن نداریم

    بگذار بمیرد این دل ویران

    ناگهان صدا آمد چرا همت نکنیم

    دست ها را تو دست های هم نکنیم

    این جمله قشنگ را

    یک بچه هفت ساله گفت بکنیم

    حالا چه جور را نمی دانم

    من فقط شعر می خوانم

    اما این را می دانم

    ایرانیم و همت می رانم

    ” بابک فیروز کوهی”

  11. مامان ارشک on آبان ۹, ۱۳۸۸ ۱۰:۵۹ ق.ظ

    خیلی دلنشین بود. یکی از بدترین اتفاقاتی که تو این سی سال افتاده اینه که اینا مردم رو به خون هم تشنه کردن. یعنی همه یک جورایی دلشون می خواد حال کسی که کنارشون تو تاکسی نشسته ، تو ماشین بغلی نشسته ، تو خونه کناری نشسته رو بگیرن. کاش مهربونی یادمون نره.

  12. نجمه on آبان ۹, ۱۳۸۸ ۳:۳۳ ب.ظ

    سلام….
    آره همینه….منم این روزها آروم ترم و سعی م یکنم همین رو به همه متنقل کنم و بگم فقط کمی جمع و جور تر….گرم تر….مهربون تر….

    ——————————————————
    :)

  13. marjann on آبان ۱۰, ۱۳۸۸ ۸:۱۳ ب.ظ

    inghad in post ghashango tasir gozar bood ke delam mikhad linketo too facebook vase hame share konam

    ————————
    :)

  14. آلن on آبان ۱۲, ۱۳۸۸ ۱۱:۵۴ ق.ظ

    مطلبت خیلی قشنگ بود. راستش از وقتی اینو خوندم ، دارم کمکمو به مردم بیشتر می کنم. تا اونجا که بتونم کارشونو راه می اندازم . خیلی به جا گفتی . ممنون . حس خوبی دارم.

    ————————–
    جدا خوشحالم :)

  15. آرشام on آبان ۱۲, ۱۳۸۸ ۲:۳۰ ب.ظ

    سلام خواهر روشن فکر و مهربانم

    من یه سیستمی رو در پیش گفتم که دوستانم رو به همدیگه معرفی میکنم
    از شما میخوام که به این الینای ما سری بزنید و بگید این قدر اذیت ما نکنند
    http://elinagoli.mihanblog.com/

    ————————–
    باشه و مرسی :)

بازتاب URI | توزیع دیدگاه ها

پاسخی بنویسید

نام

ایمیل

وبسایت

نظر خود را بیان کنید