<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: چی بر سر &#8220;چی&#8221; آمد؟</title>
	<atom:link href="http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264</link>
	<description>من نویس های من !</description>
	<pubDate>Sat, 11 Sep 2010 02:47:37 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: ساسوشا</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264/comment-page-1#comment-822</link>
		<dc:creator>ساسوشا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=264#comment-822</guid>
		<description>اینو هستم شدید!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اینو هستم شدید!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مرجان</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264/comment-page-1#comment-813</link>
		<dc:creator>مرجان</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=264#comment-813</guid>
		<description>etefaghan manam in rooza teye ye amaliyate entehari bakhshi az khoonaro moratab kardam

---------------------------------
آلبالو رو که دور نریختی ؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>etefaghan manam in rooza teye ye amaliyate entehari bakhshi az khoonaro moratab kardam</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
آلبالو رو که دور نریختی ؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آلی-شهلا</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264/comment-page-1#comment-812</link>
		<dc:creator>آلی-شهلا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=264#comment-812</guid>
		<description>سلام
من هر بار فنگ شویی می کنم و مجدد باز هم احتیاج است و احتیاج مجدد.
نمی دانم چرا انگار چیزی از جایش تکان نخورده!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
من هر بار فنگ شویی می کنم و مجدد باز هم احتیاج است و احتیاج مجدد.<br />
نمی دانم چرا انگار چیزی از جایش تکان نخورده!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مامان ارشک</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264/comment-page-1#comment-811</link>
		<dc:creator>مامان ارشک</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=264#comment-811</guid>
		<description>من هنوز کلی شون رو بسته بندی کردم و گذاشتم تو کمدهای بالایی. ولی چیزهایی که برام مهم بودن و فکر می کردم بهتره نزدیکم باشن همشون رو ریختم دور.
کاش تو انباری نگهشون می داشتیم. من وقتی دفتر شعر مامانم رو پیدا کردم آنقدر ذوق کردم که نگو شاید بچه های ما هم پسفردا ذوق می کردن.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من هنوز کلی شون رو بسته بندی کردم و گذاشتم تو کمدهای بالایی. ولی چیزهایی که برام مهم بودن و فکر می کردم بهتره نزدیکم باشن همشون رو ریختم دور.<br />
کاش تو انباری نگهشون می داشتیم. من وقتی دفتر شعر مامانم رو پیدا کردم آنقدر ذوق کردم که نگو شاید بچه های ما هم پسفردا ذوق می کردن.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نگین</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264/comment-page-1#comment-810</link>
		<dc:creator>نگین</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=264#comment-810</guid>
		<description>سالها حرص میزدم برای نگهداری خرت و پرتهایی که خاطرات و داستانهای نهانی در خود دارند...ولی مدتهاست سعی کرده ام خودم را خلاص کنم..حتی برایم مهم نیست که در مناسبتها عکس یا فیلم بگیرم ! .گاهی اوقات انقدر تلاش می کنیم برای ثبت لحظات که از خود لحظات لذت نمی بریم... 
من به این نتیجه رسیده ام که بهترین دوربین چشم است و بهترین آرشیو مغز..اگر خاطره ای شیرین باشد ذهن آن را به بهترین شکل نگاه می دارد...وگرنه هیچ یادگاری و یادبودی نخواهد توانست حا ل و هوایی را که دیگر وجود ندارد زنده کند.

در مورد اشیاءی که روزی ممکن است به کار آید نیز چنین کرده ام و هراز چندگاهی خودم را مجبور می کنم که هر آنچه از مدت زمان معینی ( 1-2 یا حداکثر 6 ماه) بیشتر به کار نیاید را دور بریزم. باور کن آرامشی بی نظیر نصیب آدم می شود! سبک ...رها ...

------------------------
باور می کنم، چون نصیبم شده!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سالها حرص میزدم برای نگهداری خرت و پرتهایی که خاطرات و داستانهای نهانی در خود دارند&#8230;ولی مدتهاست سعی کرده ام خودم را خلاص کنم..حتی برایم مهم نیست که در مناسبتها عکس یا فیلم بگیرم ! .گاهی اوقات انقدر تلاش می کنیم برای ثبت لحظات که از خود لحظات لذت نمی بریم&#8230;<br />
من به این نتیجه رسیده ام که بهترین دوربین چشم است و بهترین آرشیو مغز..اگر خاطره ای شیرین باشد ذهن آن را به بهترین شکل نگاه می دارد&#8230;وگرنه هیچ یادگاری و یادبودی نخواهد توانست حا ل و هوایی را که دیگر وجود ندارد زنده کند.</p>
<p>در مورد اشیاءی که روزی ممکن است به کار آید نیز چنین کرده ام و هراز چندگاهی خودم را مجبور می کنم که هر آنچه از مدت زمان معینی ( ۱-۲ یا حداکثر ۶ ماه) بیشتر به کار نیاید را دور بریزم. باور کن آرامشی بی نظیر نصیب آدم می شود! سبک &#8230;رها &#8230;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;<br />
باور می کنم، چون نصیبم شده!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264/comment-page-1#comment-807</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=264#comment-807</guid>
		<description>کلمه بررسی رو در متن بالا اشتباه نوشتم ، ببخشید.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کلمه بررسی رو در متن بالا اشتباه نوشتم ، ببخشید.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264/comment-page-1#comment-806</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=264#comment-806</guid>
		<description>چه سئوال زیرکانه و جالبی! ظاهرا کسی هم متوجه این موضوع نشده و همه در خصوص خود متن اظهار نظر کردن!  واقعا چه اتفاقی بر سر "چی" اومد؟ این موضوع هم در داخل خونه و هم در داخل جامعه قابل برسیه. 
موندم چه جوابی بدم!  آخه از زوایایی مختلف ، جواب های مختلف داره! باز منو بردید تو فکر!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه سئوال زیرکانه و جالبی! ظاهرا کسی هم متوجه این موضوع نشده و همه در خصوص خود متن اظهار نظر کردن!  واقعا چه اتفاقی بر سر &#8220;چی&#8221; اومد؟ این موضوع هم در داخل خونه و هم در داخل جامعه قابل برسیه.<br />
موندم چه جوابی بدم!  آخه از زوایایی مختلف ، جواب های مختلف داره! باز منو بردید تو فکر!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: mina</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264/comment-page-1#comment-805</link>
		<dc:creator>mina</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=264#comment-805</guid>
		<description>روزنامه جان کلاس کنکور چیه؟!
من که توی موسسات آموزشی کار نمیکنم!
این رضا صادقی هم فرق داره با اون ;)
این مترجم کتاب فنگشوییه و مثل اینکه خیلی هم کاارش درسته - همین دوستم که دوره هاش رو رفته میگه- 
کلاس هاش هم توی دانشگاه تهران برگزار میشه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روزنامه جان کلاس کنکور چیه؟!<br />
من که توی موسسات آموزشی کار نمیکنم!<br />
این رضا صادقی هم فرق داره با اون <img src='http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /><br />
این مترجم کتاب فنگشوییه و مثل اینکه خیلی هم کاارش درسته - همین دوستم که دوره هاش رو رفته میگه-<br />
کلاس هاش هم توی دانشگاه تهران برگزار میشه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ماندا</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264/comment-page-1#comment-804</link>
		<dc:creator>ماندا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=264#comment-804</guid>
		<description>من با این قضیه مشکل دارم ولی دست خودم نیست نمی تونم دورشون بریزم .ولی تصمیم گرفتم در اولین فرصت این کارو بکنم .یادمه یکی از دوستام به عنوان نصیحت بهم گفت بذار همیشه کارات درست و روبراه باشه چیزی واسه پنهان کردن نداشته باش. موبایلتو از چرت و پرت خالی کن!کامپیوترتو ! گفت تو چه میدونی شاید یه روز ترمز یه ماشین برید و توی خیابون لهت کرد اونوقت فکر نمیکنی خیلی از چیزایی که داری باعث خجالتت میشه که اطرافیان و بازماندگانت ببینن؟! 

امروز دوتا تلنگر به من خرد بیتا ! دومیش نوشته ی تو بود</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من با این قضیه مشکل دارم ولی دست خودم نیست نمی تونم دورشون بریزم .ولی تصمیم گرفتم در اولین فرصت این کارو بکنم .یادمه یکی از دوستام به عنوان نصیحت بهم گفت بذار همیشه کارات درست و روبراه باشه چیزی واسه پنهان کردن نداشته باش. موبایلتو از چرت و پرت خالی کن!کامپیوترتو ! گفت تو چه میدونی شاید یه روز ترمز یه ماشین برید و توی خیابون لهت کرد اونوقت فکر نمیکنی خیلی از چیزایی که داری باعث خجالتت میشه که اطرافیان و بازماندگانت ببینن؟! </p>
<p>امروز دوتا تلنگر به من خرد بیتا ! دومیش نوشته ی تو بود</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: روزگار</title>
		<link>http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/archives/264/comment-page-1#comment-803</link>
		<dc:creator>روزگار</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 19:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/?p=264#comment-803</guid>
		<description>خدا نیست
رفته است پزشکی قانونی
جنازه شناسایی کند
تازه دیشب هم تا صبح
امن یجیب خوانده است
پشت در زندان
دست آخر هم نوه‏اش را دار زده‏اند
خدا نیست
تمام هفته
به قاضی التماس کرده است
گفته‏اند دختر حوا
ممنوع‏الملاقات تا اطلاع ثانوی
و خدا
این همه کلمه‏ی عربی را پشت سرهم
نمی‏فهمد
و هی وان یکاد می‏خواند
فوت می‏کند به همه
و گیج می‏زند لابلای مردم
توی صف نان و گوشت و شیر
خدا نیست
خسته افتاده‏ست گوشه‏ی خانه
خیره به پاهای ورم کرده‏اش
و هی فکر می‏کند
چرا از نسیم امروز
چشم و گلوی‏اش می‏سوزد
و چرا پسر آدم دوباره
دیر کرده است
مگر چه قدر راه است از دانشگاه
خدا نیست
سرش را کرده است زیر رواندازی کهنه
و به حال خودش
و دنیا
و خدایش
می‏گرید.

--------------------------------
البته گمون نکنم این شعر به فنگ شویی و اسباب کشی ربطی داشت ...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خدا نیست<br />
رفته است پزشکی قانونی<br />
جنازه شناسایی کند<br />
تازه دیشب هم تا صبح<br />
امن یجیب خوانده است<br />
پشت در زندان<br />
دست آخر هم نوه‏اش را دار زده‏اند<br />
خدا نیست<br />
تمام هفته<br />
به قاضی التماس کرده است<br />
گفته‏اند دختر حوا<br />
ممنوع‏الملاقات تا اطلاع ثانوی<br />
و خدا<br />
این همه کلمه‏ی عربی را پشت سرهم<br />
نمی‏فهمد<br />
و هی وان یکاد می‏خواند<br />
فوت می‏کند به همه<br />
و گیج می‏زند لابلای مردم<br />
توی صف نان و گوشت و شیر<br />
خدا نیست<br />
خسته افتاده‏ست گوشه‏ی خانه<br />
خیره به پاهای ورم کرده‏اش<br />
و هی فکر می‏کند<br />
چرا از نسیم امروز<br />
چشم و گلوی‏اش می‏سوزد<br />
و چرا پسر آدم دوباره<br />
دیر کرده است<br />
مگر چه قدر راه است از دانشگاه<br />
خدا نیست<br />
سرش را کرده است زیر رواندازی کهنه<br />
و به حال خودش<br />
و دنیا<br />
و خدایش<br />
می‏گرید.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;<br />
البته گمون نکنم این شعر به فنگ شویی و اسباب کشی ربطی داشت &#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
