یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت دوم

شماره ۵۰، زمستان ۱۳۸۸
دوست قدیمی روبه رویم روی مبل ولو شده بود. از دوستان مشترک حرف میزدیم. گفتم از دورههای دوستانه / زنانه دلگیر شدهام، همهاش شده است بدگویی شوهرها. تایید کرد.گفتم وقتی میگویم آقای عزیز خانه تنهاست و باید زود برگردم حیرت میکنند و وقتی میگویم دلم نمیآید بدون او با شما به دوبی، خانهی آن یکی دوست بیایم، مسخرهام میکنند! سری به تاسف تکان داد. او گفت هفته پیش خانهی دوستی بوده، اولین بار بوده شوهرش را میدیده. آن دوست هرچه از دهنش درآمده جلوی اوی غریبه به شوهر بار کرده. قیافه کش آمدهی آن مرد را تصور میکردم… گفت شنیده است شوهر تحت الفحش، زنی دیگر در شهری دیگر هم دارد! گفتم همهاش از خیانت مردها میگویند، همهی مردها که بیمار ج.ن.س.ی نیستند، لابد کم میآورند که به دیگری پناه میبرند.
یادم میآید از اولین تعالیم خالهزنکی به ما دخترها این بود که هرگز نگذار دوست پسرت / نامزدت / شوهرت بفهمد دوستش داری، که تا بفهمد برایش بیمزه میشوی. میگفتند مرد را باید تشنه نگهداری، باید از او سواری بگیری، تا چشمم کور شود. اگر کار کردی، درآمدت مال خودت باشد و اگر کار نمیکنی دور از چشم و آگاهی او دائم بیاندوزی،. باید بچهها را سرش بیاندازی، باید همهاش بخواهی و … گاهی که زنان هم طبقهام را نگاه میکنم میبینم چه خوب این نصایح را در زندگی واقعیشان به کار بستهاند! میدانم بستههای آموزشی این چنینی، برای پسرها هم از بچگی تهیه و توزیع شده است! مثل اینکه بزرگ که شدی، زن که گرفتی، در خانه دست به سیاه و سفید نزن ، زنت مثل موم در پنجولت باشد ، زن عقلش ناقص است و آفریده شده برای لذت بردن تو و نه بیشتر و …
برای آقای عزیز از دوستم “خانم خوشگله” میگفتم که با عاشقترین پسر سر راهش ازدواج کرد ولی الان تنهاست، چون عاشق قدیمی که امروز مردی ثروتمند است، عشق را با زن صیغهایاش در خانهای دیگر میجوید. شوهر “خانم خوشگله”، مرد مشهوری شده است، عکسش در اینترنت فراوان ریخته. نگاهش می کنم. با آن پسر شتابزده سالها پیش تفاوتی نکرده. آقای عزیز میگوید ناراحت نشوی، اما به نظرم دوست تو هم کم مقصر نیست… واقعاًوقتی پای رابطهای بلنگد، چه فرقی میکند چهکسی مقصرتر بوده است.
در افراد هم طبقهی ما، روز به روز تقسیم کار مردانه / زنانه کمرنگتر میشود. زن و مرد هردو درس خواندهاند، سرکار میروند، درآمد دارند، هر دو به امور منزل میرسند و هردو بچهداری میکنند. هر دو مسئولیت خانه و اقتصاد خانه را احساس میکنند، اما چه میشود که پای روابط عاطفی و انسانی که پیش میآید ناگهان زنانگیها و مردانگیها متبلور میشود ؟ مرد یادش میآید مرد است و زن یاد زن بودنش میافتد و بستههای آموزشی و غیرت و تعصب و ناموس و مکر و حیله و “ما” ی رابطه به دو “من” مسخره تبدیل میشود. درک و شعور و تفکر چه ربطی به تفاوت در ترشح چندین هورمون متفاوت دارد؟
آقای آشنا با افتخار توضیح میدهد هرگز دست به گاز آشپزخانه نزده است. میدانم همسرش دانشگاه تدریس میکند. با پوزخند میپرسم اگر خانه رسیدید و خانم هنوز نیامده بود و دلتان چایی خواست و … حرفم را قطع میکند : ” میرم کافه …” ! ادامه میدهد ” مردهای خانوادهی ما هیچ کدوم پا به آشپزخونه نمیذارن” … این مردها را در کودکی تصور میکنم. لابد مادر و خواهرهایی داشتهاند که به جای همهی خانواده با گردن کج در جبههی آشپزخانه میجنگیدند و در همان جبهه زنانه، دسیسهها برای مردها میچیدهاند!
بچهها به طرز خندهداری شبیه مادرهایشان میشوند. کوچولوهای اطرافتان را نگاه کنید… برای همین است که میگویند زبان مادری و نه زبان پدری! وقتی من ِ مادر، بخواهم دختر و پسرم را فارغ از ج.ن.سشان انسان بار بیاورم، هم آشپزی یادشان میدهم، هم سرویس کولر هم شستن جوراب و هم روشهای کسب درآمد حلال! به یک اندازه مشوقشان در پیشرفت خواهم بود. وقتی پسرکم را نگاه میکنم، یاد کودکی خودم میافتم، چه تفاوتی دارد؟ وقتی میبینمش با دخترها و پسرهای همبازیاش دنبال هم میدوند، فکر میکنم چرا باید بین این دو گروه خطی کشید و یک عمر از مصاحبت هم محرومشان کرد و یادشان داد شما با هم فرق دارید؟ معلم موسیقیشان را میبینم که به نوبت بالای سرشان میرود و ایراداتشان را میگیرد. فسقلیها هنوز پاهایشان از صندلی پیانو آویزان است! تصور روزی را میکنم که برای خودشان زن و مردهای بزرگی شدهاند و کسی در مغزشان فرو کرده با هم فرق دارند … وقتی دادهها را یکسان دریافت میکنند و یکسان پردازش میکنند، چرا باید خروجی متفاوت باشد؟ مگر با کدام عضوشان قرار است فکر کنند؟!
گاهی آنقدر دلم میخواهد بروم سراغ فلان “آقای دوست قدیمی”، کنارش بنشینم، چایی بخوریم و از خاطرات قدیمی صحبت کنیم و غش غش بخندیم؛ همان طور که با فلان “خانم دوست قدیمی” چنین میکنیم. اما نمیشود. آنقدر تفکر زائد در ذهنها فرو رفته است که اولین احساس در تنها شدن با یک نا- همج.ن.س، احساس ناامنی است.
خوب … نسل من دارد کم کم قدیمی میشود. امروز میبینم نسل جدیدیها در دورههای دوستانهشان، پسر و دختر، همه را دعوت میکنند و میبینم به همان اندازه که در دانشگاه دوست دختر دارند، دوست پسر هم دارند و به همان راحتی در سر و مغز همکار مردشان میکوبند که بر سر همکار زنشان. امیدوار میشوم که سایه شوم ج.ن.س.ی.ت از روابط “دارد” برداشته میشود، اما متاسفانه آنجا که پای زن و شوهری به میان بیاید، هنوز زوجین، همدیگر را همسر نمیدانند…
اینجور میشود که در کنار لنگ زدن روابط عاطفی همسران و تقسیم کار احساسی زن/مرد ، نقص در قوانین مدنی و خانواده میشود قوز بالا قوز ! اینجور میشود که خانه به جای آنکه مسکن باشد و محل تسکین و آرامش، میشود جبههی نبرد – گرچه ناخودآگاه. اینجور میشود که زیر سقف مشترک، “مایی به وجود نمیآید که دو من برتری طلب زندگی میکنند یا یک رابطهی یکسویه، با کنار آمدن یکی به نفع دیگری و یا رابطه از هم میپاشد …
در این مورد هم به اندازه هزار کتاب حرف دارم! اما فقط همین را بگویم که بهتر است هرلحظهی در خانه و کنار همسر بودن (یا چه میدانم … با دوست پسر و نامزد بودن و غیره …) به خود بگوییم :
“این موجود هیولا نیست و من هم مالک زندگیش نیستم. دوستی هستم که قرار است بهترین اوقات و تنهاییم را با او بگذرانم!”
باز هم ادامه دارد … !
————————————————————————-
پ.ن: داشتم اینها را مینوشتم که آقای عزیز این جمله را بامزه یافت و برایم فرستاد :
زنان با مردان به این امید ازدواج میکنند که بالاخره بتوانند آنها را تغییر دهند. مردان با زنان ازدواج میکنند، به این امید که هرگز تغییر نکنند، و واضح است که هر دو گروه سرخورده میشوند!
البته ترجیح میدهم به جای کلمهی” مردان” و” زنان” در هر دو مورد از کلمهی “برخی”، و به جای “آنها” از “همسرانشان” استفاده کنم!
قرار گرفته در کمی دقیق تر |
۱۸ پاسخ به “یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت دوم”
پاسخی بنویسید
o,knk k,aji ih , hpshshj rak’j odgd ng ]sf , advdki
ای داد بیداد یادم رفته بود کی برد را روی فارسی بزارم(و راست به چپ بنویسم!)!!!
(چشمک!)
ow,wd ld k,dsd lk il ow,wd kzv nhnl nd’i
———————————–
kjdfkjj lkj euyui kjalfl ; ! lkjpqn؟
@ گاه نویس، روزنامه دیواری:
من با یکی از دوستهام یک الفبای رمز گونه داریم که من عاشقشم وگاهی برای خودم با اون زبان مینویسم. من رو یاد اون دوران انداختید، حیف که با کیبورد نمیشه نوشتش وگرنه یه کامنت به زبان خودم و روشنک براتون میذاشتم:)
————————————-
من و یکی از دوستام هم چنین الفبایی اختراع کردیم، چقدر هم زحمت کشیدیم، اما بس که پیچیده بود، الان خودمون هم نمی فهمیم اون موقع ها چی نوشته بودیم! منتظریم یکی مثل هیروگلیف کشف رمزش کنه D:
من فکر میکنم بزرگترین مشکل در روابط زن و مزد - برای هم دوره های خودم - آشنا نبودن به ابراز احساسات کردنه. ما رو از بچهگی زنونه و مردونه کردن ۰- مخصوصا اگر توی خانواده مذهبی هم باشی - و خب یک پکیج عاری از جنس مخالف پرورش دادن.
تصورات ما محدود میشه به آنچه در فیلم ها میبینیم و توی کتاب ها میخونیم که فاصله ی زیادی با واقعیت داره. - اگر کتاب های خوب هم بخونی چون اغلب ایرانینیستن ربطی به فرهنگ و مردمان ما پیدا نمیکنه -
این میشه که همه با تصورات واهی وارد رابطه میشن و شکست میخورن. حرفها محدود میشه به دیالوگها فیلم ها و شعرهای توی کتاب ها وبعذ از مدتی خسته کننده.
و طرف میره دنبال فیلم جدید، کتاب حدید …
————————————————–
خوب گفتی . اصولاً اکثریت ما شرقی ها در بیان احساساتمون مشکل داریم و این خیلی بده. نگاه کن ببین یه مجری غربی چقدر جلوی دوربین راحته، اما مسلط ترین مجری های خودی هم انگار میخ توی لباساشون ریختن.
کافیه به طرف مقابل راست بگیم و از عیان شدن خود ِ واقعیمون نترسیم. این می شه بیان احساسات!
نمیدونم چرا نا خودآگاه یاد نوجوانی خودم میوفتم و نوع برخورد پدر و مادرم با من و برادرم. ( من فقط یه برادر دارم که نزدیک دو سال از من بزرگتره ):
- مینا ظرف ها رو بشور و چایی رو بیار.
- امیر فردا نون میگیری؟!
تازه خانواده ی ما خیلی دموکراته و زن و مرد با هم کار میکنن چه بیرون خونه چه توی خونه اما ..
خیلی جالب بود! چون منم خیلی وقتها به این موضوع فکر می کردم که چرا از یه سنی به بعد دنیا ها جدا می شه؟
مگه نه اینکه با هم بزرگ شدیم و با هم بازی کردیم؟؟! چی شد که حالا اون نامحرممه و نباید باهاش حرف بزنم!!
———————————-
که به گناه نیفتید!
میدونی روزنامه ! همه ی زندگیها مثل هم نیست همه ی زنها مثل هم نیستن و همه ی مردها هم مثل هم نیستن ! همین همکارای من یکیشون زنش بهش سختگیری نمیکنه کاریش نداره کنترلش نمیکنه و ایشون هم کلی دوست دختر داره و گاهی بوده که توی صحبتا گفته از بس زنم بی خیاله !
یکیشون مرد خوبی بود تا دوسال اول زندگیش یه روز بدون رودربایستی به من گفت دو روز میخوام برم سفر با دوست دخترم و آیا به نظر تو من دارم کار اشتباهی میکنم ؟ کلی از سختگیریهای زنش ،اخلاق بدش ، غر زدن و ایراد گرفتن و وابسته بودنش حرف زد که من کاملا بهش حق دادم بره با هرکی دوس داره دوست شه و خوش بگذرونه !
نمیدونم مشکل از کجاست نمیدونم چطور میشه که یه روز صبح از خواب پا میشی و دیگه نه تو اون آدم دیروزی و نه همسرت !
—————————–
نه، آدم ها مثل هم نیستند - چه زن و چه مرد - زندگی ها هم مثل هم نیستند. اما به قول دوست روانشناسم همه در نیازهای ابتدایی مشترکند. معمولا وقتی همسری، نسبت به همسرش بی خیاله، یعنی خودش سرش جای دیگه ای گرمه…
درسته امراض روحی و روانی داره به دلیل گرفتاری های جامعه - در راسش مسائل اقتصادی - روز به روز بیشتر می شه، اما واقعاً همه که مریض نیستند. سوءرفتار هر آدم، نوعی اعتراض به وضعیت موجوده .
همه ش ریشه در فرهنگ داره. در مورد خودم می تونم بگم تعالیم خاله زنکی رو به یاد نمیارم، البته در مقیاس خانواده ی اولیه یعنی؛ پدر + مادر + فرزندان.
با این هم خیلی موافقتم :
وقتی دادهها را یکسان دریافت میکنند و یکسان پردازش میکنند، چرا باید خروجی متفاوت باشد؟ مگر با کدام عضوشان قرار است فکر کنند؟!
——————————————-
من هم در مورد خودم می تونم بگم مادر و پدرم هیچ خاله زنک نبودند! اما اطراف ما هم زمزمه هایی بود؛ در همون مقیاس خانواده ی “غیر اولیه “! البته تعالیم مامانمون خیلی قوی تر بود … جا داره روزی پستی در مورد مامانمون بزنم …
من خانوم این همکارم رو میشناسم حداقل به نظر من خیلی خوبه ،سرش به درس و دانشگاه گرمه نه هیچ چیز دیگه ای گاهی همکارا باهاش شوخی میکنن که خوش بحال تو و زنت که تنها مشکل زندگیت مثلا این میتونه باشه که چرا چترتون زیر بارون با یه تقه باز نمیشه !
میدونی حرف من چیه ؟ من خیلی خیانتها و بی توجهی ها رو از زن و مردای اطرافم دیدم که نسبت به همسر یا دوس پسرشون دارن حتی خودم هم دوس پسری داشتم دوران دبیرستان که بهش خیانت کردم و رفتم با یکی دیگه دوست شدم طعمش رو چشیدم ولی فلسفه ش واسم جالب بود! دوست پسرم رو دوس داشتم ولی از یکی دیگه هم خوشم میومد !ولی زیر آبی رفتن کار من نبود .خیانت سخته یعنی باید به یه مرحله ای از بی تفاوتی برسی که خودت هم دیگه مهم نباشی بتونی راحت توی آینه به خودت نگاه کنی و وقتی بحثی در این مورد پیش میاد بتونی به راحتی خائن ها رو زیر سئوال ببری !
من احساس میکنم اکثر قریب به اتفاق آدما به نوعی خیانت رو تجربه کردن، اظهار کردنش از انجام دادنش خیلی سخت تره !
———————————————–
اسم هر انصراف و انتخابی رو نمی شه خیانت گذاشت … من این موضوع خیانت و عذاب وجدان رو خیلی دوست دارم؛ چون در شرق، با قوانین دست و پاگیر و سنت های عجیب غریبش، جالب تر هم می شه …
یه بار می شینیم مفصل در موردش گپ می زنیم!
موافقم. به نظر من نیمی از اختلافات مال اینه که افراد درگیر یک رابطه خودشون رو صاحب زندگی (شعور، سلیقه، عقیده وووو) طرف مقابل می دونن. بنابراین با این دیدگاه هر تفاوتی از طرف مقابل براشون یه شکست محسوب میشه و وارد جنگ میشن. میخوان همه چیز طرف کاملا مطلوب خودشون باشه. اگه اینجوری نگاه نکنیم و توقعات منطقی از هم داشته باشیم با مشکلات کمتری روبرو میشیم.
البته اینم بگم که این دیدگاه رو عملی کردن تو زندگی ما که به قول شما اون تعالیم رو داره کار چندان آسونی نیست.
مطلب جالبی بود
می دانی…من نه از آن دسته هایی هستم که تجردم به خاطر بیزاری یا مبارزه ی مسلحانه! با آقایون بوده باشه …ونه رسما عضو هیچ برنامه ی سازمانی مربوط به زنان ام…مردهای فامیل ام هیولا نبوده اند….و بابابزرگ هایم همیشه توی خونه به مامان بزرگ ها کمک کرده اند…مادر بزرگم هیچ وقت بوی غذاهای خوب و نوستالژیک نمی داد و بابابزرگ وظیفه ی آشپزی را به عهده گرفته بود و این هیچ وقت چیز عجیبی نبود….(از طرفی مادربزرگ هم یک زن سلیطه !!!!! نبود)…ولی این بیشتر امروز که ما مثلا رشد یافته تر شده ایم توی چشم می زند…این تقسیمات آشپزخانه ای باغچه ای و …و دوست پسرم هم جوری ست که فکر می کنم از این بهتر نمی شود….!
اینها را گفتم برای اینکه بگویم زنها ..بیشتر زنها توی وجودشان باید یک جور حس فمنیستی باشد…روی کلمه ی باید تاکید می کنم…ما در طول تاریخ طولانی مدت از یونان پیش از باستان گرفته تا حالا دچار و گرفتاری نفی و ملامت بوده ایم….موج زن بیزاری همیشه وجود داشته…در حالی که در میان زن ها این حس هم پایه و در راستای مردان نبوده….مردها به اندازه ی کافی برای ما قوانین اخلاقی و زندگی و کسب و کار تایین کرده اند…جنسیت ما را توی مسایل جنسی تعریف کرده اند و هر انگی که خوشامدشان بوده به ما زده اند…حجاب و بی حجابی را برای ما انتخاب کرده اند…ما شاید از مردها بد گفته ایم (شاید!) ولی اگر نگاه کنیم می بینیم همه ی بحث های ما توی یک جور نقل های شفاهی خاموش خفه شده است…آنها به شکل مکتوب و قانونی ! ما را دوست نداشته اند….تحقیرمان کرده اند و برای ما چیدمان چیده اند…هرگز تا آخر راه رفتن ما زنها دیده نشد جز به اسم یک فداکاری کور…اما نگاهی به تراژدی های پرطمطراق مردانه بینداز که آنگاه هم که مجبور بوده اند گویی در اوج آگاهی و قدرت و بزرگواری تسلیم شده اند…
ما در دامان مادرانمان پرورده شده ایم مثل برادرهایمان….ولی مادر هایمان در دامان چه جور جامعه ای پرورش یافته اند و زاد و ولد کرده اند…اگر طبقه های خاص را فکتور بگیریم…چرا همیشه ما را از بالا رفتن از درخت ترسانده اند و به برادرهایمان را تشویق کرده اند؟ چرا به قول بهرام بیضایی نخ و سوزن به دست ماداده اند و شمشیر به دست مردان؟ می دانی ما زن ها خودمان به طور گروهی و یک ناخودآگاه جمعی وسیله ی بردگی مان (الان واژه ی مناسب تری توی ذهنم نیست) از طرف مردها را فراهم می کنیم…چیزهایی هست توی جامعه که مردان تنظیم کرده اند و به خاطر آن ما را تحسین می کنند …و ما بی آنکه حتی بخواهیم به آن چیز گردن می نهیم …حتی نمی دانیم چه اتفاقی در آن لحظه می افتد….برای اینکه ما به خاطر آن ارج و قرب پیدا می کنیم …چرا باید کاری کرد که به دنبالش ملامت زنان و مردان دیگر برانگیخت…و این در یک پرسه ی زمانی تبدیل به رفتار جمعی ما شده که حالا حالا گریزی از آن نیست…
مشکل فمنیست به نظرم زندگی زیر یک سقف بودن صرف نیست …چیزهایی وجود دارند که واقعی اند و شوخی هم نیستند…چیزهایی که ما در طول مدتها ضعیف و دور افتاده نگه داشته…باعث رقم خوردن افسردگی ها و کمبود اعتماد و عزت نفس شایع در ما شده…
این چیزها را باید دید….
این داستان ادامه دارد….فعلا بروم درسم را بخوانم
—————————————-
نجمه جان
نوشته ی خیلی قشنگی بود. خیلی حرف های خوبی داشت و من هم عمیقا موافقم با اون چیزهایی که “شوخی” نیستند. عمیقا موافقم با فرودستی درصد عمده ای از زن های این سرزمین. خیلی جدی هم در مورد این فرودستی، دلایل و ریشه هاش فکر کردم و چیز نوشتم و حتی یه تز دکتری بهش اختصاص دادم! چون عمیقا فکر می کنم تا زن ها و دخترهای ما “به سامان” نشوند، فرزندان خوب و آینده خوبی در انتظار ما نخواهد بود.
اما اینجا حرفم چیز دیگه ای است. حرف از اشتراک یک زن و مرد در یک سقف و یک عالمه احساساته . اون هم نه هر زن و مردی؛ که اصلا مگه می شه در مورد “همه” یه جا حرف زد؟! زن و مردی از طبقه ی ما؛ یعنی نیمچه تحصیل کرده و نیمچه روشن فکر و در طبقات اقتصادی نیمچه متوسط تا یه مقدار بالا (اسم براش نذاریم). حرفم زن هایی است که باوجود همه تعالیم سنتی، موفق شدن نخ و سوزن اقای بیضایی رو کنار بذارن و گاهی شمشیر دست بگیرن. زن هایی که خودشون را از قار قار کلاغ های دکتر شریعتی نجات دادن ولی الان گرفتار خودشون شدن … گرفتار تفکر زائد دکتر مصفا و توهم و ژن های معیوب سنتی …
راست می گی. زندگی کردن برای یک زن - در همه جای دنیا - سخت تره، چون پر از مبارزه است. اما شیرین تر هم هست، چون به دست آوردن موفقیت غیر روتین خیلی خوشمزه است.
آدم ها و به خصوص زن های زیادی غصه ی کاستی ها رو خوردند و می خورند. یه سرچ کنی توی اینترنت کلی مطلب گیرت می آد (من جمله غصه خوری های بنده!). من از یه بعد دیگه به داستان نگاه کردم … این مفهومش اون نیست که ابعاد دیگه فراموش شدن یا قراره بشن …
یه روزی در مورد مامانم می نویسم که تمام تعالیم مدرن زنانگی ام برگرفته از اوست!
راستی من هم از نیچه خوشم نمی آید….در واقع باید گفت خیلی ها درست یا نادرست از او خوششان نمی آید…ولی بعضی وقتها به نظرم درست می گوید مخصوصا آنجا که حرف از هنر می زند….حداقل به من می چسبد….و دیگر اینکه فکر می کنم تو و آقای عزیز (البته فکر می کنم!) با توجه به شواهد از آن دسته پوزیتیوستی های ته اش باشید….هر چند گاهی اوقات رنگ های کم رنگی از نگتویستی هم توی نوشته هایت هست….ولی به هر حال آدم احساس می کند در حوالی تجربه گرایی و تمایل به فلسفه ی تحلیلی قدم می زنید….همین ! فوضولیم شد که بگم
——————————-
فیلسوف جان
حوالی تجربه گرایی و تمایل به فلسفه ی تحلیلی دقیقا کجا می شه ؟
به تعداد آدمها داستانهای زندگی متفاوت وجود داره خانم دکتر عزیز! به صرف شنیدن داستان آدمها نمی تونی رو اونها قضاوت کنی و بگی اون آقا از همسرش جدا شد چون همسرش بهش اهمیت نمی داد یا خیانت کردچون حوصله ش از همسرش سر رفته بود! روزنامه دیواری عزیز ! همونطور که خودت می دونی آدمها خیلی پیچیده هستند و خیانت ها معلول خیلی عوامله . شخصی و محیطی. از عوامل شخصی عدم صداقت و عدم اعتقاد درونی به وفاداری یکی از عواملیه که من زیاد دیدم. و از عوامل محیطی تربیت غلط مادران، نداشتن آموزش کافی برای اداره زندگی ، داشتن الگوهای غلط در جامعه و عادی شدن روابط ناهنجار اجتماعی. خوشبخت اونهایی که قدر زندگی خونوادگیشونو می دونن و حتی اگه همه چیز رو کامل نمی بینن زیاده خواه نستن و برای بهتر شدن تلاش می کنن. این یکی از درسهاییه که برای یادگرفتنش به این کره خاکی اومدیم.
متشکر از مطالب بسیار مفید و فکرهای قشنگ و صادقانوتون.
———————————–
آفرین به شما : دقیقا به تعداد آدمها داستانهای زندگی متفاوت وجود داره! برای همین هم گفتم نمی شه نسخه ی یکسان صادر کرد. برای همینه که جامعه شناس های جدید بریدند! که اصولا نمی شه یه جامعه ی متکثر رو کرد توی قوطی یه گزارش کوچولو. دقیقا به همین دلیل، کسی که انسان شناسی و روان شناسی “بدونه”، با شنیدن داستان آدمها، می تونه در مورد تک تکشون و نه کلشون یه جا نظر بده ( و نه حکم). شما خودت داری عوامل رو دسته بندی می کنی. من جرات این کار رو ندارم! مگر این که دقیقا بدونم دارم در مورد کی و کیا حرف می زنم.
اما چرا زیاده خواه نباشیم ؟ چرا زیاد نخواهیم؟ مگر برای این به این کره ی خاکی نیومدیم که از فرصت بودنمون بهترین استفاده رو بکنیم ؟ البته هر خواستنی هزینه هایی داره … گاهی نمی ارزه و گاهی حق نداریم از جیب دیگران برای خواستن خودمون خرج کنیم، واضحه منظورم ؟
من از شما متشکرم که اومدید، خوندید و نظر دادید.
می شناسمتون ؟!
آره دوس دارم در این مورد صحبت کنیم ،اصلن در بند نتیجه ی صحبتامون راستش نیستم شاید فقط تبادل نظر و افکار باشه ولی قبول داری با اینکه تیترش تلخه ولی بحثه شیرینیه ؟! یعنی میشه کلی در موردش حرف زد و نشست و چای و بیسکویت خورد!
———————————————–
midooni badi ye bazi bahs ha chiye? in ke bad az goftan o goftan o goftan beshini porteghal poost bekani ya be ghol e manda biskooit o chayi bokhori engar na engar…
etefaghi oftade o harfi zade shode….man be ina migam hekmat haye amiyane o etefaghan esm gozarim ham be jast!
dige inke are hagh ba toe bita jan…dashti naghl e chize digari harf mizadi ke man yekam pichidam gaye dige…
alan ham moshkele vaght daram vali to ghesmat e badi mipardazam be un che shoma migid….o ina….ghol
———————————————
آره .. تو فعلن بهتره درست رو بخونی فیلسوف جان. خوشم میاد از حکمت عامیانه یا هر اسم دیگه ای که بگی. ماهیت علوم انسانی اینه . کاریش هم نمی شه کرد…
حالا حرف زیاد دارم اما یک چیزی را بگویم و آن این است که:
در یک جامعه مردسالار وقتی که زن میشود یک کالای جن///سی و فقط برای بهره برداری جن///سی مرد ازش استفاده میشه و … بعد براش نقشهایی در همون زمینه جنسیت طرف میشه: شستن و پختن و زاییدن و … بعد وقتی این نقش ها مورد رضایت نیست و … راهکار میشود: خیانت. چرا؟ چون در هر حالتی وقتی شما از این نقش ها خارج بشوی و … یعنی که به درد بخور نیستی پس طرف مقابل حق دارد و اصلا انسانی است که خیانت کند و …
حالا پل به زن به روزگار ما که در عین مردسالاری ولی کمی ظاهر زیبا و فریبنده هنوز این کارکردها دارد به کار میرود و هنوز این روشها است که جواب میدهد و … خب طبیعی است زنی هم که کمی از پستو امده بیرون فکر میکند که پس او هم درست است اگر برود خیانت کند و … برای اینکه راه حل دیگری بلد نیست.
میدانی کاش میشد به این مردهای مردسالار ضد فمینیسم گفت که بابا به خدا انی مردسالاری اول و آخرش دودش به چشم خودتان بیشتر خواهد رفت.
مردم کشور ما وقتی به بحران های این مدلی می رسند به جای اینکه بروند و به مشاور و روانشناس مراجعه کنند تا مشکل اشان را حل کنند، میروند “خیانت”میکنند بعد هم توجیه میکنیم که خوب زنش یا شوهرش راضی اش نمیکند و … سریع انگشت اتهام را میبریم به سمت فرد خیانت شده به جای فرد خیانت کننده که راه نادرستی انتخاب کرده و این مدلی به خیانت کننده حتی مجوز میدهیم که کارت درست است.
حالا حرف دارم می ایم یک روز که اعصابم سرجاش بود و اخراجی نبودم میگویم.
عجالتا این را هم بگویم که من مرتب به مردها حسودی ام میشود. نه اینکه از جنسیت خودم زده باشم. به فرصتهایی که دارند، به قدرتها و مقامها و ثروتهایی که میتوانند به دست بیاورند صرفا به خاطر جنسیت اشان که اگر قرار به رقابت بود شاید خیلی هاشان در جایی که الان هستند نباشند. من به این بخش حسودی ام میشود و حسرت میخورم و غبطه میخورم و … هر کی هم میخواهد بگوید که من انسان نیستم میتواند بگوید چون واقعا این تنها جایی هست که من در زندگی ام حسودی میکنم.
———————————-
نمی شه همین جور نشست و گفت جامعه ما مرد سالاره. کجای جامعه ؟ جامعه شهریمون؟ دهاتیمون؟ ثروتمندامون؟ فقیرامون؟ بی تردید همه ی جامعه یه مدل نیست. همه ی مردها و همه ی زنها مثل هم نیستند. واقعا همه ی مردها دلشون نمی خواد زنشون خونه دار باشه، واقعا هم خانه داری خیلی از زنها به دلیل قلدری پدر و شوهرهاشون نیست. برای همین نتیجه گیری من از قسمت اول این بود که : “چشمامون رو بشوریم. نسخه ی همه رو یه جور نیندیم!”
حالا اومدیم و کم و کسری های جامعه رو دیدیم، فرودستی زنها رو دیدیم - که هست و شکی در بودنش نیست - حرف من اینه که نباید همه زن ها رو فرودست دید و همه ی مردها رو ظالم. نباید اجازه داد این فکر به زندگی شخصی مون رسوخ کنه. زن و مرد، قبل از اون که تحت تاثیر چهار تا هورمون متفاوت شون باشن، آدمند. اگه زیر یه سقف بودن، به چشم میدون مبارزه دیده بشه، بهترین مردها و بهترین زنها به هیولا تبدیل می شن. پس نتیجه گیری من از قسمت دوم اینه: ” پیش فرضمون این باشه که همسر من، دوستمه. نه رقیبم و نه دشمنم. ”
بهار جان من به پاراگراف آخر حرفت اصلا باور ندارم. زن های موفق و سوپر موفق زیادی رو می شناسم که جنسیتشون هیچ مشکلی براشون ایجاد نکرده. مردهایی رو هم می شناسم که با وجود مرد بودن هیچی نشدن. واقعا در طبقه ی اجتماعی ما ، این حرف ها فقط بهانه است . الان نیم ساعته نشستم دارم فکر می کنم واقعن چه زمانی به خاطر دختر و زن بودنم از دوستان مشابه در گروه پسران و مردان عقب افتادم ؟ و دارم به همه ی دخترها و زن های عقب افتاده ای که می شناسم فکر می کنم و …
انشاالله فیلم اخراجی های دو هم تموم می شه. کار که قحط نیست، برو سراغ یه دایی دیگه!
ببین من نمیخواهم تعمیم بدهم اما ریشه خیلی از رفتارها رو هم باید شناسایی کرد. میدونم منظورت از اینکه کی مردسالاره و … چیه؟ اما ببین همون زنی که خودش خواسته خونه دار باشه رو مثالهای زیادی دیدم که حتی خانمی هست که فمینیست هست و … اما براساس شرایط زندگی اش ترجیح داده که مدتی کار نکنه و … یعنی از روی آگاهی در حالی که گزینه های دیگری هم داشته و میتونسته انتخاب کنه و مطلوبیت برابر هم داشته و … انتخاب آگاهانه کرده و … اما خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون زنهایی رو دیدم که خودشون انتخاب کردند که خونه دار باشند ولی گزینه دیگه ای نداشتند. یعنی جامعه مردسالار ما، همین گزینه رو پیش رویش گذاشته در اون شرایط. یعنی مثلا اگر قرار باشه گزینه کار کردن رو انتخاب کنند زندگی زناشویی رو از دست میدهند و … معمولا جامعه مردسالار همین کار رو میکنه یعنی زن رو در زمان انتخاب بین دو گزینه انتخاب کار کردن و از دست دادن زندگی زناشویی و در خانه ماندن قرار میده. بعد ریسک و خطر گزینه انتخاب کار کردن رو به شدت بالا میبره یعنی تو جامعه شرایطی رو ایجاد میکنه که زن نتونه هم اندازه مرد موفق باشه و … خب همه اینها مطلوبیت این انتخاب رو کم میکنه. بعد از طرفی هزینه از دست دادن زندگی زناشویی رو به شدت بالا میبره. مطلوبیت زندگی زناشویی رو به شدت بالا میبره و از دست دادنش رو به شدت با مطلوبیت پایین در نظر میگیره و … بعد خب هر انسانی که در این شرایط قرار بگیره به احتمال زیاد (اگر که ساختار شکن نباشه و …) به دنبال انتخاب گزینه خونه داری میره. گزینه ای که هم حفظ زندگی زناشویی باشه و هم مطلوبیتش بیشتر باشه. من میگم اون فرآیندی که باعث میشه یک فرد یک انتخابی انجام بده که در حقیقت در حالت عامی بهش میگیم “چاره ای جز این نداشته” د مورد زنان کشور ما لااقل بزرگترین و پررنگ ترین بخشش مردسالاری است. البته ببین من تعریفم از مردسالاری، مرد کمربند به دست یا مرد خودخواه یا … نیست ها. هر دیدگاهی که زن یا مرد رو صرفا کالای جن./…سی بدونه و رابطه بین این دوتا و نقشهاشون براساس این نگاه تعیین کنه رو مردسالاری میگم. من بیشتر منظورم اون ریشه رفتارها است اون فرایندی که انسان را به انتخابی میرسونه که اگر اون فرایند یا عامل نبود حتما انتخاب اون فرد چیز دیگری بود یا لااقل احتمال انتخاب دو گزینه پنجاه پنجاه بود و دیگه مثلا نمیتونستیم بگیم در یک جامعه مردسالار به احتمال زیاد انتخاب زنان میتونه خونه داری باشه. اگه اون ویژگی مردسالاری مثلا نباشه زن میتونه هر انتخابی انجام بده و در بهترین حالت میتونه احتمال انتخاب مثلا کار کردن یا نکردن پنجاه پنجاه باشه اما وقتی مردسالاری هست دیگه کفه ترازو برای این احتمال برای کل جامعه ای که میخواهی بررسی کنی به سمت خونه داری سنگین تره. حالا تو میایی میگی که بیایم همه اونهایی رو که خونه داری رو انتخاب کردند رو تو یه دسته نریزیم و تحلیل اشون کنیم. من هم موافقم اما در عین حال میدونم که این خصلت عمومی جامعه ما است. مثل همین تورم ممکنه اگه بخشی و منطقه ای نگاه کنی تورم تهران در بخش مسکن با تورم یزد در بخش مسکن فرق داشته باشه و … (یعنی تورم بخشی و … - دقیقا همین جزیی ای که میگی) اما وقتی کل کشور رو یک کاسه میکنیم میگیم تورم ۲۵ درصدی. خب من نگاهم کلان تر هست و تو خرد تر میبینی مسایل رو اما به هر حال این تورمه/مردسالاریه هست. حالا یک جایی شیوعش کمتر و یه جایی شیوعش بیشتر و … ولی هست.
خب حالا خیانت هم همین هست به نظر من. یعنی یه موروث جامعه مردسالاره. ممکنه خیانت رو بین کسایی ببینی که شیوع مردسالاری اصلا درشون صفره ولی خیانت دیده میشه خوب من میگم این همون ذهنیتیه که از دنیای مردسالار به ارث رسیده. در صورتی که به نظر من بهتره اول برویم مشاوره و روانشناسی و … بعد گزینه خیانت رو انتخاب کنیم (ببین من درسته متاهل نیستم و میدونم به همین راحتی هم نیست اما یکی از دوستهای خودم از طریق همین مشاوره اول راه خیانت به شوهر متوقف شد- میدونم که با اینکه با کسی زیر یه سقف باشی و … بعد دل در گرو دیگری بگذاری همچین هم چیز راحتی نیست که بشه نوشتش و … و میدونم که شرایط به شدت در این رفتارها تاثیر میگذاره) به نظر من وقتی ما انتخاب میکنیم و یک رفتاری رو از خودمون نشون میدهیم حاصل جامعه و شرایطیه که توش زندگی میکنیم مثلا چرا در موقع مشکل با همسر میریم خیانت رو انتخاب میکنیم؟؟؟ چرا ذهنمون این گزینه رو در پیش روش میینه و … چرا راه دیگه ای بلد نیست و …؟؟؟ من میگم چون شرایط اجتماعی و محیطی که توش بزرگ شده مدل دیگه ای یادش نداده تازه خیانت رو هم توجیه شده میدونه و …
اما با اون بخش که میگی زیر یه سقف و … باهات به شدت موافقم ولی باز هم به نظرم موروث همون نظام مردسالاره. ما کمی تو مسایل اجتماعی پیشرفته تر شدیم چون مثلا نسل مادرهامون تو جامعه کمتر بودن و … و خوب کمتر حرف خاله زنکی و … بهمون زدند در نتیجه خودمون با سعی و خطا یک چیزهایی یاد گرفتیم که البته کمه و راه زیادی میخواهد تا موفقیت و … اما در مسایل زناشویی و زندگی زیر یه سقف هنوز هم معلم امون مادرهامون هستند و … اونی هم که بخواهد خلاف جهت رودخونه شنا کنه کم کم خسته میشه یا ریسکش بالا است و … خوب تعداد ادمهایی که بخواهند این ریسک رو بکنند در کل کمتر میشه و … بعد خوب آدم در کل میبینه که حتی یک خانم فمینیست وقتی ازدواج میکنه باز هم میره در قالب همون زنهایی که مادرامون یادمون میدن و …
اما در مورد زنهای موفق هم ببین من در مورد تحصیلات و اینا نمیگم. من یه دوستی دارم که شرکت معماری داره و رییس این شرکت هست و کلی ارج و قرب داره و … (حالا منظورم هدف نهایی سوپر موفق بودن رییس یک شرکت نیست ادامه رو بخونی میفهمی چی میگم؟) خب در ظاهر زن موفقیه و زیر دستاش و کارمنداش ازش حساب میرن و … با مردها رابطه خوبی داره و … فوق لیسانس معماری هم خونده و … گرچه در اعتقادات و رفتار شخصی میتونه شبیه خاله زنک ها باشه و … خب این آدم با پول پدرش توانسته یک شرکت بزند و … ولی من هم از همان طبقه اجتماعی این آدم هستم ولی چون چنین چیزی رو قبول نمیکنم هرگز نخواستم با پول پدرم به جایی برسم (اگه بخواهم میتونم با استفاده از همون توصیه های خاله زنکی مثلا از بابام یا حتی آقای دوست پسر سابق استفاده کنم و ده تا از این شرکتها بزنم و …) و خواستم که خودم انجامش بدهم و … ولی بعد از نه سال کار کردن تو این مملکت کوفتی (حتی روزهای جمعه به اندازه ده ساعت در روز) باز ته حسابم پنج میلیون هم پول ندارم چه برسه بخواهم این مدلی فکر کنم و کارآفرینی داشته باشم و … میدونی جامعه به واسطه زن بودنم من رو از رسیدن به چنین چیزی منع میکنه و مانعم میشه اما در مقابل دوست مذکری رو میشناسم که با وجود پدر سوپر میلیاردرش به دلیل اختلاف فکری و … خودش رفته درامد پیدا کرده و حالا در یک شرکت عمرانی کار میکنه که رییسش هست و …(شرکت مال خودش نیست البته) میدونی میخواهم چی بگم؟؟/ میخواهم بگم خیلی از این زنهای موفقی هم که به من معرفی میکنند گاهی با بهره جویی از پول پدر یا یکی از مذکران اطراف مثل شوهر و برادر و … توانستند از یک حربه ای استفاده کنند به اسم پول و قدرتمند بشوند و بعد بتوانند به حوزه های دسترسی پیدا کنند که معمولا در دست مردها بوده و … و حتی میتونی به اسم موفق و قهرمان هم جاشون بزنی. من میخواهم خودم با استفاده از فعالیت خودم به اون حوزه ها دسترسی پیدا کنم نه روی گرده پدرم و شوهرم و … ولی جامعه به من این فرصت رو نمیده. جامعه من رو اندازه اون رفیق مذکرم پذیرش نمیکنه. حتی پسرهای همکلاسی من با وجود پایین تر بودن کیفیت کاری و … در کار به من ترجیح داده شدند چون پسر بودند (میتونم این رو به عینه ثابت کنم. مدارکش هم موجوده D:) میدونی برای همین من به مردها حسودی ام میشه. برای همین گاهی دلم میخواهد جای اونها باشم و با فعالیت خودم قدرت و ثروت و مقام و احترام و … داشته باشم ولی جامعه این رو به من نمیده. نمیگذاره من این قدرت رو پیدا کنم. در صورتی که دوستان خارج نشینم تونستند چنین قدرتی رو پیدا کنند. ببین همین کار خودم، من در تخصص خودم از کارفرمایم کار اجرایی ام بهتره یعنی اون همیشه از من استفاده میکنه و … اما در همین رشته تخصصی ام، آقای کارفرما میتونه مدیر عامل یک پروژه یا شرکت بشه و … ولی من نمیتوانم چون زن هستم. میدونی من این تفاوت ها رو اخه دیدم که میگم. من هم در بین زنان اطرافم (نه مادر و خاله و عمه و …) که اکثرا دانشگاهی هستند از لحاظ تخصص و تجربه کاری موفق تر هستم. یک بخش مدل سازی تو رشته ما هست که حتی پسرهای همکلاسی ام هیچ کدوم بلد نبودند و طرح هاشون رو من انجام میدادم براشون اما … اما … وقتی خودم رو با همین پسرها مقایسه میکنم نارضایتی ام زیاد میشه خیلی زیاد
شاید هم راست میگی باید بلند شم و کم کم دیگه غر نزنم. یک بخشی از حرفهایم رو هم بگذار به حساب آدمی که نه سال دویده و به چیزهایی که میخواسته نرسیده و حالا یک کمی غرغرو و خسته شده و داره استراحت میکنه و …
ببخشید زیادی وراجی کردم. نمیدونم شاید خل شدم.
—————————————-
مرسی برای این همه نوشته بهار جان، اما هنوز چشم هاتو نشستی که …
به عنوان کسی که در جایی بوده که بتونه استخدام ها رو نگاه کنه و نظر بده و تصمصیم بگیره، چه دولتی و چه خصوصی، به عنوان کسی که سالها در هر دو بخش کار کرده و با مدیرها هم حشر و نشر داشته، قویاً حرف هات رو تکذیب می کنم . غریبه که بینمون نیست، ما موجودات تنبلی هستیم و تنبلیمون رو گردن شرایط می اندازیم. این فاجعه است. زن ها این شانس رو دارن که همه ی ناکامی هاشون رو گردن مردسالاری بندازن … کدوم مردسالاری مونده دختر من ؟ راجع به زندگی شهری در سال ۱۳۸۸ حرف می زنیم ها … نه زمان بی بی خانم استرآبادی!
آدم با چشم نشسته زندگی کنه چی می شه؟ این می شه که فکر می کنه حتی باباش هم بالقوه خصمه! مثال خودت رو می گم. اون خانم معمار با پول باباش دفتر زد. چه ایرادی داره؟ فرزندی به کمک پدرش کسب و کار آبرومند راه انداخته. اگه آقای معمار بود اشکال نداشت ؟ من هم در مقاطع مختلف به مامان و بابام آویزون شدم، ایرادش چیه واقعا؟ یه پدری که زیر بال و پر دخترش رو بگیره پدر سالار می شه؟
و اما خیانت … هرکاری هزینه های خودش رو داره. یه بار در وبلاگ قدیمی ام که پرید راجع بهش نوشته بودم. مردم ترجیح می دهند به جای این که خودشون رو درگیر جنگ با دادگاه و جامعه کنند و طلاق بگیرند، عمری رو با دروغ با یک شوهر و یک یا چند معشوق بگذرونند … این هم از تنبلیه!
شاید حرف های من، الان برات مفهومی نداشته باشه. در سن تو، آدم پر از حرف های آرمانیه. کم کم یاد می گیره آرمان هاشو بر مبنای واقعیت بسازه، اون هم با چشم های شسته!
شاد باشی .
همانطور که شما اشاره کردید، اختصاص مشکلات و ناراحتیها به یک جنس ، قضاوت درستی نیست و مارو به اشتباه خواهد انداخت. متاسفانه در چند سال گذشته بازیهای متعددی به راه انداختن که یکی از آنها جریان فمنیسم بود. درسته که کارکرد هورمونها مجب بروز صفاتی در آدمها می شود و آنها رو به دو شاخه تقسیم می کند ولی در بخش های بسیار زیاد و مهمی با یکدیگر مشترک هستند و ما باید بر روی این نقاط مشترک تمرکز کنیم. تفاوتهای دیگر برای رشد و تعالی ما در زندگی مشترک با یکدیگر وجود دارد ، نه برای اختلاف و رنج و درد.
در نوشته هایتان به نکات بسیار ظریف و در عین حال مهمی ، اشاره کرده بودید که با حقیقت همخوانی بسیار نزدیکی دارد و تنها چشم های باز و شسته شده ، توانایی درک و فهم آنها را خواهد داشت. اما متاسفانه نداشتن اطلاعات لازم و آموزش های کافی و وجود تجربیات تلخ در زندگیمون ، موجب برداشتهای نادرست از بخش های مهم وجودی خودمان ( زن و مرد ) شده است.
یک نکته بسیار مهم: یادمان باشد ، کسی که نمی تواند ارتباط خوبی با خودش برقرار کند ، هرگز نخواهد توانست با دیگران ارتباط مناسبی برقرار نماید.