یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت آخر

شماره ۵۱، زمستان ۱۳۸۸
سالیان بسیار دورتری از امروز من با آقای عزیز آشنا شدم. آن موقعها دیدگاهام نسبت به کلیهی ذکور – منهای پدرم که فکر میکردم نسلش منقرض شده است – افتضاح بود با این همه دورم پر از این موجودات بود، صرفاً همینجوری! چون به اعتقاد راسخ بنده، مرد و پسر جماعت جدی گرفتنی نبودند. یک مشت پسربچهی گنده بودند که هنوز نیاز به پرستار / کلفتی دارند که آنها را یاد مادرشان بیاندازد!
آقای عزیز با چنین روزنامهای آشنا شد! او هم دید مشابهی نسبت به مونثها داشت. موجوداتی خالی، بیدست و پا و وقت و پول تلف کننده. این بود که من و او خیلی بااحتیاط با هم آشنا شدیم. آن اوایل دائم از هم فرار میکردیم. تا ارتباطمان تلفنی بود و ای میلی، همهاش در حال جنگ بودیم. همدیگر را که میدیدیم همه یخها آب میشد. هرچه از هم بیشتر فاصله میگرفتیم، نزدیکتر میشدیم. اسمش را گذاشته بودیم کش! بعدها فهمیدیم زنجیر بوده است … اما نه زنجیر اسارت .
خیلی نگذشت که همهی باورهایمان کج و کوله شد، فرو ریخت، متلاشی شد و از بین ویرانههای قدیم، زن و مرد جدیدی پا به زندگی گذاشتند … دو آدم جدید. اگر بخواهم تعریف کنم چه ماجراهای خطیر و خطرناکی را از سر گذراندیم که به اینجا رسیدیم، میشود مثنوی هفتاد مگابایت کاغذ! بعد هم چه اهمیتی دارد ؟ به قول او، اینها همهاش بازیهای زندگی است برای سرگرم شدن ما. راست میگوید! فقط خواستم بگویم فکر نکنید در چه گل و بلبل بازاری رابطهی ما شکل گرفت و بالنده شد … نخیر ! پوستمان رسماً ورآمد، اما رابطهمان مخدوش نشد که هیچ، روز به روز محکمتر شد.
روزی که با هم آشنا شدیم هریک شغلی داشتیم در جایی. دیدیم اینجور نمیشود، که این هفت هشت ساعت دوری دیوانه کننده است. در اوج شهرت و محبوبیت (!) کارهایمان را رها کرده و یک کار مشترک شروع کردیم. در این کار مشترک بر اساس قابلیتهای تحصیلی و فردیمان تقسیم کار کردهایم؛ هیچگاه نشده او کاری کند که من به دلیل “زن” بودن نتوانم و برعکس. اما بارها شده او چیزی را بداند که من ندانم، چون درسش را نخواندهام و برعکس.
ما تمام اوقات شبانهروز با هم هستیم. صبح با هم بیدار میشویم، با هم سر کار میآییم، روبه روی هم مینشینیم. با هم جلسه میرویم، با هم سر پروژه میرویم. با هم به خانه برمیگردیم و با هم هستیم تا شب. حتی جلسات مدرسهی پسرک را هم با هم میرویم. گاهی که یک ساعت از هم دور باشیم هم تماس تلفنی و هزار تا اس ام اس رد و بدل میکنیم! شاید باورتان نشود که نمیتوانم بدون احساس حضور او در کنارم شبها به خواب بروم و او نیز. این جوری شده که یک دنیا پیشنهادها و موقعیتهای خفن حرفهای را از دست داده ایم و عین خیالمان نیست. مثلا رفتن تنهایی او به شاخ افریقا میخواست چه درآمدی عایدمان کند و آن درآمد چه مطلوبیتی بر زندگی ما بیفزاید که بیارزد پنج روز از هم دور باشیم ؟
شاید شمایی که هم او را و هم مرا خوانده باشید، فکر کنید ما با هم کلی فرق داریم. فرق هم داریم. گاه هیچ شباهتی به هم نداریم! جهان بینیمان در عین اشتراکات اساسی ،گاهی از سر تا به پا متفاوت است. او موجود طبیعت است و من موجود شهر و خانوادههایمان به شدت با هم متفاوتند. همین از ما دو موجود متفاوت ساخته است. این تفاوت گاهی باعث بحثهای طولانی و هارت و پورت میشود. وقتی مربوط به شراکت کاریمان باشد، آنقدر بحث می کنیم تا ناگزیر به نتیجهی واحدی برسیم ولی در مورد مسائل شخصی به هم اجباری نمیکنیم. معمولاً با گذشت زمان همهی مسائل به اتفاق نظر خوشایندی ختم میشود… حتی بزرگترین اشتباهات …
خیلیها میگویند شانس منحصر به فردی آوردید یکدیگر را پیدا کردید،ما که از این شانسها نداریم. نمیخواهم بگویم نه، آمدن آدمها در زندگیمان تا حدودی به شانس ارتباط دارد، اما ماندنشان و رشد کردنشان همهاش به خودمان برمیگردد. خیلیها را میشناسم جفت زندگیشان را پیدا کردند و … به راحتی هم از دست دادند. کنار هم ماندن هزینه زیادی دارد. به قول آقای عزیز از خودگذشتگی میخواهد. معنی این از خودگذشتگی ” خاک بر سر شدن” و “مظلوم بودن” و داشتن یک رابطهمزخرف زالو صفتانه نیست. “هم” شدن است:هماهنگی، همراهی، همفکری، همقدمی … و هم شدن هزینه زیادی دارد. نتیجهشیرینی هم دارد. آن معدود کسانی که طعم خوشمزهی “ما” را چشیده باشند، دیگر به “من” دلخوش نمیکنند. انگلیسیها ضربالمثلی دارند که میگوید هنوز انقدر پولدار نشدهام که جنس ارزان بخرم! واقعاً کدام ارزانی وفا کرده است که رابطهی ارزان به حرام کردن زندگیمان بیارزد؟!
درست است در خانه او بابا و من مامان صدا میشوم و در و همسایه او را مرد و مرا زن خانه شناسایی میکنند، اما واقعا تقسیم کاری بر این مبنا بین ما وجود ندارد. هر دو آشپزی میکنیم، رفت و روب میکنیم، پایش بیفتد چیزی تعمیر میکنیم، اما بیشتر من به درسهای پسرک رسیدگی میکنم و او رانندگی میکند. فیلمهای خانواده را او تامین میکند و موسیقیها را من ! مهمان که بیاید هر دو غذا میپزیم و هر دو پذیرایی میکنیم. پسرک که کوچک بود هر دو به امورات مربوط به دستشوییاش رسیدگی میکردیم. البته آقای عزیز واقعا نمیتواند باردار شود، پس من یک تنه جنین را حمل میکنم و در عوض او قسمتی از سایر کارهای مرا انجام میدهد!
میدانید در هر اشتراکی، یک چیزهای ریز و کوچولویی هست که تاثیرگذاریش از کلیات بیشتر است، به خصوص در اشتراک زندگی با یک آدم. همین چیزهای کوچولو میتواند زندگی را شاد یا غمگین کند … مثالی بزنم. جایگاه حولهی حمام من در حمام است! زمستانها روی شوفاژدیواری، همانجا خشک میشود و تابستانها پس از خشک شدن دوباره به حمام برمیگردد. آقای عزیز دوست دارد حولهاش را به اتاق خواب ببرد. اوایل ناخودآگاه و طبق عادت هروقت حولهی او را بر جالباسی اتاق خواب میدیدم به حمام منتقل میکردم و او معصومانه دوباره حوله را به اتاق خواب برمیگرداند – شاید هم ناخودآگاه! این جدال خاموش و ناخودآگاه مدتها ادامه داشت تا روزی که به خودم آمدم که “زنک به تو چه؟ اینجا همونقدر که خونهی تو هست، خونهی او هم هست، خوبه یکی حولهی تو رو جابه جا کنه؟!” همین را به همه چیز زندگی تعمیم دادم!
همهی اینها که گفتم در مورد زندگی شخصی روزنامه دیواری، مرد شخصی او و دیدگاه شخصی او به شراکت با یک مرد در همهی امورات زندگیش بود. طبیعتاً به دلیل زن بودنم ، همیشه زنانگی و همجنسانم در زندگیم نقش اساسی داشتهاند. همیشه به مسائل زنان فکر کرده و جسته و گریخته نوشته و حتی فعالیتهایی کرده بودم. با آقای عزیز هم که بودم، در مورد مسائل زنان میخواندم و مینوشتم – البته جدیتر و منظمتر، چون پای رسالهای در میان بود. ساعتها مینشستیم و در مورد مسائل مختلفی که من دیده و کشف کرده بودم از دیدگاه او – یک مرد - و از دیدگاه من – یک زن - حرف میزدیم. خیلی وقتها برایش از فلان بدبختی فلان زن و فلان گزارش و فلان فیلم مستند و غیره میگفتم، با غیض و بغض. او هم بغض میکرد، خیلی وقتها میگفت احساسی برخورد میکنم، جبهه میگرفتم، اما گاهی حق با او بود. گاهی هم او نظر مرا میپذیرفت. روزی که بالاخره نتایج منتشر شد این را به هیات ژوری گفتم، همه معتقد بودند همین دوبعدی بودن نگرش، کار مرا از دیگران متمایز و واقعیش کرده است.
این همه حرف زدم که چه ؟ که خواهش کنم سعی کنید خوشبخت باشید … ما شرقیها بدجور در روابطمان مشکل داریم. یک جایی باید حلش کنیم و خوشبخت شویم. باید یاد بگیریم …
خوب، حکایت همچنان باقی است، اما … به پایان آمد این پست سه قسمتی!
قرار گرفته در اول شخص مفرد |
۱۳ پاسخ به “یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت آخر”
پاسخی بنویسید
می گویند کامنت هایش کوتاه و کم هستند. آخر چه بگوید زمانی که دست و پایش در مقابل عظمت این متن به رعشه افتاده و اشک از چشمانش جاری است.بهای خوش بختی گران است اما قیمتش هرچه باشد می ارزد.
“به دست آوردن آسان است و نگاه داشتن سخت”. این جمله ات مرا به فکر فرو برد. وقتی کاری را با عشق انجام می دهیم، همه چیز آسان می شود. حتی نگاه داشتنی که گاهی آدم را تا پای جان می برد.
روزنامه جان
دوستت دارم. تا پای جان و حتی بعد از جان.
پی نوشت: تو قدرت روح و اندیشه ای داری که نه تنها در زنان که در آدمیان نیز سراغ ندارم. فرشته ای مهربان هستی که اگر بگویم حتی از “چرخ فلک” نیز زبونی نکشی، گزاف نگفته ام. تو “قَدَر قُدرت” هستی.
بزرگواری هایت را پاسخ خواهم داد.
———————————-
تو که می دونی من جنبه ی تعریف ندارم و لوس می شم … !
امید وارم همیشه خوشبخت باشید
نگاهتان به زندگی عالی است چیز هایی که شاید من آرزو دارم کسی روزی پیدا شود برای هم فهمی هایش بامن همه در روزگارتان هست
پاینده باشید و سربلند
———————————-
ممنون. اگه منتظرش باشید، حتما پیدایش می شه. حتی اگه در زمان انتظار، آدم های دیگه ای رو با او عوضی بگیرید … بالاخره پیداش می شه …
من در طول زمانی که داشتم این پست رو میخوندم داشتم لبخند میزدم وبه خوشبختی فکر میکردم.
و به ادمهایی که توی زندگی من اومدن و هیچ کدوم نمیخواستن خوشبخت بشیم. میخواستن خوشبخت بشن و درک این رو نداشتن که خوشبختی یک معامله ای است که اگز برد برد نباشه مطمئنا باخت باخت خواهد بود …
خوشب ختی روزافزون رو براتون آرزو دارم
———————–
مرسی عزیزم. خوشحالم که لبخند زدی . اگه اهل خطر و زندگی باشیم، آدمهای عوضی هم زیاد می بینیم، اما بالاخره روزی خواهد آمد!
یعنی دلم می خواد بغلتون کنم ، ماچتون کنم ، یعنی شما فوق العاده ای. یعنی خیلی دلم می خواد بیشتر بشناسمتون یعنی می شه.
من هم وقتی به خودم گفتم اینجا خونه شوهرم هم هست خیلی خوشبخت تر شدیم. کاش همه دختر پسرا حرفای شما رو می شنیدن ، کاش ….
تو رو خدا بیشتر بنویس.
——————————
بیا بغلم ! مرسی عزیزم…
برای بدست آوردن خوشبختی و ساختن یک زندگی خوب باید تلاش کرد. متاسفانه گاهی ما با خودخواهی های بیش از اندازه ، توقعات نابجا، و غفلت و تنبلی ، خودمونو از داشتن یک زندگی مناسب و دلچسب محروم می کنیم.
بخاطر هوشمندی، تلاش و همتی که از خود نشان داده اید به شما و آقای عزیز تبریک عرض می کنم و تشکر می کنم از توصیف افکار قشنگتون. بسیار لذت و استفاده بردم از خوندن این سه پست اخیرتون.
زیبایی های زندگیتون روز افزون باد.
———————————
ما هم از شما برای همه ی دوستیتون تشکر می کنیم. شاد باشید
یه روز داشتم با یکی از دوستان متاهلم که یکسالی میشه ازدواج کرده صحبت میکردم و رسیدیم به اونجا که من گفتم واقعن سخت نیست که باید شب و روز با آدمی باشی که امکان داره از خیلی از کارا و رفتاراش خوشت نیاد و کلی هم اه و اوه کردم که تحملش واسه من سخته !رسیدیم به بحث اینکه بعله خیلی از جدایی و طلاقها به خاطر همین عدم تحمل یه آدم واسه همیشه اس!
دوستم عقیده داشت که اگه بتونیم به مرحله ای برسیم که همسرمون رو عین خواهر و برادرمون یا پدر ومادرمون بدونیم و اونقد باهاش دوست و نزدیک باشیم که همون حس رو نسبت بهش داشته باشیم خیلی از مسائل حل میشن !
تموم اما و اگرهایی که هست بخاطر اینه که اغلب همسرا نسبت به هم حس درستی ندارن و حس میکنن زندگی جاییه که به قول اون خواننده باید بخوری که خورده نشی!
من دوس دارم زندگیم مثل تو باشه ، من سعی میکنم خوب باشم .
————————————-
من هم یه زمان های دوری ، بابا و مامانم رو می دیدم فکر می کردم این دو تا خسته نمی شن از هم؟ یه عمر همه اش با هم و با هم …! حالا می فهمم وقتی شراکت درست باشه، با شریکت بزرگ می شی و هیچ چند روزی مثل هم نیست.
امیدوارم به بهترین شراکت برسی ماندا جان.
———————————-
اینم حرفیه !
jaleb bod khondane in post chon emroz dar shorofe tamamkardane rabeteam hastam va in aghaye azize man harfhayam ra nemifahmad va migoyad man in joriam va avaz nemishavam nakhastim ham ro bishtar az in azar dahim gar che alan delam barayash tang ast va midanam o mikhahad bekhabad va o in jorist.
——————————–
متاسفم از اقایی که همچنان عزیزه جدا می شی. اما جدایی همیشه بد نیست، شروعیه برای داستان های جدید… کی می دونه ؟ شاید جایی دیگه جفت مناسب شما، داره از خانم عزیزی جدا می شه!
عشق اتان پایدار باشد.
روزنامه جان
من که هنوز خوشبختانه یا بدبختانه مزدوج نشدم و نمی خواهم زندگی مشترک را تجربه کنم رابطه ها ی دو نفره را هم که نمی خوام پا بگیره بالاخره بعضی از آدم ها با تقسیم کردن زندگیشون با آدم های دیگه هیچ لذتی رو درک نمی کنن و من یکی از اونام
ولی از نوشته ت و صداقتت لذت بردم
مرسی
—————————————-
مرسی.
وقتی خوشت نمی آد از رابطه ی دونفره، پس باید بگیم ” خوشبختانه” ! امیدوارم ، هرجوری که دوست داری زندگی کنی، شاد باشی. چون شاد بودن نشون می ده راه رو درست رفتی یا خدای نکرده غلط
ممنون عزیزم
حس بسیار دوست داشتنی در این نوشته ها هست که خیلی دوست داشتنی است.
به یاد اون آهنگ هلن افتادم که می گه :من با تو فهمیدم وابستگی ام بد نیست و اینا….
می دونی گزانتیپ همسر معروف سقراط برخلاف شوهرش همیشه مورد لعن و بدگویی تاریخ واقع شده …به علت بداخلاقیش و ناسازگاری و رو اعصاب بودن انسان بزرگی همچون سقراط…اخلاقی ترین فیلسوف دنیا…ولی اینجا یک ظلم اتفاق افتاده چیزی که بهش توجه نشده…در خوب و مطبوع بودن سقراط و پیامش کمتر شکیه (مگه اینکه مثه نیچه فک کنیم !)ولی در مورد همسرش چی؟…فکر می کنم اون حق داشت…صبح که از خواب پا می شد دلش می خواست یه سفره ی پر و مرتب ببینه وشوهری که دلمشغولی هاش اون باشه…مثل خیلی های دیگه…اما چی می دید یه سقراط…و از نظر اون یه آدم منحرف بدبخت بیچاره و زشت که شوهرشه و با تموم خوبی هاش نمی تونه زندگیشو چمع و جور کنه…واقعا زنی مثل اون چه کاری از دستش بر می اومد؟ یا چه طور بهتری می تونس فکر کنه و رفتار…؟
خوب خلاصه اینکه به قول ماها اونا فقط تفاهمنداشتند و لازم هم نبود حتی همدیگر رو درک کنند واقعا نمی تونستن…وکسی این میون بد و سزاواربدنامی نبود.همین.
می دونی راجع به زندگی تو …یه جورایی فکر می کنم یه زن وجود داره که می خواد زندگیشو هر جور شده خوشبو نگه داره…هر طور که شده…به هر قیمتی حتی با خوشبوکننده های هوا…این اتفاقا شایدم خوب باشه…منظورم اینه که حداقل خیلی ها این بوی معطر رو می تونن استشمام کنن…که شامل خودت و شوهر و بچه ات هم می شه…شایدم من اشتباه فک می کنم اگه اینطوره که ببخشید