سال گاو

شماره ۵۳، زمستان ۱۳۸۸
امسال که سال تحویل شد، خیلیها سر سفره ی هفت سین بودند که الآن نیستند. مثل همین دونفری که هفتهی پیش اعدام شدند، مثل همهی کسانی که در ماههای اخیر بیجان شدند. وقتی برای روزهای خوب و شاد و موفق دعا کردیم، خبر نداشتیم قرار است سال ۱۳۸۸ بدترین ها را ببینیم.
امسال که سال تحویل شد، خیلیها هیچ حس و حساسیتی نسبت به اسامیای که امروز عزیز یا دشمن شدهاند نداشتند، سیاست را نمیفهمیدند و حتی به اندازهی مورچه کتاب تاریخی نخوانده بودند، خبر نداشتند که قرار است چند ماه بعد به مفسر سیاسی تبدیل شوند.
امسال که سال تحویل شد، دعاهایمان قد خودمان بود، به اندازهی فهممان و گلیممان . همهی رنگها هم به نظرمان رنگی بودند، بی هیچ جبهه گیری خاصی. روی پولهایی که عیدی گرفتیم را خط خطی سبز نمیکردیم و به همدیگر “وی” نشان نمی دادیم. اصراری به پوشیدن لباس سبز رنگ هم نداشتیم و کسی با دیدهی سیاسی به آیینه شمعدان سبز رنگ عقد ما و پردههای سبز رنگ اتاق مان چپ چپ نگاه نمیکرد!
امسال که سال تحویل شد، در تلویزیونشان گفتند سال صرفهجویی باشد و ما هیچکدام منظور را نفهمیدیم، نه آن موقع که همدیگر را بغل میکردیم و سال خوشی آرزو می کردیم، نه امروز که کشتههایمان را سینهی قبرستان به جای میگذاریم .
قرار بود برویم رای دهیم و خوش بین باشیم که اوضاع از اینی که هست بدتر نشود. همین! هیچ کدام از ما در پی لرزاندن پایههای هیچ چیز نبودیم؛ اصلاً به هیچ بزرگی نازکتر از گل نمیگفتیم! امسال تا خرداد ماه من و تو و او و آن دیگری و همهی شهروندان عادی که کتک خوردند و مردند نمیدانستیم جناحین قدرت چه خوابی برایمان دیدهاند. هنوز هم خیلیهایمان نمیدانیم و معصومانه خودمان را قربانیشان میکنیم. رفتیم شناسنامههایی که سی سال باکره مانده بودند را جوهری کردیم و تنها سرمایهی واقعاً ارزشمندمان – جانمان را – تقدیم چیزی کردیم که خودمان هم نمیدانیم چیست. حتی یک بار هم شک نکردیم حکومتی که سی سال نفسها را گرفته بود چه شد که ناگهان این همه آزادی بیان داد و چه شد که عالیجنابان سرخ و خاکستری سابق، اورکت پوشان بیرحم دههی شصت، آقازادگان از زندگی ساقط کن، دوستان امروز شدند. چه شد که دستهایی که همه در یک کاسه بود،ناگهان به دو سری و بلکه سه سری و بیشتر دست تقسیم شدند.
بازی قدرت بازی کثیفی است که تاوانش را در هر حال ما مردمان عادی میدهیم. چه برویم کتک بخوریم و چه بنشینیم در خانه اشک بریزیم ،چه انقلاب کنیم و چه بیحال و منفعل بمانیم، چه جنبشمان – جنبشی که به خوردمان دادند و خودشان لب نزدند - پیروز شود و چه شکست بخورد. اما ما گزیر و گریزی از فریاد زدن نداشتیم؛ سی سال شهروند درجه دوم بودن در خانه و زندگی خودمان، ما را زخمی کرده بود. مفرری برای فریاد زنی که دیدیم همه فریاد زدیم. آن شبهای الله اکبر اولیه را یادم نمیرود که گویی تمام بغض سی سالهمان را بیرون میریختیم و چه کیفی داشت! و روزهای بعد، که نشستیم پشت کامپیوترهای متصل به اینترنت. مایی که سالها غصهخوریهایمان را به رگ بیخیالی زده بودیم و اعتراض مدنی و غیرمدنیمان را قورت دادهبودیم و قاطی جریان غالب دست و پا زدهبودیم که همین یک ذره دارایی مادی و معنوی را هم در خلاف جهت آب نبازیم که بدبختتر نشویم ، همچون مایی ناگهان از خواب پریدیم و هی به هم انرژی دادیم و هی به خیابان رفتیم و هی کتک خوردیم و هی از رو نرفتیم و وعده پیروزی دادیم و … تا امروز که ناچاریم آنچه توی ذوقمان میزند را جوری توجیه کنیم که دیوانه نشویم .
تلویزیون آنها صبح تا شب کشتهشدگان هاییتی نشان میدهد و ما نمیتوانیم غصه شان را بخوریم، بس که خودمان غصه برای خوردن داریم . لااقل مرگ آنها را هموطن خودشان باعث نشده؛ قهر طبیعت بوده . اگر له شدهاند، زیرآوار بوده و نه زیر چرخ ماشینی که یک هموطن میرانده و اگر مادری بی فرزند شده، فرزندش را دست مشکوک یک هموطن از او نگرفته است.هموطنی صبح دم در خانه منفجرشان نکرده است و هموطن دیگری تا پای مرگ کتکشان نزده است. خداوندگار طبیعت چنین خواسته است، همان که خودش زندگی داده است.
دقت که کنید می بینید حتی رویمان نمیشود غصهی مرگ سالینجر را بخوریم، هرچند با داستانهایش صفاها کرده باشیم … رویمان نمیشود جایش را خالی کنیم، بس که خودمان جای خالی پیدا کردهایم .
امسال را خوب شروع نکردم. سال تحویلمان آنجور که میخواستم برگزار نشد. حتی تخم مرغ هایی که رنگ کردم، به جای اینکه شبیه گاو باشند، شبیه الاغ شده بودند! سعی کردم خرافاتی نباشم و نبودم و نگویم سالی که نکوست و از این حرفها. اما سال ۱۳۸۸ عجیب تلخ و دردناک بود و هست. تا پایان این سال سیاه کمتر از دو ماه مانده است.
سال دیگر، حتماً سال بهتری است.
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار |
۲۸ پاسخ به “سال گاو”
پاسخی بنویسید
اه که چقدر اشک ریخیتیم امسال
چقدر اشک داریم که بریزیم
چقدر بغض نشکسته با خودمون به سال بعد خواهیم برد
چقدر با یه صدای بلند بند دلمون پاره خواهد شد
چقدر …
آه که این یک سال چند سال پیرمان کرد
——————–
و تو کجایی دقیقا ؟!
گفتی :” لااقل مرگ آنها را هموطن خودشان باعث نشده؛ قهر طبیعت بوده .”
یک خرده از بالاتر نگاه کنیم، می توان مرگ هم وطنان مان را نیز از لطف طبیعت بدانیم. منتها لطفی مایه ی ضرر. طبیعتی که به وطن ما نفت داده، که روزی ۵ میلیون بشکه نفت ۸۰ ذلاری صادر کند، که روزی ۴۰۰میلیون دلار درآمد داشته باشد. که ماهی ۱۲ میلیارد دلار پول در بیاورد.
می دانی اگر این ثروت در راه درست منطقی و اقتصادی سرمایه گذاری شود، در اندک زمانی دیگر نیازی به صدور نفت نداریم؟ میدانی آنگاه آنها باید به چه قیمتی نفت(ارزان ترین انرژِی) را تهیه کنند؟ می دانی اساس اقتصاد و فرهنگ و رفاه خانوار شان فرو می ریزد؟ می دانی خانوارهای آنها عادت به گرسنگی و صرفه جویی و سختی ندارند؟
بنابراین سختی و گرسنگی و سختی مال ما است به این جرم که طبیعت به ما ثروت نفت داده. اگر ۳۰ سال سختی کشیدیم یادمان نرود صدها سال بلکه هزاران سال سختی کشیده ایم بابت دست اندازی های اجانب. بابت تنبلی خودمان. بابت انداختن تقصیرها به گردن دیگرانی جز خودمان. بابت چشم انتظار همسایه ماندن برای تامین امنیت مان. برای نان شب مان.
بله تا پایان سال دو ماه مانده. می توان خوش باورانه بنشینیم و دعا کنیم سال آینده سالی بهتر باشد.
روحش شاد که نغمه ی “هر سال می گیم دریغ از پارسال” را سر داد.
اما سال دیگر، حتما سال بهتری است. دست کم برای ما که ثروتی بی اندازه داریم.
امنیت
سلامتی
عشق
دیگر چه می خواهیم؟!
نمی شود آرامتان کرد ..کی می تواند آراممان کند اصلن … گاهنویس جان که فرمودند آن نغمه را و حالا من هم یک نغمه بیایم اشکالی که ندارد ها ؟ در جای دیگر می فرمایند برادری : به فردا دلخوشم شاید که با فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه /شب و با رنج تنهایی من سر کن شاید فردا روز عاشق شدن باشه … دلم تنگه خواخور جان ، خواخور جان دلم تنگه … و الخ
پ.ن : من نتوانستم جواب کامنت شما را بدهم آنروز اما ما تهران نبودیم .. ممنونم برای محبت شما و خوانواده گرامی . جبران میکنم
————————————
نه… اروم نمی شیم عمرا … فراموشمان هم نمی شود …
کاری نکردیم که… امیدوارم تنش به ناز طبیبان نیازمند نشه هرگز
ممنونم ” روزنامه دیواری” عزیز …
من هنوزم امیدوارم و مطمئن هستم که این شب سیاه تموم میشه …
یاد همه شهدای جنبش سبز گرامی باد و با یاد تمام دوستان در بندمان .
بشکن، بسوزان، دود کن
تو این بت مرگ آفرین
تا بشکفد در خاک ما
صدها گل از صدها طنین
تا بگسلد زنجیر تو از پای تو
باید شود فریاد تو
بام بلند داد تو
در گوش این دژخیم و دد
این شوم شب کردار بد
این بد بتر از بد بود
دست تو اما دست من
دست من اما دست تو
سیلی خروشان گر شود
بنیان این سد برکند
بشکن، بسوزان، دود کن
تو این بت مرگ آفرین
تا بشکفد در خاک ما
صدها گل از صدها طنین
آنگاه به رقصی جانفزا
در شادی بی حد خود
آزادیت را شعر کن
شعری به رنگ سرخ گل
بر خاک ایرانت ببین
بشکن، بسوزان، دود کن
تو این بت مرگ آفرین
تا بشکفد در خاک ما
صدها گل از صدها طنین
با گاه نویس به شدت موافقم.
البته من چندان برای سال آینده خوش بین نیستم.
روزنامه ی گلم . . .
امسال سال بد و عجیبی بود. . . . سخت بود. خیلی سخت.
دلم هم برات تنگ شده راستی
سال خوبی را شروع نکردم! شوخی نبود، دو تا ماهی قرمزم نرسیده به سال نو تلف شدن! شگون نداره! ماهی نشانه حیات و زندگی هست. ولی هنوز ماهی سومم زنده است و عجیب انتظار یه سال نوی دیگه و اومدن تو سفره هفت سین را میکشه! سال دیگه باید سال خوبی باشه!
فکر میکنم بعدها زیاد از ۸۸ حرف بزنیم …
باورم نمی شه که فقط ۲ ماه مونده تا این سالی که اینهمه با امید شروعش کردیم تموم بشه. یعنی می شه که سال دیگه بتونیم از ته دل شاد باشیم و بخندیم.
قسمت هاییتی رو دوس داشتم.
به واقع سال گندی بود! سال دیگه چه سالیه؟
ای کاش مفسرین و منتقدین و تحلیل گران سیاسی و دست به قلم ها واقعا مفسر منتقد و تحلیل گر باشند نه به اجبار محیط و بیماری جو گرفتگی ای کاش امسال کمی چشمهایمان باز باشد ایکاش گوش هایمان همه ی نواهای ناجور را جور نخواند.ای کاش باورمان شود که هیچ خیری از فرادستان به ما نرسد تا زمانیکه سرمایه دارها سرمایه دار تر شوند تا زمانیکه نتوانند خود را جای فرودستان بگذارند تا زمانی که رنگ تن پوش سیاستمداران را به ذات انها ترجیح دهیم سال بعد هم همین خواهد بود
ای کاش می توانستم من خون رگانم را قطره قطره بگریم
من هم با شما موافقم. سال ۸۸ سال سختی بود. کاش با هم مهربانتر بودیم. کاش صادقتر، نرمتر، خداترس تر،کاش خانه مان را ویران نمی کردیم و آشیانه مان را به بهای “هیچ ” نمی فروختیم.
کاش کمتر قضاوت می کردیم و بیشتر فکر. کاش کمتر دروغ می گفتیم و بیشتر دوست می داشتیم. کاش یادمان نمی رفت همه از یک ریشه و از یک جنس هستیم. کاش همه چیزا را فدای خودمان نمی کردیم.
یادمان باشد همیشه زمان نداریم. همیشه نمی توانیم جبران کنیم. یادمان باشد : زود دیر می شود!
امیدوارم این دو ماه باقی مانده ختم بخیر شود. البته تاریخ نشان داده که در پس هر تلخی و رنجی ، شیرینی و شادی خواهد بود.
راستی برای امسال اگه کسی تخم مرغ رنگ کرده شبیه الاغ داشته باشه ، خریداریم
تلخی سفره هفت سینش تو دهنم موند و بدتر هم شد ….اونقدر که اون روز بعد از فکر کردن راجع به سلینجر و زلزله زده ها فکر کردم من بدبخت ترم….همچین فکر داغونی جلو دهنم دوخته شده…
چه زود بوی عید گرفتی خانوم.
بیتا جان به این خون دل خوردنها عادت نمی کنم….احساس میکنم همان حس آشنای ناامنی…خشم….اندوه….که در سالهای گذشته در روزهای بیم وامید آخرین تلاشها برای از دست ندادن بسیاری از عزیزترینها وجودمان را احاطه کرده بودبعد اینهمه سال دوباره سهمگین تر بازگشته…..من اصلا نفهمیدم این ۸ ماه گذشته چطور گذشت…انگار همین دیروز بود…انگار همین دیروز بود…..
سلام..فکر میکنم ۵-۶ ماهی باشه که خواننده اینجا هستم .البته از نوع خاموشش..
خواستم بگم نوشته های قشنگتون رو دوست دارم و براتون آرزوی موفقیت کنم..
در مورد این مطلبتون هم بگم که برای سال جدید و اتفاقهای حتما خوبش لحظه شماری میکنم..
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ی بانو جان
بسی راست گفتید در این سال ِ درد!
ای مرض بره تو سرش ه زهرمارمون کرد این سال ِ گاو رو برامون!
تا بیچاره گاو شود دل صاحبش از چندین و چند جا مورد تهاجمات زوری قرار گرفت….
آیییییییییییییییییییییییییییییییی بانو..
دارم این روزا رو می شمرم..
زود ِ زود ِ تموم شه بره پی ارش لعنتیییییییییییی ُالدوله!
ای بابا! پر غلط ِ املایی!
ار ش نه و کارش!
ه نه و که!
قرار گرفت نه و قرار گیرد!
!
خوب وقتی آدم ۴ صبح بخواد وبلاگ بخونه بهتر از اینم نمی شه بانو! دی
داستان چراغها را من خاموش میکنم زویا پیرزاد رو خوندی ؟ از وقتی که شروع کردم به خوندنش نمیدونم چرا همش تو جلوی چشممی ! نمیدونم چرا توی ذهن من شخص راوی اینقد شبیه تو میتونه باشه !
سلام
آجی جون از این قلم زیبا و روان و موثر و ظریفتون..روز به روز بیشتر لذت میبرم و استفاده فراوانی میکنم.
کاملا درست و منطقی گفتین…
امید داریم و باز هم امید داریم و میجنگیم و میمیریم ..ایرانمون رو پس میگیریم.
پیشاپیش روز مادر و زن رو به شما تبریک میگم و آرزوی بهترین ها رو واستون دارم.
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
______۸۸۸۸۸۸
______۸۸۸۸۸۸
______۸۸۸۸۸۸
______۸۸۸۸۸۸
______۸۸۸۸۸۸
______۸۸۸۸۸۸
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
______۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
____۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
__۸۸۸۸۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۸۸۸۸
_۸۸۸۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۸۸۸۸۸
۸۸۸۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۸۸۸۸۸۲۲۲۲۸۸۸۸
۸۸۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۸۸۸
۸۸۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۸۸
_۸۸۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲_۸۸
__۸۸۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲__۸۸۸
___۸۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲___۸۸۸
____۸۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲____۸۸۸
_____۸۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲_____۸۸۸
______۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲_____۸۸۸۸
_______۸۸۸۸۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲______۸۸۸۸۸۸
________۸۸۸۸۸۸۲۲۲۲______۸۸۸۸۸۸۸۸
_________۸۸۸۸۸۸_____۸۸۸۸۸۸۸۸۸
__________۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
___________۸۸۸۸۸۸۸۸۸
____________۸۸۸۸۸۸۸
_____________۸۸۸۸۸
۲۹ بهمن ،جشن سپندارمذ گان ؛روز عشق
و مادر با قدمتی فراتر از بیست قرن
نسبت به ولنتاین فرنگی !
بر همه مادران و عشاق ایران زمین گرامی باد.
بیایید با تقدیم دسته کم یک شاخه گل به مادر ،همسر یا عشقمون
آیین و جشن های پدرانمان را باز پویاو فراگیر کنیم.
۸۸۸۸۸۸______۸۸۸۸۸۸
۸۸۸۸۸۸______۸۸۸۸۸۸
۸۸۸۸۸۸______۸۸۸۸۸۸
۸۸۸۸۸۸______۸۸۸۸۸۸
۸۸۸۸۸۸______۸۸۸۸۸۸
۸۸۸۸۸۸______۸۸۸۸۸۸
_۸۸۸۸۸۸____۸۸۸۸۸۸
___۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
kojai ?
اره یه جورایی راسته منم چن روز پیش داشتم به همین فک می کردم
سلاااااااااااااااااااااااااااام .خوبی ؟ کجایی مامان پسرک ؟ سرت شلوغه کارای آخر ساله ؟!
ما کم کم دلمان دارد شور می زند
———————————–
نزند … نزند …
خوبی؟ کجایی؟ سفری؟ خونه تکونی می کنی؟ یادت رفته بگی یک مدت نیستی آخه….
—————————–
سفر هم هست … دارم با آل قایم موشک بازی می کنم !
بیتا جان کجایی….؟؟ دلمون تنگ شده…
————————————
زیر سایه ات وستا جون