آل بیجا کرده ما را ببرد …

۱۱ اسفند ۱۳۸۸

pinkish

شماره ۵۴، زمستان ۱۳۸۸

یک ماه پیش که از پشت این میز به سختی بلند شدم و رفتم، فکر نمی کردم تا یک ماه دیگر دستم به کیبورد و چشمم به مانیتور نیفتد. گفتم دو هفته­ای برمی­گردم. اما رفتنم با خودم بود و برگشتنم …

نه اینکه آل برده باشدم، نه! حتی حال عمومی و خصوصی ام هم خوب است. خستگی و بی خوابی هست، گاهی درد هست، ضعف هم همینطور، افت و خیز هورمون را که دیگر نگو… اما روح و روانم سالم است، لااقل بیشتر از زمانی که اینجا را ترک کردم. واقعا احساس نمی­کنم تغییری کرده ام یا زندگیم کن فیکون شده است، فقط به بند لباس­های­مان چند تکه لباس کوچولوی صورتی رنگ اضافه شده است و پس زمینه صوتی خانه مان را صدای “اونقنو اونقنو” پر کرده است! یک موجود نیم متری به جمع سه نفری ما پیوسته و این پیوند آنچنان مرا به خود مشغول کرده که جایی برای فکر کردن به هیچ چیز جنبی و جانبی ندارم؛ وقتش هست، حسش نیست… شاید انگیزه­اش نیست و شاید فکر می­کنم حیف است این لحظات مقدس تکرارناپذیر به چیز دیگری بگذرد.

 مامان می­گوید بغلی­اش نکن. بغلی نیست منگوله­ی من … گاهی نیاز به محبت دارد و این که احساس کند در این دنیای جدید تنها نیست و من گاهی نیاز دارم بدن فسقلی­اش را در بغلم جا دهم و احساس کنم در این دنیای هردمبیل وجودم آرامش بخش است. خداییش چقدر اتفاق می افتد کل تن و بدن یک آدم در دست جا شود؟ احتیاج دارم به تیله­ی چشم­هایش نگاه کنم و هزاربار بپرسم یعنی تو چه آدمی می­شی منگوله خانم ؟

خوب، منگوله خانم از سه هفته پیش رسما به ما پیوسته است. بی تردید او هم مثل پسرک یک عالمه از وقت مرا به خود اختصاص خواهد داد و کلی انرژی به من اضافه خواهد کرد. زندگیم نخواهد شد، اما زندگیم از او بسیار تاثیر خواهد گرفت. فعلا که نشسته ایم و سازگار شدنش با دنیا را نگاه می کنیم – صبورانه!

خلاصه این­که ببخشید اگر در این یک ماه غیبت پیش بینی نشده، نگران شدید و ممنونم که اس ام اسی ، ای میلی ، کامنتی ، تلفنی و حضوری حال ما را پرسیدید. برای تبریک­ها هم مرسی… زیاد مرسی .

 

 

 ——————————-

عکسم کجا بود در این هاگیر و واگیر ؟

 


۳۱ پاسخ به “آل بیجا کرده ما را ببرد …”

  1. کتایون on اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ ۵:۵۹ ب.ظ

    ای خدا پس من چرا نمی دونستم؟………….
    خخیلی مبارک باشه. چقدر قشنگه. من الان دارم فکر می کنم که داشتن بچه ی دوم کار درست و دوست داشتنی ایه. آدم لذت بیشتری می بره نسبت به اولی احتمالا. چون توی اولی بی تجربه س و همه چیز برای اولین بار اتفاق می افته و آدم همه ش می ترسه . اما دومی رو بیشتر میشه از وجود نازنین و نحیف ش لذت برد.
    سالم باشین همگی و دلخوش

  2. بهار on اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ ۷:۴۴ ب.ظ

    تبریک میگم خیلی خیلی خیلی زیاد. خیلی زیاد
    امیدوارم بهترین ها رو باهاش تجربه کنی.
    یعنی این همه مدت یه کوچولوی زیبا توی دلت بوده و نمیگفتی؟؟؟ خیلی بدجنسی کلا D:

  3. فاخته on اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ ۸:۳۸ ب.ظ

    درود
    امیدوار که آدم بنامی شود حتما

  4. اقلیما on اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۸ ب.ظ

    بچه یک تیکه عشقه که دست و پا پیدا کرده… عشق منگوله ایتون رو می بوسم هزارتا

  5. علی تجدد on اسفند ۱۱, ۱۳۸۸ ۱۱:۵۱ ب.ظ

    یک فامیلی ما داشتیم که میگفتند هفت هشت ماهه باردار بوده و مادر شوهرش خبر نداشته ! الان من و باقی خوانندگان با خانم مادر شوهر هم ذات پنداری میکنیم ! :)
    مبارکتان باشد و خدا برکتش بدهد

  6. عرفان on اسفند ۱۲, ۱۳۸۸ ۱:۳۷ ق.ظ

    ینی سورپرایزی بود در حد تیم ملی؛ قدمش هزار هزار مبارک

  7. هما on اسفند ۱۲, ۱۳۸۸ ۳:۳۰ ب.ظ

    بگم چی کارت نکنه بیتا جان
    از نگرانی مردم!!!!! کلی به دوست و اشناهای معمار پبغام پسغام دادم که کسی این بیتای مارو میشناسه؟ میدونه کجاست؟؟ خوب یه ندا میدادی دختر خوب! دق مرگ شدم
    بعد از شوک وارده، خیلی خیلی مبارک باشه قدم نورسیده صورتی. ماچ به لپش

  8. پریسا on اسفند ۱۲, ۱۳۸۸ ۸:۰۶ ب.ظ

    ;)

  9. najme on اسفند ۱۲, ۱۳۸۸ ۱۱:۵۴ ب.ظ

    wow
    bavaram nemishe
    baba tabrik
    baba surprise

  10. مینا on اسفند ۱۳, ۱۳۸۸ ۱:۵۶ ق.ظ

    قدمش که مبارکه حتما.
    قدمگاهش سبز ان شا الله …

  11. روزگار on اسفند ۱۳, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۳ ب.ظ

    تبریک می گم …

  12. فلانی on اسفند ۱۳, ۱۳۸۸ ۳:۳۸ ب.ظ

    تولد یکی کودک شکفتن گلی را ماند.

    آرزویم برای این فرشته کوچک این است که شاد باشد و ایمان دارم با وجود مادری خوش فکر چون شما روزی زن بزرگی خواهد شد.
    تندرست باشید .

  13. شهرزاد on اسفند ۱۴, ۱۳۸۸ ۱:۱۷ ق.ظ

    هر کودک
    نادره اولین
    و نادره آخرین
    با مهر فراوان میلاد کودک نازنینت را تیریک می گویم عزیزم
    پرتوان و شاد باشی

  14. شهلا(آلی) on اسفند ۱۴, ۱۳۸۸ ۳:۳۰ ق.ظ

    سلام
    مجدد تبریک بخاطر این منگوله که دلمون براش تنگولیده شده.

  15. مریم بهرامی on اسفند ۱۴, ۱۳۸۸ ۴:۴۹ ب.ظ

    میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند چیزی نادر به زندگی آغاز می کند با شادی و اندکی درد………..
    عجب کوچولویی میشه احتمالا شیرین تر فوق العاده تر از پسرک چون اصولا دخترها شیرین ترند.تبریک می گم

  16. مهسا on اسفند ۱۴, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۴ ب.ظ

    تبریک میگم تولد منگوله خانم رو..شاد باشید.

  17. محمد on اسفند ۱۵, ۱۳۸۸ ۱۱:۱۲ ق.ظ

    اومدن منگوله خانم رو بهتون تبریک میگم، از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم. کانون خانواده تون همواره شاد و گرم باشه.

  18. مامان ارشک on اسفند ۱۵, ۱۳۸۸ ۱:۴۵ ب.ظ

    یعنی من الان از زور ذوق زدگی می خوام فریاد بزنم. یعنی آنقدر خوشحالم که نمی دونم چی بنویسم. خیلی تبریک می گم. اونوقت چون من فکر می کردم شما خیلی بزرگتر از من هستین بعد یکدفعه اونقدر ذوقزده شدم.
    خیلی پرت و پلا نوشتم ببخشید. مبارکتون باشه و آرزو می کنم همیشه خنده رو لباتون باشه.

  19. سهیلا on اسفند ۱۵, ۱۳۸۸ ۵:۱۶ ب.ظ

    ای جانم… چقدر ذوق کردم… خیلی خیلی خیلی خیلی مبارک باشه… غافلگیرمون کردی :)

  20. psycho on اسفند ۱۷, ۱۳۸۸ ۴:۴۳ ق.ظ

    تبریک میگم خیلی خیلی زیاد بیتا جان….منهم غیبت طولانی داشتم بخاطر بدنیا اومدن دختر نازم…الان هفت ماه و نیمه است و خیلی هم شیطونه…
    همه بی خوابی ها و خستگیها یه طرف خنده های قشنگ این فرشته ها یه طرف …خدا برات نگهش داره عزیزم

  21. وستا on اسفند ۱۷, ۱۳۸۸ ۵:۴۶ ب.ظ

    اوه بیتا جان مبارکه….هیچی مثل داشتن یه دختر کوچولوی ناز نمیتونه با خودش زیبایی وطراوت بیاره تو خونه…..امیدوارم بهار سبز وپر نشاطی در پیش داشته باشی..

  22. دلفین on اسفند ۱۸, ۱۳۸۸ ۱۱:۴۶ ق.ظ

    یک عدد آبزی به اسم دلفین به ایمیل قدیمیت یک عدد نامه فرستاده. ایمیل جدیده رو گم کرده بود خب!

    عاشق دخترک صورتی ات اممممممممم

  23. najme on اسفند ۱۸, ۱۳۸۸ ۳:۵۸ ب.ظ

    ره داشتم دنبال کار می گشتم که بالاخره دست داد و یهویی خودم صاب کافه شدم…البته هنوز اولشه و من خیلی مگسمی پرونم و دلم ترسیده و اصلا نمی دونم چه قدر بتونم ادامه بدم….
    روی اومدن تو دختر جان هم که اصلا حساب ما باز نکرده ایم و نمی کنیم….ولی بیایی خیلی خوشحال می شوم….
    و دیگه اینکه این دفعه جای من به رفقا بسپر و خلاصه یه چیزی تو مایه های تبلیغات و اینها که همیشه علیه اش بوده ام….
    برای این روزهایت و دردسر شیرین و زیبای جدیدت هم خوشحالم….

  24. فاخته on اسفند ۱۸, ۱۳۸۸ ۸:۳۶ ب.ظ

    چاره اش چیست ؟ چه کنم؟

  25. آلی-شهلا on اسفند ۱۸, ۱۳۸۸ ۱۰:۵۱ ب.ظ

    سلام
    خوب که هستی شکر خدا
    منگوله هم که سرحاله…
    تشکر از نظرت. روز زن هم با تاخیر مبارک باشه.

  26. ماندا on اسفند ۱۹, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۸ ب.ظ

    خدای من!!
    باور کن اشک توی چشام جمع شده .تو یکبار هم اشاره نکردی به این موضوع که بارداری !

    خوشحال شدم واست ،واسه دختر گلت واسه پسرک برای همه ی خانواده الهی که قدمش پر از خیر و برکت باشه.روی ماه جفتتونو می بوسم عزیزم
    تو یکی از صبورترین و شیرین ترین مامانای دنیایی .شک ندارم
    مبارک باشه عزیزم
    باور کن هر چیزی رو فکر میکردم جز این نی نی منگوله رو !
    بیا به من بگو اسمش رو چی گذاشتی خیلی دوس دارم بدونم

  27. مامان ارشک on اسفند ۲۳, ۱۳۸۸ ۲:۱۹ ب.ظ

    آخه از بس که خوب می نویسی و پخته می نویسی و …. من فکر میکردم باید از من بزرگتر باشین.

  28. padma on اسفند ۲۴, ۱۳۸۸ ۴:۲۸ ق.ظ

    چه خوب موقعی سر و کله ام پیدا شد!
    مباررررررررررررررررررررک باشه. ایشاالله که با خودش براتون کلی برکت به همراه داشته باشه این منگوله خانوم.
    راستی
    بعد از چهار پنج ماه تشریف فرما شدم انگار!
    آپم بالاخره.

  29. نجمه on اسفند ۲۴, ۱۳۸۸ ۹:۲۵ ق.ظ

    خوش به حالت … امسال یه عید بی نظیر خواهی داشت با منگوله خانوم…راستی اسمش چیه؟ از اسراره؟
    تازه! دخترت از اون دخترای شاعر و یکدنده و صبور روزگار خواهد شد…

  30. نیوشا on اسفند ۲۷, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۷ ب.ظ

    اینقده ذوق مندممممممممممممممممممممم ..
    مبارک باشه.. می دونی بانو جان.. بهترین خبری بود که می تونست خیلی خوش حالم کنه.. باور کن.. اون روز تمام خستگی هام در رفت… :*

  31. امیر / تیره گان on فروردین ۲۷, ۱۳۸۹ ۸:۵۶ ب.ظ

    مبارک است ان شاءالله

    تازه به این وبلاگ رسیدم - البته سایت باید بگم گویا

    باز هم خواهم آمد

    امید که شما هم سر بزنید البته یقینن پرورش دادن یک “انسان” مسئولیت سخت سنگینی خواهد بود

    باز هم تبریک

بازتاب URI | توزیع دیدگاه ها

پاسخی بنویسید

نام

ایمیل

وبسایت

نظر خود را بیان کنید