بدون درد و خونریزی!

۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

rooznameh4

شماره­­ی چهارم – بهار ۱۳۸۹

پشت در اتاق آقای رییس هیات مدیره منتظر نشسته­ام تا نوبت جلسه­ام شود. اینجا طبقه­ی ریاست است و اتاق کارشناس­ها جای دیگری است اما آن­ها نامه و نقشه به دست می­روند و می­آیند. حوصله­ام سر رفته است؛ می­شمارمشان! تعداد نقشه به دست­ها بیشتر از نامه به دست­هاست. تعداد مردهای کچل بیشتر از مردهای مودار است و تعداد خانم­های لاک زده از خانم­های بدون لاک بیشتر است.  تعداد شلوار جین پوش­ها، بیشتر از شلوار پارچه­ای پوش­هاست و هر ده ثانیه یک نفر از پله­ها بالا می­آید و هر بیست ثانیه یکی از پله­ها پایین می­رود ! آقایی که با لیوان چای عقب عقب می­رود به خانمی که یک کوه کاغذ دستش است اصابت می­کند، کاغذها می­ریزد، چای هم رویش. خانمه سر آقاهه داد می­زند، آقاهه شرمنده می­شود و بی­نتیجه تلاش می­کند لکه­ی چای را با آستینش پاک کند. تازه یادم می­افتد می­شود تعداد خانم­ها را هم با آقایان مقایسه کرد: مساوی است. حتی تعداد منشی زن و مرد هم مساوی است. یک آقای منشی سمت چپ و یک خانم منشی سمت راست نشسته­اند ، دائم سربه­سر هم گذاشته، می­خندند. خانم­های در رفت و آمد خوش لباس بوده و بدون استثنا یک عالمه انگشتر و دستبند رنگی رنگی به خود آویزان کرده­اند. یادم میآید آن زمانی که من تازه سر کار رفته بودم تعداد ما خانم­ها خیلی کمتر از آقاها بود، اما ما هم خوش لباس بودیم ، لاک کمرنگ می زدیم و انگشتر و دستبند رنگی به خودمان آویزان می­کردیم. پشت سرمان هره و کره های مردهای بیکار - همکار بود، اما کار به کارمان نداشتند، جرات نداشتند! همه­ی مزخرف گفتن­های­شان هم از حسودی بود وگرنه ته دل­شان تحسین­مان می­کردند و دلشان خواهر و مادری چون ما می­خواست! به نظرم ­رسید هنوز هم همان لوس بازی­ها باشد، از روی نگاه­ها می­گویم …اما محتاطانه تر، چون تعداد زن­ها روز به روز بیشتر می­شود و قدرت­شان بیشتر.

داشتم به لاک کمرنگ و انگشتر گرد بزرگ سفید رنگم نگاه می­کردم و فکر می­کردم کدام حرکت مدنی، پررنگ­تر از این حضور محکم زنانه می­تواند مردسالاری را به مبارزه طلبیده، پوزش را به خاک بمالد؟

بالاخره نوبتم شد. آقای منشی مرا به داخل راهنمایی کرد و خانم منشی لبخند مهربانی تحویلم داد. بعد از سلام و تعارفات معمول، آقای رییس هیات مدیره، معاون جدیدش را معرفی کرد؛ خانم … (بوق)، خانمی خوش لباس، با لاک کمرنگ، با یک عالمه انگشتر و دستبند رنگی و با نگاهی محکم و دقیق …


۱۲ پاسخ به “بدون درد و خونریزی!”

  1. کتایون on اردیبهشت ۶, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۴ ق.ظ

    دوستش داشتم این نوشته را.

  2. mina on اردیبهشت ۶, ۱۳۸۹ ۱:۵۲ ب.ظ

    نمیدونم کدوم بزرگی گفته بود بهترین راه معرفی خودتان رفتارهایتان است. این مبارزه کردن هم به قول شما بهترین نوعش اینه که حضور پیدا کنیم :)
    در مورد اردیبهشت هم … خب اردیبهشت اردیبهشته حتی اگه بوهای دیگه ای به مشام برسه :)

    ——————————-
    اما من ترجیح می دم اردیبهشت بوی شهریور نده …

  3. گاه نویس on اردیبهشت ۶, ۱۳۸۹ ۲:۱۰ ب.ظ

    مرد و زن دو روی یک سکه هستند. مهم اینه که باور کنیم تفاوت های نهفته در توانمندی ها را و نخواهیم از این تفاوت های ذاتی به “برتری” پل تعبیری بسازیم. برتری ای وجود ندارد. هریک بار خود را به دوش می کشد.اگر همه ی زنان می توانستند مادری فداکار در نزدیکی خود داشته باشند که با خیال راحت نوزاد شان را نگهداری کند یقینا دنیای همه ی زنان گلستان می شد. یقینا جامعه هم از حضور زنان بهره ی بیشتری می برد. به امید آن روز!

    ——————————–
    پس شوهر فداکار چی می شه ؟!

  4. مهسا on اردیبهشت ۶, ۱۳۸۹ ۶:۵۱ ب.ظ

    خیلی خوب بود..

  5. ماندا on اردیبهشت ۷, ۱۳۸۹ ۱۲:۲۶ ق.ظ

    ولی من با کارمندای مرد راحتترم ! نه اینکه با خانومها مشکلی داشته باشم نه ! ولی اگر قرار ملاقاتی حال به هر بهانه ای با کسی داشته باشم ترجیح میدم اون شخص یه مرد باشه ! با مردها راحتترم !
    ———————————–
    واقعا بستگی داره !

  6. آوات on اردیبهشت ۷, ۱۳۸۹ ۱۱:۵۹ ق.ظ

    معلومه اداره شما جای خوبیه

    ———————————–
    اینجا اداره ی من نبود. من هم ارباب رجوع بودم !

  7. شکوفه on اردیبهشت ۷, ۱۳۸۹ ۱:۳۹ ب.ظ

    asheghetammmmm kolannn

    —————————————————–
    سرتون سلامت :)

  8. پریسا on اردیبهشت ۷, ۱۳۸۹ ۱۱:۱۶ ب.ظ

    والا!

  9. مینا on اردیبهشت ۷, ۱۳۸۹ ۱۱:۴۶ ب.ظ

    شهریور چشه؟!
    یادت نیست؟
    من شهریوریم و واقعا ماهم رو دوست دارم!

    —————————————————-
    شهریور چش نیست! اردیبهشتی که بوی شهریور بده چشه ، همینطور شهریوری که بوی اردیبهشت بده! کلن بده یکی بوی دیگری رو بده !

  10. وستا on اردیبهشت ۸, ۱۳۸۹ ۱۲:۵۷ ب.ظ

    یه کمی دورتر در زمان ما از لاک خبری نبود که حتی ناخن یه ذره بلند هم اشکال داشت….النگوهای رنگی که اصلا وابدا…….فقط حلقه اونم از نوع ساده…..بنظرم همه چی همینجوری تغییر خواهد کرد این ناگزیره…

    ———————————-
    یادمه وستا جان … متاسفانه یادمه …

  11. فاخته on اردیبهشت ۸, ۱۳۸۹ ۶:۵۶ ب.ظ

    درود
    گمت کرده بودم !
    خرسندم از این وصال دوباره ….
    در رابطه با نوشته:
    امیدوارم همینگونه پیش برود تا پیروزی کامل جنس من !

    —————————————-
    تا تعادل. پیروزییکی، یعنی شکست اون یکی. به درد نمی خوره. دیگه گمم نکنی ها !

  12. محمد on اردیبهشت ۱۱, ۱۳۸۹ ۲:۰۹ ب.ظ

    خدا از این حس های خوب بیشتر نصیبتون کنه! البته این دفعه افکارتونو متمرکز کنید روی حضور آدمهای با لیاقت فارغ از جنسیتشون، که بیشترین مشکل مملکت در حال حاضر به این موضوع ارتباط پیدا می کنه .

    ——————————————-
    موافقم. اما گاهی این بازی ها هم می چسبه !

بازتاب URI | توزیع دیدگاه ها

پاسخی بنویسید

نام

ایمیل

وبسایت

نظر خود را بیان کنید