بغض

شمارهی دهم – تابستان ۱۳۸۹
بچه که بودم جشن تولد رفتن ،رقصیدن و اجتماع ناشی از این دو را خیلی دوست داشتم –هنوز هم دارم. اما آن زمان آسیب پذیر بودم و اختیارم دست مادر و پدرم بود، فامیل کم جمعیتمان هم دور از دسترس بودند و اگر تولدی داشتند به من مربوط نمی شد، پس ندرتاً – چه می شد که مجوز حضور در جشن تولد همکلاسیها را پیدا کنم. در این ندرتاها ، از روزها قبل فکر میکردم چه بپوشم و چه جوری وارد شوم و چه مدلی سلام و عیلک کنم و موقع رقصیدن با چه آهنگی برقصم و چه جوری برقصم و حتی چگونه موقع بازکردن کادوها لبخند بزنم و وقتی با کسی حرف می زنم، چطور موهایم را با یک حرکت سریع سر و گردن عقب بزنم. بالاخره لحظه رفتن به مهمانی فرامی رسید و به خانه میزبان میرسیدیم و ندرتاً پیش می آمد مهمانی جوری باشد که من در ذهن پرورانده بودم . مثلا مادر همکلاسی خوش اخلاق نیود، فلان دختر که دوستش نداشتم دعوت بود، همکلاسی میزبان آنجور که لازم بود از دیدن من ذوق نمی کرد، هوا گرم بود، آهنگ مورد علاقهی من را اصلا نداشتند یا مهمانی پر از آدم بزرگهای عنق بود. اینجوری میشد که تمام برنامههای از پیش تعیین شدهام به دردنخور میشد و احساس مترسک بودن یا چیزی خشکتر از آن به من دست میداد. یک گوشه بق کرده مینشستم، گاهی به زور دس دسی میکردم و در جواب پرسشها با کوتاهترین جملات ممکن اصواتی از گلویم خارج میشد که شبیه بوق بود، نه صدای من!
حالا دیگر بچه نیستم و یاد گرفتهام چطور در ناخوشایندترین محافل نه تنها خوش بگذرانم، که باعث شادمانی دیگران هم بشوم. اما این روزها که بر من تند و تند میگذرند، احساس میکنم دوباره بچه شدهام و در یک مهمانی ناخوشایند گیر افتادهام. حرف زیاد دارم، برنامه زیاد دارم، کار هم زیاد دارم، اما تمام سعیام برای داشتن بازدهی، شده همان صدای بوق از آدمی مترسکی!
نمیدانم … شاید بلند شوم، به زور با آهنگ بدآهنگی که پخش میشود خودم را تکان بدهم، بلکه کمی که گذشت واقعا رقصم بیاید، شاید سعی کنم به جوک بیمزهای که تعریف میشود الکی بخندم، که شاید واقعا خندهام بیاید، شاید سعی کنم خودم را با باز و بسته کردن دوباره و سه باره مثلا دستبندم سرگرم کنم، شاید بروم توالت یواشکی اشک بریزم و یا اصلاً شاید بلند شوم بی سروصدا مهمانی را ترک کنم .
تا ببینیم قسمت چه باشد!
قرار گرفته در اول شخص مفرد |۸ پاسخ به “بغض”
پاسخی بنویسید
خوش باشید و خوش بگذرانید و خوش بگذرد. اگر جشنی خوش نگذشت، فردای جشن حتما خوش می گذرد!
———————————————
آی که این روحیه ی ورزشکاری شما به کی کشیده ؟
بووووووووووووووق!
————————–
بی بلا !
زیادی سخت میگیری خانم
آه از این مهمانی ناخوش آیند……..
این احساس متعلق به شما نیست
همه شاید این روزها این احساس را دارند
من این روزها با تنفری وصف ناپذیر با آهنگ زندگیم می رقصم.
—————————-
بعله. از قیافه ها می شه اینجور حدس زد …
از لابلای حرفات حس میکنم که تو هم شاید مثل من از بچه داری خسته و کوفته ای…منکه هیچ جا بهم خوش نمیگذره انگار یکی نشسته روی شونه هام…خیلی کارها میخوام بکنم اما انگار دست و پام بسته است.
———————————–
نه … بچه داری برای من هرگز خسته کننده نبوده و نیست. خوشمزه ترین کار دنیاست !
شاد باش و شاد زی….حتی در مهمانی ناخوشایند….هر چند خودم گاهی کم آوردم
———————————-
همین که کلمه ی ” گاهی ” رو کنار کم آوردنت استفاده کردی، یعنی خدا رو شکر!
شاید لازمه که به فکر یه تغییراتی باشید!
—————————-
هستم