من در شهر خودم گم شده ام.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

rooznameh-nightmare1

- شماره نهم، بهار ۱۳۸۸ -

۱/

سوار وسیله نقلیه عمومی نمی­شوم، در خیابان قدم نمی­زنم و مسیرهای عبوری­ام، خیابان­های اصلی شهر است که معمولا خالی از عابر پیاده است. پارک و سینما نمی­روم و ندرتا پیش می­آید که در مکان­های عمومی شهرم بنشینم. اگر هم بنشینم، در رستورانی، کافه­ای، جایی، همیشه با همراهانی هستم که آنقدر سرگرم می­کنند که اطراف را نمی­بینم! برای همین وقتی در درون اجتماع واقعی آدمهای شهرم می­روم ، خوف برم می­دارد.

دیروز در حوالی شهرک غرب، گم شده در آدرسی اشتباه ، کوچه پس کوچه ها را درمی­نوردیدیم. یک عالمه دختر و پسر جوان ریخته بود! دخترها لباس­هایی تن­شان بود که من در مهمانی هم نخواهم پوشید، تنگ، چسبان و براق، با نمایشی دقیق از کلیه برجستگی­ها ، سطوح، خطوط و الی آخر…! بعضی­های­شان با پسرهایی بودند، یعنی خودشان را به پسرهایی چسبانده بودند. چه اصراری داشتند وسط خیابان آنطور درهم بپیچند ؟ یکی­شان نگاه­ام کرد. هیچ کدام از اعضای صورت­اش طبیعی نبود. لب­های متورم، گونه های باد کرده، بینی به غایت کوچکی که با آن صورت قلمبه هیچ سنخیتی نداشت. همه چیز، از صورتهای بزک شده تا لباس­های مایومانند و ابراز عشق فیزیکی، به طرز کریهی دروغین، نمایشی و بیمارگونه بود. به خودم گفتم این­ها که هستند؟ اینجا کجاست؟

۲/

می­گویند اگر می­خواهی طرح­ات تصویب شود باید ما را هم در شادی خود شریک بدانی! با سروصدا داستان را به گوش همه می­رسانم. به نظر متاسف می­آیند، اما هنوز طرح بیچاره ما در بایگانی آن همه دهان گشوده رو به هوا خاک خواهد خورد . همانطور که بدون کفش، معذب و گلوله شده در اتاق ساده­اش نشسته­ام، می­پرسم “حاج آقا حکم رشوه دادن چیست”؟ برمی­ آشوبد. تلفن­اش را برمی­دارد و چندجا زنگ می­زند. اسم و تلفن طرف را یادداشت می­کند. اما نهایتا مرا به صبر و بازکردن گره با دست دعوت می­کند…

پشت میزم، رو به طرح نیمه کاره می نشینم، ناخن می­جوم و به انعکاس صورت خودم در سیاهی محیط اتوکد نگاه می­کنم. یعنی یک آدم قابل سالم در بین این همه آدم نیست؟

۳/

سعی می­کنم با آخرین میزان منطق، پختگی کارشناسی و لبخند با “آقازاده” صحبت کنم. برای­اش مسائل را بشکافم و جا بیاندازم. همکارم عجله می­کند و دست آویزی به “آقازاده” می­دهد. “آقازاده” سوار دست آویز شده تاب می­خورد، تاب می­خورد، تاب می­خورد. سرم گیج می­رود و عنان منطق و پختگی کارشناسی را از دست می­دهم. “آقازاده”،”آقازاده” خوبی است، عذرخواهی می­کند، اما چیزی برای ابد درون من می­شکند. خوب می­فهمم که ماحصل نزدیک سه دهه درس خواندن من، چکی است که آقازاده­ها اگر دل­شان بخواهد امضا می­کنند و جلوی من می­اندازند.

۳/

کائنات را شکر می­گویم که بعد از “افسردگی کارشناسی” اخیر، دری جدید را به روی­ام گشوده است. همیشه آرزو داشتم راهی را آغاز کنم که در آن به کودکان مظلوم سرزمینم کمکی کرده باشم. با هیجان وارد جلسه می شویم. جمله اخیر را با شور و حرارت و تقریبا اشک شوق در چشم به آن­ها می­گویم. توضیح می­دهم : این تنها کار مفید است … به نظر نمی­آید تحت تاثیر قرار گرفته باشند. با دلسوزی نگاه­ام می­کنند! خیلی زود متوجه می­شوم قرار نیست در این جلسه جز راه حلی برای رانت خوری، چیز دیگری کشف شود. افسرده­تر از قبل به خانه برمی­گردیم.

۴/

از پیدا کردن یک دوست جدید خوشحالم. تند و تند اس.ام.اس می­فرستد. کلافه می­شوم، اما صبورانه جواب می­دهم. دم از خواهری و ارادت و شاگردی می­زند. با وجود آن که گفته­ام با موبایلم تماس نگیرد، دم به دقیقه زنگ می­زند و ابراز بیقراری می­کند. درست وقتی داشتم برای دیدن­اش قرار می­گذاشتم، یک اس.ام.اس اشتباهی می­فرستد. آنچه در مورد من، برای دیگری نوشته است! خیلی سعی می­کند سوتی عظیم­اش را ماست­مالی کند. در آخر می­پرسد کدورتی دارم؟ نه، ندارم. در آینه خودم را نگاه می­کنم. گوش­های مرا دراز دیده است؟!

۵/

دلم برای چهار نفر ، فقط چهار نفر می­سوزد :همسرم، پسرم و خواهرک­های­ام. در حالی­که در جواب لبخند گشاد “هپی” که از امروز وارد بازار کار می­شود لبخند می­زنم، در دلم با صدای بلند گریه می­کنم. جوری که بینی دلم می­گیرد. باید فین کنم.

می­شود یکی لطف کرده، از سر محبت مرا از این کابوس بیدار کند ؟

 

 

 

تصویر: آقایی از آقایان پشت میز خدمت.

 

 

 

 


۱۶ پاسخ به “من در شهر خودم گم شده ام.”

  1. mina on اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ ۲:۴۷ ب.ظ

    عزیزم تو بیداری!
    متاسفم که بیداری و چنین چیزهایی رو تجربه کردی!
    متاسفم که کاملا میفهممت و درکت میکنم.
    متاسفم خودم گاهی میخوام چشمهام رو باز کنم و ببینم توی کابوسی بودم و الان همه ی اتفاقات خوب منتظرمه.
    امیدوارم برای فرار از این بیداری خوف انگیز به خواب پناه نبری - می دونم این کار رو نمیکنی البته -
    امیدوارم خیابون هایی رو یاد بگیری که بتونی توش بدون دیدن منظره های قبیح راه بری عمیق نفس بکشی و لذت ببری.
    امیدوارم با کسانی کار کنی که کمی مسئولت و انسانیت حالیشون باشه.
    امیدوارم آدمهایی به پستت بخورن که کمی از صافی و سادگی کوکیشون رو جایی نگه داشته باشن.
    امیدوارم همیشه از ته دل بخندی .
    امیدوارم همیشه از دردی که از خنده در عضلات شکمت ایجاد شده اشک بریزی.
    امیدوارم همیشه خوب باشی و من از شادیت لذت ببرم
    ————————–
    مرسی از همدردیت. خیلی چسبید :)

  2. Mahsa on اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ ۳:۴۳ ب.ظ

    Chadori hasti? Karet yani shoghlet chie?

  3. آزی on اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ ۳:۴۸ ب.ظ

    بیداری . . .،فقط. . . با. . . مرکمونه. . .
    ———————-
    دور از جونم !

  4. عرفان on اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ ۵:۱۳ ب.ظ

    خدا رو شکر این پست به شماره ۶ نرسید چون اگه می رسید من شک ندارم که اون شماره ی شش لاجرم مربوط به مقوله ی مهاجرت و جلای وطن و اینها می بود…

  5. Makan on اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ ۵:۵۳ ب.ظ

    :-(

  6. پریسا on اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۸ ۸:۲۲ ب.ظ

    حالا میخوای دلت برای من نسوزه، چهارتا بشه سه تا هم، بدک نیست، ها؟

  7. شهرزاد on اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۱ ق.ظ

    چه کابوسی… که از هر زبان می‌شنوی نامکرر است…

  8. Soosan.j on اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۸ ۵:۳۰ ب.ظ

    Kolbeye ahzan shavad ruzi golestan.

  9. parvaneh on اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۸ ۷:۱۵ ق.ظ

    دلم گرفت دوست جان … پسرک طلایی رو ببوس
    راستی چادری هستی ؟ کارت یعنی شغلت چیه ؟!!!!!!
    ——————————-
    دلت نگیره. قدر هجرتت رو بدون. مرسی :)
    نخیر! چادری نیستم! کارم یعنی شغلم طراحیه …

  10. روزگار on اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۸ ۱:۰۰ ب.ظ

    ا / این وسط کی می تونه مقصر باشه ؟
    ۲ / باید همراه شد یا … ؟
    ۳ / لعنت به تمام این ها
    ۳ .۲ / فساد اداری در این کشور بیداد می کند
    ۴ / خب … دست های آدم ها و به طبع نیات آنها زود رو می شود ! کاش نیات شان مثبت بوده باشد .
    ۵ / …

  11. marjan on اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۸ ۲:۳۷ ب.ظ

    majaraye oon smse kheili narahat konande bood…
    rasti to chera nemiri????? khedmat be vatano in harfa? bikhiyal baba
    —————————————
    کجا برم ؟

  12. وستا on اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ ۱:۵۴ ب.ظ

    اینها همه فجایع زندگی ماست که قابل رویتند…وهزاران هزار فاجعه پنهان هم هست که به این آشکاری قابل دیدن نیست…ولی با کمی دقت lمیشود دید….

  13. یکی on اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ ۴:۱۷ ب.ظ

    باید رفت.اما کجا؟به کی فرار کنیم؟

  14. یک همشهری on اردیبهشت ۱۹, ۱۳۸۸ ۴:۲۱ ب.ظ

    باید رفت.اما کجا؟به کی فرار کنیم؟!!؟

  15. گاه نویس on اردیبهشت ۲۰, ۱۳۸۸ ۸:۰۷ ق.ظ

    یقینا جای “کارشناس” ، اینجا نیست… جایی است که “کار”، حرف اول و آخر باشد… و کارشناس بتواند کاری کند، “کارستان”!

    اینجا سرزمینی است همه چیزش وارون! کاندر آن مرگ به از زندگی است، شرف آدمی در بندگی است!
    ——————————-
    اون دوستمون همینها رو گفت ناکارش کردند … هیس!

  16. محمد on اردیبهشت ۲۱, ۱۳۸۸ ۱:۳۶ ب.ظ

    در حال حاضر همه با این مسائل و مشکلات کم و بیش در زندگی روبرو هستیم. اونهایی که این وضع ناجور رو درک نمی کنن که خیلی راحتن، اما اونهایی که می فهمند، خدا به دادشون برسه. ظاهرا سالم و درست فکر کردن، کارکردن ، زندگی کردن و . . . برای ما شده یه رویا، دور ماندن از این همه آلودگی کار سختیه ولی شدنی. برای همین چیز هاست که باید هر روز قوی و قوی تر شد و مطمئنم که شما این قدرت رو دارید و بهترین راه حلها رو بدست می آورید و خودتونو در این شهر عجیب و غریب با تغییراتی که امیدوارم هر چه زودتر حاصل بشه، پیدا کنید.

بازتاب URI | توزیع دیدگاه ها

پاسخی بنویسید

نام

ایمیل

وبسایت

نظر خود را بیان کنید