ما زمینی ها …

- شماره ۱۴، بهار ۱۳۸۸ –
هر از گاهی بد نیست به طبیعت ناب و خالص بروی؛ نه از آن طبیعتها که ویلا درش ساختهاند و پر از آلاچیق و مردمان سیخ به دست و بوی باقالی پلو است. طبیعتی که یادت بیاندازد تو با این مورچه، با این گل بابونه و این سرگین غلطان هیچ تفاوتی نداری. که این سوراخی که این کرم در زمین ساخته، همانقدر محترم است که خانه تو در آپارتمانتان. که این خارها همانقدر حق حیات دارند که تو داری و تو همانقدر ارزشمندی که این گیاه پرپری کوچولو که با لگد رهگذری تباه خواهد شد ارزش دارد.
هر از گاهی خوب است زمین گیر شوی تا “مجبور” شوی از ماشین پرسرعت زندگی پیاده شوی، آرام بگیری و بودنات را نگاه کنی! حوصلهات سر برود، دلت برای دویدن تنگ شود، حالات از بالش و رختخواب به هم بخورد و وقت کنی کتابهای نخواندهات را تمام کنی. مجبور شوی لنگ بزنی و درد بکشی و عاجز باشی تا باورت شود هر قدرتی به مویی بند است، حتی قدرت راه رفتن.
هر از گاهی خوب است آدم یادش بیاید که کجای کار است … نه برای اینکه قدر بداند و شاکر باشد و از این حرفها، برای اینکه خودش را خیلی جدی نگیرد، چون دیگران هم این کار را نمیکنند !
تصویر: سوغات طبیعت گردی
توضیح : زمینگیر شدنام کوچکترین ارتباطی به طبیت گردی انجام شده ندارد و صرفا واکنشی طبیعی است به یک چیز دیگر !
قرار گرفته در کمی دقیق تر |
۱۱ پاسخ به “ما زمینی ها …”
پاسخی بنویسید
خوب نگاه کنی می بینی همه چیز در این دنیا طبیعی است! حتی وقتی یک عقده ای به بدنه ماشین خط کشیده عکس العملی طبیعی در مقابل فشارهای روحی که متحمل شده و تبدیل به عقده شده اند است!
چند وقت پیش یه فیلم دیده شد به اسم “Diving Bell and the Butterfly”. فیلم زیبایی بود از زمین گیر شدن آدمی که اون همه به آینده امیدوار بود و هیچکس حتی خودش باور نمی کرد چه بلایی در ثانیه ای برایش پیش آمد. اون هم طبیعی بود. فشارهایی موجب نرسیدن خون به مغزش شدند و …
خوشحالم که حالت خوب شده و زمین گیر نموندی. البته خوب شدنت هم بازتاب طبیعی کیسه آب گرم ها است! امیدوارم دیگه هرگز زمین گیر نشی چون تجربه شو دارم. می دونی که!
حالا پاشو بریم!
—————————————
اول. تو هنوز ناراحت خط و خوط های ماشینتی؟ بی خیال … فدای سرت! خدا رو شکر خودت رو خط ننداختند…
دوم. یعنی دیروز منو می دیدی یاد اون آقا داغونه می افتادی (آیکون هق هق )!
سوم. واقعا همین طوره! مرسی، می دونم…
بریم!
به جای نوشتن از زمین گیری و … یخده پیاده روی کن، اون دو طبقه رو هم با آسانسور طی نکن جون من! مورچه ها همین کارا رو می کنن که صحیح و سالمن!
————————
خیلی بدی … درسته پیاده روی نمی کنم، اما از وقتی شما بهم تذکر دادی دارم پله ها رو پیاده بالا و پایین می رم… باور نمی کنی از خارخاسک دم در بپرس!
ای بابا خدا بد نده چی شدی؟
—————————–
کمرم راست نمی شه خواهر! البته دیسک و سیاتیک نیست … اسپاسمه!
دلم کویر ناب و خالص خواست…
————————————–
و هیچ چیز و هیچ کجا صداقت کویر رو نداره …
خدا بد نده… چاره اش نرمشه… یادت باشه منم پارسال کمردرد داشتم با نرمش رو به راه شدم… نرمش کن خواهر جان، نرمش…
—————————–
دکتر گرانقدرم هم همینو می گفت … در واقع هفت ساله که داره همینو می گه… نمی دونم چرا تنبلی می کنم! خدا رو شکر که تو رو به راهی
وای من یک بار طبیعت بکر جنگلو لمس کردم. بی نظیر بود احساس می کردم زمان ایستاده. می فهمم چی می گی. واقعا باید به خودمون فرصت بدیم.
——————————————-
امیدوارم قسمت بشه دشت بکر رو هم لمس کنی …
من همه جوره زیاد زمین گیر شدم!
اما بعدش اتفاقات خوبی برام افتاده. هرچند توی دوران چسبیدن به زمین به تنها چیز یکه نمیشه فکر کرد آینده ی بهتره!
اما باید قدر سلامتیمون رو بیشتر بدونیم. منم این چند وقت خیل از خودم غافل شدم: پوستم خراب شده، وزنم زیاد شده ، استرسم زیاد شده، میوه خوردنم کم شده و …
قبل از زمین گیر شدن باید به خودمون بیایم.
زود خوب شو عزیزم :*
———————————————
چشم! فعلا به خود اومدن رو با گوجه سبز خوردن آغاز می کنیم (میوه جاته دیگه) ! :*
و هراز گاهی خوبه وقتی داری روی این زمین راه میری خاری به پات بره و بگی آخ !
——————————–
مرتاض نیستم، اما واقعا فکر می کنم یه جورایی درد لازمه لذت بردن از لذته!
سلام بیتای عزیزم.خیلــــــــــــــی خیلـــــــــــــــــــی زیبا بود مطلب مرقومی ات.
موافقم با این موضوع که نوشتی .
می دانیم انسان موجودی طبیعی است و تفاوتش در قوه ناطقه
و در ک بیشتر از اوضاع دور و برش می باشد و بس.
اگر می شد چون دکتر بسکی زندگی کرد شاید آن حس طبیعت گرایی و زند گی در
آن را می توانستیم به احساسمان منتقل کنیم.
از نظر خندا نت هم که در کامنت وب ام گذاشتی بسیار ممنون.
شاد باشی و سبز
——————————-
خوب شما که امکانات “دکتر بسکی وار زیستن ” رو دارید، پیش قدم بشید، ما هم بعدا می آیم!
وقتی اومدم خونتون آهنگه رو می یارم
——————————-
آره آره … فکر کنم هفته آینده عملی بشه … اگه این کمر لامصصب اجازه بده
خونه ی ما درست پای کوه است(از پشت کوه در آمدنم پر بیراه نیست!!!!!!)،
قدم تازه کنیو جنگل کاج را بالا بروی نصف شهر زیر پات تاب می خورد،معماری کج و بی قواره ای دارد،گله گله خانه کنار هم چیده شده،قدیم ها که نمی دانستم آپارتمان چیست شهر یکدست تر بود،یک پخی خاص خودش را داشت…
تمام کودکانگیم لابه لای بلوط های کوتاه،کاج های بلند،کوه های نتراشیده و آبشار های بکر با راه های سخت زیبا که با خودت درگیرت می کند گذشته،پر از زنبور گزیدگیست خنده هام،پر از گوشت مزه دار گنجشک که خودمان می زدیم، پر از بته های وحشی،انواع و اقسام عقرب ها،قمقمه،قمری،صدای باد،مورچه های قدو نیم قد،پر از بلوط کباب کردن(به دهان شما مزه نمی دهد،مزهی تلخ کوفتی دارد،خیلی قدیم ها مردمم نان بلوط می خوردند تا شکم هاشان سفت شود که… و البت “فقر” هم در این ذائقه دخیل بوده)،من بچه ی کوهو کمانچهو بلوطم،باید بیاییو ببینی رفیق….
و بیتا سالهاست توی این سمفونی گم مانده ام که من برای طبیعتم یا طبیعت برای من…..
با احترام:مینای کولی
————————————-
ما خود خود طبیعتیم!
بلوط خوردم، نه بلوط لرستان. ولی به گنجشک لب نزدم