گر حکم دهند که مست گیرند … در شهر هرآنکه هست گیرند

۱۷ خرداد ۱۳۸۸

kk

- شماره ۱۶ ، بهار ۱۳۸۸ -

من، روزنامه دیواری ۳۵ سال دارم و ۴۳ درصد از روزهای عمرم را کار کرده­ام. از فروش کوزه و تخم مرغ رنگی گرفته تا تدریس خصوصی و عمومی، تا طرح زدن و نقشه کشیدن و گزارش نوشتن و پرسشنامه پر کردن و نشستن در جلسه با مقامات دولتی و غیر دولتی و حرف های ریز و درشت زدن.  من، روزنامه دیواری، هر سه دولت اول، دوم و سوم را با تمام وجود تجربه کرده­ام!

کار دولتی­ام را ، مقارن با ریاست جمهوری آقای اول شروع کردم. اویی که سردار سازندگی بود و عاشق تعریف پروژه­هایی که شروع نشده، متوقف بودند و ایشان افتتاح­شان می­کرد. در زمان او به ما امر کردند “برنامه ایران  ۱۴۰۰″ را بنویسیم؛ او در نظر داشت با تمام شدن سهمیه ۸ ساله اش از ریاست جمهوری ، تا سال ۱۴۰۰ هجری شمسی را برنامه ریزی شده تحویل خلق الله دهد. کارمان این بود که از صبح تا ظهر به دستور العمل های تدوین برنامه بخندیم و از ظهر تا شب در سرمان بکوبیم که چه کارشان کنیم. قرار بود هدف برنامه تحقق تمدن اسلامی باشد، پس مثلا در بخش “محیط زیست” نوشته بود : پاک سازی محیط های کار (که لابد نوعی محیط زیست بود ) از اختلاط  نا به جای زنان و مردان… . این برنامه ، با وجود آن همه پول و وقت و اعصابی که صرف­اش شد از حد یک شوخی بزرگ فراتر نرفت.

آقای دوم  با هلهله بر سر کار آمد. ایشان حسی نسبت به اعداد و ارقام نداشت و تا جایی که به حیطه کاری من مربوط بود هرچه می­شنید را باور می­کرد. همان موقع ها بود که ناگهان عده­ای متوجه شدند عده­ای دیگر شامل اقای اول و دوستان، عالیجناب سرخ یا طوسی هستند! برای فهماندن این راز به بقیه جامعه، یک عالمه روزنامه چاپ شد و تعطیل شد و کلی آدم­ در به در شدند، اما برای آقای اول آب از آب تکان نخورد! یادم هست سر ماجرایی که آخر نفهمیدیم چه بود و چه شد، کامپیوتر همکلاسیم را از پنجره خوابگاه بیرون پرت کرده بودند و یادداشت های تز دکتری همکلاسی دیگرم را در همان ماجرا آتش زده بودند و آنها روز بعد مانند دیوانگان در حیاط دانشکده با پیژامه  زار می­زدند. باز هم آب از آب تکان نخوردبرای آقای دوم هم آب از آب تکان نخورد. آقای اول قدرت و باریک بینی اش و تمام کوله­بار قدرت را برداشت و برد یک جای دیگر. آقای دوم هم ماند و طبع لطیفش و یک چیزهای دیگر و دولتی که شباهتی به دولت نداشت.

یک روز بعد از ناهار در کتابخانه بیکار و بیعار نشسته بودیم، برخی دندان خلال می­کردند، بادگلو می زدند ، ناخن سوهان می کشیدند یا پر یا پوچ بازی می­کردند که تلویزیون فیلم انتخاباتی آقای دوم را نشان داد. او گریه­اش گرفت و سرود “ای ایران پخش شد” و یادم هست آن فیلم عجیب کیفیت تدوین خوبی داشت. همه ما آن چنان تحت تاثیر قرار گرفتیم که انگار فیلم “کازابلانکا” را دیده­ایم و جوری شد که خیلی چیزها یادمان رفت و …  بدین ترتیب من افتخار خدمت گذاری در دوره دوم آقای دوم را هم به دست آوردم. افتخاری که خیلی زود پس زدم! خوب آدم چقدر فال ورق بگیرد و خمیازه بکشد و در دفتر خاطراتش بنویسد مرده شور این شغل را ببرد؟ تا کی به جای یک عده فکر کند، بنویسد و آنها حتی بلد نباشند درست از روی نوشته­اش روخوانی کنند؟ کم کم جذب بخش خصوصی، دفاتر مشاوره شدم. آن موقع­ها هم با رابطه کار می­گرفتند و با رابطه کار تصویب می­کردند، اما علنی نبود. راشی و مرتشی بودن کار زشتی بود.  برای “کارشناس” ارزش قائل بودند و کم و بیش تمایلی برای کار درست انجام دادن و نشانه هایی از وجدان حرفه­ای به چشم می­خورد .

کمی قبل از روی کار آمدن آقای سوم، دفتر خودمان را تاسیس کرده بودیم. آقای سوم که آمد آنچه نبود بوجود آمد و آنچه بود نابود شد! خیلی از دوستان­مان دارای پرونده­های قطوری شده و به سرعت از سیستم دولتی حذف گردیدند. سازمان مدیریت، به عنوان تنها نهاد کج و کوله برنامه ریزی و نظارت بودجه­ای – که گویا مانع “بود و نابود کردن” ها بود – یک شبه دود شد و به آسمان رفت. فرهنگ “ضد پاسخگویی”  در کنار جریان ” مرگ بر هرچه بوی علم و دانش بدهد ” و ” مچش رو بگیر تا جاشو بگیری” رشد کرد. دولتمردان با شعار ” من خودم قانونم، شما چی می گی” سیستم لرزان اداری کشور را با چیزی مثل ” هی ریز می بینمت” عوض کردند و همان شایسته سالاری کمرنگ موجود را با “هر کی بیشتر باج بده رو هستم” سر بریدند.

بهمن سال گذشته از روزنامه دیواری رشوه خواستند. روزنامه دیواری نه تنها رشوه نداد که دست به مبارزه زد. با دلیل و مدرک موضوع را به گوش خیلی ها رساند. روزنامه دیواری هنوز موفق نشده است، چرا ؟ چون به هرکه شکایت برد، دید او هم آلوده است. امروز آقای الف به روزنامه دیواری گفت :” شما ماهید، اما قواعد چانه زنی را بلد نیستید ” . روزنامه دیواری گفت :” هان ؟” گفت: ” ببین روزنامه جان ، امروز سیستم اداری ، سیستم باج خواهی است” … آقای عزیز اعتقاد دارد اقای الف داشته راه را نشان می­داده است!

از بهمن تا امروز حق الزحمه روزنامه دیواری این­ها،  گیر پرداخت باجی است که روزنامه دیواری نمی­پردازد. حقوق خودش و همکارانش ، راحتی زندگی­­شان ، سلامتی و اعصاب خودش و همکارانش را به خطر انداخته است و کم کم دارد تا مرز از هم پاشیدگی روحی پیش می­رود،  همه و همه را هزینه می­کند ، اما شرف و وجدانش را نمی فروشد. به جای­اش پوستر میرحسین را پشت شیشه دفترش می­زند تا نشان دهد او، روزنامه دیواری ۳۵ ساله که ۴۳ درصد از روزهای عمرش را کار کرده بدتر از این ایام ندیده و امیدوار است با روی کار آمدن آقای موسوی و حتی کروبی یا رضایی به عنوان آقای چهارم ، رشد این سرطان متوقف شود، انتظار ریشه کنی ندارد ؛ چون خوب این چهار نفر و مشاوران و همراهانشان را می­شناسد. اما امیدوار است پس از رفع بحران فعلی، شیمی درمانی ملی – توسط خود هموطنان و نه دولتمردان – روزهای بهتری را به ارمغان آورد. چرا که نه ؟ آیا شرایط ما بدتر از قرون وسطی است ؟

یک آقای انگلیسی می­گفت ایرانی­ها عاشق افشاگری هستند! وقتی در مناظره­ها آقایان به جان هم می­افتند و آنچه سال­ها در تاکسی از هموطنان شنیده­ایم را جلوی دوربین می­گویند  شاد می­شویم. افسوس که مرز جسارت و حماقت کمرنگ است و افسوس که ملت فراموشکاری هستیم.

سر جدتان هرکه را دیدید حرف­های آقای سوم را باور کرده به من معرفی­اش کنید تا روشنش کنم!

 


۲۱ پاسخ به “گر حکم دهند که مست گیرند … در شهر هرآنکه هست گیرند”

  1. پریسا on خرداد ۱۷, ۱۳۸۸ ۸:۱۲ ب.ظ

    با شیمی درمانی ملی خیلی حال کردم؛ اما شک دارم که اونم جواب بده :-|

    ——————————–
    اگه شک داری نمون اینجا . برو پاریس خودتان!

  2. مینا on خرداد ۱۷, ۱۳۸۸ ۹:۴۸ ب.ظ

    اول از همه مرسی روزنامه جان ۳۵ ساله ی فعال عزیز که چنین پستی نوشتی. مطلبی که با اینکه طولانی بود صداقتش لجظه ی منه مینای ۲۳ ساله ی بی حوصله ی خسته رو نخونده به خط بعدی نمیفرستاد.
    متاسفانه هیچ کدوم از آقایون کاندیدا کارنامه ی افتخار برانگیزی ندارند تا من از کار و زندگیم دست بکشم و راه بیوفتم توی خیابون و براش تبلیغ کنم. اما چرا با این وجود دارم از جیبم خرج میکنم؟ از اعصابم مایه میذارم؟ وقتم را صرف -تلف- میکنم؟
    همش بخاطر حس تنفریست که در من شکل گرفته. از این آقای سوم! از اینکه یکی پیدا شده و منه مینا ۲۳ ساله که از وقتی دست چپ و راستیش رو از هم شناخته سعی کرده سالم زندگی کنه، بخونه، فکر کنه، ببینه و … هر کاری کنه تا درست بفهمه تا گوسفند از دنیا نره رو خر فرض کرده! روز روشن رو شب میخونه و برای همه چیز مدرک داره و خدا و امام زمان رو شاهد میگیره که راست میگه و …
    چاره ای نداریم تا موسوی رو به ریاست جمهوری برسونیم و خودمون رو درست کنیم. خودمون رو درمان کنیم ، تا کل جامعه در مان بشه. چاره ای نداریم جز اینکه خوشبخت باشیم چرا که فقط یکبار در جوونی میتونیم خوشبختی رو تحریه کنیم. چاره ای نداریم …
    حرف زیاده عزیزم …
    اما
    مهمترینش خسته نباشیدی است که باید به روزنامه دیواری ها گفت. و آرزو کرد همه روزی، روز-نامه هاشون پر باشه از دانایی، آزادی، فعالیت، سلامت.
    به امید اون روز :
    زنده باد موسوی …
    ————————————–
    امیدوارم تا ازمون “نگذشته” ، چه ما دهه چهارمی ها، چه شما دهه سومی ها، چه مامان تو چه مامان من، یه ذره وضع بهتر شه … یه کوچولو!

  3. parvaneh on خرداد ۱۷, ۱۳۸۸ ۱۰:۲۷ ب.ظ

    زیبا … قشنگ .. اصولی … من سی و هشت سال دارم و زمان نخست وزیری کاندیدای اول را به یاد دارم .. در آن زمان من از رنگ های شاد به شدت متنفر شدم و از ترس گرفتن و با پنبه ی آغشته به شیشه خوردن برای ابد از رژ لب زدن متنفرم .. چون همیشه می ترسم کسی مرا بگیرد و مجبورم کند با آن پنبه لبم را پاره کنم .. ولی در میان این بدها و بدترین ها مجبورم که بد را انتخاب کنم … آن نفر سوم بدجوری دیوانه ست .. من هم همه کاری می کنم که نفر سوم چهارم نشود .. دعا کن نازنین
    ————————————-
    یادته هرکی لاک داشت دستش رو می کردن توی کیسه پر از سوسک ؟
    یادته دانشگاه رفتنمون رو ؟
    یادته چقدر بدبختی کشیدیم ؟

  4. marjan on خرداد ۱۸, ۱۳۸۸ ۹:۳۱ ق.ظ

    دم خونه ما همه می خوان به محمود بزغاله رای بدن :(
    ——————————–
    اتفاقا همکار ما” شیرین لقا” ، هم محل شماست. یادش دادیم روووشن گری کنه ! گویا موفق هم بوده. تو هم بهش بپیوند! نوشته منو پرینت بگیر بچسبون پشت شیشه بقالی :)

  5. mina on خرداد ۱۸, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۱ ق.ظ

    مرجان و شیرین لقا خونشون کجاست؟

  6. mina on خرداد ۱۸, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۶ ق.ظ

    راستی به مطلبی:
    نمیخوام از کسی دفاع کنم. به هر حال این افراط گری ها کاری بوده که صورت گرفته و دوران خوب شماها رو خراب کرده. ما یه گشت ارشادش رو داریم نمیتونیم تحمل کنیم چه برسه به …
    اما دو تا نکته رو هم نباید نا دیده گرفت که در اوایل انقلاب همه جو گیر بودن و افراطی. و دوم اینکه آدمها تغییر میکنن.
    امیدوارم این تغییر رو ببینید و این فرد بتونه انقدر شرافتمندانه و شفاف خدمت بکنه که شما از اشتباهاتش بگذرید.
    ———————————————
    بستگی به خودمون داره … این آدم، سوپرمن هم باشه یک نفره که می خواد در مقابل یه سیستم سرتابه پا فاسد بایسته. ما فقط امیدواریم واقعا بخواد بایسته! یه نفری چه کاری ازش بر می اد ؟ اما اگه این شور و هیجان و خواستن در طول ۴ سال حفظ شه، سیستم اصلاح می شه … حتما می شه!

  7. خشایار on خرداد ۱۸, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۰ ق.ظ

    God bless us

  8. ناشناس on خرداد ۱۸, ۱۳۸۸ ۵:۵۵ ب.ظ

    موافقم
    ولی متاسفانه کم هم نیستند کسانی که حرف آقای سوم را باور کرده اند
    توی خیابان ها
    دختر و پسرهایی سوار ماشین های کلاس بالا و موهای سوزه ی گشت ارشادی و این حرفا
    عکس های آقای سوم را پخش می کنند
    و آدم می ترسه
    شاید این رای دادن بازی ای بیهوده نباشه

  9. I Make Thousands of Dollars a Month Posting Links on Google from Home on خرداد ۱۹, ۱۳۸۸ ۵:۵۹ ق.ظ

    Hey, nice post, very well written. You should blog more about this.

  10. بهار on خرداد ۱۹, ۱۳۸۸ ۹:۱۲ ق.ظ

    معرکه است روزنامه جان! معرکه است. بهتر از این تا حالا متن در مورد انتخابات نخوانده بودم عالی نوشتی. عااااااااااااااااااااالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی. مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
    ببخشید که کم و دیر به دیر سر میزنم شرمنده. حوصله نت بازی ام کم شده یه کم :P

  11. ستاره on خرداد ۱۹, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۱ ق.ظ

    امیدوارم شیمی درمانی جواب بده….
    خدا عاقبتمون با این اوضاع و احوال بخیر کنه

  12. وستا on خرداد ۱۹, ۱۳۸۸ ۳:۳۲ ب.ظ

    پس من بیشتر از همه تو آسیاب این آقایون گندم آسیاب کردم من از سال ۵۹ که با انقلاب فرهنگی از دانشگاه اخراج شدم…تا سال ۷۱ که در زمان سازندگی دوباره تصمیم گرفتم زندگیمو بسازم که ساختم ..تا حالا که نوار سبز در دستم گرفتم…سالهاگذشته ..بارها خشمگین شدم…بارها درگیر شدم…بارها اشک ریختم…بارها سکوت کردم…بارها بدنبال حق پایمال شده ام رفتم…بارها بحث کردم…بارها آه کشیدم…بارها به مهاجرت فکر کردم…….اماتنها وتنها به یک نتیجه رسیدم باید ساختار فرهنگی..بینش سیاسی واجتماعی مردم درست بشه..واین تنها با گذر تدریجی ممکنه…با همین اصلاحات که خیلی ها مسخره میکنن..این واسه جامعه ای با ساختار جامعه ما تنها راهه…..و فعلا تنها موسوی میتونه دریچه ای به این سو رو واسمون کمی باز کنه…

  13. mina on خرداد ۲۰, ۱۳۸۸ ۹:۱۰ ق.ظ

    بیتا این اکبر داره یه کارایی میکنه!
    بیا امیدوار باشیم…
    :)

  14. ماندا on خرداد ۲۰, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۴ ب.ظ

    روزنامه جان طرفدارااشم مثل خودش منطق حالیشون نیست من حتی دوس ندارم باهاشون بحث کنم!

  15. Atefeh on خرداد ۲۰, ۱۳۸۸ ۳:۵۱ ب.ظ

    ما هم به همین امید کمرنگ! داریم خودمونو خفه می کنیم!

  16. شهلا(آلی) on خرداد ۲۱, ۱۳۸۸ ۳:۵۱ ب.ظ

    سلام
    این آقایون شماره دار فردا بی شماره می شن.
    یک نفر میشه رئیس جمهور و بقیه ول معطل اینهمه جار و جنجا ل.
    اون آقا بده به قول(بهی شیرین زبون) امید است به گروه پینوکیو بپیوندد..
    تا بوده همین بوده تا هست همین …….
    باید سبز بود چون درختان نه جلبک مرداب که سبزی را از آب راکد وام گرفته است.
    از سخنان قصار خودم.
    به امید فردایی بهتر

  17. حسین on خرداد ۲۵, ۱۳۸۸ ۴:۲۳ ب.ظ

    سلام
    یه سوال خدا وکیلی مشکل بزرگ همه شما که اومدید اینجا فقط و فقط گشت ارشاده ؟
    جامعه ایده آل شما چه چیزهای داره ؟
    چه رنگی داره؟
    اصول ثابت این جامعه ای که شما آرزوشو دارید چیه؟

    ————————————————————–
    نخیر، گشت ارشاد نیست!
    آرامش داره!
    همه رنگا جز دورنگی !
    جامعه انسانی و اصول ثابت؟!

  18. حسین on خرداد ۲۵, ۱۳۸۸ ۴:۲۶ ب.ظ

    سلام
    قشنگ ترین کلمه درباره زندگی از دید خودتون رو برای من بفرستید

    ——————————-
    خود زندگی!

  19. ناشناس on خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۷ ق.ظ

    عشق

  20. ناشناس on خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۹ ق.ظ

    بعد از سالها انتظار بالاخره مناظره کاندیداتورها را دیدیم بقول یکی از رفقا محمود توهم همه را به باد افترا گرفت واز آن هم نتیجه نگرفت ولی اینهمه خون ریزی این محمود ان محمود را تداعی میکند (غزنوی)
    صحبت حکام جور ظلمت شب یتداست ……………………………………………….درآید
    مثلا زندانی …کشته …..زخمی ………..

  21. ناشناس on خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۲ ق.ظ

    بعد از سالها انتظار بالاخره مناظره کاندیداتورها را دیدیم بقول یکی از رفقا محمود توهم همه را به باد افترا گرفت واز آن هم نتیجه نگرفت ولی اینهمه خون ریزی این محمود ان محمود را تداعی میکند (غزنوی)
    صحبت حکام جور ظلمت شب یلداست ……………………………………………….درآید
    مثلا زندانی …کشته …..زخمی ………..

بازتاب URI | توزیع دیدگاه ها

پاسخی بنویسید

نام

ایمیل

وبسایت

نظر خود را بیان کنید