سندروم آرامش در زندگی روزمره

۶ مرداد ۱۳۸۹

rooznameh14

شماره­ی چهاردهم – تابستان ۱۳۸۹

 پــدرم  دوستی صمیمی داشتند که در جوانی با خانمی امریکایی ازدواج کرد، به امریکا رفت و امریکایی شد. دوست پدر در امریکا صاحب دو پسر شد، برای­شان اسامی امریکایی انتخاب کرد و به نام خانوادگی ایرانی­شان چسباند. قبل­ترها که هنوز اینترنت و ای میل اختراع نشده بود، سالی یکی دوبار به هم نامه می­دادند و ما عکس فرزندان امریکایی – ایرانی دوست پدر را با صورت­های ایرانی – امریکایی­شان می­دیدیم.

چند سال پیش یکی از پسرهای ایرانی – امریکایی دوست پدر، با یک دخترخانم امریکایی ازدواج کرد و بی­تردید امریکایی­تر شد. یک سال پیش، به لطف نوه­دار شدن دوست پدر، وبلاگ خانوادگی آن­ها به ما معرفی شد تا راحت­تر عکس­های نوه­ی دوست پدر را نگاه کنیم.

در یک سال گذشته به دلیل کمبود انگیزه، فقط گاهی عکس­های نوه امریکایی را دیده بودم. اما چند روز پیش به دلیلی ثانوی وارد وبلاگ­شان شدم و تقریبا سه ماهه اخیر را به دقت خواندم. راستش این اولین بار بود که وبلاگ یک امریکایی را می­خواندم. خیلی جالب بود:

۱/ آن­ها بسیار ساده فکر می­کنند و بسیار ساده می­نویسند. نه چیزی را پس پرده­ها می­پیچانند و نه خیال دارند با وبلاگ نویسی­شان فیل هوا کنند. صنعت ایهام و اشاره و چشمک و یک دستی زدن و غیره در متن­شان جایی ندارد. حتماً نیازی هم نیست.

۲/ آن­ها کاری به سیاست و مملکت­داری ندارند. فقط تا جایی که دست­شان می­­رسد را نگاه می­کنند. گویا دلیلی برای دخالت در اموری که بی­دردسر در اطراف­شان جریان دارد و تخصصی در آن ندارند احساس نمی­کند. لابد نیازی هم ندارند.

۳/ آن­ها چقدر آسان ذوق می­کنند. یک مسافرت کوچولو، رفتن به رستوران، خرید کردن و حتی خوردن یک قاچ کیک آن­ها را به عرش می­برد. گویا - بزنم به تخته - هیچ گونه یاس و افسردگی­ای ندارند.

۴/ آن­ها مشکلاتی به اندازه­ی تحمل­شان – تحمل یک آدمیزاد نوعی دارند. مشکلاتی که راه حل­هایی آدمیزادی دارند برای همین هرگزدر آستانه­ی انفجار نیستند که به زمین و زمان بد و بیراه بگویند. منتظر هم نیستند که ندایی از کائنات به فریادهای­شان پاسخ دهد.

۵/ آن­ها مجبور نیستند چیزی را مخفی کنند، با قلبی آرام فیلم­های خانوادگی­شان را برای اکران عموم می­گذارند. انگار همشهری­هایشان­ هنوز یاد نگرفتند دماغ­شان را تا ته در زندگی دیگران فرو کنند.

 

رفتم کلی وبلاگ امریکایی دیگر را هم خواندم. گویا همه از چیزی به نام “آرامش در زندگی روزمره” رنج می­برند … طفلکی­ها !

 

 

تصویر: صفحه­ی اول وبلاگ آن­ها، با وجود سانسور جهان سومی من هنوز لبخندهای بزرگشان بر سر در وبلاگ  پیداست! 

زهدی خیارانه

۳ تیر ۱۳۸۹

rooznameh-khiar

  شماره­ی نهم – بهار ۱۳۸۹ 

فلفل سبز   که بخواهم بخورم، با احتیاط وارد عمل می­شوم؛ اول یک گاز کوچک و بعد اگر خیلی سوزاننده نبود همه اش، آن هم یواش و محتاطانه، حتی اگر از شنبه بازار انزلی با عنوان فلفل شیرین خریده باشم. در مورد خرمالو هم با دوراندیشی عمل می­کنم و همیشه از قبل خودم را برای احتمال احساس گسی آماده می­کنم. همچنین می­دانم لمس پوست هلو خوشایند نیست و گوجه سبز ممکن است در اعماق شل شده باشد. گوجه فرنگی ممکن است از درون گندیده باشد و با وجود ظاهر خوشگلش، بوی گند و مزه­ی گندتری داشته باشد. هندوانه ممکن است قرمز باشد، اما شیرین نباشد. برای این­ها آماده­ام. پس هرگز غافلگیر نمی­شوم و افسردگی ناشی از جاخوردگی نمی­گیرم. اما من به خیار اعتقاد دارم. قرار نیست تحت هیچ شرایطی تلخ و تند و بی­مزه و بوگندو و گس و خلاصه آزاردهنده باشد، چون ظاهر و باطنش یکی است، قرار است یکی باشد…

حالا تصور کنید آدم خوش و خرم نشسته باشد، یک ظرف خیار سبز قلمی ، تر و تازه و شسته شده دم دستش باشد و دست دراز کند، یکی از تردترین­ها را بردارد، خرتی گاز بزند و … دهانش مزه­ی سگ مرده بگیرد … حالا تصور کنید یک آدمی که عمری پز خیارشناس بودنش را داده، به دوستی خیاریش بالیده، در طول بیش از یک سال ، با هر خیاری برخورد کند، چنین جوابش را بدهد.

داشتم فکر می­کردم شاید لازم باشد یک مدت طولانی روزه­ی کدو بگیرم… کلاً !

ره افسانه زدن با مسواک

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

rooznameh5

شماره­­ی پنجم – بهار ۱۳۸۹

وقتی  می روی یک مسواک می خری و می خواهی هم با آن دندان­هایت رو بشویی، هم موهایت را شانه کنی، هم جارو بزنی، هم سوسک بکشی و هم دیوار اتاق خواب رنگ کنی همین می­شود که آن مسواک خوشگل اشتباهی به جای دهانت می رود درون چشمت !

نه عزیز من، هرچقدر هم این مسواک را گران خریده باشی، با مسواک فقط باید مسواک بزنی. مسواک آفریده شده برای شستشوی دهان و گاهی هم زبان. تازه برای شستشوی دهان هم به تنهایی کافی نیست (سلام مینای دندان پزشک). باید هم نخ بکشی و هم از آن آب­ها که مزه­ی آدامس نعنایی می­دهد قرقره کنی …

در واقع منظورم از این کی­برد فرسایی آن بود که بدانی این مشکل مسواک نیست که قابلیت­های غیرمسواکی ندارد. مشکل توست که خواب جارو رشتی را در خیال مسواک اورال بی دیده­ای!

 

 

عفونت به توان ابدیت

۱۵ فروردین ۱۳۸۹

2

شماره دوم – بهار ۱۳۸۹

گاهی که خسته می­شوم و روحم دلش می­خواهد پایش را دراز کند و استراحتی کند، به کارهایی که دوست دارم ولی هنوز انجام نداده ام و هنوز برایم دنیایی کشف نشده هستند فکر می­کنم. یکی از این کارها فیلم سازی مستند است . متاسفانه تا این لحظه سواد من از فیلم سازی محدود می­شود به دانستن طرز استفاده از دوربین دستی و دیگر هیچ…

امروز با “ماجد نیسی” اشنا شدم که مستندساز است، ۲۸ سال دارد و اهوازی است. فیلمی حدودا ده دقیقه­ای از او دیدم به نام ” گیسوی اشفته من ” که بدجوری آشفته­ام کرد…

آشفته شدم؛ نه چون بدبختی هموطنانم یا فرودستی هم جنسانم و یا له شدن آدمهایی به دست آدمهای دیگر را دیدم. چون گاهی باورم نمی­شود انسان هایی که زنده اند و نفس می کشند انقدر ساده این همه بدبخت باشند . و باورم نمی­شود زخمی­ترین آدمها بتوانند به راحتی اگر دستشان برسد دیگرانی را زخمی تر کنند و شاید چون رویم نمی­شود دیگر از مشکلات زندگی خودم، مثلا این­که نرسیده­ام بروم آرایشگاه بنالم !

 

کاش من هم بلد شوم فیلم مستند بسازم …

 

———————————

تصویر: صحنه ای از فیلم که اشک من را درآورد …

اگر که بیهوده خوشحال است او …

۶ مرداد ۱۳۸۸

rooznameh-football1

شماره ۲۸، تابستان ۱۳۸۸

ورزشکار نبودن من، جز به روحیه خودم، به هیچ عامل دیگری بستگی ندارد. وگرنه می­شد من هم مثل خواهر کوچیکه در استخر و زمین بسکتبال بگردم و یا حداقل از دوچرخه سواری لذت ببرم. اما تنها استعداد ورزشی من در بالا رفتن از درخت انجیر خانه مادربزرگم خلاصه می­شد !

این روزها که با توفیق اجباری بردن و آوردن پسرک، هفته ای سه بار به ورزشگاه الف وارد و سه بار خارج می شوم و هر هفته در مجموع حدود بیست دقیقه وقت در آنجا می گذرانم، نکته مهمی را فهمیده­ام و آن، نه این که “عقل سالم در بدن سالم است”، که یک خروار آدم غیر ورزشکار و اصلا معلول و با عضلات خشکیده و شکم قلنبه و یا استخوان های بیرون زده و چشم­های نیمه کور می شناسم که از قضا عقل­شان خیلی خوب کار می­کند. فکرش را که می­کنم فیلسوف ورزشکاری نمی­شناسم. همه­اش صورت رنگ پریده کی­یر که­گارد جلوی چشمم می­آید و …

وقتی می­بینم­شان با کمر صاف، شکم صاف، نه استخوانی و بی­جان - و نه چاقالو و نفس نفس زنان، با سر و گردن برافراشته، با یک لبخند خوشگل دائمی، با قدمهای محکم راه می­روند، لباس­های­شان تمیز است و کفش ورزشی به پا و یک ساک گنده به دوش دارند، احساس امنیت می­کنم. یک آرامش قلنبه خدشه ناپذیر دارند، یک اعتماد به نفس درشت ! یک جوری نگاه می­کنند که انگار بلدند چطور در مسابقه با هر ویروسی  - حتی ویروس افسردگی و کج اخلاقی - برنده شوند!

ورزشگاه الف همیشه بوی علف تازه و باران، بوی نشاط و غرور می­دهد! همه بیهوده سرحال­اند. شاید هم طبع من آنقدر بیمار شده که برای هر لبخندی، دلیلی محکم و لایتغییر می­خواهد. آنقدر همه چیز براق است که دلم می­خواهد از ماشین بیرون بپرم و تا زمین فوتبال، که پسرک آنجا مشغول بالا و پایین پریدن است ، یک نفس زانو بلند یا پابوکس بروم!

 

تصویر: ورزشگاه الف، زمین فوتبال، یواشکی از لای درخت ها! دقت کنید پسرک مرا هم پیدا میکنید…