نادانی

۳ مرداد ۱۳۸۹

rooznameh13

شماره­ی سیزدهم– تابستان ۱۳۸۹

 

امروز در اینترنت می­گوگلیدم که به نوشته­ای از خودم، مربوط به حدود پنج سال پیش برخوردم. نوشته­ای که برای خودم هم تازگی داشت. نه که جعلی باشد، بلکه از بس در پنج سال اخیر دیده­ها و شنیده­های جدید، از من آدم متفاوتی ساخته؛ آدمی که گاه به کل به آدم آن روزگار بی­شباهت است. نوشته­ی خودم را می­خواندم و با جای جای­اش اساساً مخالف بودم و هی کلاهم با خودم در هم می­رفت!

اصلاً قصد لینک دادن ندارم، چون مهم نیست چه نوشتم. مهم این است که آدم در هر لحظه فهم و شعورش نسبی است. تمام ارزش­هایی که برای خودش می­آفریند هم نسبی است؛ تابعی است از حجم اطلاعاتش در آن لحظه­ی زایش ارزش. پس چطور روی­مان بشود فرضیات­مان را اصل بنامیم که چه؟ که این فرضیه ها را شخص بنده در بوته­ی آزمایشگاهی آزمایش کرده­ام و درستی­شان را ثابت کرده­ام و خیلی هم اصل من اصیل است.

اصولاً تا وقتی پرسپکتو هست، آدم نباید حتی روی دیده­های دوتا چشم خودش هم قسم بخورد چه برسد به تراوشات فلسفی درون سری که از پنجگانگی حواس رنج می­برد !

 

البته ممکن است پنج سال دیگر از این نوشته هم پشیمان شوم!

 

 

عکس از : استوارت هلمز

 

————————————-

 

پ.ن (۱) مث که همه رفتن سفر …

پ.ن (۲) رفتم کلی کامنت ها رو جواب دادم …

پ.ن (۳) چرا عاجزیم از کامنت گذاشتن در بلاگفا ؟

 

 

 

waka waka*

۲۱ تیر ۱۳۸۹

rooznameh11

 شماره­ی یازدهم – تابستان ۱۳۸۹    

 در این روز گرم  که حتی دولت مهرپرور هم برای رفاه حال ما مهرپروردگان تعطیلی اعلام کرده،  نشسته­ام اینجا و به ناچار کارهای بی­نمکی می­کنم که نه برای کسی آب دارد و نه برای خودم نان، که اگر این کار بی­نمک، به جلسه­ی بی­نمک هفته­ی بعد نرسد، امید به نان­های آتی را هم در این سال مضاعف اندر مضاعف از دست خواهیم داد !

چون دیشب کانال­های مهرورز مراسم اختتامیه فیفا ۲۰۱۰ را پاره پوره نشان دادند، و مهرورزانه ماهواره­مان هم قطع بود، ضمن انجام کار بی­نمک، دارم دنبال تماشای مفتی مراسم می­گردم، اما چون مهربان فیل – تر بر ما سوار است، فقط موفق می­شوم چند تا عکس ببینم…

همینطور که عکس تماشا می­کنم با خودم فکر می­کنم یک وقتی آدم استعداد خاصی در کار خاصی دارد و دنبال کردن آن کار در بزرگی می­شود شغلش، زندگی­اش. یک وقت آدم آن استعداد را فقط در آن کار خاص دارد، یک وقت نه؛ هزار ماشالا هزار تا استعداد دارد، یکی هم آن کار خاص. پس انتخاب می­کند که آن کار خاص را دنبال کند. یک وقت استعداد هست، قدرت انتخاب نیست. یک وقت استعداد و قدرت انتخاب هم هست، آدم حواسش نیست !

خلاصه که آدم موجود پیچیده­ای است!

بعد فکر می­کنم وجود امثال من که استعدادهای­شان را با پارو دور می­ریزند و می­نشینند در گرما کار بی­نمک می­کنند مفیدتر است یا امثال این خانم که شادمانی را به میلیون­ها نفر هدیه می­کند؟

 

 

 * به افریقایی یعنی : یالا یالا

 

بغض

۱۶ تیر ۱۳۸۹

rooznameh10

شماره­ی دهم – تابستان ۱۳۸۹

بچه که بودم جشن تولد رفتن ،رقصیدن و اجتماع ناشی از این دو را خیلی دوست داشتم –هنوز هم دارم. اما آن زمان آسیب پذیر بودم و اختیارم دست مادر و پدرم بود، فامیل کم جمعیتمان هم دور از دسترس بودند و اگر تولدی داشتند به من مربوط نمی شد، پس ندرتاً – چه می شد که مجوز حضور در جشن تولد همکلاسی­ها را پیدا کنم. در این ندرتاها ، از روزها قبل فکر می­کردم چه بپوشم و چه جوری وارد شوم و چه مدلی سلام و عیلک کنم و موقع رقصیدن با چه آهنگی برقصم و چه جوری برقصم و حتی چگونه موقع بازکردن کادوها لبخند بزنم و وقتی با کسی حرف می زنم، چطور موهایم را با یک حرکت سریع سر و گردن عقب بزنم. بالاخره لحظه رفتن به مهمانی فرامی رسید و به خانه میزبان می­رسیدیم و ندرتاً پیش می آمد مهمانی جوری باشد که من در ذهن پرورانده بودم . مثلا مادر همکلاسی خوش اخلاق نیود، فلان دختر که دوستش نداشتم دعوت بود، همکلاسی میزبان آنجور که لازم بود از دیدن من ذوق نمی کرد، هوا گرم بود، آهنگ مورد علاقه­ی من را اصلا نداشتند یا مهمانی پر از آدم بزرگ­های عنق بود. اینجوری می­شد که تمام برنامه­های از پیش تعیین شده­ام به دردنخور می­شد و احساس مترسک بودن یا چیزی خشک­تر از آن به من دست می­داد. یک گوشه بق کرده می­نشستم، گاهی به زور دس دسی می­کردم و در جواب پرسش­ها با کوتاه­ترین جملات ممکن اصواتی از گلویم خارج می­شد که شبیه بوق بود، نه صدای من!

حالا دیگر بچه نیستم و یاد گرفته­ام چطور در ناخوشایندترین محافل نه تنها خوش بگذرانم، که باعث شادمانی دیگران هم بشوم. اما این روزها که بر من تند و تند می­گذرند، احساس می­کنم دوباره بچه شده­ام و در یک مهمانی ناخوشایند گیر افتاده­ام. حرف زیاد دارم، برنامه زیاد دارم، کار هم زیاد دارم،  اما تمام سعی­ام برای داشتن بازدهی، شده همان صدای بوق از آدمی مترسکی!

نمی­دانم … شاید بلند شوم، به زور با آهنگ بدآهنگی که پخش می­شود خودم را تکان بدهم، بلکه کمی که گذشت واقعا رقصم بیاید، شاید سعی کنم به جوک بی­مزه­ای که تعریف می­شود الکی بخندم، که شاید واقعا خنده­ام بیاید، شاید سعی کنم خودم را با باز و بسته کردن دوباره و سه باره مثلا دستبندم سرگرم کنم، شاید بروم توالت یواشکی اشک بریزم و یا اصلاً شاید بلند شوم بی سروصدا مهمانی را ترک کنم .

تا ببینیم قسمت چه باشد!

گلوبالیزاسیون !

۱۸ خرداد ۱۳۸۹

rooznameh-tower-of-babel

شماره­­ی هشتم – بهار ۱۳۸۹

همینطور که منگوله­ی در حال چرت زدن را تماشا می­کنم، چشمم به بروشور تبلیغ پوشک پمپرز روی زمین کنار تختش می­افتد . یک بچه­ی همسن او، به همان شکل که او دراز کشیده و چرت می­زند، دراز کشیده و مثل او پوشک پمپرز به پا دارد. فکر می­کنم قاعدتا نباید بچه ایرانی باشد، چون پمپرز، محصول آلمان است. نوشته­های روی بروشور فارسی است و از شکل خوابیده­ی بچه هیچ ملیتی آشکار نیست. فکر می­کنم کاش بچه بلند می­شد و دو کلمه حرف می­زد تا می­فهمیدیم کجایی است که یادم می­افتد همه­ی بچه­های دنیا تا یک سنی گرسنه که باشند می­گویند ممممممـــ… و خوابشان که بیاید می­گویند ایییییییییــــ … . به خودم می­گویم درهرحال منگوله­ی ما ایرانی است و به احتمال نزدیک به یقین اولین کلماتش را به فارسی خواهد گفت.

منگوله خوابش عمیق شده؛ صدای نفس­های منظمش این را می­گوید. با دقت به پوست صورت او و بعد پوست دست خودم نگاه می­کنم. ایرانی هستیم! گرچه وقتی پا از مرز بیرون می­گذارم با ایتالیایی و اسراییلی و گاهی اسپانیایی اشتباه گرفته می­شوم! به دور وبرم نگاه می­کنم؛ دنبال ایرانی بودنم می­گردم. خرت و پرت­های غالبا ساخت چین را می­توان در هر کشوری پیدا کرد و کوله پشتی بنتون ام که با بی­سلیقگی همانجا دم در اتاق رها شده هم بوی ایرانی بودن نمی­دهد. یاد پسرعموی منگوله می­افتم که دو ماه زودتر از او، آن سوی دنیا از شکم مادر غیرایرانی­اش بیرون آمد. در عکس­های بی­شماری که رد و بدل می­شود، وسایل او و منگوله گاهی هیچ فرقی ندارند. گرچه به احتمال نزدیک به یقین، او به انگلیسی زبان خواهد گشود.

در این یکی اتاق روی پیانو یک بغل نت تلنبار شده و آهنگ مورد علاقه­ی پسرک – رقص مردگان – روی جانتی آماده نواخته شدن است. پسرک این آهنگ را خیلی دوست دارد. فکر می­کنم شاید هزارها یا لااقل صدها پسربچه روی کره زمین این آهنگ را همین اندازه دوست داشته باشند. به مبلمان اتاق نگاه می­کنم و چیزهایی که اینجا و آنجا به در و دیوار آویزان کرده­ام. فکر می­کنم اگر واقعا اسپانیایی بودم چقدر چیدمان خانه­ام متفاوت بود؟ یاد آقای عزیز می­افتم که تازگی­ها به آهنگی ژاپنی علاقه­مند شده و فکر می­کنم در فهرست آهنگ­های مورد علاقه­ام موسیقی ایرانی چه جایگاهی دارد؟

از پنجره­ی باز اتاق صدای حرف زدن بچه­ای در کوچه می­آید. می­توانست این صدا چیزی را به عربی بگوید یا بلغاری.اما فارسی است. به زودی صدای اذان خواهد آمد و از جایی بوی قرمه سبزی بلند خواهد شد. شاید سروصدای دعوای همسایه­ها بلند شود یا نزدیک نیمه شب کسی صدای موزیکش را تا سر حد جنون بالا ببرد. این­ها کاملا ایرانی است ولی چقدر به من ِ من ربط دارد ؟

در کتب مقدس آمده زمانی برجی بود در بابل که همه­ی آدمیان که در آن زمان تعدادشان خیلی زیاد نبوده، از هر قوم و نژاد و ملیتی در آن زندگی می­کردند و همه به یک زبان با هم حرف می­زدند. خدایان – طبق معمول – به آن ها حسد بردند، پراکنده­شان کردند و کاری کردند – لابد با جادو و جمبل – که دیگر هیچ قومی حرف آن یکی را نفهمد …

فکر می­کنم در عصر ما، عصر ارتباطات که دنیا واقعا به یک دهکده­ی جهانی تبدیل شده است - گرچه اقوامی مثل ما را به اکراه به ده راه می­دهند، چه برسد به خانه­ی کدخدا – داریم همه به همان برج قدیمی باز می­گردیم. چه خوشمان بیاید و با خوشی ِ همه­ی ملل بخندیم و چه آداب و رسوم آبا و اجدادیمان را توی سر قوم بغلی بکوبیم و دائم بق کرده گوشه­ی انزوا را برگزینیم.

می­روم نسکافه­ی نستله بنوشم!

 

 

——————————————————————————

 

تصویر: برج بابل

 

پی نوشت : اگر دیر به دیر می نویسم، واقعا ربطی به منگوله خانم ندارد …

بار دیگر زندگی ای که دوست می دارم …

۹ فروردین ۱۳۸۹

1

شماره اول – نوروز ۱۳۸۹

نوروز خیلی خوب است، سفره­ی هفت سین چیدن خیلی خوب است، باقی ماندن سفره تا روز سیزدهم بر میز خیلی خوب است، نو شدن خیلی خوب است، احساس این که پرونده­ای بسته می شود و پرونده­ی جدیدی نو، تمیز، پرقابلیت باز می­شود خیلی خوب است، خیلی خوب است راه برویم و به هم تبریک بگوییم و برای هم آرزوهای شاد کنیم، خیلی خوب است خانه و روح بتکانیم و به استقبال همه­ی این خوبی­ها برویم.

دارم فکر می­کنم حیف نیست این همه خوبی فقط سالی یک بار باشد ؟ می­خواهم سال ۱۳۸۹ هر فصل را با یک نوروز شروع کنم. سفره­ی مناسب هر فصل را هم بیاندازم!  تصمیم دارم * فکر کنم امسال آخرین سالی که برای بودن در این زندگی و بر این زمین فرصت دارم. تصمیم دارم امسال جوری زندگی کنم که اگر آخر سال دور از جانم مردم، پروژه­ای نیمه تمام نباشم.

گاهی پسرک با رگ گردن بیرون زده از مدرسه به خانه می­آید و شروع می­کند با غیض در مورد کسی هارت و پورت کردن ! که فلان کار و بهمان کار را کرده و او را خشمگین کرده و هی خط و نشان می­کشد. به او می­گویم الان آن موجود خطاکار در خانه­اش نشسته، چای و بیسکویتش را می­خورد و ککش هم نمی­گزد که تو داری چون اسفند بر سر آتش بالا پایین می­پری … دیشب شب از نیمه گذشته بود، آهنگ شنگول کننده­ای** از تلویزیون پخش می­شد، منگوله در آغوشم خوابیده بود و من یاد این نصیحت مادرانه­ام افتادم و از خودم خنده­ام گرفت !  بعله …خسته شدیم، نشدیم ؟ بس که گفتیم سال پیش سال بدی بود ! بود، واقعا بود، خیلی هم بود. می­شود تمام امسال را نشست در مورد بدی هایش گفت و نوشت و گلوله گلوله اشک ریخت. نمی­شود ؟ اما فایده­ای ندارد … هرجور و با هر گرایشی به داستان نگاه کنیم می­بینیم بهتر است سال ۱۳۸۹ رو با انرژی شروع کنیم و بهتر سال ۱۳۸۹ هر روزمان بهتر از دیروز باشد.

سال نو مبارک .

 

————————————————————-

 * پیشنهاد آقای عزیز است و البته کپی رایتش هم متعلق به اوست !

** یعنی آهنگ مناسب تر از این برای این روزها و برای تزریق شادمانی پیدا نمی شود !

تصویر: ببر آرزوهای من ! هر خالش نشان دهنده­ی یکی از آرزوهای اینجانب و اهل خانه­ام است …