Stop t-t-talkin’ that

۲۵ اسفند ۱۳۸۸

 

rooznameh-khanetekani

شماره ۵۵، زمستان ۱۳۸۸

بچه که بودم، گاهی که نه، زیاد قهر می­کردم. گاهی در پس یک قهر، اعتصاب غذا هم می­کردم. صدایم می­زدند برای ناهار و من با صدایی که سعی می­کردم پر از قهر و عتاب باشد می­گفتم :” خودتون بخورید … من سیرم ” . مامان که اهل لوس کردن بچه نبوده و سخت به اصول تعلیم و تربیت پایبند بودند می­گفتند : ” خوب اگه سیری که هیچی …” و من هی منتظر می­نشستم که کسی بیاید به زور و با منت­کشی مرا برای ناهار ببرد، اما کسی نمی­آمد. کم کم یاد گرفتم بهتر است اگر قهر هم هستم، شکمم را قاطی بازی نکنم !

امروز ، در آخرین روز کاری سال ۱۳۸۸ پشت میز ژولیده­ام نشسته بودم و فکر می­کردم حوصله پاکسازی آخر سال را ندارم، حوصله بستن پرونده کارهای ۱۳۸۸ را ندارم، حوصله امید داشتن به روزهای بهتر را ندارم، حوصله منتظر عید بودن را ندارم، حوصله هیچی ندارم، حتی حوصله نق زدن، حتی بوق زدن …

امروز ، در آخرین روز کاری سال ۱۳۸۸ پشت میز ژولیده­ام نشستم و دیدم مثل این­که با زندگانی قهر کردم، بس که سال ۱۳۸۸ چنگ و دندان به هم نشان دادیم، بس که غصه خوردیم، بس که نفهمیدیم چطور روزمان شب شد و شب­مان روز…

امروز ، در آخرین روز کاری سال ۱۳۸۸ پشت میز ژولیده­ام نشستم و دیدم با زندگی قهرم، اما گرسنه­ام، گرسنه شادمانی و روی خوش و از ته دل قاه قاه خندیدن، گرسنه یک شب خواب خوش، یک روز آفتابی و قشنگ  

امروز ، در آخرین روز کاری سال ۱۳۸۸ پشت میز ژولیده­ام نشستم و دیدم با زندگی قهرم، اما گرسنه­ام، یادم افتاد نباید منتظر باشم کسی بیاید منتم را بکشد و سیرم کند …

امروز ، در آخرین روز کاری سال ۱۳۸۸ از پشت میز ژولیده­ام برمی­خیزم و کمر همت به خانه تکانی زار و زندگی ژولیده­ام می بندم :

۱-

۲-

۳-

۴-

آل بیجا کرده ما را ببرد …

۱۱ اسفند ۱۳۸۸

pinkish

شماره ۵۴، زمستان ۱۳۸۸

یک ماه پیش که از پشت این میز به سختی بلند شدم و رفتم، فکر نمی کردم تا یک ماه دیگر دستم به کیبورد و چشمم به مانیتور نیفتد. گفتم دو هفته­ای برمی­گردم. اما رفتنم با خودم بود و برگشتنم …

نه اینکه آل برده باشدم، نه! حتی حال عمومی و خصوصی ام هم خوب است. خستگی و بی خوابی هست، گاهی درد هست، ضعف هم همینطور، افت و خیز هورمون را که دیگر نگو… اما روح و روانم سالم است، لااقل بیشتر از زمانی که اینجا را ترک کردم. واقعا احساس نمی­کنم تغییری کرده ام یا زندگیم کن فیکون شده است، فقط به بند لباس­های­مان چند تکه لباس کوچولوی صورتی رنگ اضافه شده است و پس زمینه صوتی خانه مان را صدای “اونقنو اونقنو” پر کرده است! یک موجود نیم متری به جمع سه نفری ما پیوسته و این پیوند آنچنان مرا به خود مشغول کرده که جایی برای فکر کردن به هیچ چیز جنبی و جانبی ندارم؛ وقتش هست، حسش نیست… شاید انگیزه­اش نیست و شاید فکر می­کنم حیف است این لحظات مقدس تکرارناپذیر به چیز دیگری بگذرد.

 مامان می­گوید بغلی­اش نکن. بغلی نیست منگوله­ی من … گاهی نیاز به محبت دارد و این که احساس کند در این دنیای جدید تنها نیست و من گاهی نیاز دارم بدن فسقلی­اش را در بغلم جا دهم و احساس کنم در این دنیای هردمبیل وجودم آرامش بخش است. خداییش چقدر اتفاق می افتد کل تن و بدن یک آدم در دست جا شود؟ احتیاج دارم به تیله­ی چشم­هایش نگاه کنم و هزاربار بپرسم یعنی تو چه آدمی می­شی منگوله خانم ؟

خوب، منگوله خانم از سه هفته پیش رسما به ما پیوسته است. بی تردید او هم مثل پسرک یک عالمه از وقت مرا به خود اختصاص خواهد داد و کلی انرژی به من اضافه خواهد کرد. زندگیم نخواهد شد، اما زندگیم از او بسیار تاثیر خواهد گرفت. فعلا که نشسته ایم و سازگار شدنش با دنیا را نگاه می کنیم – صبورانه!

خلاصه این­که ببخشید اگر در این یک ماه غیبت پیش بینی نشده، نگران شدید و ممنونم که اس ام اسی ، ای میلی ، کامنتی ، تلفنی و حضوری حال ما را پرسیدید. برای تبریک­ها هم مرسی… زیاد مرسی .

 

 

 ——————————-

عکسم کجا بود در این هاگیر و واگیر ؟

 

پس از طوفان

۵ بهمن ۱۳۸۸

rooznameh-nashkan

شماره ۵۲، زمستان ۱۳۸۸

گاهی زندگی مثل حوض خانه­ی مادربزرگ آقای عزیز است. آرام و آبی و بی­دغدغه. پاکیزگی­اش را افتادن برگی زرد از درخت بالای سرش به هم می­ریزد و یا زنبور گیجی که به اشتباه خود را شناگر ماهری فرض کرده و در آب غرق شده. با کمی دولا شدن، بدون هیچ ریسک و خطری برشان می داری و دوباره حوض، همان حوض پاکیزه است!

گاهی زندگی مثل کانال آب  روبه روی خانه­ی مادربزرگ من است (کانال ظفر!) . لجن­مال هم که بشود، تایر پکیده و کیسه زباله­ی دربه در هم که با خودش بیاورد، به تو کاری ندارد. حتی وقتی باران ببارد، می­دانی آنقدر پر نمی­شود که زورش به تو برسد، فقط اندکی ملولت می­کند.

گاهی زندگی مثل دریا می­شود، زمانی موجی، زمانی طوفانی، زمانی آرام، زمانی کف­آلود، گاهی بطری شکسته می­آورد و گاهی تکه­های پلاستیکی که نمی­فهمی چه بوده­اند. گاهی لکه­های نفت درش می­بینی، اما در مجموع شادت می­کند. بزرگ است و پرهیجان و در نهایت هم با پوز هیچ سگی نجس نمی­شود. دل و دماغ که داشته باشی می­توانی یک کلکسیون گوش ماهی صورتی جمع کنی.  

گاهی زندگی سیلاب می­شود، از همه طرف بر تو می­بارد و می­تازد و تا می­آیی به چوبی، شاخه­ای، چیزی بیاویزی باز کنده می­شوی و با مغز به ناسورترین سنگ ممکن می­خوری و …

اگر نشستی کنار حوض خانه­ی مادربزرگ یا از پنجره، کانال آب دم خانه­ی آن یکی مادربزرگ را نگاه کردی، یا کنار دریا روی آتش بلال درست کردی و خوردی و زدی و رقصیدی و آب در دلت تکان نخورد، که چه بهتر؛ خوش به حالت. اما هنر هم نکرده­ای. آدم بودنت به محک گذاشته نشده­است. بود و نبودت را نریخته­اند کف زمین دنبال ایراد بجورندش. شاید خودت هم هرگز نفهمی چه آدمی هستی و چه آدمی می­توانی باشی.

هفته­ی پیش، بی­مقدمه و قرار قبلی، سیلاب شدیدی بر من نازل شد! در کسری از ثانیه مفهوم واقعی “دنیا روی سر خراب شدن” را فهمیدم! فکر نمی­کردم بتوانم از آن ماجرا سالم بیرون بیایم، فکر نمی­کردم با زخم­هایش بتوانم به زندگی ادامه دهم. اما الآن سالمم، زنده­ام و از همه خنده­دارتر این که شادم! نمی­دانم چه نمره­ای گرفتم و چقدر توانستم در این آزمون سخت، ادعاهای چندین و چند ساله­ام را ثابت کنم . اما احساس می­کنم در پس هر آزمون سختی، آدم جدیدی به دنیا می­آید که دست کم چند سانتی از آدم قبلی بلندتر است و قوی­تر …   

اعتراف می­کنم در طی این ماجرای چند روزه، خیلی بد و بیراه گفتم، زیاد داد زدم، لگد پرتاب کردم و پنجه نشان دادم و حتی تا صبح کابوس دیدم . الان که طبل طوفان از نوا افتاده است، دارم فکر می­کنم که شاید می­شد بهتر واکنش نشان داد، کمی منطقی­تر و صبورانه­تر.

یادم باشد!

 

پ.ن: فرض کنید همه­ی این داستان تخیلی بود!

 

 

 

یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت آخر

۳۰ دی ۱۳۸۸

rooznameh-my-love

شماره ۵۱، زمستان ۱۳۸۸

سالیان بسیار دورتری از امروز من با آقای عزیز آشنا شدم. آن موقع­ها دیدگاه­ام نسبت به کلیه­ی ذکور – منهای پدرم که فکر می­کردم نسلش منقرض شده است – افتضاح بود با این همه دورم پر از این موجودات بود، صرفاً همین­جوری! چون به اعتقاد راسخ بنده، مرد و پسر جماعت جدی گرفتنی نبودند. یک مشت پسربچه­ی گنده بودند که هنوز نیاز به پرستار / کلفتی دارند که آن­ها را یاد مادرشان بیاندازد!

آقای عزیز با چنین روزنامه­ای آشنا شد! او هم دید مشابهی نسبت به مونث­ها داشت. موجوداتی خالی، بی­دست و پا و وقت و پول تلف کننده. این بود که من و او خیلی بااحتیاط با هم آشنا شدیم. آن اوایل دائم از هم فرار می­کردیم. تا ارتباط­مان تلفنی بود و ای میلی، همه­اش در حال جنگ بودیم. همدیگر را که می­دیدیم همه یخ­ها آب می­شد. هرچه از هم بیش­تر فاصله می­گرفتیم، نزدیک­تر می­شدیم. اسمش را گذاشته بودیم کش! بعدها فهمیدیم زنجیر بوده است … اما نه زنجیر اسارت .

خیلی نگذشت که همه­ی باورهای­مان کج و کوله شد، فرو ریخت، متلاشی شد و از بین ویرانه­های قدیم، زن و مرد جدیدی پا به زندگی گذاشتند … دو آدم جدید. اگر بخواهم تعریف کنم چه ماجراهای خطیر و خطرناکی را از سر گذراندیم که به اینجا رسیدیم، می­شود مثنوی هفتاد مگابایت کاغذ! بعد هم چه اهمیتی دارد ؟ به قول او، این­ها همه­اش بازی­های زندگی است برای سرگرم شدن ما. راست می­گوید! فقط خواستم بگویم فکر نکنید در چه گل و بلبل بازاری رابطه­ی ما شکل گرفت و بالنده شد … نخیر ! پوست­مان رسماً ورآمد، اما رابطه­مان مخدوش نشد که هیچ، روز به روز محکم­تر شد.

روزی که با هم آشنا شدیم هریک شغلی داشتیم در جایی. دیدیم این­جور نمی­شود، که این هفت هشت ساعت دوری دیوانه کننده است. در اوج شهرت و محبوبیت (!) کارهای­مان را رها کرده و یک کار مشترک شروع کردیم. در این کار مشترک بر اساس قابلیت­های تحصیلی و فردی­مان تقسیم کار کرده­ایم؛ هیچگاه نشده او کاری کند که من به دلیل “زن” بودن نتوانم و برعکس. اما بارها شده او چیزی را بداند که من ندانم، چون درسش را نخوانده­ام و برعکس.

ما تمام اوقات شبانه­روز با هم هستیم. صبح با هم بیدار می­شویم، با هم سر کار می­آییم، روبه روی هم می­نشینیم. با هم جلسه می­رویم، با هم سر پروژه می­رویم. با هم به خانه برمی­گردیم و با هم هستیم تا شب. حتی جلسات مدرسه­ی پسرک را هم با هم می­رویم. گاهی که یک ساعت از هم دور باشیم هم تماس تلفنی و هزار تا اس ام اس رد و بدل می­کنیم! شاید باورتان نشود که نمی­توانم بدون احساس حضور او در کنارم شب­ها به خواب بروم و او نیز. این جوری شده که یک دنیا پیشنهادها و موقعیت­های خفن حرفه­ای را از دست داده ایم و عین خیالمان نیست. مثلا رفتن تنهایی او به شاخ افریقا می­خواست چه درآمدی عایدمان کند و آن درآمد چه مطلوبیتی بر زندگی ما بیفزاید که بیارزد پنج روز از هم دور باشیم ؟

شاید شمایی که هم او را و هم مرا خوانده باشید، فکر کنید ما با هم کلی فرق داریم. فرق هم داریم. گاه هیچ شباهتی به هم نداریم! جهان بینی­مان در عین اشتراکات اساسی ،گاهی از سر تا به پا متفاوت است. او موجود طبیعت است و من موجود شهر و خانواده­های­مان به شدت با هم متفاوتند. همین از ما دو موجود متفاوت ساخته است. این تفاوت گاهی باعث بحث­های طولانی و هارت و پورت می­شود. وقتی مربوط به شراکت کاری­مان باشد، آنقدر بحث می کنیم تا ناگزیر به نتیجه­ی واحدی برسیم ولی در مورد مسائل شخصی به هم اجباری نمی­کنیم. معمولاً با گذشت زمان همه­ی مسائل به اتفاق نظر خوشایندی ختم می­شود… حتی بزرگترین اشتباهات …

خیلی­ها می­گویند شانس منحصر به فردی آوردید یکدیگر را پیدا کردید،ما که از این شانس­ها نداریم. نمی­خواهم بگویم نه، آمدن آدم­ها در زندگی­مان تا حدودی به شانس ارتباط دارد، اما ماندن­شان و رشد کردن­شان همه­اش به خودمان برمی­گردد. خیلی­ها را می­شناسم جفت زندگی­شان را پیدا کردند و … به راحتی هم از دست دادند. کنار هم ماندن هزینه زیادی دارد. به قول آقای عزیز از خودگذشتگی می­خواهد. معنی این از خودگذشتگی ” خاک بر سر شدن” و “مظلوم بودن” و داشتن یک رابطه­مزخرف زالو صفتانه نیست. “هم” شدن است:هماهنگی، هم­راهی، هم­فکری، هم­قدمی … و هم شدن هزینه زیادی دارد. نتیجه­شیرینی هم دارد. آن معدود کسانی که طعم خوشمزه­ی “ما” را چشیده باشند، دیگر به “من” دلخوش نمی­کنند. انگلیسی­ها ضرب­المثلی دارند که می­گوید هنوز انقدر پولدار نشده­ام که جنس ارزان بخرم! واقعاً کدام ارزانی وفا کرده است که رابطه­ی ارزان به حرام کردن زندگی­مان بی­ارزد؟!

درست است در خانه او بابا و من مامان صدا می­شوم و در و همسایه او را مرد و مرا زن خانه شناسایی می­کنند، اما واقعا تقسیم کاری بر این مبنا بین ما وجود ندارد. هر دو آشپزی می­کنیم، رفت و روب می­کنیم، پایش بیفتد چیزی تعمیر می­کنیم، اما بیشتر من به درس­های پسرک رسیدگی می­کنم و او رانندگی می­کند. فیلم­های خانواده را او تامین می­کند و موسیقی­ها را من ! مهمان که بیاید هر دو غذا می­پزیم و هر دو پذیرایی می­کنیم. پسرک که کوچک بود هر دو به امورات مربوط به دستشویی­اش رسیدگی می­کردیم. البته آقای عزیز واقعا نمی­تواند باردار شود، پس من یک تنه جنین را حمل می­کنم و در عوض او قسمتی از سایر کارهای مرا انجام می­دهد!

می­دانید در هر اشتراکی، یک چیزهای ریز و کوچولویی هست که تاثیرگذاریش از کلیات بیشتر است، به خصوص در اشتراک زندگی با یک آدم. همین چیزهای کوچولو می­تواند زندگی را شاد یا غمگین کند … مثالی بزنم. جایگاه حوله­ی حمام من در حمام است! زمستان­ها روی شوفاژدیواری، همانجا خشک می­شود و تابستان­ها پس از خشک شدن دوباره به حمام برمی­گردد. آقای عزیز دوست دارد حوله­اش را  به اتاق خواب ببرد. اوایل ناخودآگاه و طبق عادت هروقت حوله­ی او را بر جالباسی اتاق خواب می­دیدم به حمام منتقل می­کردم و او معصومانه دوباره حوله را به اتاق خواب برمی­گرداند – شاید هم ناخودآگاه! این جدال خاموش و ناخودآگاه مدت­ها ادامه داشت تا روزی که به خودم آمدم که “زنک به تو چه؟ اینجا همونقدر که خونه­ی تو هست، خونه­ی او هم هست، خوبه یکی حوله­ی تو رو جابه جا کنه؟!” همین را به همه چیز زندگی تعمیم دادم!

همه­ی این­ها که گفتم در مورد زندگی شخصی روزنامه دیواری، مرد شخصی او و دیدگاه شخصی او به شراکت با یک مرد در همه­ی امورات زندگیش بود. طبیعتاً به دلیل زن بودنم ، همیشه زنانگی و هم­جنسانم در زندگیم نقش اساسی داشته­اند. همیشه به مسائل زنان فکر کرده و جسته و گریخته نوشته و حتی فعالیت­هایی کرده بودم. با آقای عزیز هم که بودم، در مورد مسائل زنان می­خواندم و می­نوشتم – البته جدی­تر و منظم­تر، چون پای رساله­ای در میان بود. ساعت­ها می­نشستیم و در مورد مسائل مختلفی که من دیده و کشف کرده بودم از دیدگاه او – یک مرد - و از دیدگاه من – یک زن - حرف می­زدیم. خیلی وقت­ها برایش از فلان بدبختی فلان زن و فلان گزارش و فلان فیلم مستند و غیره می­گفتم، با غیض و بغض. او هم بغض می­کرد، خیلی وقت­ها می­گفت احساسی برخورد می­کنم، جبهه می­گرفتم، اما گاهی حق با او بود. گاهی هم او نظر مرا می­پذیرفت. روزی که بالاخره نتایج منتشر شد این را به هیات ژوری گفتم، همه معتقد بودند همین دوبعدی بودن نگرش، کار مرا از دیگران متمایز و واقعیش کرده است.

این همه حرف زدم که چه ؟ که خواهش کنم سعی کنید خوشبخت باشید … ما شرقی­ها بدجور در روابط­مان مشکل داریم. یک جایی باید حلش کنیم و خوشبخت شویم. باید یاد بگیریم …

خوب، حکایت همچنان باقی است، اما … به پایان آمد این پست سه قسمتی!

 

 

معوقه ای به نام من !

۲۸ آذر ۱۳۸۸

rooznameh-this-day

شماره ۴۸، پاییز ۱۳۸۸

بـا پسرک در خانه­ایم. اتاقم را مرتب می­کنم. او که سرماخورده و مدرسه نرفته، فین فین کنان سوال می­پرسد. این­که هر کدام از وسایلی که از سوراخ سمبه­های نهان کمدها بیرون می­ریزد از کجا ، چه زمانی و به چه دلیل آمده، چرا مانده و در نهایت این­که “اگه نمی خواینش، می دینش به من “؟!

به جعبه خاک گرفته وسایل نقاشی که از اسباب کشی زمستان پارسال دست نخورده در کمدی تپانده شده است می­رسیم. تا کمر در جعبه فرو می­رود و با بیرون کشیدن هر وسیله، تند و تند می­پرسد : “این چیه ؟ به چه درد می خوره” ؟ از شنیدن توضیحات من به فکر فرو می­رود.

زمانی قرار بود من یک نقاش بـــــــــــــــزرگ بشوم! بیشتر فکر و وقت و انرژی­ام به طراحی و نقاشی و بقیه­اش به جویدن هرکتابی که دم دستم قرار می­گرفت، آموختن سازهای مختلف و بلعیدن هرآنچه به صنعت فیلم­سازی مربوط بود می­گذشت. قرار بود لیسانسکی بگیرم که دل خانواده خوش شود و بروم سر زندگی خودم. اما این­طور نشد. نقاش و فیلم­ساز و نویسنده و موسیقی­دان شدنم را به تعویق انداختم. انگیزه­ام چه بود؟ همینطور که خاک­ها را پاک می­کنم به بقیه معوقه­ها و بدهکاری­های­ام به خودم فکر می­کنم.

وسایل نقاشی از جعبه خاک گرفته­شان با احترام به یکی از قفسه­های کتابخانه دیواری اتاق منتقل می­شوند. کلی از قلموها و رنگ­ها خراب شده­اند و دور ریخته می­شوند. از خودم می­پرسم چقدر از خودم را دور ریخته­ام و به انگیزه و دلیل تعویق­ها فکر می­کنم. فکر می­کنم آیا به همین زودی­ها زمانی برای استفاده از باقی­مانده وسایل پیدا می­کنم ؟

هر سال در آخرین ساعات اسفند سیاهه اعمالم را می­نویسم. کارهایی که به تعویق افتاده­اند را فهرست می­کنم و در اول سررسید سال جدید با خوش­رنگ­ترین قلم­ها به دقت یادداشت می­کنم. همیشه ستونی هست به نام “خودم” . اعمال این ستون در مستحبات قرار می­گیرند و در پایان سال گویی جز مکروهات و ممنوعات باشند، بی کم و کاست به سال بعد منتقل می­شوند! هرسال برنامه­ریزی می­کنم، تصمیم می­گیرم، به خودم و آسمان و زمین قول می­دهم، اما همیشه اولویت­هایی هستند برتر از خودم. استدلال می­کنم: آدم وقتی کسانی را دوست داشته باشد و در آنها مخلوط که نه، محلول شود، چطور برای خودش اولویت قائل شود؟ همسر بودن و مادر بودن و چند چیز دیگر، مسئولیت­هایی است که من بلد نیستم پشت گوش بیاندازم.

اما بعد یواشکی به زمان­های تلف شده­ای فکر می­کنم که عمدا ً دور ریخته­ام و هیچ ربطی هم به هیچ وظیفه­ای نداشته­اند؛ مثل تمام روزهایی که ریموت تلویزیون و ماهواره به دست، اجازه داده­ام یکی برای­ام تصمیم بگیرد که چه خوراکی به مغز و چشمم داده شود، مثل زمان­های طولانی خواندن اخبار همه روزنامه­ها و خبرگزاری­هایی که هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارند، مثل روی کاناپه دراز کشیدن و به سقف زل زدن و افکار منفی بافتن. مثل روزهایی که آمده­ام پشت میزکارم نشسته­ام و خودم را لای نقل و سخن­های خاله زنکی مدیریتی (!) فراموش کرده­ام، مثل همه وقت­هایی که وقتم را دور ریخته­ام.

آن شب،حرف از سختی و فشار ماه­های اخیر بود. گفت کمی صبر کن، می­گذرد. گفتم “این که می­گذرد، عمر من است، عمری که معلوم نیست چقدر از  اعتبارش باقی مانده­است”.

از آن شب دارم به جمله­ی حکیمانه خودم فکر می­کنم و به همین یک باری که زنده هستم و معلوم نیست تناسخی باشد یا نباشد. این­که وقت رفتن این توجیه که “خوب مملکت اغتشاش بود … ” یا “… کارفرما پولمون رو نمی­داد …” یا ” … اعصاب نداشتم …” نمی­تواند قلب به تعویق افتاده­ام را آرام کند!

نکند روزی که دیگر نبودم، سراغ سررسیدم بروید و ببینید هنوز ستون “خودم” دست نخورده باقی مانده است؛ نکند همین­طور “به تعویق افتاده” گیم اوور شوم؟!

بنشینم رویاهایم را یک بار دیگر بنویسم!