پس از طوفان

۵ بهمن ۱۳۸۸

rooznameh-nashkan

شماره ۵۲، زمستان ۱۳۸۸

گاهی زندگی مثل حوض خانه­ی مادربزرگ آقای عزیز است. آرام و آبی و بی­دغدغه. پاکیزگی­اش را افتادن برگی زرد از درخت بالای سرش به هم می­ریزد و یا زنبور گیجی که به اشتباه خود را شناگر ماهری فرض کرده و در آب غرق شده. با کمی دولا شدن، بدون هیچ ریسک و خطری برشان می داری و دوباره حوض، همان حوض پاکیزه است!

گاهی زندگی مثل کانال آب  روبه روی خانه­ی مادربزرگ من است (کانال ظفر!) . لجن­مال هم که بشود، تایر پکیده و کیسه زباله­ی دربه در هم که با خودش بیاورد، به تو کاری ندارد. حتی وقتی باران ببارد، می­دانی آنقدر پر نمی­شود که زورش به تو برسد، فقط اندکی ملولت می­کند.

گاهی زندگی مثل دریا می­شود، زمانی موجی، زمانی طوفانی، زمانی آرام، زمانی کف­آلود، گاهی بطری شکسته می­آورد و گاهی تکه­های پلاستیکی که نمی­فهمی چه بوده­اند. گاهی لکه­های نفت درش می­بینی، اما در مجموع شادت می­کند. بزرگ است و پرهیجان و در نهایت هم با پوز هیچ سگی نجس نمی­شود. دل و دماغ که داشته باشی می­توانی یک کلکسیون گوش ماهی صورتی جمع کنی.  

گاهی زندگی سیلاب می­شود، از همه طرف بر تو می­بارد و می­تازد و تا می­آیی به چوبی، شاخه­ای، چیزی بیاویزی باز کنده می­شوی و با مغز به ناسورترین سنگ ممکن می­خوری و …

اگر نشستی کنار حوض خانه­ی مادربزرگ یا از پنجره، کانال آب دم خانه­ی آن یکی مادربزرگ را نگاه کردی، یا کنار دریا روی آتش بلال درست کردی و خوردی و زدی و رقصیدی و آب در دلت تکان نخورد، که چه بهتر؛ خوش به حالت. اما هنر هم نکرده­ای. آدم بودنت به محک گذاشته نشده­است. بود و نبودت را نریخته­اند کف زمین دنبال ایراد بجورندش. شاید خودت هم هرگز نفهمی چه آدمی هستی و چه آدمی می­توانی باشی.

هفته­ی پیش، بی­مقدمه و قرار قبلی، سیلاب شدیدی بر من نازل شد! در کسری از ثانیه مفهوم واقعی “دنیا روی سر خراب شدن” را فهمیدم! فکر نمی­کردم بتوانم از آن ماجرا سالم بیرون بیایم، فکر نمی­کردم با زخم­هایش بتوانم به زندگی ادامه دهم. اما الآن سالمم، زنده­ام و از همه خنده­دارتر این که شادم! نمی­دانم چه نمره­ای گرفتم و چقدر توانستم در این آزمون سخت، ادعاهای چندین و چند ساله­ام را ثابت کنم . اما احساس می­کنم در پس هر آزمون سختی، آدم جدیدی به دنیا می­آید که دست کم چند سانتی از آدم قبلی بلندتر است و قوی­تر …   

اعتراف می­کنم در طی این ماجرای چند روزه، خیلی بد و بیراه گفتم، زیاد داد زدم، لگد پرتاب کردم و پنجه نشان دادم و حتی تا صبح کابوس دیدم . الان که طبل طوفان از نوا افتاده است، دارم فکر می­کنم که شاید می­شد بهتر واکنش نشان داد، کمی منطقی­تر و صبورانه­تر.

یادم باشد!

 

پ.ن: فرض کنید همه­ی این داستان تخیلی بود!

 

 

 

یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت آخر

۳۰ دی ۱۳۸۸

rooznameh-my-love

شماره ۵۱، زمستان ۱۳۸۸

سالیان بسیار دورتری از امروز من با آقای عزیز آشنا شدم. آن موقع­ها دیدگاه­ام نسبت به کلیه­ی ذکور – منهای پدرم که فکر می­کردم نسلش منقرض شده است – افتضاح بود با این همه دورم پر از این موجودات بود، صرفاً همین­جوری! چون به اعتقاد راسخ بنده، مرد و پسر جماعت جدی گرفتنی نبودند. یک مشت پسربچه­ی گنده بودند که هنوز نیاز به پرستار / کلفتی دارند که آن­ها را یاد مادرشان بیاندازد!

آقای عزیز با چنین روزنامه­ای آشنا شد! او هم دید مشابهی نسبت به مونث­ها داشت. موجوداتی خالی، بی­دست و پا و وقت و پول تلف کننده. این بود که من و او خیلی بااحتیاط با هم آشنا شدیم. آن اوایل دائم از هم فرار می­کردیم. تا ارتباط­مان تلفنی بود و ای میلی، همه­اش در حال جنگ بودیم. همدیگر را که می­دیدیم همه یخ­ها آب می­شد. هرچه از هم بیش­تر فاصله می­گرفتیم، نزدیک­تر می­شدیم. اسمش را گذاشته بودیم کش! بعدها فهمیدیم زنجیر بوده است … اما نه زنجیر اسارت .

خیلی نگذشت که همه­ی باورهای­مان کج و کوله شد، فرو ریخت، متلاشی شد و از بین ویرانه­های قدیم، زن و مرد جدیدی پا به زندگی گذاشتند … دو آدم جدید. اگر بخواهم تعریف کنم چه ماجراهای خطیر و خطرناکی را از سر گذراندیم که به اینجا رسیدیم، می­شود مثنوی هفتاد مگابایت کاغذ! بعد هم چه اهمیتی دارد ؟ به قول او، این­ها همه­اش بازی­های زندگی است برای سرگرم شدن ما. راست می­گوید! فقط خواستم بگویم فکر نکنید در چه گل و بلبل بازاری رابطه­ی ما شکل گرفت و بالنده شد … نخیر ! پوست­مان رسماً ورآمد، اما رابطه­مان مخدوش نشد که هیچ، روز به روز محکم­تر شد.

روزی که با هم آشنا شدیم هریک شغلی داشتیم در جایی. دیدیم این­جور نمی­شود، که این هفت هشت ساعت دوری دیوانه کننده است. در اوج شهرت و محبوبیت (!) کارهای­مان را رها کرده و یک کار مشترک شروع کردیم. در این کار مشترک بر اساس قابلیت­های تحصیلی و فردی­مان تقسیم کار کرده­ایم؛ هیچگاه نشده او کاری کند که من به دلیل “زن” بودن نتوانم و برعکس. اما بارها شده او چیزی را بداند که من ندانم، چون درسش را نخوانده­ام و برعکس.

ما تمام اوقات شبانه­روز با هم هستیم. صبح با هم بیدار می­شویم، با هم سر کار می­آییم، روبه روی هم می­نشینیم. با هم جلسه می­رویم، با هم سر پروژه می­رویم. با هم به خانه برمی­گردیم و با هم هستیم تا شب. حتی جلسات مدرسه­ی پسرک را هم با هم می­رویم. گاهی که یک ساعت از هم دور باشیم هم تماس تلفنی و هزار تا اس ام اس رد و بدل می­کنیم! شاید باورتان نشود که نمی­توانم بدون احساس حضور او در کنارم شب­ها به خواب بروم و او نیز. این جوری شده که یک دنیا پیشنهادها و موقعیت­های خفن حرفه­ای را از دست داده ایم و عین خیالمان نیست. مثلا رفتن تنهایی او به شاخ افریقا می­خواست چه درآمدی عایدمان کند و آن درآمد چه مطلوبیتی بر زندگی ما بیفزاید که بیارزد پنج روز از هم دور باشیم ؟

شاید شمایی که هم او را و هم مرا خوانده باشید، فکر کنید ما با هم کلی فرق داریم. فرق هم داریم. گاه هیچ شباهتی به هم نداریم! جهان بینی­مان در عین اشتراکات اساسی ،گاهی از سر تا به پا متفاوت است. او موجود طبیعت است و من موجود شهر و خانواده­های­مان به شدت با هم متفاوتند. همین از ما دو موجود متفاوت ساخته است. این تفاوت گاهی باعث بحث­های طولانی و هارت و پورت می­شود. وقتی مربوط به شراکت کاری­مان باشد، آنقدر بحث می کنیم تا ناگزیر به نتیجه­ی واحدی برسیم ولی در مورد مسائل شخصی به هم اجباری نمی­کنیم. معمولاً با گذشت زمان همه­ی مسائل به اتفاق نظر خوشایندی ختم می­شود… حتی بزرگترین اشتباهات …

خیلی­ها می­گویند شانس منحصر به فردی آوردید یکدیگر را پیدا کردید،ما که از این شانس­ها نداریم. نمی­خواهم بگویم نه، آمدن آدم­ها در زندگی­مان تا حدودی به شانس ارتباط دارد، اما ماندن­شان و رشد کردن­شان همه­اش به خودمان برمی­گردد. خیلی­ها را می­شناسم جفت زندگی­شان را پیدا کردند و … به راحتی هم از دست دادند. کنار هم ماندن هزینه زیادی دارد. به قول آقای عزیز از خودگذشتگی می­خواهد. معنی این از خودگذشتگی ” خاک بر سر شدن” و “مظلوم بودن” و داشتن یک رابطه­مزخرف زالو صفتانه نیست. “هم” شدن است:هماهنگی، هم­راهی، هم­فکری، هم­قدمی … و هم شدن هزینه زیادی دارد. نتیجه­شیرینی هم دارد. آن معدود کسانی که طعم خوشمزه­ی “ما” را چشیده باشند، دیگر به “من” دلخوش نمی­کنند. انگلیسی­ها ضرب­المثلی دارند که می­گوید هنوز انقدر پولدار نشده­ام که جنس ارزان بخرم! واقعاً کدام ارزانی وفا کرده است که رابطه­ی ارزان به حرام کردن زندگی­مان بی­ارزد؟!

درست است در خانه او بابا و من مامان صدا می­شوم و در و همسایه او را مرد و مرا زن خانه شناسایی می­کنند، اما واقعا تقسیم کاری بر این مبنا بین ما وجود ندارد. هر دو آشپزی می­کنیم، رفت و روب می­کنیم، پایش بیفتد چیزی تعمیر می­کنیم، اما بیشتر من به درس­های پسرک رسیدگی می­کنم و او رانندگی می­کند. فیلم­های خانواده را او تامین می­کند و موسیقی­ها را من ! مهمان که بیاید هر دو غذا می­پزیم و هر دو پذیرایی می­کنیم. پسرک که کوچک بود هر دو به امورات مربوط به دستشویی­اش رسیدگی می­کردیم. البته آقای عزیز واقعا نمی­تواند باردار شود، پس من یک تنه جنین را حمل می­کنم و در عوض او قسمتی از سایر کارهای مرا انجام می­دهد!

می­دانید در هر اشتراکی، یک چیزهای ریز و کوچولویی هست که تاثیرگذاریش از کلیات بیشتر است، به خصوص در اشتراک زندگی با یک آدم. همین چیزهای کوچولو می­تواند زندگی را شاد یا غمگین کند … مثالی بزنم. جایگاه حوله­ی حمام من در حمام است! زمستان­ها روی شوفاژدیواری، همانجا خشک می­شود و تابستان­ها پس از خشک شدن دوباره به حمام برمی­گردد. آقای عزیز دوست دارد حوله­اش را  به اتاق خواب ببرد. اوایل ناخودآگاه و طبق عادت هروقت حوله­ی او را بر جالباسی اتاق خواب می­دیدم به حمام منتقل می­کردم و او معصومانه دوباره حوله را به اتاق خواب برمی­گرداند – شاید هم ناخودآگاه! این جدال خاموش و ناخودآگاه مدت­ها ادامه داشت تا روزی که به خودم آمدم که “زنک به تو چه؟ اینجا همونقدر که خونه­ی تو هست، خونه­ی او هم هست، خوبه یکی حوله­ی تو رو جابه جا کنه؟!” همین را به همه چیز زندگی تعمیم دادم!

همه­ی این­ها که گفتم در مورد زندگی شخصی روزنامه دیواری، مرد شخصی او و دیدگاه شخصی او به شراکت با یک مرد در همه­ی امورات زندگیش بود. طبیعتاً به دلیل زن بودنم ، همیشه زنانگی و هم­جنسانم در زندگیم نقش اساسی داشته­اند. همیشه به مسائل زنان فکر کرده و جسته و گریخته نوشته و حتی فعالیت­هایی کرده بودم. با آقای عزیز هم که بودم، در مورد مسائل زنان می­خواندم و می­نوشتم – البته جدی­تر و منظم­تر، چون پای رساله­ای در میان بود. ساعت­ها می­نشستیم و در مورد مسائل مختلفی که من دیده و کشف کرده بودم از دیدگاه او – یک مرد - و از دیدگاه من – یک زن - حرف می­زدیم. خیلی وقت­ها برایش از فلان بدبختی فلان زن و فلان گزارش و فلان فیلم مستند و غیره می­گفتم، با غیض و بغض. او هم بغض می­کرد، خیلی وقت­ها می­گفت احساسی برخورد می­کنم، جبهه می­گرفتم، اما گاهی حق با او بود. گاهی هم او نظر مرا می­پذیرفت. روزی که بالاخره نتایج منتشر شد این را به هیات ژوری گفتم، همه معتقد بودند همین دوبعدی بودن نگرش، کار مرا از دیگران متمایز و واقعیش کرده است.

این همه حرف زدم که چه ؟ که خواهش کنم سعی کنید خوشبخت باشید … ما شرقی­ها بدجور در روابط­مان مشکل داریم. یک جایی باید حلش کنیم و خوشبخت شویم. باید یاد بگیریم …

خوب، حکایت همچنان باقی است، اما … به پایان آمد این پست سه قسمتی!

 

 

معوقه ای به نام من !

۲۸ آذر ۱۳۸۸

rooznameh-this-day

شماره ۴۸، پاییز ۱۳۸۸

بـا پسرک در خانه­ایم. اتاقم را مرتب می­کنم. او که سرماخورده و مدرسه نرفته، فین فین کنان سوال می­پرسد. این­که هر کدام از وسایلی که از سوراخ سمبه­های نهان کمدها بیرون می­ریزد از کجا ، چه زمانی و به چه دلیل آمده، چرا مانده و در نهایت این­که “اگه نمی خواینش، می دینش به من “؟!

به جعبه خاک گرفته وسایل نقاشی که از اسباب کشی زمستان پارسال دست نخورده در کمدی تپانده شده است می­رسیم. تا کمر در جعبه فرو می­رود و با بیرون کشیدن هر وسیله، تند و تند می­پرسد : “این چیه ؟ به چه درد می خوره” ؟ از شنیدن توضیحات من به فکر فرو می­رود.

زمانی قرار بود من یک نقاش بـــــــــــــــزرگ بشوم! بیشتر فکر و وقت و انرژی­ام به طراحی و نقاشی و بقیه­اش به جویدن هرکتابی که دم دستم قرار می­گرفت، آموختن سازهای مختلف و بلعیدن هرآنچه به صنعت فیلم­سازی مربوط بود می­گذشت. قرار بود لیسانسکی بگیرم که دل خانواده خوش شود و بروم سر زندگی خودم. اما این­طور نشد. نقاش و فیلم­ساز و نویسنده و موسیقی­دان شدنم را به تعویق انداختم. انگیزه­ام چه بود؟ همینطور که خاک­ها را پاک می­کنم به بقیه معوقه­ها و بدهکاری­های­ام به خودم فکر می­کنم.

وسایل نقاشی از جعبه خاک گرفته­شان با احترام به یکی از قفسه­های کتابخانه دیواری اتاق منتقل می­شوند. کلی از قلموها و رنگ­ها خراب شده­اند و دور ریخته می­شوند. از خودم می­پرسم چقدر از خودم را دور ریخته­ام و به انگیزه و دلیل تعویق­ها فکر می­کنم. فکر می­کنم آیا به همین زودی­ها زمانی برای استفاده از باقی­مانده وسایل پیدا می­کنم ؟

هر سال در آخرین ساعات اسفند سیاهه اعمالم را می­نویسم. کارهایی که به تعویق افتاده­اند را فهرست می­کنم و در اول سررسید سال جدید با خوش­رنگ­ترین قلم­ها به دقت یادداشت می­کنم. همیشه ستونی هست به نام “خودم” . اعمال این ستون در مستحبات قرار می­گیرند و در پایان سال گویی جز مکروهات و ممنوعات باشند، بی کم و کاست به سال بعد منتقل می­شوند! هرسال برنامه­ریزی می­کنم، تصمیم می­گیرم، به خودم و آسمان و زمین قول می­دهم، اما همیشه اولویت­هایی هستند برتر از خودم. استدلال می­کنم: آدم وقتی کسانی را دوست داشته باشد و در آنها مخلوط که نه، محلول شود، چطور برای خودش اولویت قائل شود؟ همسر بودن و مادر بودن و چند چیز دیگر، مسئولیت­هایی است که من بلد نیستم پشت گوش بیاندازم.

اما بعد یواشکی به زمان­های تلف شده­ای فکر می­کنم که عمدا ً دور ریخته­ام و هیچ ربطی هم به هیچ وظیفه­ای نداشته­اند؛ مثل تمام روزهایی که ریموت تلویزیون و ماهواره به دست، اجازه داده­ام یکی برای­ام تصمیم بگیرد که چه خوراکی به مغز و چشمم داده شود، مثل زمان­های طولانی خواندن اخبار همه روزنامه­ها و خبرگزاری­هایی که هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارند، مثل روی کاناپه دراز کشیدن و به سقف زل زدن و افکار منفی بافتن. مثل روزهایی که آمده­ام پشت میزکارم نشسته­ام و خودم را لای نقل و سخن­های خاله زنکی مدیریتی (!) فراموش کرده­ام، مثل همه وقت­هایی که وقتم را دور ریخته­ام.

آن شب،حرف از سختی و فشار ماه­های اخیر بود. گفت کمی صبر کن، می­گذرد. گفتم “این که می­گذرد، عمر من است، عمری که معلوم نیست چقدر از  اعتبارش باقی مانده­است”.

از آن شب دارم به جمله­ی حکیمانه خودم فکر می­کنم و به همین یک باری که زنده هستم و معلوم نیست تناسخی باشد یا نباشد. این­که وقت رفتن این توجیه که “خوب مملکت اغتشاش بود … ” یا “… کارفرما پولمون رو نمی­داد …” یا ” … اعصاب نداشتم …” نمی­تواند قلب به تعویق افتاده­ام را آرام کند!

نکند روزی که دیگر نبودم، سراغ سررسیدم بروید و ببینید هنوز ستون “خودم” دست نخورده باقی مانده است؛ نکند همین­طور “به تعویق افتاده” گیم اوور شوم؟!

بنشینم رویاهایم را یک بار دیگر بنویسم!

 

 

 

 

 

 

چی بر سر “چی” آمد؟

۲۶ آبان ۱۳۸۸

rooznameh-suitcase

شماره ۴۴، پاییز ۱۳۸۸

آن موقع­ها، فکر می­کردم عملیات فنگ­شویی ، ساخته و پرداخته مامانم است! خانه تکانی­هایی را به یاد می­آورم که کتاب­های پاره پوره و مجله­های پوسیده قدیمی­ام را در کارتون آشغال­ها پشت در می­دیدم و تکه پاره­های متبلور کننده انواع خاطرات را در کیسه زباله. مسلما یه لنگه جوراب باقی­مانده از شش سالگی ، یک قلوه سنگ، یک مشت گل نرگس خشکیده،یک پای عروسک و پیچ ساعتی که دیگر موجود نیست، توجیهی برای نگاه داشته شدن در کشوی میز تحریر نداشتند. مامان اعتقاد داشت نباید آشغال جمع کرده و چیزهایی که مورد نیاز نیست را انبار کرد . چه کنم که در پس هر به نظر او آشغالی، یک عالمه داستان نهان داشتم.

وقتی خانه مادر- پدری را ترک می­کردم، خاطرات­ام را در قالب انواع آشغال به دقت بسته بندی کرده و با خود از آن خانه بیرون آوردم. فکرش را که می­کنم، پس از آن هجرت بی­بازگشت، در طول همه این سال­ها در هیچ خانه­ای بیش از دو سال زندگی نکرده­ام. وقتی اسباب کشی جزء روتین زندگی آدم بشود ، انبار کردن سخت­ترین کار دنیا است. پس در طول جابه جایی­های بی­شمار از این خانه به آن خانه و از این کشور به آن کشور، مجبور شدم آرشیوم را مرتب کنم و خاطرات را جایی دیگر– گوشه لپ ذهنم -  ذخیره کنم. به مرور هرچه بی­استفاده بود را دور ریخته یا بخشیدم (اگر انباری را یادم نیاورید!). الآن سبکم؛ هرلحظه آماده جابه جایی …

وقتی آدم دائم الکوچ بشود، خودش را پهن نمی­کند. کمتر دل می­بندد. می­داند رفتنی است. علاقه­اش به در و دیوار زندگی می­شود چیزی در حد علاقه به یک آدم برفی که می­داند دو روز دیگر آب می­شود. با این همه هربار که می­خواهم جایی را به قصد جایی دیگر تخلیه کنم، آن نگاه آخر یک جور خاصی است. در کسری از ثانیه، هرچه گذشته، به صورت کنسانتره به یادم می­آید – لحظه­های شاد شاد ، تلخ تلخ، صدای خنده­ها، حرف زدن­ها، قدم­ها، آمدن­ها و رفتن­ها.

شاید روزی در خانه­ای مستقر شوید که روزی خانه من بوده است ! دیوارها قسمتی از وجود ما را درون خودشان ذخیره می­کنند و من این­گونه در سطح جغرافیایی و خانه­های زیادی تکثیر شده­ام.شاید اکنون گوشه­ای از دیوار آشپزخانه­تان گوش ایستاده باشم!

 

عنوان نوشته برگرفته از این آموزه فنگ شویی: انباشتگی و بی نظمی موجب می‌شوند”چی” نتواند آزادانه به حرکت درآید و به” شا چی” مخرب تبدیل شود.

دوست چلانی

۱۶ شهریور ۱۳۸۸

rooznameh-doost

شماره ۳۶، تابستان ۱۳۸۸

روزی که بعد از هزار سال، با یاری ارکات، با بچه­های دبیرستان دور هم جمع شدیم، از خوشمزه­ترین روزها بود. هر که از در سالن وارد می­شد، تمام قد به طرف­اش برمی­گشتیم، شناسایی­اش می­کردیم، جیغ زنان اسم­اش را می­گفتیم و تند تند در مورد تغییرات­اش در طول سال­های رفته نظر می­دادیم. تا می­نشست میخواستیم زود تعریف کند و او بی­درنگ و تردید، مگوترین اسرار زندگی و  مشکلات­اش را وسط می­ریخت. در انتهای آن دیدار، همه حس خوبی داشتند، گویی هزار روانشناس و روانکاو دانا و توانا روی روان­اش کار کرده باشند؛ پاک و پاکیزه و سبک. می­گفتیم هیچکس به خالصی دوست دوران مدرسه نمی­شود.

درست که فکر می­کنم، دوستان­ام در سه گروه جا می­شوند :

۱/     دوستان شدید

برای من، دوست­های باقی مانده از زمان تحصیل دانشگاه (البته نه مقطع معذب دکتری!) و بعضی همکاران با قدمت هزارساله، به همان خلوص بچه های مدرسه هستند؛ دوستانی که می­شود با آنها در مورد همه چیز حرف زد، دوستانی که با آدم بزرگ شده­اند، آدم از هم صحبتی­شان سبک می­شود، بی­آن­که به خودش فشاری بیاورد یا لازم بداند هرچیز آشکاری را توضیح بدهد! دوستانی که در نبودشان هم بودن­شان عمیقا احساس می­شود.

۲/     دوستان زمان­دار

در زندگی من، دوستانی مقطعی هستند؛ مثل مادر “دوست­های پسرک”، که تا وقتی یک مدرسه و یک کلاس می­روند، دوستیم و حرف­های مشترک داریم، اما وجه اشتراک که حذف شد، دوستی ما هم در غبار ایام گم می­شود، یا همسفران سفری خاص، که با هم چه آوازها خوانده و تا صبح چه خوردنی­ها خورده و در صف گمرکات چقدر درد مشترک داشته­ایم ، اما سفر که تمام می­شود چند اس ام اس و یکی دو  تماس و چند وعده نافرجام گردهمایی و تور مجدد، و تمام.  

۳/     دوستان موضوع­دار

در زندگی من، دوستانی هم موردی هستند، گروهی به درد قهوه خوردن و سیگار کشیدن می­خورند،  گروهی به درد مهمانی خانوادگی، مسافرت شمال رفتن، اس ام اس بازی، ای-میل فوروارد کردن، بحث هنری و فلسفی کردن، خرید رفتن، پروژه انجام دادن، روحیه گرفتن، غیبت کردن، در سمینار علمی شرکت کردن و خلاصه این دوستان هیچکدام با توجه به روحیات خودشان و من، جامع و مانع نیستند. با این دوستان خط قرمزهایی وجود دارد. مثلا اگر یک دوست کاری اصرار کند که با فک و فامیل­اش به خانه­مان بیاید، یا یک دوست علمی بگوید بیا برویم بازار صفویه، یا یک دوست قهوه خوری بخواهد برنامه سفر بگذارد، به هم گیر می­کنیم. معمولا در مقابل این اصرارها من سکوت می­کنم. خوش­ام نمی­آید چیزی را به کسی که نمی­فهمد، بفهمانم. کنار می­کشم.

**************

وقتی هنوز به سی سالگی نرسیده بودم، از دوستی با مسن­ترها خیلی لذت می­بردم. در دنیای آن­ها خبری از ابهامات و محدودیت­های همسالان من و گیج خوردن­های ما نبود. دوستی ما نوعی همزیستی مسالمت آمیز بود، بیشتر تماشای­شان می­کردم، بی هیچ توقعی. اکنون با عبور از سی سالگی، که بیشتر همسالان­ام غرقه همسرداری و خانه­داری و گاه بچه داری شده و آن مسن­ترها به کل افسردگی گرفته­اند، دوست­تر دارم با زیر سی ساله­ها ، که آلوده استیصال و یکنواختی همسالان من نیستند هم معاشرت کنم. البته این معاشرت هم از نوع خاصی است. اگر بی­توقع کنار هم راه برویم، ادامه پیدا می­کند و گرنه در سکوت غرق می­شود. برای خیلی از آنها،  سیستم زندگی من، غریب است، اشکالی هم ندارد! آن­ها مفهوم خانوادگی گذراندن روز تعطیل را نمی­توانند بپذیرند، نمی­دانند چه ساعت­هایی نباید اصلا سراغ­ موجودی در شکل و شمایل من بیایند، یا نمی­توانند باور کنند یک آدم ممکن است گاهی دست­اش بند نباشد، جلسه نباشد، خواب نباشد، صدای زنگ موبایل را هم بشنود، اما صرفا نخواهد جواب بدهد! یا نمی­توانند بپذیرند اگر روزی نیم ساعت پشت تلفن در مورد فلان مساله حرف زدیم و هردو لذت بردیم، دلیل نمی­شود که بتوانیم با هم چلوکباب کوبیده مفرحی هم بخوریم یا عکس­های خانوادگی یکدیگر را تماشا کنیم! این­جوری به من گیر می­کنند و …  

راست­اش را بخواهید شش، هفت سال پیش یک وبلاگ داشتم، کامنت­دانی­اش را بسته بودم تا فقط با خودم و نهایتا دیوار حرف بزنم. اما در دوران وبلاگ نویسی جدید که این نوشته هم متعلق به آن است، فقط با خودم نیستم. البته هرگز قصدم  دوست یابی نبوده­است، اما اعتراف می­کنم بدم هم نیامده با آدم­های جالبی آشنا شوم. اعتراف می­کنم هرگز دل­ام نخواسته هیچ کدام از دوستان وبلاگی را ببینم یا صدای­اش را بشنوم – واقعا دلیل نمی­شود اگر نوشته­های کسی را دوست داریم، خودش هم عزیز باشد؛ گاهی یک دیدار می­تواند کل لذت خواندن نوشته نویسنده را تباه کند . اگر هم در این میان تلفنی یا دیداری اتفاق افتاده، یک دلیل غیرقابل چشم­پوشی انسانی-اخلاقی داشته است.

گاهی بعضی­ وبلاگستانی­ها از سر مهربانی یا کنجکاوی جویای ارتباط بیشتری می­شوند. “نه” که بشنوند، گاهی عقب می­روند، با دلخوری، شرمندگی یا فهمیدگی. گاهی بیشتر اصرار می­کنند، موفق می­شوند­ تلفن بگیرند، تماس می­گیرند، گاهی آدرس می­خواهند، گاهی …

نمی­شود حساب همه چیز را با هم قاطی نکنیم ؟ نمی­شود کسی را همانطور که هست، بپذیریم؛ بی­آن­که زیر توقعات بچلانیمش؟

لابد نمی­شود! :(