ممدی خوش به حالت که نیستی ببینی …

شمارهی هفتم – بهار ۱۳۸۹
نمیشود همینطور خونسرد از کنار تابوت رد شد. نمیشود مشتی استخوان را تصور کرد که معلوم نیست سالها پیش متعلق به کدام آدم زندهای بودهاند و در طی این همه سال بر بقیه بدن آن آدم چه رفته و بیتفاوت گذشت. نمیشود صدای آهنگران و کویتیپور و آژیر قرمز را فراموش کرد. نمیشود کشته شدن آن همه جوان و یک عمر معلول شدنشان را فراموش کرد. نمیشود یادمان برود آن سالهای محرومیت از همه چیز، که تفریحمان در زنگهای انشا نامه نوشتن برای برادر بسیجی بود و خوشگذرانیمان پختن آش دسته جمعی در بوفهی مدرسه و فروختنش که پولش را برای جبهه ها بفرستیم. کجا رفتند شال گردنها و دستکشهای کج و کولهای که برای جبههها بافتیم و فرستادیم ؟ مگر میشود یادمان برود کفترباز سرکوچهمان رفت جبهه و دیگر برنگشت و کوچهمان به اسمش شد؟ و یادمان برود آن موشکی که خیابان بالایی خورد و عمل نکرد، اگر عمل کرده بود شاید اسم مدرسهی ما شهید “روزنامه دیواری ” بود…
نمیشود همینطور خونسرد از کنار تابوت رد شد ؛ وقتی فکر کنی این یک مشت استخوان روزی در جبههای، اسلحه به دست – با هر انگیزهای – جانش را کف دستش گرفته و آن را تقدیم کرده تا من و تو بتوانیم امروز در کشور خودمان پشت میز خودمان رو به روی کامپیوتر مونتاژ شده در کشور خودمان چای بنوشیم و به زبان فارسی خودمان وبلاگ بنویسیم و بخوانیم…
نمیشود همینطور خونسرد از کنار تابوت رد شد …
آن روز در خیابان ویلا، از کنار تابوتی رد شدم که بر دستهایی حرکت میکرد و اصلا خونسرد نبودم. فکر میکردم شاید این یکی از همان برادرهای بسیجی مخاطب نامههایم، یا گیرندهی بافتههای کامواییم بوده . به خانوادهاش فکر میکردم که هنوز پیدایش نکردهاند . در همین فکرها چشمم به بقیه عابرین خورد که زیادی خونسرد بودند، آنقدر که بر صورتهایشان لبخند تمسخر بود و حرفهایی میزدند که آدم در مجاورت هیچ جنازهای دلش نمیآید بزند؛ چه برسد به جنازهی شهید گمنام وطن …
به آقای عزیز گفتم “بد مردمی داریم … ”
***********************
گمانم اکثریت از فیلم یا کتاب سکوت برهها و قسمتهای بعدی آن، بهرهمند شده یا لااقل آوازهی آن را شنیده باشند. دکتر لکتر- نابغهی دیوانهای که در نهایت خونسردی آدمها را پوست میکند و میپزد و میخورد و غیره – بد آدمی است؛ حال آدم را به هم میزند ، نه ؟ اما اگر فیلم ظهور هانیبال را ببینید یک جورهایی به او حق میدهید. میشود خواهر کوچک آدم را جلویش تکه تکه کرده بخورند و او هیولا نشود، نازک دلی یادش بماند ؟
***********************
دلم به حال مردممان – مردم زمخت شدهمان - میسوزد …
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۲۲)سال گاو

شماره ۵۳، زمستان ۱۳۸۸
امسال که سال تحویل شد، خیلیها سر سفره ی هفت سین بودند که الآن نیستند. مثل همین دونفری که هفتهی پیش اعدام شدند، مثل همهی کسانی که در ماههای اخیر بیجان شدند. وقتی برای روزهای خوب و شاد و موفق دعا کردیم، خبر نداشتیم قرار است سال ۱۳۸۸ بدترین ها را ببینیم.
امسال که سال تحویل شد، خیلیها هیچ حس و حساسیتی نسبت به اسامیای که امروز عزیز یا دشمن شدهاند نداشتند، سیاست را نمیفهمیدند و حتی به اندازهی مورچه کتاب تاریخی نخوانده بودند، خبر نداشتند که قرار است چند ماه بعد به مفسر سیاسی تبدیل شوند.
امسال که سال تحویل شد، دعاهایمان قد خودمان بود، به اندازهی فهممان و گلیممان . همهی رنگها هم به نظرمان رنگی بودند، بی هیچ جبهه گیری خاصی. روی پولهایی که عیدی گرفتیم را خط خطی سبز نمیکردیم و به همدیگر “وی” نشان نمی دادیم. اصراری به پوشیدن لباس سبز رنگ هم نداشتیم و کسی با دیدهی سیاسی به آیینه شمعدان سبز رنگ عقد ما و پردههای سبز رنگ اتاق مان چپ چپ نگاه نمیکرد!
امسال که سال تحویل شد، در تلویزیونشان گفتند سال صرفهجویی باشد و ما هیچکدام منظور را نفهمیدیم، نه آن موقع که همدیگر را بغل میکردیم و سال خوشی آرزو می کردیم، نه امروز که کشتههایمان را سینهی قبرستان به جای میگذاریم .
قرار بود برویم رای دهیم و خوش بین باشیم که اوضاع از اینی که هست بدتر نشود. همین! هیچ کدام از ما در پی لرزاندن پایههای هیچ چیز نبودیم؛ اصلاً به هیچ بزرگی نازکتر از گل نمیگفتیم! امسال تا خرداد ماه من و تو و او و آن دیگری و همهی شهروندان عادی که کتک خوردند و مردند نمیدانستیم جناحین قدرت چه خوابی برایمان دیدهاند. هنوز هم خیلیهایمان نمیدانیم و معصومانه خودمان را قربانیشان میکنیم. رفتیم شناسنامههایی که سی سال باکره مانده بودند را جوهری کردیم و تنها سرمایهی واقعاً ارزشمندمان – جانمان را – تقدیم چیزی کردیم که خودمان هم نمیدانیم چیست. حتی یک بار هم شک نکردیم حکومتی که سی سال نفسها را گرفته بود چه شد که ناگهان این همه آزادی بیان داد و چه شد که عالیجنابان سرخ و خاکستری سابق، اورکت پوشان بیرحم دههی شصت، آقازادگان از زندگی ساقط کن، دوستان امروز شدند. چه شد که دستهایی که همه در یک کاسه بود،ناگهان به دو سری و بلکه سه سری و بیشتر دست تقسیم شدند.
بازی قدرت بازی کثیفی است که تاوانش را در هر حال ما مردمان عادی میدهیم. چه برویم کتک بخوریم و چه بنشینیم در خانه اشک بریزیم ،چه انقلاب کنیم و چه بیحال و منفعل بمانیم، چه جنبشمان – جنبشی که به خوردمان دادند و خودشان لب نزدند - پیروز شود و چه شکست بخورد. اما ما گزیر و گریزی از فریاد زدن نداشتیم؛ سی سال شهروند درجه دوم بودن در خانه و زندگی خودمان، ما را زخمی کرده بود. مفرری برای فریاد زنی که دیدیم همه فریاد زدیم. آن شبهای الله اکبر اولیه را یادم نمیرود که گویی تمام بغض سی سالهمان را بیرون میریختیم و چه کیفی داشت! و روزهای بعد، که نشستیم پشت کامپیوترهای متصل به اینترنت. مایی که سالها غصهخوریهایمان را به رگ بیخیالی زده بودیم و اعتراض مدنی و غیرمدنیمان را قورت دادهبودیم و قاطی جریان غالب دست و پا زدهبودیم که همین یک ذره دارایی مادی و معنوی را هم در خلاف جهت آب نبازیم که بدبختتر نشویم ، همچون مایی ناگهان از خواب پریدیم و هی به هم انرژی دادیم و هی به خیابان رفتیم و هی کتک خوردیم و هی از رو نرفتیم و وعده پیروزی دادیم و … تا امروز که ناچاریم آنچه توی ذوقمان میزند را جوری توجیه کنیم که دیوانه نشویم .
تلویزیون آنها صبح تا شب کشتهشدگان هاییتی نشان میدهد و ما نمیتوانیم غصه شان را بخوریم، بس که خودمان غصه برای خوردن داریم . لااقل مرگ آنها را هموطن خودشان باعث نشده؛ قهر طبیعت بوده . اگر له شدهاند، زیرآوار بوده و نه زیر چرخ ماشینی که یک هموطن میرانده و اگر مادری بی فرزند شده، فرزندش را دست مشکوک یک هموطن از او نگرفته است.هموطنی صبح دم در خانه منفجرشان نکرده است و هموطن دیگری تا پای مرگ کتکشان نزده است. خداوندگار طبیعت چنین خواسته است، همان که خودش زندگی داده است.
دقت که کنید می بینید حتی رویمان نمیشود غصهی مرگ سالینجر را بخوریم، هرچند با داستانهایش صفاها کرده باشیم … رویمان نمیشود جایش را خالی کنیم، بس که خودمان جای خالی پیدا کردهایم .
امسال را خوب شروع نکردم. سال تحویلمان آنجور که میخواستم برگزار نشد. حتی تخم مرغ هایی که رنگ کردم، به جای اینکه شبیه گاو باشند، شبیه الاغ شده بودند! سعی کردم خرافاتی نباشم و نبودم و نگویم سالی که نکوست و از این حرفها. اما سال ۱۳۸۸ عجیب تلخ و دردناک بود و هست. تا پایان این سال سیاه کمتر از دو ماه مانده است.
سال دیگر، حتماً سال بهتری است.
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۲۸)
با قلب من بازی نکن !

شماره ۴۷، پاییز ۱۳۸۸
روز پنجشنبه ساعت هشت صبح با او قرار داشتیم. ساعت نه زنگ زد که خواب مانده، گفت تا ساعت ده خودش را میرساند. ساعت یازده رسید. تا ساعت دوازده، پس از توضیحات فنی ِ مبسوط ِ مدیر پروژه ما، کار را تحویل گرفت. پس از چانههای بسیار بر سر دستمزد، قرار شد مقداری از کار را شنبه تحویل دهد و بقیه را صبح دوشنبه. داشت که میرفت توضیح داد روز دوشنبه عصر به جمع ترافیکسازان سبز خواهد پیوست.
قرار بود روز جمعه دائم با مدیر پروژه ما در تماس باشد. این کار را نکرد. باز خواب ماند. ظهر پیدایش شد و مجددا قول داد کار را به موقع تحویل دهد. امروز که شنبه باشد، طبق قرار ساعت هشت صبح منتظرش بودیم. یازده آمد و با خونسردی توضیح داد همه کار تمام نشده است و تمام هم نخواهد شد مگر تا هفته بعد و این که همان دیروز هم گفته کار به موقع تمام نمیشود! روی صحبتش با مدیر پروژه ما بود. نیمرخش را نگاه میکردم و دنبال معنای لبخندش بودم … آیا کار چربتری گرفته بود و میخواست بدین ترتیب ما را پیچانده و در نوبت بگذارد ؟ ایا دیگر حس کار کردن ندارد؟ آیا آن همه قول و قرار، شقشقیهای بود که برطرف شد و نهایتا، آیا با خودش فکر میکند کار را زخمی کرده و چارهای نداریم جز آنکه با زمانبندی تحمیلی او کنار بیاییم ؟!
خوب… ما با آنکه زمان بسیار دور ریخته بودیم، اما چاره داشتیم و گفتیم تشریف ببرد دوباره بخوابد !
وقتی میرفت فکر میکردم او هم روز دوشنبه عصر به جمع ترافیکسازان سبز خواهد پیوست و لابد دنبال اصلاحاتی بس اساسی است !
کاری ندارم جنبش سبز، ایجاد راهبندان در خیابان و اصولا انقلابی بودن خوب است یا بد . قصد زیر سئوال بردن جریان فکریای را هم ندارم (عجالتا و در این فرصت!). به شما هم نمیگویم موضع و اقدام من در برنامههای پیشنهادی روز شانزده آذر چیست (هرگز هم نخواهید فهمید!). اما واقعا عقل و منطق و شعور و انسانیت حکم نمیکند اصلاحات را از درونیترین اعماق وجود خودمان آغاز کنیم بعد به جان حکومت بیافتیم ؟ وقتی یک نفر آدم بلد نباشد کارهای خودش یک نفر را به درستی سر و سامان دهد، چطور رویش میشود به خوب و بد یک حکومت کار داشته باشد ؟
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۱۷)
باطل السحر …

شماره ۴۳، پاییز ۱۳۸۸
دیشب در مورد دخترعمویش توضیح می داد که دختر به آن خوبی و بااستعدادی چطور حرام شد. که دیپلم گرفتنش مصادف شد با انقلاب فرهنگی و وقتی هم دانشگاه ها باز شد، چون حجابش آنجور به دل آنها نچسبید، از گزینش ردش کردند و سال بعد هم، با این که چادری شده بود باز ردش کردند که فکر کردی ما نفهمیدم چادر را به خاطر گزینش سرت کردی و این دختر ماند گوشه خانه عاطل و باطل و در نهایت افسردگی … و بعد یک ازدواج احمقانه که به طلاق ختم شد و ازدواج دومش که آن هم چیز جالبی نیست. میگفت خسارات مادی هیچ، فقط بنشین حساب کن چقدر زندگیها در این سی سال به بیراهه رفت و متلاشی شد.
این حرفها سر هر کبکی را از زیر برف درمیآورد، که ” آههه این همه سال بر ما چه گذشت و میگذرد” و هزار خاطره دردناک و هزار زخمی که زیر برفها قایمشان میکنیم که بتوانیم به زندگی ادامه دهیم …
آن روز که تعقیب و گریزهای روز سیزدهم آبان را به صورت لایو نگاه میکردم، متوجه شدم اگر نگویم همه، اکثریت زیر سی سال سن داشتند. متوجه شدم آن اکثریت زیر سی سال از هیچ چیز نمیترسند، نه از آن موتورهای مخوف، نه از فریادهای مخوفتر و حیدرحیدر گویان موجوداتی که مشت به هرسو میچرخاندند و نه از این که در یک کوچه خلوت گیر افتاده بودند. حتی آن دختر نحیف و ظریف که آن موجودات کیفش را دنبال نمیدانم چی میگشتند نمیترسید و به محاصرهکنندگانش شجاعانه اعتراض میکرد.
آن روز فکر میکردم این آدمها، همین دهه شصتیهایی که سالها به بیرگی و بیخیالی و “باری به هرجهت بودن”شان خرده گرفتیم، امروز بعد از سی سال یادمان آوردند هیچ چیز آنقدر غیرممکن نیست که اتفاق نیفتد، یادمان آوردند اعتراض خوب چیزی است و ترس فاجعه است و حکومتی که “دستوری” است فقط بر ترسها حکومت میکند.
شاید اگر در طول این سی سال، به جای تحمل و تحمل و باز هم تحمل، کمی شجاعانه رفتار میکردیم، امروز کارمان به کتک کاریهایی این چنین نمیکشید. شاید اگر همان سالهای انقلاب فرهنگی، رد شده از گزینشها، به جای افسردگی گرفتن و ته خانه پوسیدن، تحصنی، داد و فریادی ، چیزی راه میانداختند ( با احترام به معدود معترضانی که دودمانشان را به باد دادند )، حداقل خودشان از خودشان راضیتر بودند. شاید اگر آن روزی که به زور بر سر مادرهایمان روسری کردند، آنها فریاد زده بودند( با احترام به معدود تظاهرکنندگان علیه حجاب دستوری در آن سالها که پوستشان کنده شد )، کارمان به اینجا نمیکشید که داشتن بدیهیترین حقوق زندگانی و انسانی برایمان رویایی دست نیافتنی باشد.
یک روز باید بنشینم، خیلی جدی به این چیزها فکر کنم … یک روز باید بنشینم یک چیز جدی در مورد دلایل بیترسی امروز و ترس دیروز بنویسم …
————————————
تصویر از اینجا برداشته شده است…
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۲۴)
خوردگی …

شماره ۴۱، پاییز ۱۳۸۸
بوی بدی میآید…
نه اینکه خیالاتی شده باشم ویا با ماورا دست به یکی کرده باشم، بلکه آنچه از محافل معتبر و نیمه معتبر میشنوم و در جراید میخوانم متوجهام میکند که چیز نامطبوعی در انتظار همه است. حتی آن دسته آدمهایی که سی سال است هر نشانهای را به منزله ظهور اعلیحضرتی، منجی ای ، شیخی، چیزی میدانند و دلخوش هستند یا آن قماشی که در هر موقعیتی سوار بر اسبی به سویی میتازند .
چه مسببان این رویدادها دارند به قول سیاسیون با دست خویش، گور خویش را میکنند و چه گور بقیه را، فکر میکنم نمیتوانیم همین جور بایستیم و تماشا کنیم. منظورم این نیست که بلند شویم با دست خالی بپریم جلوی گلوله و یا همین چهارتا اسکناس سالم را خط خطی کنیم یا دنبال دشمنان سابق و دوستان فعلی خودمان را به خاک سیاه بنشانیم، نه منظورم یک کم مهربانی است…
سالهاست یک سایت معماری ینگه دنیایی را عضو هستم. خبرها و آخرین دستاوردهایشان را کم و بیش تعقیب میکنم. رکود اقتصادی که آمد، محتویات این سایت نیز به تناسب موقعیت تغییر کرد. روشهای اقتصادیتر ساخت و ساز و طراحیهای مقرون به صرفه بماند، همه جا ترویج مهربانی و کمک کردن بود. منظورم همین است…
در این روزهای سختی که آمدهاند و خواهند آمد ، اگر خودمان به فکر هم نباشیم، جایمان ته آن گوری است که کمی آن طرفتر چشمک میزند! لازم نیست کار خاصی بکنیم، فقط کمی هوای هم را داشته باشیم، کلاه دیگری را کلاه خود بدانیم و سرش را سر خودمان؛ نه کلاه از سرش بر داریم و نه به زور روی سرش بگذاریم، پول که میخواهیم بدهیم یا بگیریم، یک لبخندکی بزنیم، که آن دست مقابل بداند جیب ما یکی است، ما همدردیم. درد کشیدن اشتراکی، از تنهایی درد کشیدن راحتتر است … باورمان بشود که بدبختی همسایه، مثل ویروس به خانه ما هم میریزد، پس کمی آرامتر … مهربانتر … آشناتر … راضی نشویم کفتارها بغل دستیمان را بخورند و ما هم سفرهشان شویم … راضی نشویم خودمان به قماش لاشخورها بپیوندیم …
چه میدانیم فردا چه خواهد شد … دلم میلرزد … دست هم را محکم بگیریم …
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۱۵)