نوشتن با تار عنکبوت روی باد

۱۰ شهریور ۱۳۸۸

rooznameh-spider

شماره ۳۵، تابستان ۱۳۸۸

مــی­پرسد چرا نمی­نویسی . جوابی ندارم. بگویم حوصله ندارم؟ بگویم حرف جدیدی ندارم ؟ در روزهای اخیر بارها خودم را جمع و جور کرده­ام، برای انجام کارهایی که در سه ماه اخیر پشت­گوش انداخته­ام و برای دور نریختن وقت­ام برنامه ریزی کرده­ام، نگاه کردن رسانه ملی،کلیک­های زاید و خواندن اخبار سیاسی را بر خود حرام کرده­ام ، ولی مگر می­شود؟ بارها برای خودم و اطرافیان­ام موقعیت را تشریح کرده­ام، اما خودم هم توجیه نمی­شوم. مردم اخموتر شده­اند، همه­اش در حال قهر و تحریم­اند، ” فعالان” ، بدون ­منطق به همه جا مشت پرتاب می­کنند و به هر ریسمان پاره­ای – از آنها که قبلا حساب سستی و به درد نخور بودن­شان را پس داده­اند – می­آویزند و “منفعلان” بیزارتر از پیش آه می­کشند و سرشان را در اولین کپه برف موجود قایم می­کنند. همان یک ذره انرژی هم از سر کارمندان پریده­ و نوجوانان و جوانان دلزده­تر از پیش به غارهای­شان خزیده­اند. گرانی به سرحد جوک رسیده­است. شنیدم گلابی­ای که خوردم هم چینی بود و شنیدم می­خواهند در ِ دانشگاه را یک ترم تخته کنند. از قیافه وزرای پیشنهادی حس بدی پیدا می­کنم. از افشاگری­های “طرفین قبلا نامتخاصم” می­ترسم. از فکر رسیدن پاییز و آنفلونزای خوکی تب می­کنم. به روی خودم نیاورم؟ زندگی عادی­ام را داشته باشم؟ دوباره مهمانی بگیرم و به مهمانی بروم ؟ لباس های خوشگل بخرم؟ هر روز صبح با شادی و نشاط و تزریق یک دنیا امید بیدار شوم؟ در خیابان چه کنم ؟ چشم­های­ام را با دست بپوشانم که باتوم و نفرت نبینم؟ گوش­ام را بگیرم که حرف و حدیث­های خونین و بوگندو را نشنوم؟ آن­وقت این چه مدل زندگی در گذر عمری که به تاخت پیش می­رود می­شود ؟

نقشه دنیا را جلوی چشم­ام پهن می­کنم و به اسامی نگاه می­کنم. به هر آن کجا که باشد،به جز این سرا، سرایم ** نگاه می­کنم. کجا بروم؟ چه کار کنم؟ چه ببرم و چه به جا بگذارم؟ چشم هم گذاشته و انگشت تصادف بر نقطه­ای فرود می­آورم. شهر همیلتن در سرزمین برمودا می­آید!

امروز خواندم دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی هم رفت، از دانشگاه ما رفت، تا در دانشگاه آن­ها پای تخته بایستد. خدا کند دست­اش به شکوفه و باران برسد و بتواند بالاخره سلام ما را هم برساند … **

 

—————————————————————–

* عنوان برگرفته از این شعر آقای شفیعی کدکنی:

« پیش از شما / به سان شما / بیشمارها / با تار عنکبوت / نوشتند روی باد / کین دولت خجستهٔ جاوید زنده باد».

** شعر سفر به خیر آقای شفیعی کدکنی ، از مجموعه در کوچه باغ‌های نیشابور :

« به کجا چنین شتابان؟» / گون از نسیم پرسید

« دل من گرفته زاین جا / هوس سفر نداری / ز غبار این بیابان؟»

« همه آرزویم اما / چه کنم که بسته پایم.»

« به کجا چنین شتابان؟ »

« به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم »

« سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، / به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را».

اینک من در جهان سوم …

۱۷ مرداد ۱۳۸۸

rooznameh-developed

شماره ۳۰، تابستان ۱۳۸۸

بـاور کردیم که همه تاریخ عده­ای با چشمی آن­چنان نکبت و شوم به گربه ما نظر داشته­اند که او سکته­ای شده است! که موقعیت “گربه هه”  به لحاظ ژئوپلیتیک آنچنان حسادت برانگیز بوده  و آنقدر از خاک­­اش زر و گوهر برخاسته که دولت های فخیمه آن سر دنیا دیوانه شده­، سراسیمه همه زندگی­شان را رها کرده­اند، آمده­اند “گربه هه” را بچاپند و بپیچانند. اینجوری شده که دهه­ها می­آیند و می­روند و گربه ما برای حرکت خرچنگ­وارش به سوی توسعه، آزادی و آرامش توجیه دارد. در ته ذهن همه ما،یک دایی جان ناپلئون خوابیده که هر پنج دقیقه یکبار تکرار می­کند “کار، کار انگلیسی­هاست”.

دیروز قسمتی از مجموعه planet earth رو می دیدیم، بهشت را نشان می­داد و می­گفت این قسمتی از فلان کشور جهان اولی است. بی­تردید دروغی دیگر از بنگاه دروغ­پراکنی بی­بی­سی بود! اگر آن کشور این همه زیبا و پرنعمت است چرا دست کسی از آستین کسی دیگر در نمی­آید و به خاک سیاه نمی نشاندش؟ چرا حماقت بیداد نمی­کند ؟ چرا دانشگاه­های برتر جهان را دارد؟ چرا شاخص های توسعه یافتگی اش بالا است؟ها؟ اصلا چرا کسی با بلدوزر سر نرسیده خاک و کوه و دشت­اش را مثل پنیر کاله نمی­برد و نمی­برد؟ دیدید؟ مونتاژ است!

در ماهواره، یک ایرانی مقیم فرانسه راجع به له شدن یک عده “خودی سابق” در ایران حرف می­زد. صدای­اش روی نقشه فرانسه پخش می­شد، کشور اسپانیا هم در مجاورتش دیده می­شد­. حواس­ام به کلمات نبود، چون به گمانم نقشه اشتباه بود، زیادی آب داشت! زیادی موقعیت ژئوپلیتیک­اش خوب بود، زیاد سبز و خرم بود. یاد گربه خودمان افتادم. مگر می­شود با چنین نقشه حسادت برانگیزی که آن­ها دارند،کشوری آزاد داشت، همان­طور که آن­ها دارند؟!

این روزها زیاد ای­میل مخملی می­آید، عکس جنازه، خون، مشت گره کرده، سرباز وطن فروش، بیانیه، دستورالعمل، فهرست بایدها و نبایدها، انواع افشاگری­های فوتوشاپی و الی آخر. با حوصله نگاه­شان می­کنم و یادم می­افتد سی سال پیش یک روز ، دم در مهدکودک­مان مغز جوانی روی تیرچراغ برق پخش شد، کمی بعد از آن انقلابی پیروز شد. شاید پسرم هم سی سال دیگر یادش بیاید روزی در تلویزیون دختری را نشان دادند که صورت­اش پر از خون شد. همانطور که مادرم یادش بود وقتی کودک بوده، در خیابان خانه­شان انقلابی شده و خون جوان­ها ریخته شده است.

شاملو می­گفت مردم جهان سومی مثل بدن در خواب هستند. یک طرف­شان خواب می­رود، بیدار می­شوند، تکانی می­خورند و به پهلوی دیگر می­خوابند. از یک خواب به خوابی دیگر …

یک زمانی می­گفتند در ایران سانسور هست، تاریخ تحریف می­کنند، منابع مطالعاتی نیست. یک جستجویی در اینترنت کنیم، فقط در قسمت تصاویر، قیام­های مختلف ایران، رهبران و نتایج شان را تماشا کنیم، فیلترشکن هم خواستید  عرض می کنیم. نگاه کنیم؛ تا فقط بدانیم کجاییم … بدانیم داریم چه کار می کنیم … همین!

 

بوی آدمیزاد

۲۸ تیر ۱۳۸۸

rooznameh-smells

شماره ۲۶، تابستان ۱۳۸۸

جــایی در فیلم برباد رفته، که گرفتاری­ها بدجور گریبان اسکارلت را گرفته­اند ، خونسردانه به خود می­گوید “بعدا راجع بهشون فکر می­کنم”. هربار که این فیلم و این مونولوگ را می­بینیم، آقای عزیز می­گوید “عین توست” !

 

کاش می­شد راجع به مردن ” ننه آغای صمد“، پدر ” قصه­های خوب برای بچه­های خوب” و “جلال آریان“، کشته شدن کابوس­وار و تکراری ۱۶۸ نفر در هواپیمایی که می­توانست حامل هرکدام از ما باشد، کشته شدن دیوانه­کننده ده ها نفر در خیابان­های بیخ گوش­مان، خونی شدن موزاییک­های کف پارکینگ، دستگیر شدن برادر کوچولوی عزیز او و گم شدن دوست مثل ماه­مان، چشم­های سبز یک بدن سوخته، خفه شدن جنوبی­ها در گرد و غبار، شکسته شدن شیشه­های خانه آن­ها، شعارهای ترسناک در و دیوار و آنچه دوست و دشمن بحران می­نامندش، “بعدا” فکر کنم … 

 

دلم کمی جنگل می­خواهد.

 

 

 

 

 

 

 

همه بگوییم “چیییییز”

۲۲ تیر ۱۳۸۸

rooznameh-staff3

شماره ۲۵، تابستان ۱۳۸۸

وب سایت شرکت یکی از همکاران جهان اولی را نگاه می­کنم ، پر از تصاویر آدم­ها است: همگی می خندند، جوری که دندانهای­شان دیده می­شود، تصاویر جلسات حرفه­ای؛ همه لبخند به لب دارند، خانمی در گوشه عکس از خنده به عقب خم شده است، تصویر آدم­هایی که قرار است از پروژه منتفع شوند – شهروندان معمولی – صورت های شادابی دارند و در کنار مهندسان و مشاوران رو به دوربین می­خندند!  

یاد خودمان می افتم.

کدام مشاور در وب سایت شرکت­اش خنده­اش می­گیرد، مگر آن­که به ریش خودش بخندد! و جلسات­مان، جز جنگ اعصاب و هرز رفتن انرژی و ایستادگی در برابر حرف­های غیر کارشناسی و باج گیری­ها چه چیزی دارد که کسی آنقدر شاد باشد که حتی لبخندی بزند و بخواهد این لحظه را جاودانه کرده و در شبکه جهانی اینترنت منتشر کند؟ و شهروندان معمولی­مان، چرا فقط ناله و نفرین می­کنند؟

همه چیز در این سرزمین یک جوری است … اما واقعا چقدر از این “یک جوری بودن” دست “آن­ها”  است و چقدر دست خودمان؟ آن فلان همکار سابق بنده، آن رفیق گرمابه و گلستانم، آن فارغ التحصیل شاگرد اول دانشگاه فلان، که به باج گیر امروز تبدیل شده­، دیکته کدام دیکتاتور او را به یک پست فطرت تبدیل کرد ؟ کدام نظام در او حرص و آز را جایگزین مسئولیت کرد ؟ مگر به نان شب محتاج است و یا خانه و ماشین به اندازه کافی ندارد؟ مگر آن یکی همکار سابق هردوی­مان که هنوز دل­اش نمی­آید خودکار اداره را در خانه استفاده کند در همین حکومت زندگی نمی­کند ؟ مگر آقای فلانی هنوز وجدان ندارد؟ مگر خانم فلونی هنوز با جان و دل کار نمی­کند ؟

امروز در وبگردی صبح­زودگاهی به اینجا رسیدم، این دو کامنت را دیدم که برای خاکستری شدن­ام تا همین الآن کفایت کرد:

یکی پرسیده : شما چقدر به صحت این اخبار اطمینان دارید؟ اینکه یک جنازه به صورت سیمان‌گرفته تحویل داده شده و اینکه در اهوازخوانواده‌ها تهدید میشن؟

و یکی جواب داده : همونقدر که به حماقت تو اطمینان داریم،،،مرتیکه دارند میکشند جلوی چشممون بعد تو حرف از اطمینان میزانی‌،،الاغ وطن فروش برو بشین تو خونت ][ .

این ماجراهای سبزینگی، هرچه بود و هرچه کرد و هرچه قرار است بکند، چهره بدی از هموطنان مبارز و غیرمبارز را نشان می دهد. دوستان دیروز، بدجوری به دشمنان امروز تبدیل شده­اند. با این سبک و سیاق، با سنگ پرت کردن به همسایه­ها، با گاز گرفتن بغل دستی ها، این راه به هیچ دشت سرسبزی ختم نمی­شود، دموکراسی با هارت و پورت و کینه به دست نمی­آید.

کاش سبز شدن را از خودمان آغاز کنیم، نه از تنه پوسیده سیاست  که در هرحال امثال من و ما در آن جایگاهی ندارند.

فکر می­کنم این مردم بیش از هرچیز به مسیحی نیاز دارند که دوباره عاشق بودن را به یادشان آورد ، به کسی که قلب­های­شان را قلقلک دهد، این مردم نه به شمارش مجدد صندوق های رای نیاز دارند، نه به رفوزه های ترم پیش صحنه وطن پرستی و نه وامانده­های سیاسی بیرون رانده شده که یادمان دهند چطور خودمان را به کشتن دهیم و نه به پشمالوهای دیروز و خوش تیپ های امروز . این مردم به کمی مهربان شدن نیاز دارند …

و بعد از آن به کمی مطالعه نیاز دارند، که تاریخ این سرزمین آنقدر نمونه­های روشنی دارد که جا برای هیچ اشتباهی بازنگذارد، که دور باطل گیج خوردن و با سر به دیوار کوبیدن و مسخره قدرت­ها شدن یک جا ختم به خیر شود …

 

 

تصویر : آنهایی که سر کار گفته اند : ” چییییییییییز” !

افسردگی ممنوع!

۱۱ تیر ۱۳۸۸

rooznameh-selection-or-elec

شماره ۲۴، تابستان ۱۳۸۸

در سه هفته گذشته، همه ما – با هر ایده و اعتقاد و رفتاری - احساسات جدیدی را تجربه کردیم؛ صحنه­های متفاوتی دیدیم، صداهای متفاوتی شنیدیم، بوهای متفاوتی استشمام کردیم، خیلی حیرت کردیم، خیلی ترسیدیم، خیلی گریه کردیم، خیلی حرص خوردیم، خیلی فیلترشکن استفاده کردیم.

اوایل خرداد که هنوز تب نکرده بودیم، می­دانستیم باید چه بشود، دنبال شورش و کتک خوردن و زندان رفتن نبودیم؛ فقط می­خواستیم کسی بیاید که بدتر از بد نباشد. از آن چهار نفر، هیچکدام ایده­آل نبود – نزدیک به ایده­آل هم نبود. اما آنهمه بادکنک امیدی که نفهمیدیم چه کسی هوا کرد و بعد چه کسی ترکاند، داستان را به کل تغییر داد؛ امروز دیگر اتفاق نظری در “آنچه باید بشود” و “آنچه می­خواهیم” دیده نمی­شود :

خیلی ها دوست دارند باز بجنگند و این روزنه امید را به تونل امید که به دشتی سرسبز باز می شود تبدیل کنند.

خیلی ها فکر می کنند چرا باید به خاطر کسی که در زمان حکومتش دست های لاک زده را در کیسه پر از سوسک کرده­اند و سال­ها به جای کار سیاسی، نقاشی کشیده کشته شوند.

خیلی دوست دارند شب ها یواشکی الله و اکبر بگویند و یک عده دیگر به جای شان کشته شوند.

خیلی­ ها کل ماجرا را حقه بازی می­دانند، پس فقط با هیجان به آن بالاهای هرم قدرت نگاه می­کنند.

خیلی­ها کلافه شده­اند و دل­شان کمی مهربانی می­خواهد.

خیلی­ها نگران از طنازی­های­شان ، دنبال زندگی عادی می­گردند.

خیلی­ها مثل همیشه از باغ خارج شده­اند.

امروز که بعد از مدت­ها اس ام اس داریم، ماهواره داریم، می­توانیم با ماشین از کنار وزارت کشور رد شویم، شاید فکر کنیم از آن همه تاب و تب، فقط چند شعار سبز به در و دیوار ، چند ساکن جدید در گورستان ، چندین بدن کبود و پاره شده، چندین آدم گم شده، یک ترانه از بن جووی و اندی، یک نقاشی از تیم ابراین، یک یادداشت از کریس دی برگ و یکی دیگر از پائولو کوئلو و کلی رکود خبری با عکس های هموطنان در سایت های خبری دنیا مانده است.

اما نه … موضوع خیلی مهمتر از این­ها است. حالا نگاه کنید …