کنار آمدن با ناخوانده

۱۰ آذر ۱۳۸۸

rooznameh-baron-dogmatix

شماره ۴۶، پاییز ۱۳۸۸

روزی که آن مگس غربتی بی­دعوت پا به خانه ما گذاشت روز غریبی بود، نه چون غریبه­ای بی­اجازه به خانه ما آمده بود، بلکه به این دلیل که هوا ابری بود و آخر هم نفهمیدیم چه شد که او به خانه­مان آمد. داشتم کتاب می­خواندم، کتابی که آنقدر مهم نبود که نام­اش یادم بیاید. ناگهان او با تمام ویز ویز روبه­رویم بود؛ کمی شبیه چهره به چهره. اولین واکنش جدی­ام صدا کردن پسرم بود، نه این که چون او تکیه­گاه زندگیم باشد و چشم امیدم در حل مشکلات به او باشد. چون جز من و او هیچکس در خانه نبود.

دیدن آن حجم سیاه رنگ ویزویزوی مهاجم، با آن سرعت اعجاب انگیز در اتاق خواب خانه­ای که هیچ درز و دورز گشوده­ای برای رفت و آمد مگس ندارد، حس تلخی بود. تلخی این حس وقتی دوچندان شد که تمام درز و دورزهای خانه را  گشودیم تا برود، اما نرفت. پسرک کمر به قتلش بست. روزنامه­ای را لوله کرد و سعی کرد مهاجم را ناکار کند، نتوانست. من هم نتوانستم، خواستم و نتوانستم.

آقای عزیز با ورود به خانه پرسید: ” این مگس دیگه از کجا آمده” و روی “دیگه” تاکیدی معنی دار کرد، یادم نیست من و پسرک فقط در سکوت نگاهش کردیم، یا اصواتی مثل آه و عباراتی چون” فغان از زمانه” از خودمان صادر کردیم. چه می­دانم . حتی نمی­دانم آیا او هم در انجام پروژه “مرگ بر ویزویزو” همکاری داشت یا خیر.

زمانی مادربزرگی بوده که مگس را با مشت در هوا می­گرفته. اما مرا چه به این حرف­ها… فرداها (دقیقا دو فردا) آمدند و ویزویزو، به چنگال شکارگری چون من نیفتاد. فقط توانستم ویراژهایش را نگاه کنم ، سرم را بدزدم که توی گوشم نرود و به حدقه چشمم اصابت نکند. گاهی یادم می­رفت صیاد کدامست و صید کدام.

فردای سوم که ویراژهایش را در آشپزخانه نگاه می­کردم ، یاد “بارون” توله سگ­مان افتادم. او هم همین قدر غربتی ، دور از ذهن، سمج و نکته سنج بود. حتی هیکل­شان هم – صرف نظر از مقیاس - شبیه بود. اما تفاوتی وجود داشت؛ ما “بارون” را دوست داشتیم، چون سال ۱۳۸۲ نزدیک به چهارصد هزار تومان برای آوردنش به خانه پول داده بودیم، اما ویزویزو - نه که مفت و مجانی به خانه­مان آمده­بود - بینوا حکم کالای گیفن* را پیدا کرده بود.

این شد که ناگهان در غروب یک روز پاییزی، مهر ویزویزو به دلم افتاد. آنقدر که اسمش را گذاشتم “پرستو” . اجازه دادم مثل “بارون” دور و برم بپلکد و فراموش کنم زمانی مگس خیابانی و آلوده بوده. وقتی  در آشپزخانه به قهوه هورت کشیدن می­نشستم ، روبه روی من می­نشست و با یک خروار چشمش نگاهم می­کرد. برایش کنج اتاق نشیمن، آنجایی که برای تلویزیون نگاه کردن انتخابش کرده بود یواشکی یک ظرف شکر گذاشته بودم که بینوا دل مگسی­اش ضعف نرود…

 کم کم بقیه اعضای خانواده و حتی دوستانی که به خانه­مان آمدند نیز مشروعیت وجود او را پذیرفتند و پرستو شد یکی از ما، گرچه غربتی­ترین­مان…

چقدر عمر باهم بودن­ها کوتاه است… آن روز که پرستو از زندگی من رفت هم روز غریبی بود. نه چون غریبه­ای که بی­اجازه به خانه ما آمده بود، تبدیل به یک آشنا شده بود،بلکه به این دلیل که هوا ابری بود و آخر هم نفهمیدیم چه شد که او ناغافل موقع پرواز کردن سرش گیج رفت، دمرو کف آشپزخانه افتاد و جلوی چشمان حیرت­زده من جان داد …

امروز در جایی خواندم : عمر مگس بالغ ۱۵ تا ۲۵ روز و گاهی ۳۰ روز می‌باشد و به ندرت ۲ برابر این مقدار عمر می‌کند.

طفلک ویزویزوی بالغ من …

 

—————————————————————

تصویر: بارون دگماتیکس، در بدو خلقت!

* کالای گیفن: Geffen goods کالای پست در علم اقتصاد!

 

 

رعنا فرحان

۲۸ مرداد ۱۳۸۸

rooznameh-rana-farhan

شماره ۳۲، تابستان ۱۳۸۸

بــرای بعضی­ها، شنیدن موسیقی در پس­زمینه زندگی­شان چیزی واجب، مثل بلعیدن اکسیژن در تمام لحظات شبانه روز است. این آدم­ها حتما سلیقه متفاوتی دارند، شاید خودشان نوازنده، خواننده، یا آهنگساز باشند، شاید نوعی خاص از موسیقی را بپسندند، شاید به تناسب حالات روحی­شان، انواعی از ملودی­ها و سازها و صداها را بخواهند و شایدهایی دیگر.

دیروز تصادفا به آخرین ویدئو شکیرا به نام “خانم گرگه” نگاه می­کردم، موسیقی­اش و استفاده از سازها بدک نبود. اما کلمات و بیش از کلمات، حرکات مهوع بود. یادم میآید زمانی این حرکات، از کثیف­ترین زن­ها، در کثیف­ترین ویدئوها، در پنهانی­ترین محیط­ها بروز می­کرد و معمولا یک عده آدم معلوم­الحال از دیدن آنها نوعی خاصی از لذت را می­بردند، کسی برای آن­ها دست نمی­زد، چه برسه که نام­شان را هنرمند و سوپر ستاره بگذارند. امروز این کلمات و حرکات بی­هیچ مرز و حرمتی، در معرض شنود و دید عموم است. “خانم­باز” بریتنی اسپیرز را دیده یا شنیده­اید ؟ من اصولا حرکات پ.و.ر.ن.و گرافانه­ای را که به اسم رقص انجام می­شود را نمی­فهمم و کلمات رکیکی که به نام ترانه به خورد گوش­های مردم می­دهند را نمی­توانم باور کنم. نمی­دانم دارد چه به سر بشریت می­آید. چندی پیش از صدایی و ترانه­ای بدم نیامد ، خواننده کریس براون بود. چندی نگذشت که تصویری از ریحانه (ریحانا – خواننده) را دیدم که توسط او دکوراسیون صورتش تغییرات اساسی کرده است. شاید بعضی­ها هنر را از شخصیت هنرمند جدا بدانند، اما من نمی­توانم و نتوانستم به موسیقی این موجود هم گوش بدهم. همین مشکل را تعمیم بدهید به خیلی­ها، خیلی از قلندران عرصه موسیقی جهانی.

حالا تصور کنید در این آشفته بازار خشونت و جنسیت و بی محتوایی و بی اصالتی و بی­مزگی، که حرف اول در مقبولیت صدا را دلارهای خرج شده و زرق و برق تبلیغاتی می­زند، یک روز معمولی جلوی تلویزیون لم داده باشید، که یک آهنگ طلایی از یک حنجره طلایی بشنوید و آن صدا، کلماتی به فارسی از مولانا بخواند – نه آنطور که مدونا و نامجو می­خوانند و نه آنطور که سال­ها در موسیقی سنتی­مان شنیده­ایم. خانمی با سر و وضعی موقر، بدون آنکه برای به رخ کشیدن صدای­اش  از جذابیت­های غیر صوتی استفاده کند و حرکات و رفتار سخیف انجام دهد، فقط دارد می­خواند، آنطور که دوست دارد، آنطور که مولانا را، جاز را و بلوز را حس کرده و این یک محصول هنری زیبا می­شود، که می­شود در پس­زمینه زندگی گوش داد، لذت برد و آرامش کسب کرد.

من تا چند وقت پیش رعنا فرحان را نمی­شناختم. حیف است شما هم او را نشناسید.

اینجا به صدای اش گوش بدهید …

عافیت باشه!

۲۹ فروردین ۱۳۸۸

rooznameh-badbadak

- شماره چهارم، بهار ۱۳۸۸ -

بـــعضی چیزها، از خیلی چیزها خیلی بهتر است، یکی از آن چیزهای بهتر، داشتن دوستی است که روانشناس باشد و از قضا روان­شناس قابلی هم باشد و باز هم از قضا این­که با آدم خیلی جور دربیاید. دمخور شدن با این دوست روان­شناس، فیلتر جدیدی به لنز نگاه آدم به زندگی می­افزاید: فیلتر علت شناسی!

دوستان نزدیکم می­دانند که یکی از سرگرمی­های من، “آدم خوانی” است! برای همین جاهای شلوغ پلوغ و به ویژه جمع­های هفت پشت غریبه را دوست دارم، چون پر از آدم است، این یعنی پر از موضوعات سرگرم کننده و هیجان انگیز، یعنی پر از کتاب­های ناخوانده و واقعا خوش می­گذرد! آشنا شدن با دوست روان­شناس­ام، به من یاد داد که  پشت تحلیل وضع موجود هر آدمیزادی، یک رابطه علت و معلولی ساده قرار گرفته ( قبلا فکر می­کردم خیلی پیچیده است ) و از همه مهمتر این که یادم انداخت پشت رفتارهای من هم چنین رابطه­ای هست (قبلا به خودم به چشم یک ثابت لایتغیر در پهنه جهان و عالم حیات نگاه می­کردم) ! با او فهمیدم که من هم یک پدیده تکراری هستم با کلی متغیر.

وقتی سرما می­خوریم، می­دانیم مقصر یک مشت ویروس و باکتری هستند و باور داریم دوره­اش بگذرد خوب می­شویم. پس خودمان را تقویت می­کنیم و احیانا آنتی باکتری نوش جان می­کنیم؛ بی­جهت خودمان را به در و دیوار نمی­کوبیم. اما روح­مان که می­چاید دست و پای­مان را گم می­کنیم. وقتی کسی آنفلونزا دارد، می­دانیم باید از او دوری کنیم، تا مبتلا نشویم، اما یادمان می­رود از کسی که روح­اش آلوده است دور شویم و یا سرفه­های روحی­اش را به حساب پدرسوختگی­اش نگذاریم.

از وقتی این­ها را فهمیدم زندگی ساده­تر شده است. اگر صبحی چشم باز کردم و با موهای به هم گره خورده بلافاصله گفتم ” تف به این زندگی … ” ، به جای آن­که دنبال بهانه برای گیر دادن به زمین و زمان بگردم، به دلیل­اش فکر می­کنم. علت به سادگی برطرف نمی­شود، اما همین درک از موقعیت، نمی­گذارد که به قهقرای بداخلاقی بیافتم!

بعلــــه! بعضی چیزها از خیلی چیزها بهتر است!

 

تصویر: بادبادک آقای عزیز در آسمان ابری دریا کنار!  

 

 

حکم

۲۷ فروردین ۱۳۸۸

rooznameh-selfportrait1

- شماره سوم، بهار ۱۳۸۸ -

از همان لحظه­ای که به دنیا می­آییم سازگاری را می­آموزیم، با همان اولین نفس و اولین گریه و یک عمر سازگارانه ادامه حیات می­دهیم. برای خودمان ریز ریز سرمایه مادی و معنوی جمع می­کنیم. یاد می­گیریم چطور خودمان را تمیز و سیر نگاه داریم، چگونه یک موجود اجتماعی خوب باشیم که دوست­مان بدارند، چه کار کنیم پول در بیاوریم تا بالاتر بنشینیم، چگونه مشهور شویم، چگونه موفق صدای­مان کنند، چه کار کنیم حوصله­مان سر نرود : عاشق می­شویم، دوست پیدا می­کنیم، ازدواج می­کنیم، معاشرت می­کنیم، بچه دار می­شویم، بچه بزرگ می­کنیم و هرچه به ما یاد دادند به او یاد می­دهیم و همه این­ها را آنقدر جدی می­گیریم که آدم خنده­اش می­گیرد! اما همه­اش دست و دل­مان دنبال چیزی می­دود که پایانی ندارد که اگر داشته باشد آن پایان واقعی را به یاد می­آوریم و خیلی بد می­شود.

خوب، آدم گاهی کم می­آورد. در این مواقع خودش را تجزیه و تحلیل می­کند و دوباره دنبال سازگاری می­گردد. گاهی دوباره به راه برمی­گردد، گاهی برنمی­گردد - نمی­تواند، یا نمی­خواهد. گاهی تمام وجودش اعتصاب می­کند و درد روحی به درد جسمی تبدیل می­شود، گاهی افسردگی قورت­اش می­دهد. گاهی خودکشی می­کند، حتی نه جوری که مجبور شوند سینه قبرستان چال­اش کنند، یک جور خودکشی بی­سر وصدا، بدون مزاحمت برای نیروی انتظامی!

اما بالاخره یک روز یا شب، در یک لحظه مرگ می­آید و هیچکس نمی­داند آن سوی مردن چیست. در آن لحظه آخر من از زور هیجان – هیجان فهمیدن راز لحظه آخر - خفه خواهم شد و در جراید می­خوانید فلانی در اثر خفگی جان سپرد!

 

 

تصویر : سلف پرتره!

 

 

روز از نو!

۱۵ فروردین ۱۳۸۸

سال نو مبارک!
این وبلاگ عجالتا در دست ساخت و تست و اینها است …