پاییز پاییزه

شماره ۳۸، پاییز ۱۳۸۸
وقتی لبه شلوار پسرک را تو میگذارم، دفتر و کتابهایش را جلد میکنم، روی وسایلش اسم میچسبانم، روپوشش را اتو میکنم و خوراکی زنگ تفریحش در کیفش میگذارم، وقتی اتاقاش را برای آغاز دوباره مدرسه تغییر دکور، یا به قول خودش تغییر مرام (!) میدهم، همه اش به زمانی فکر میکنم که مادرم، پدرم، همین کارها را برایام انجام میدادند…
خاطرات میروند و میآیند، بوها، رنگها، صداها و تکه تکه دوازده سال مدرسه را مزه مزه میکنم. فکر میکنم مادر و پدرم کاشتند و ما خوردیم، حالا ما میکاریم و این فسقلی میخورد، تا روزی خودش بابای کسی شود و برای مدرسه رفتناش، درس خواندناش، بزرگ شدنش، موفق شدناش جلز و ولز کند و دوباره روزی او – نوه من - پدر یا مادر کسی بشود و همینطور تا آخر دنیا …
این حلقه بودن از میان خیل حلقهها، این وسیله بودن برای رشد دیگران، این کشیده شدن از مثبت بینهایت تا منفی بینهایت، هم مایوس کننده است و هم شکوهمند، هم افسرده کننده است و هم انرژی بخش، هم غمانگیز است و هم شادیآفرین. بستگی دارد آدم صبح از کدام دنده بیدار شده باشد!
قرار گرفته در پسرک | دیدگاه (۲۱)
جیک جیکی جدید

شماره ۳۴، تابستان ۱۳۸۸
مــــــــامان چه باورش بشود و چه باورش نشود، موجودی که روزگاری عضوی از بدنش بود، به دنیا می آید، دندان در میآورد، راه رفتن و حرف زدن یاد میگیرد، قد میکشد، فکر میکند، برای خودش شخصیت پیدا میکند و کم کم میشود یک آدم جدید؛ نه صرفا پسر خانم فلانی وآقای فلانی، میشود خودش!
این خود جدید باید کم کم با آدمها ، در جزیره آدمها زندگی کردن را یاد بگیرد، خودش قدم بردارد، دلاش به حمایت خانواده خوش باشد، اما دیگر انتظار “بغل” شدن نداشته باشد.
مامان میتواند راه رفتن، زمین خوردن و زمین خوردن او را تماشا کند، ناخنهایاش را بجود، دعا بخواند، یواشکی فوت کند و گاهی آرزو کند کاش میتوانست دوباره او را قورت بدهد و در دلاش ، دور از همه بدیها و زشتیها و خطرات، ایمن و آرام حفاظتاش کند … اما این رسم بزرگ شدن نیست.
مامان نگاه میکند و ای کاش بتواند همیشه به این موجود کوچولوی سابق افتخار کند، که این، یعنی ماموریتاش را درست انجام داده است.
این وبلاگ جوجه کوچولویی است که دارد به تنهایی پرواز کردن را میآموزد. بیتردید از داشتن خواننده و نظرات خوانندگان خیلی تشویق خواهد شد.
قرار گرفته در پسرک | دیدگاه (۱۳)
دوباره به تختخواب های مان بیاندیشیم …

شماره ۳۳، تابستان ۱۳۸۸
چـــند صبح پیش ، قبل از صبحانه، در اتاقاش با خودش حرف میزند، بلند بلند .
- پسرم با من بودی ؟ (خودم میدانم با من نیست – فضولی مادرانه !)
- نه، با آقای توی سرم بودم .
(ادعا میکند یک آقایی توی سرش زندگی میکند که همیشه با هم حرف میزنند، مشورت میکنند، دعوا میکنند، بازی میکنند و غیره )
- میشه من هم توی حرفتون باشم؟
- نه مامان، نمیشه !
(سر میز صبحانه با لبخند مشکوک)
- دیوونهام کرد انقدر چونه زد!
- آقای توی سرت ؟
- بله .
- خوب؟
- همین.
- چیا میگفت ؟
- میگفت من یه چیزی به شما بگم …
- جدی؟ چی؟
- که چرا آدم باید صبح تختخواباش رو جمع کنه ؟
- برای این که اتاقاش مرتب باشه خوب .
- اما حتی وقتی پتوم ولو باشه هم اتاقام خوبه … البته اون میگه .
- اما وقتی پتوت مرتب باشه، ملحفه ات صاف باشه، بالشات صاف باشه اتاق ات قشنگ تره.
- خوب این نظر شماست . اون میگه ها !
- ها … ؟
- میگه یه بچه وقتی اشغال کف اتاقش بریزه یا روی میزش آشغال پاک کن ریخته باشه یا چیپساش بریزه روی زمین باید جمع کنه چون کثیفیه، مورچه میآد. اما به نظر من ، یعنی اون، یعنی آقای توی سرم، تختخواب بچه می تونه ولو باشه و خوب باشه.
- خوب ، این هم نظر اونه، نه ؟
- فکر کن مامان، وقتی همینجور که بیدار می شم، برم و تخت رو مرتب نکنم، انگار تختم یه رودخونه است این پتو عین موج می شه(نشون دادن با دست ) … این کجاش بده ؟ شما عادت کردی تختخواب رو صاف و صوف ببینی، اینجور نباشه، فکر می کنی بده.
- …!
- تازه شب دوباره باید روش بخوابم دیگه !
- اهم (صاف کردن گلو )
- تازه این اتاق منه، هرکی دوست نداره، نیاد توش . اون می گه ها ، می گه اینجوری بگو.
- پوف …
- چی میگی مامان ؟
- باید در موردش فکر کنم… شاید من هم دیگه تختخوابم رو مرتب نکنم !
قرار گرفته در پسرک | دیدگاه (۱۲)
اسپرتیسم یا “حالا بچرخونش کمر رو”

- شماره ۱۳، بهار ۱۳۸۸ -
یک مکالمه* :
- خوب میدونی مامان جونم، من یه پیانیستم. تازه می دونی که خیلی پیانیستم. یعنی حتی آهنگ هم میسازم، اونم آهنگ کلاسیک خیلی خفن. خوب ؟
- خوب؟
- یعنی این حرف ها رو که می زنم فکر نکن که یه آدم الکی پلکی داره می گه . یه آدم خری که موسیقی نمی فهمه.
- ها ها ها ، خوب !
- خوب مامان جان، موتزارت یه نابغه بوده و می دونی که از بچگی آهنگ ساخته، مثل من ! اما آهنگ موتزارت که همیشه حال نمیده، حتی اون “ترکیش ماگ” **اش که اون همه هیجانیه… من مطمئنم خود موتزارت هم همیشه آهنگ های خودش رو نمی زده. می دونی؟ یه بچه، یا حتی یه آدم بزرگ، پیانو که میزنه به فکر فرو میره و فکر کردن همیشه حال نمیده. یعنی یه وقتهایی آدم شب خواب بد دیده، یا کلی مشق نوشته یا … چه میدونم با دوستاش دعوا کرده … یا دلاش درد میکنه … میدونی مامان … آدم دلاش میخواد فکر نکنه … “اسپرت” باشه …
- هان ؟
- اسپرت باشه، شاد باشه، باحال باشه …
- آهان!
- بعد دوست داره ساسی مانکن گوش بده … یا کلا با هیپ هاپ حال کنه.
- هوم !
- پس لطفا برام هرچه ساسی مانکن و تهی در اینترنت هست دانلود کن!
- اوه!
در حال دور شدن :
دل من گم شده و معطل یه کلیده !
* این کلمات عینا از دهن پسرک خارج شد، هنگام فرمایش فرمایی ایشان به روش تند نویسان نت برداشتم!
** Turkish March
عنوان : برگرفته از کلید حسین تهی!
تصویر: پسرک اسپرت در حوض آبا و اجدادی!
قرار گرفته در پسرک | دیدگاه (۲۰)