بدون درد و خونریزی!

۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

rooznameh4

شماره­­ی چهارم – بهار ۱۳۸۹

پشت در اتاق آقای رییس هیات مدیره منتظر نشسته­ام تا نوبت جلسه­ام شود. اینجا طبقه­ی ریاست است و اتاق کارشناس­ها جای دیگری است اما آن­ها نامه و نقشه به دست می­روند و می­آیند. حوصله­ام سر رفته است؛ می­شمارمشان! تعداد نقشه به دست­ها بیشتر از نامه به دست­هاست. تعداد مردهای کچل بیشتر از مردهای مودار است و تعداد خانم­های لاک زده از خانم­های بدون لاک بیشتر است.  تعداد شلوار جین پوش­ها، بیشتر از شلوار پارچه­ای پوش­هاست و هر ده ثانیه یک نفر از پله­ها بالا می­آید و هر بیست ثانیه یکی از پله­ها پایین می­رود ! آقایی که با لیوان چای عقب عقب می­رود به خانمی که یک کوه کاغذ دستش است اصابت می­کند، کاغذها می­ریزد، چای هم رویش. خانمه سر آقاهه داد می­زند، آقاهه شرمنده می­شود و بی­نتیجه تلاش می­کند لکه­ی چای را با آستینش پاک کند. تازه یادم می­افتد می­شود تعداد خانم­ها را هم با آقایان مقایسه کرد: مساوی است. حتی تعداد منشی زن و مرد هم مساوی است. یک آقای منشی سمت چپ و یک خانم منشی سمت راست نشسته­اند ، دائم سربه­سر هم گذاشته، می­خندند. خانم­های در رفت و آمد خوش لباس بوده و بدون استثنا یک عالمه انگشتر و دستبند رنگی رنگی به خود آویزان کرده­اند. یادم میآید آن زمانی که من تازه سر کار رفته بودم تعداد ما خانم­ها خیلی کمتر از آقاها بود، اما ما هم خوش لباس بودیم ، لاک کمرنگ می زدیم و انگشتر و دستبند رنگی به خودمان آویزان می­کردیم. پشت سرمان هره و کره های مردهای بیکار - همکار بود، اما کار به کارمان نداشتند، جرات نداشتند! همه­ی مزخرف گفتن­های­شان هم از حسودی بود وگرنه ته دل­شان تحسین­مان می­کردند و دلشان خواهر و مادری چون ما می­خواست! به نظرم ­رسید هنوز هم همان لوس بازی­ها باشد، از روی نگاه­ها می­گویم …اما محتاطانه تر، چون تعداد زن­ها روز به روز بیشتر می­شود و قدرت­شان بیشتر.

داشتم به لاک کمرنگ و انگشتر گرد بزرگ سفید رنگم نگاه می­کردم و فکر می­کردم کدام حرکت مدنی، پررنگ­تر از این حضور محکم زنانه می­تواند مردسالاری را به مبارزه طلبیده، پوزش را به خاک بمالد؟

بالاخره نوبتم شد. آقای منشی مرا به داخل راهنمایی کرد و خانم منشی لبخند مهربانی تحویلم داد. بعد از سلام و تعارفات معمول، آقای رییس هیات مدیره، معاون جدیدش را معرفی کرد؛ خانم … (بوق)، خانمی خوش لباس، با لاک کمرنگ، با یک عالمه انگشتر و دستبند رنگی و با نگاهی محکم و دقیق …

خلافش ثابت نمی شود !

۲۹ فروردین ۱۳۸۹

3

 

شماره­­ی سوم – بهار ۱۳۸۹

اول - منگوله خوابیده و در خواب لبخند می­زند. با دوربین بالا سرش نشسته ام و عکس می­گیرم. همینطور که شاتر را تند و تند فشار می­دهم فکر می­کنم منگوله دختر خوش شانسی است. در خانواده­ای متولد شده که همه دوستش دارند و به شادمانی­اش فکر می­کنند. مادرش دائم در حال تحقیق و تفحص در مورد روش­های بهینه­ی مادری است و پدرش ساعت­ها به هرکدام از حالات جسمی و روحی او فکر می­کند. این­طور می­شود که هر اخم و چین و حرکت صورت او تفسیرپذیر شده و منگوله از حالت یک شیرخوره­ی غیرقابل فهم خارج می­شود. منگوله برادری دارد که او را زیادی دوست دارد، پس آنطور که برخی خانباجی­های اطراف پیش­بینی می­کردند نه تنها حسودی نمی­کند که دائم در حال تذکر به ما پرورندگان منگوله است : پوشکش رو به موقع عوض کنید، مراقب باشید آروغش را بزند، گردنش کج نباشد، گرمش نباشد، سردش نشود و … تازه به مناسبت تولد خواهرش بس که هیجان زده بود آهنگی ساخت و آن را به قول خودش به “خواهر ناز و کوچولویش ” تقدیم کرد و همه شرق شرق دست زدند!  منگوله هر زمان چشم باز می­کند یک هنگ مشتاق دور سرش جمع شده است و خانواده سر بغل کردن و راه بردنش با هم دوئل می­کنند. خوب اگر منگوله در چنین محیطی نبود، یا حتی اگر خانواده­ی ما با این ایدئولوژی که نباید به گریه بچه محل گذاشت نوزاد پروری می­کرد، قطعا منگوله آدم دیگری می­شد و این آدم دیگری شدن هیچ ربطی به خود او ، خواستن و نخواستنش ندارد …

دوم - مارتین اسکورسیسی از معدود هالیوودی­هایی است که دوستش داریم؛ کارش را خیلی تمیز انجام می­دهد. اینجور می­­شود که دی وی دی فیلم جدید او - جزیره­ی شاتر - را با این­که در ژانر مورد علاقه­مان نیست با علاقه می­قاپیم ، با هیجان نگاه می­کنیم و پس از گذشتن یک چهارم فیلم، آنقدر میخکوب می­شویم که وقتی داستان تمام می­­شود بی یک کلمه حرف فقط بلند می­شویم می­رویم می­خوابیم ! فیلم ماجرایی – ترسناک و یک جورایی گیشه پسند است اما در پس همه­ی جیلینگ ویلنگش نکته­ی مهمی است که من با آن همذات پنداری کردم، آقای عزیز هم همذات پنداری کرد، مطمئنم به هر آدمیزادی - اگر متوجه­اش شود - همین قدر همذات پنداری دست می دهد.

یک مارشال را برای پیدا کردن گمشده­ای به تیمارستانی می­فرستند. گم شده پیدا نمی­شود که هیچ، نویسنده فیلنامه، مارشال و ما و زندگی­ ما ، واقعیت و خیال و همه چیز را با هم گم می­کند .

ماجرا بر سر زخمی بودن روح مارشال است. زخمی که از او هیولا می­سازد. به این فکر می­کنم مگر می­شود کسی زخمی نباشد ؟ همه­ی ما یک هیولای خفته گوشه­ای از وجودمان خوابانده­ایم؛ هیولایی که برای آمدنش از ما اجازه نگرفته است …

سوم – اولین روزی که پسرک که بالاخره وارد اجتماع شد و چند ساعتی را بدون ما گذراند هنوز خوب حرف نمی­زد و سه سالش بود. ظهر که با هزار خجستگی ناشی از استقلال پسرک رفتیم دنبالش، کنار چشمش جای چنگ دخترخانم هم­کلاسیش بود - سر اسباب بازی پسرک ما را مورد خشم قرار داده بود. شب که بالاخره خوابید تا صبح کنارش نشستم و به جای زخم زل زدم و فکر کردم زمانه چه زخم­ها که بر این بچه نخواهد نشاند. دلم می­خواست قورتش بدهم؛ دوباره برش گردانم داخل شکمم …

آخر – هرکه باشیم و در هر شرایطی متولد و بزرگ شده باشیم، دور از زخم­ها نخواهیم بود. زخم­ها می­آیند، می­نشینند و هرگزخوب نمی­شوند؛ ما دارندگان زخم می­توانیم بپاییم عفونت نکنند و یاد بگیریم چطور با زخم به زندگی عادی ادامه دهیم، بدون آن­که هیولای­مان بیدار شود و کسی را گاز گرفته، احیانا تکه پاره کند …

یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت دوم

۲۰ دی ۱۳۸۸

rooznameh-bartari

شماره ۵۰، زمستان ۱۳۸۸

دوست قدیمی روبه رویم روی مبل ولو شده بود. از دوستان مشترک حرف می­زدیم. گفتم از دوره­های دوستانه / زنانه دلگیر شده­ام، همه­اش شده است بدگویی شوهرها. تایید کرد.گفتم وقتی می­گویم آقای عزیز خانه تنهاست و باید زود برگردم حیرت می­کنند و وقتی می­گویم دلم نمی­آید بدون او با شما به دوبی، خانه­ی آن یکی دوست بیایم، مسخره­ام می­کنند! سری به تاسف تکان داد. او گفت هفته پیش خانه­ی دوستی بوده، اولین بار بوده شوهرش را می­دیده. آن دوست هرچه از دهنش درآمده جلوی اوی غریبه به شوهر بار کرده. قیافه کش آمده­ی آن مرد را تصور می­کردم… گفت شنیده است شوهر تحت الفحش، زنی دیگر در شهری دیگر هم دارد! گفتم همه­اش از خیانت مردها می­گویند، همه­ی مردها که بیمار ج.ن.س.ی نیستند، لابد کم می­آورند که به دیگری پناه می­برند.

یادم می­آید از اولین تعالیم خاله­زنکی به ما دخترها این بود که هرگز نگذار دوست پسرت / نامزدت / شوهرت بفهمد دوستش داری، که تا بفهمد برایش بی­مزه می­شوی. می­گفتند مرد را باید تشنه نگهداری، باید از او سواری بگیری، تا چشمم کور شود. اگر کار کردی، درآمدت مال خودت باشد و اگر کار نمی­کنی دور از چشم و آگاهی او دائم بیاندوزی،. باید بچه­ها را سرش بیاندازی، باید همه­اش بخواهی و … گاهی که زنان هم طبقه­ام را نگاه می­کنم می­بینم چه خوب این نصایح را در زندگی واقعی­شان به کار بسته­اند! می­دانم بسته­های آموزشی این چنینی، برای پسرها هم از بچگی تهیه و توزیع شده است! مثل این­که بزرگ که شدی، زن که گرفتی، در خانه دست به سیاه و سفید نزن ، زنت مثل موم در پنجولت باشد ، زن عقلش ناقص است و آفریده شده برای لذت بردن تو و نه بیشتر و …

برای آقای عزیز از دوستم “خانم خوشگله” می­گفتم که با عاشق­ترین پسر سر راهش ازدواج کرد ولی الان تنهاست، چون عاشق قدیمی که امروز مردی ثروتمند است، عشق را با زن صیغه­ای­اش در خانه­ای دیگر می­جوید. شوهر “خانم خوشگله”، مرد مشهوری شده است، عکسش در اینترنت فراوان ریخته. نگاهش می کنم. با آن پسر شتابزده سال­ها پیش تفاوتی نکرده. آقای عزیز می­گوید ناراحت نشوی، اما به نظرم دوست تو هم کم مقصر نیست… واقعاًوقتی پای رابطه­ای بلنگد، چه فرقی می­کند چه­کسی مقصرتر بوده است.

در افراد هم طبقه­ی ما، روز به روز تقسیم کار مردانه / زنانه کمرنگ­تر می­شود. زن و مرد هردو درس خوانده­اند، سرکار می­روند، درآمد دارند، هر دو به امور منزل می­رسند و هردو بچه­داری می­کنند. هر دو مسئولیت خانه و اقتصاد خانه را احساس می­کنند، اما چه می­شود که پای روابط عاطفی و انسانی که پیش می­آید ­ناگهان زنانگی­ها و مردانگی­ها متبلور می­شود ؟ مرد یادش می­آید مرد است و زن یاد زن بودنش می­افتد و بسته­های آموزشی و غیرت و تعصب و ناموس و مکر و حیله و “ما” ی رابطه به دو “من” مسخره تبدیل می­شود. درک و شعور و تفکر چه ربطی به تفاوت در ترشح چندین هورمون متفاوت دارد؟

آقای آشنا با افتخار توضیح می­دهد هرگز دست به گاز آشپزخانه نزده است. می­دانم همسرش دانشگاه تدریس می­کند. با پوزخند می­پرسم اگر خانه رسیدید و خانم هنوز نیامده بود و دلتان چایی خواست و … حرفم را قطع می­کند : ” می­رم کافه …” ! ادامه می­دهد ” مردهای خانواده­ی ما هیچ کدوم پا به آشپزخونه نمی­ذارن” … این مردها را در کودکی تصور می­کنم. لابد مادر و خواهرهایی داشته­اند که به جای همه­ی خانواده با گردن کج در جبهه­ی آشپزخانه می­جنگیدند و در همان جبهه زنانه، دسیسه­ها برای مردها می­چیده­اند!

بچه­ها به طرز خنده­داری شبیه مادرهای­شان می­شوند. کوچولوهای اطراف­تان را نگاه کنید… برای همین است که می­گویند زبان مادری و نه زبان پدری! وقتی من ِ مادر، بخواهم دختر و پسرم را فارغ از ج.ن.س­شان انسان بار بیاورم، هم آشپزی یادشان می­دهم، هم سرویس کولر هم شستن جوراب و هم روش­های کسب درآمد حلال!  به یک اندازه مشوق­شان در پیشرفت خواهم بود. وقتی پسرکم را نگاه می­کنم، یاد کودکی خودم می­افتم، چه تفاوتی دارد؟  وقتی می­بینمش با دخترها و پسرهای همبازی­اش دنبال هم می­دوند، فکر می­کنم چرا باید بین این دو گروه خطی کشید و یک عمر از مصاحبت هم محروم­شان کرد و یادشان داد شما با هم فرق دارید؟  معلم موسیقی­شان را می­بینم که به نوبت بالای سرشان می­رود و ایرادات­شان را می­گیرد. فسقلی­ها هنوز پاهای­شان از صندلی پیانو آویزان است! تصور روزی را می­کنم که برای خودشان زن و مردهای بزرگی شده­اند و کسی در مغزشان فرو کرده با هم فرق دارند … وقتی داده­ها را یکسان دریافت می­کنند و یکسان پردازش می­کنند، چرا باید خروجی متفاوت باشد؟ مگر با کدام عضوشان قرار است فکر کنند؟!

گاهی آنقدر دلم می­خواهد بروم سراغ فلان “آقای دوست قدیمی”، کنارش بنشینم، چایی بخوریم و از خاطرات قدیمی صحبت کنیم و غش غش بخندیم؛ همان طور که با فلان “خانم دوست قدیمی” چنین می­کنیم. اما نمی­شود. آنقدر تفکر زائد در ذهن­ها فرو رفته است که اولین احساس در تنها شدن با یک نا- همج.ن.س، احساس ناامنی است.

خوب … نسل من دارد کم کم قدیمی می­شود. امروز می­بینم نسل جدیدی­ها در دوره­های دوستانه­شان، پسر و دختر، همه را دعوت می­کنند و می­بینم به همان اندازه که در دانشگاه دوست دختر دارند، دوست پسر هم دارند و به همان راحتی در سر و مغز همکار مردشان می­کوبند که بر سر همکار زن­شان. امیدوار می­شوم که سایه شوم ج.ن.س.ی.ت از روابط “دارد” برداشته می­شود، اما متاسفانه آنجا که پای زن و شوهری به میان بیاید، هنوز زوجین، همدیگر را همسر نمی­دانند…

این­جور می­شود که در کنار لنگ زدن روابط عاطفی همسران و تقسیم کار احساسی زن/مرد ، نقص در قوانین مدنی و خانواده می­شود قوز بالا قوز ! این­جور می­شود که خانه به جای آن­که مسکن باشد و محل تسکین و آرامش، می­شود جبهه­ی نبرد – گرچه ناخودآگاه. این­جور می­شود که زیر سقف مشترک، “مایی به وجود نمی­آید که دو من برتری طلب زندگی می­کنند یا یک رابطه­ی یکسویه، با کنار آمدن یکی به نفع دیگری و یا رابطه از هم می­پاشد …

در این مورد هم به اندازه هزار کتاب حرف دارم! اما فقط همین را بگویم که بهتر است هرلحظه­ی در خانه و کنار همسر بودن (یا چه می­دانم … با دوست پسر و نامزد بودن و غیره …) به خود بگوییم :

“این موجود هیولا نیست و من هم مالک زندگیش نیستم. دوستی هستم که قرار است بهترین اوقات و تنهاییم را با او بگذرانم!”

 

باز هم ادامه دارد … !

 

————————————————————————-

پ.ن: داشتم این­ها را می­نوشتم که آقای عزیز این جمله را بامزه یافت و برایم فرستاد :

زنان با مردان به این امید ازدواج می‌کنند که بالاخره بتوانند آنها را تغییر دهند. مردان با زنان ازدواج می‌کنند، به این امید که هرگز تغییر نکنند، و واضح است که هر دو گروه سرخورده می‌شوند!

البته ترجیح می­دهم به جای کلمه­ی” مردان” و” زنان” در هر دو مورد از کلمه­ی “برخی”، و به جای “آنها” از “همسرانشان” استفاده کنم!

 

 

 

یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت اول

۱۵ دی ۱۳۸۸

rooznameh-fem

شماره ۴۹، زمستان ۱۳۸۸

فلسفه و جهان بینی آدمیزاد را چه می­سازد؟ من می­گویم تجربیاتش. اگر یکی تا به حال یک روز آفتابی هم ندیده، نمی­تواند خورشید را باور کند و اگر هیچ شبش مهتابی نبوده نمی­تواند به ماه تابان ایمان بیاورد. حالا بنشیند هزاران کتاب هم در مورد وجود خورشید و ماه بخواند و هزاران ساعت به این موضوعات فکر کند، باز ته ذهنش سیاه است … تاریک و سیاه.

هرکه به عنوان دختر خودش را شناخت، موجوداتی دیگر به نام پسر را در مقابل خود می­شناسد. موجوداتی نسبتاً مرموز و ناشناخته؛ چرا که محیط­های آموزشی ما مختلط نیست و هر آنچه دختری استاندارد (!) از ذکور بفهمد، در چهارچوب خانواده و در و همسایه است. الگوهای مردانه­ی او، از برادر و دایی و عمو و بابابزرگ و فرزندان ذکور آن­ها آغاز می­شوند و نهایتاً به چهار تا پسر سر راه مدرسه و برادر فلان هم­کلاسی یا فلان دوست خانوادگی و  اصولا پسرهای “گذری” ختم می­شود. این­جا دیگر موضوع، موضوع شانس است که مرد / پسر هایی که سر راه هر دختری قرار می­گیرند چه کلیشه­ای از جنس مخالف در ذهن او بسازند … این کلیشه می­شود مبنای تصمیم­گیری دختر برای آینده­ش، می­شود راه و رسم قدم زدن­اش در صحنه­ی زندگی.

دختر که بزرگ­تر شود و تجربیات­اش نشان دهد که همیشه به مادربزرگ­ها و مادرها و خواهرها، کمتر از ارج و قدرشان بها داده شده، وقتی در گوشش بخوانند زن­های دور و برش هریک به شکلی به دست مردی له و لورده شده­اند، وقتی که هرچه ازدواج ببیند نامیمون و چِرت و یک­سویه از آب درآمده باشد، کم کم به این نتیجه می­رسد که مرد جماعت را نباید جدی گرفت و در این میان اگر استثنائاً هم پدربزرگی، پدری، برادری خوب به نظر رسید یا نباید گولش را خورد و یا نباید این استثناء را قاعده پنداشت! به این ترتیب کلیشه­ی “مرد همان آقا بد است” یا “مرد ؟ ایششششه” می­شود ایدئولوژی زنانه­ی غالب!

کلیشه چشم را کور و عقل را ناسور می­کند! جوری که آدم بدون آن­که به ایــــــــــــــــــــــــن همه تفاوت “فرهنگی” بین خودش و دنیای غرب فکر کند، راه حل­های اجتماعی آن­ها را کش می­رود و با این لباس “زار زننده به تن”، در محافل قر می­دهد و خودش را باورناپذیرتر می­کند. می­خواهد به این ترتیب خودش را از خیل زنان لهیده یا در حال له شدن برهاند؟ می­خواهد آن لهیدگان را نجات دهد؟ این­جور مد شده است؟ دلش می­سوزد، وجدانش می­خارد؟ تجربیات تلخ، عقده عقده­ای (مثل خال خالی) اش کرده است؟

چندین و چند سال قبل، آن زمان­ها که تجربیاتی گزنده و نمور، دید شخص مرا هم نسبت به هرچه مرد و پسر است به گند کشیده بود، که هرچه دست محبت مردانه می­دیدم، به تمایلاتی سوء استفاده­گرانه در حیطه پایین تنه ختم می­شد و هرچه ژست روشنفکری­شان غلیظ­تر بود، حماقت­شان هم مهیب­تر می­شد، تصمیم گرفتم در حیطه­ی تخصص خودم، چیزکی با نگاه به مسائل زنان بنویسم. آن موقع نتیجه­گیری خاصی در مورد ف.م.ن.یست­های ایرانی نداشتم. صرفا بدم می­آمدشخص خودم را به هر مدل ایسمی بچسبانم! اما چون برای گردآوری مطالب اولیه ناچار بودم با خیلی داعیه­داران ایرانی­اش  آشنا شوم، به شناختی در مورد آن­ها هم رسیدم. زن­ها و دخترهای بسیار نازنینی بودند که تاجایی که تجربیات من نشان داد، بی بروبرگرد با مردهای دور وبرشان تجربیات تلخی را از سرگذرانده بودند. مثل خودم! ندرتاً متاهل بودند و حتی یکی از آن­ها نبود که شوهری عزیزدل داشته باشد.

روزی که نوشته­ام تمام شد، خیلی “مشاهده” کرده بودم؛ مشاهداتی بی­غرض و بی­کلیشه. مردهای ِ طفلکی ِ زیادی را در موقعیت فرودستی دیده بودم، مردسالاری را در خیلی جاها کمرنگ و بی­رنگ و یا به جای­اش زن سالاری ناجوری دیده بودم، مردهای زیادی را دیده بودم که بچه­شان را به دندان گرفته از مهدکودک به تاکسی و از تاکسی به خانه و از خانه به بقالی می­پریدند، زن­هایی را دیده بودم که دست به کمرزده و “خانه­-دار”، شوهر خسته­ی چندشغله­شان را چزانده بودند، پسرهایی را دیده بودم که دخترها داغدارشان کرده بودند … در عوض،زن و مردهایی هم دیده بودم که پابه پای هم در حال مبارزات اقتصادی برای تامین یک لقمه نان بودند. آن­هایی که بال به بال هم در حال پریدن بودند، زن­های موفقی را دیده بودم که پشت­شان مردی مهربان بود. خانواده­هایی را دیده بودم که در آن تفاوت زن و مرد بودن، فقط در قابلیت زاییدن بود. پسرهایی دیده بودم که به دخترها به چشم انسان نگاه می­کردند و نه تنها ابزاری برای خوشحالی فیزیکی ! نوشته­ام که تمام شد، مطمئن بودم ف.م.ن.یست نیستم و شک نداشتم اصولا به کار بردن این صفت برای هر اصلاح­طلب ایرانی نقض غرض است! اگرچه همه­ی دوستان ف.م.ن.یست فکر می­کردند یا ترسیده­ام یا شکسته نفسی می­کنم!

اگر ف.م.ن.یسم بر اساس مشاهده یا احساس یک نیاز یا کمبود در یک جامعه شکل گرفته باشد، پس ریشه های آن در جوامع مختلف متفاوت است که نیازها و کمبودها متفاوت بوده است. در جامعه غرب، سنگ­اندازی­های سرمایه­داری و در جامعه اسلامی، قوانین مذهبی و روابط سنتی بین زن و مرد، ریشه اعتراض­هاست. اصولاً هرگونه برابری طلبی اشتباه است که باید به هرکه به اندازه خودش داد یا گرفت. آخر مگر “فرهنگ” همگن است ؟ مگر می­شود فرمولی داشت و همه زن و مردها را در آن ریخت …  مگر خود زن­ها مجموعه­ی همگنی هستند؟ خواهر من، چقدر با خواهر برج­علی، ساکن فلان روستا از توابع فلان بخش فلان شهرستان شباهت دارد؟ زندگی من چقدر با زندگی آنجلینا جولی شبیه است؟  

روزی که نوشته­ام تمام شد، فهمیدم مشکل ما در این گوشه­ی کره­ی زمین، ” عجالتاً ” سالار نبودن انسان و انسانیت است، نه مردسالاری و نه زن سالاری …

در این مورد به اندازه هزار کتاب حرف دارم. اما فقط همین را بگویم که باید هرلحظه، به خصوص در هر کار اجتماعی، پیش از هر چیز از خودمان بپرسیم :

“آیا امروز صبح که از خواب بیدار شدم چشم­هایم را شسته بودم ؟”

 

 

 

 

راستی … این را هم ببینید… آدم چه می داند … شاید …

 

 

 

 

 

این نه شعر است، نه توهم!

۳ آذر ۱۳۸۸

rooznameh-mashang

شماره ۴۵، پاییز ۱۳۸۸

 

در این شهر اشتباهی،

که هیچ چیز سر جایش نیست،

نه خانه­ها،

نه خیابان­ها،

نه سیستم فاضلاب،

و نه حتی خط کشی عابر پیاده!

در این شهر اشتباهی،

که مردم عصبانی­اند،

و داد می­زنند،

مشنگند

و لق لق می­خورند،

ملنگند

و دلشان ضعف می­رود …

در همین شهر اشتباهی،

وقتی یک زوج عاشق مآب می­بینی،

بالای شصت و پنج سال،

دست در دست هم،

با لباس قشنگ مهمانی،

خوشگل و مشگل

کنار خیابان ولیعصر (بالاتر از پارک وی!)،

که در انتظار تاکسی ایستاده­اند؛

و بی­وقفه لبخند می­زنند،

فکر نمی­کنی داری اشتباه می­بینی ؟