بدون درد و خونریزی!

شمارهی چهارم – بهار ۱۳۸۹
پشت در اتاق آقای رییس هیات مدیره منتظر نشستهام تا نوبت جلسهام شود. اینجا طبقهی ریاست است و اتاق کارشناسها جای دیگری است اما آنها نامه و نقشه به دست میروند و میآیند. حوصلهام سر رفته است؛ میشمارمشان! تعداد نقشه به دستها بیشتر از نامه به دستهاست. تعداد مردهای کچل بیشتر از مردهای مودار است و تعداد خانمهای لاک زده از خانمهای بدون لاک بیشتر است. تعداد شلوار جین پوشها، بیشتر از شلوار پارچهای پوشهاست و هر ده ثانیه یک نفر از پلهها بالا میآید و هر بیست ثانیه یکی از پلهها پایین میرود ! آقایی که با لیوان چای عقب عقب میرود به خانمی که یک کوه کاغذ دستش است اصابت میکند، کاغذها میریزد، چای هم رویش. خانمه سر آقاهه داد میزند، آقاهه شرمنده میشود و بینتیجه تلاش میکند لکهی چای را با آستینش پاک کند. تازه یادم میافتد میشود تعداد خانمها را هم با آقایان مقایسه کرد: مساوی است. حتی تعداد منشی زن و مرد هم مساوی است. یک آقای منشی سمت چپ و یک خانم منشی سمت راست نشستهاند ، دائم سربهسر هم گذاشته، میخندند. خانمهای در رفت و آمد خوش لباس بوده و بدون استثنا یک عالمه انگشتر و دستبند رنگی رنگی به خود آویزان کردهاند. یادم میآید آن زمانی که من تازه سر کار رفته بودم تعداد ما خانمها خیلی کمتر از آقاها بود، اما ما هم خوش لباس بودیم ، لاک کمرنگ می زدیم و انگشتر و دستبند رنگی به خودمان آویزان میکردیم. پشت سرمان هره و کره های مردهای بیکار - همکار بود، اما کار به کارمان نداشتند، جرات نداشتند! همهی مزخرف گفتنهایشان هم از حسودی بود وگرنه ته دلشان تحسینمان میکردند و دلشان خواهر و مادری چون ما میخواست! به نظرم رسید هنوز هم همان لوس بازیها باشد، از روی نگاهها میگویم …اما محتاطانه تر، چون تعداد زنها روز به روز بیشتر میشود و قدرتشان بیشتر.
داشتم به لاک کمرنگ و انگشتر گرد بزرگ سفید رنگم نگاه میکردم و فکر میکردم کدام حرکت مدنی، پررنگتر از این حضور محکم زنانه میتواند مردسالاری را به مبارزه طلبیده، پوزش را به خاک بمالد؟
بالاخره نوبتم شد. آقای منشی مرا به داخل راهنمایی کرد و خانم منشی لبخند مهربانی تحویلم داد. بعد از سلام و تعارفات معمول، آقای رییس هیات مدیره، معاون جدیدش را معرفی کرد؛ خانم … (بوق)، خانمی خوش لباس، با لاک کمرنگ، با یک عالمه انگشتر و دستبند رنگی و با نگاهی محکم و دقیق …
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۱۲)خلافش ثابت نمی شود !

شمارهی سوم – بهار ۱۳۸۹
اول - منگوله خوابیده و در خواب لبخند میزند. با دوربین بالا سرش نشسته ام و عکس میگیرم. همینطور که شاتر را تند و تند فشار میدهم فکر میکنم منگوله دختر خوش شانسی است. در خانوادهای متولد شده که همه دوستش دارند و به شادمانیاش فکر میکنند. مادرش دائم در حال تحقیق و تفحص در مورد روشهای بهینهی مادری است و پدرش ساعتها به هرکدام از حالات جسمی و روحی او فکر میکند. اینطور میشود که هر اخم و چین و حرکت صورت او تفسیرپذیر شده و منگوله از حالت یک شیرخورهی غیرقابل فهم خارج میشود. منگوله برادری دارد که او را زیادی دوست دارد، پس آنطور که برخی خانباجیهای اطراف پیشبینی میکردند نه تنها حسودی نمیکند که دائم در حال تذکر به ما پرورندگان منگوله است : پوشکش رو به موقع عوض کنید، مراقب باشید آروغش را بزند، گردنش کج نباشد، گرمش نباشد، سردش نشود و … تازه به مناسبت تولد خواهرش بس که هیجان زده بود آهنگی ساخت و آن را به قول خودش به “خواهر ناز و کوچولویش ” تقدیم کرد و همه شرق شرق دست زدند! منگوله هر زمان چشم باز میکند یک هنگ مشتاق دور سرش جمع شده است و خانواده سر بغل کردن و راه بردنش با هم دوئل میکنند. خوب اگر منگوله در چنین محیطی نبود، یا حتی اگر خانوادهی ما با این ایدئولوژی که نباید به گریه بچه محل گذاشت نوزاد پروری میکرد، قطعا منگوله آدم دیگری میشد و این آدم دیگری شدن هیچ ربطی به خود او ، خواستن و نخواستنش ندارد …
دوم - مارتین اسکورسیسی از معدود هالیوودیهایی است که دوستش داریم؛ کارش را خیلی تمیز انجام میدهد. اینجور میشود که دی وی دی فیلم جدید او - جزیرهی شاتر - را با اینکه در ژانر مورد علاقهمان نیست با علاقه میقاپیم ، با هیجان نگاه میکنیم و پس از گذشتن یک چهارم فیلم، آنقدر میخکوب میشویم که وقتی داستان تمام میشود بی یک کلمه حرف فقط بلند میشویم میرویم میخوابیم ! فیلم ماجرایی – ترسناک و یک جورایی گیشه پسند است اما در پس همهی جیلینگ ویلنگش نکتهی مهمی است که من با آن همذات پنداری کردم، آقای عزیز هم همذات پنداری کرد، مطمئنم به هر آدمیزادی - اگر متوجهاش شود - همین قدر همذات پنداری دست می دهد.
یک مارشال را برای پیدا کردن گمشدهای به تیمارستانی میفرستند. گم شده پیدا نمیشود که هیچ، نویسنده فیلنامه، مارشال و ما و زندگی ما ، واقعیت و خیال و همه چیز را با هم گم میکند .
ماجرا بر سر زخمی بودن روح مارشال است. زخمی که از او هیولا میسازد. به این فکر میکنم مگر میشود کسی زخمی نباشد ؟ همهی ما یک هیولای خفته گوشهای از وجودمان خواباندهایم؛ هیولایی که برای آمدنش از ما اجازه نگرفته است …
سوم – اولین روزی که پسرک که بالاخره وارد اجتماع شد و چند ساعتی را بدون ما گذراند هنوز خوب حرف نمیزد و سه سالش بود. ظهر که با هزار خجستگی ناشی از استقلال پسرک رفتیم دنبالش، کنار چشمش جای چنگ دخترخانم همکلاسیش بود - سر اسباب بازی پسرک ما را مورد خشم قرار داده بود. شب که بالاخره خوابید تا صبح کنارش نشستم و به جای زخم زل زدم و فکر کردم زمانه چه زخمها که بر این بچه نخواهد نشاند. دلم میخواست قورتش بدهم؛ دوباره برش گردانم داخل شکمم …
آخر – هرکه باشیم و در هر شرایطی متولد و بزرگ شده باشیم، دور از زخمها نخواهیم بود. زخمها میآیند، مینشینند و هرگزخوب نمیشوند؛ ما دارندگان زخم میتوانیم بپاییم عفونت نکنند و یاد بگیریم چطور با زخم به زندگی عادی ادامه دهیم، بدون آنکه هیولایمان بیدار شود و کسی را گاز گرفته، احیانا تکه پاره کند …
قرار گرفته در منگوله خانم، کمی دقیق تر | دیدگاه (۲۱)یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت دوم

شماره ۵۰، زمستان ۱۳۸۸
دوست قدیمی روبه رویم روی مبل ولو شده بود. از دوستان مشترک حرف میزدیم. گفتم از دورههای دوستانه / زنانه دلگیر شدهام، همهاش شده است بدگویی شوهرها. تایید کرد.گفتم وقتی میگویم آقای عزیز خانه تنهاست و باید زود برگردم حیرت میکنند و وقتی میگویم دلم نمیآید بدون او با شما به دوبی، خانهی آن یکی دوست بیایم، مسخرهام میکنند! سری به تاسف تکان داد. او گفت هفته پیش خانهی دوستی بوده، اولین بار بوده شوهرش را میدیده. آن دوست هرچه از دهنش درآمده جلوی اوی غریبه به شوهر بار کرده. قیافه کش آمدهی آن مرد را تصور میکردم… گفت شنیده است شوهر تحت الفحش، زنی دیگر در شهری دیگر هم دارد! گفتم همهاش از خیانت مردها میگویند، همهی مردها که بیمار ج.ن.س.ی نیستند، لابد کم میآورند که به دیگری پناه میبرند.
یادم میآید از اولین تعالیم خالهزنکی به ما دخترها این بود که هرگز نگذار دوست پسرت / نامزدت / شوهرت بفهمد دوستش داری، که تا بفهمد برایش بیمزه میشوی. میگفتند مرد را باید تشنه نگهداری، باید از او سواری بگیری، تا چشمم کور شود. اگر کار کردی، درآمدت مال خودت باشد و اگر کار نمیکنی دور از چشم و آگاهی او دائم بیاندوزی،. باید بچهها را سرش بیاندازی، باید همهاش بخواهی و … گاهی که زنان هم طبقهام را نگاه میکنم میبینم چه خوب این نصایح را در زندگی واقعیشان به کار بستهاند! میدانم بستههای آموزشی این چنینی، برای پسرها هم از بچگی تهیه و توزیع شده است! مثل اینکه بزرگ که شدی، زن که گرفتی، در خانه دست به سیاه و سفید نزن ، زنت مثل موم در پنجولت باشد ، زن عقلش ناقص است و آفریده شده برای لذت بردن تو و نه بیشتر و …
برای آقای عزیز از دوستم “خانم خوشگله” میگفتم که با عاشقترین پسر سر راهش ازدواج کرد ولی الان تنهاست، چون عاشق قدیمی که امروز مردی ثروتمند است، عشق را با زن صیغهایاش در خانهای دیگر میجوید. شوهر “خانم خوشگله”، مرد مشهوری شده است، عکسش در اینترنت فراوان ریخته. نگاهش می کنم. با آن پسر شتابزده سالها پیش تفاوتی نکرده. آقای عزیز میگوید ناراحت نشوی، اما به نظرم دوست تو هم کم مقصر نیست… واقعاًوقتی پای رابطهای بلنگد، چه فرقی میکند چهکسی مقصرتر بوده است.
در افراد هم طبقهی ما، روز به روز تقسیم کار مردانه / زنانه کمرنگتر میشود. زن و مرد هردو درس خواندهاند، سرکار میروند، درآمد دارند، هر دو به امور منزل میرسند و هردو بچهداری میکنند. هر دو مسئولیت خانه و اقتصاد خانه را احساس میکنند، اما چه میشود که پای روابط عاطفی و انسانی که پیش میآید ناگهان زنانگیها و مردانگیها متبلور میشود ؟ مرد یادش میآید مرد است و زن یاد زن بودنش میافتد و بستههای آموزشی و غیرت و تعصب و ناموس و مکر و حیله و “ما” ی رابطه به دو “من” مسخره تبدیل میشود. درک و شعور و تفکر چه ربطی به تفاوت در ترشح چندین هورمون متفاوت دارد؟
آقای آشنا با افتخار توضیح میدهد هرگز دست به گاز آشپزخانه نزده است. میدانم همسرش دانشگاه تدریس میکند. با پوزخند میپرسم اگر خانه رسیدید و خانم هنوز نیامده بود و دلتان چایی خواست و … حرفم را قطع میکند : ” میرم کافه …” ! ادامه میدهد ” مردهای خانوادهی ما هیچ کدوم پا به آشپزخونه نمیذارن” … این مردها را در کودکی تصور میکنم. لابد مادر و خواهرهایی داشتهاند که به جای همهی خانواده با گردن کج در جبههی آشپزخانه میجنگیدند و در همان جبهه زنانه، دسیسهها برای مردها میچیدهاند!
بچهها به طرز خندهداری شبیه مادرهایشان میشوند. کوچولوهای اطرافتان را نگاه کنید… برای همین است که میگویند زبان مادری و نه زبان پدری! وقتی من ِ مادر، بخواهم دختر و پسرم را فارغ از ج.ن.سشان انسان بار بیاورم، هم آشپزی یادشان میدهم، هم سرویس کولر هم شستن جوراب و هم روشهای کسب درآمد حلال! به یک اندازه مشوقشان در پیشرفت خواهم بود. وقتی پسرکم را نگاه میکنم، یاد کودکی خودم میافتم، چه تفاوتی دارد؟ وقتی میبینمش با دخترها و پسرهای همبازیاش دنبال هم میدوند، فکر میکنم چرا باید بین این دو گروه خطی کشید و یک عمر از مصاحبت هم محرومشان کرد و یادشان داد شما با هم فرق دارید؟ معلم موسیقیشان را میبینم که به نوبت بالای سرشان میرود و ایراداتشان را میگیرد. فسقلیها هنوز پاهایشان از صندلی پیانو آویزان است! تصور روزی را میکنم که برای خودشان زن و مردهای بزرگی شدهاند و کسی در مغزشان فرو کرده با هم فرق دارند … وقتی دادهها را یکسان دریافت میکنند و یکسان پردازش میکنند، چرا باید خروجی متفاوت باشد؟ مگر با کدام عضوشان قرار است فکر کنند؟!
گاهی آنقدر دلم میخواهد بروم سراغ فلان “آقای دوست قدیمی”، کنارش بنشینم، چایی بخوریم و از خاطرات قدیمی صحبت کنیم و غش غش بخندیم؛ همان طور که با فلان “خانم دوست قدیمی” چنین میکنیم. اما نمیشود. آنقدر تفکر زائد در ذهنها فرو رفته است که اولین احساس در تنها شدن با یک نا- همج.ن.س، احساس ناامنی است.
خوب … نسل من دارد کم کم قدیمی میشود. امروز میبینم نسل جدیدیها در دورههای دوستانهشان، پسر و دختر، همه را دعوت میکنند و میبینم به همان اندازه که در دانشگاه دوست دختر دارند، دوست پسر هم دارند و به همان راحتی در سر و مغز همکار مردشان میکوبند که بر سر همکار زنشان. امیدوار میشوم که سایه شوم ج.ن.س.ی.ت از روابط “دارد” برداشته میشود، اما متاسفانه آنجا که پای زن و شوهری به میان بیاید، هنوز زوجین، همدیگر را همسر نمیدانند…
اینجور میشود که در کنار لنگ زدن روابط عاطفی همسران و تقسیم کار احساسی زن/مرد ، نقص در قوانین مدنی و خانواده میشود قوز بالا قوز ! اینجور میشود که خانه به جای آنکه مسکن باشد و محل تسکین و آرامش، میشود جبههی نبرد – گرچه ناخودآگاه. اینجور میشود که زیر سقف مشترک، “مایی به وجود نمیآید که دو من برتری طلب زندگی میکنند یا یک رابطهی یکسویه، با کنار آمدن یکی به نفع دیگری و یا رابطه از هم میپاشد …
در این مورد هم به اندازه هزار کتاب حرف دارم! اما فقط همین را بگویم که بهتر است هرلحظهی در خانه و کنار همسر بودن (یا چه میدانم … با دوست پسر و نامزد بودن و غیره …) به خود بگوییم :
“این موجود هیولا نیست و من هم مالک زندگیش نیستم. دوستی هستم که قرار است بهترین اوقات و تنهاییم را با او بگذرانم!”
باز هم ادامه دارد … !
————————————————————————-
پ.ن: داشتم اینها را مینوشتم که آقای عزیز این جمله را بامزه یافت و برایم فرستاد :
زنان با مردان به این امید ازدواج میکنند که بالاخره بتوانند آنها را تغییر دهند. مردان با زنان ازدواج میکنند، به این امید که هرگز تغییر نکنند، و واضح است که هر دو گروه سرخورده میشوند!
البته ترجیح میدهم به جای کلمهی” مردان” و” زنان” در هر دو مورد از کلمهی “برخی”، و به جای “آنها” از “همسرانشان” استفاده کنم!
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۱۸)
یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت اول

شماره ۴۹، زمستان ۱۳۸۸
فلسفه و جهان بینی آدمیزاد را چه میسازد؟ من میگویم تجربیاتش. اگر یکی تا به حال یک روز آفتابی هم ندیده، نمیتواند خورشید را باور کند و اگر هیچ شبش مهتابی نبوده نمیتواند به ماه تابان ایمان بیاورد. حالا بنشیند هزاران کتاب هم در مورد وجود خورشید و ماه بخواند و هزاران ساعت به این موضوعات فکر کند، باز ته ذهنش سیاه است … تاریک و سیاه.
هرکه به عنوان دختر خودش را شناخت، موجوداتی دیگر به نام پسر را در مقابل خود میشناسد. موجوداتی نسبتاً مرموز و ناشناخته؛ چرا که محیطهای آموزشی ما مختلط نیست و هر آنچه دختری استاندارد (!) از ذکور بفهمد، در چهارچوب خانواده و در و همسایه است. الگوهای مردانهی او، از برادر و دایی و عمو و بابابزرگ و فرزندان ذکور آنها آغاز میشوند و نهایتاً به چهار تا پسر سر راه مدرسه و برادر فلان همکلاسی یا فلان دوست خانوادگی و اصولا پسرهای “گذری” ختم میشود. اینجا دیگر موضوع، موضوع شانس است که مرد / پسر هایی که سر راه هر دختری قرار میگیرند چه کلیشهای از جنس مخالف در ذهن او بسازند … این کلیشه میشود مبنای تصمیمگیری دختر برای آیندهش، میشود راه و رسم قدم زدناش در صحنهی زندگی.
دختر که بزرگتر شود و تجربیاتاش نشان دهد که همیشه به مادربزرگها و مادرها و خواهرها، کمتر از ارج و قدرشان بها داده شده، وقتی در گوشش بخوانند زنهای دور و برش هریک به شکلی به دست مردی له و لورده شدهاند، وقتی که هرچه ازدواج ببیند نامیمون و چِرت و یکسویه از آب درآمده باشد، کم کم به این نتیجه میرسد که مرد جماعت را نباید جدی گرفت و در این میان اگر استثنائاً هم پدربزرگی، پدری، برادری خوب به نظر رسید یا نباید گولش را خورد و یا نباید این استثناء را قاعده پنداشت! به این ترتیب کلیشهی “مرد همان آقا بد است” یا “مرد ؟ ایششششه” میشود ایدئولوژی زنانهی غالب!
کلیشه چشم را کور و عقل را ناسور میکند! جوری که آدم بدون آنکه به ایــــــــــــــــــــــــن همه تفاوت “فرهنگی” بین خودش و دنیای غرب فکر کند، راه حلهای اجتماعی آنها را کش میرود و با این لباس “زار زننده به تن”، در محافل قر میدهد و خودش را باورناپذیرتر میکند. میخواهد به این ترتیب خودش را از خیل زنان لهیده یا در حال له شدن برهاند؟ میخواهد آن لهیدگان را نجات دهد؟ اینجور مد شده است؟ دلش میسوزد، وجدانش میخارد؟ تجربیات تلخ، عقده عقدهای (مثل خال خالی) اش کرده است؟
چندین و چند سال قبل، آن زمانها که تجربیاتی گزنده و نمور، دید شخص مرا هم نسبت به هرچه مرد و پسر است به گند کشیده بود، که هرچه دست محبت مردانه میدیدم، به تمایلاتی سوء استفادهگرانه در حیطه پایین تنه ختم میشد و هرچه ژست روشنفکریشان غلیظتر بود، حماقتشان هم مهیبتر میشد، تصمیم گرفتم در حیطهی تخصص خودم، چیزکی با نگاه به مسائل زنان بنویسم. آن موقع نتیجهگیری خاصی در مورد ف.م.ن.یستهای ایرانی نداشتم. صرفا بدم میآمدشخص خودم را به هر مدل ایسمی بچسبانم! اما چون برای گردآوری مطالب اولیه ناچار بودم با خیلی داعیهداران ایرانیاش آشنا شوم، به شناختی در مورد آنها هم رسیدم. زنها و دخترهای بسیار نازنینی بودند که تاجایی که تجربیات من نشان داد، بی بروبرگرد با مردهای دور وبرشان تجربیات تلخی را از سرگذرانده بودند. مثل خودم! ندرتاً متاهل بودند و حتی یکی از آنها نبود که شوهری عزیزدل داشته باشد.
روزی که نوشتهام تمام شد، خیلی “مشاهده” کرده بودم؛ مشاهداتی بیغرض و بیکلیشه. مردهای ِ طفلکی ِ زیادی را در موقعیت فرودستی دیده بودم، مردسالاری را در خیلی جاها کمرنگ و بیرنگ و یا به جایاش زن سالاری ناجوری دیده بودم، مردهای زیادی را دیده بودم که بچهشان را به دندان گرفته از مهدکودک به تاکسی و از تاکسی به خانه و از خانه به بقالی میپریدند، زنهایی را دیده بودم که دست به کمرزده و “خانه-دار”، شوهر خستهی چندشغلهشان را چزانده بودند، پسرهایی را دیده بودم که دخترها داغدارشان کرده بودند … در عوض،زن و مردهایی هم دیده بودم که پابه پای هم در حال مبارزات اقتصادی برای تامین یک لقمه نان بودند. آنهایی که بال به بال هم در حال پریدن بودند، زنهای موفقی را دیده بودم که پشتشان مردی مهربان بود. خانوادههایی را دیده بودم که در آن تفاوت زن و مرد بودن، فقط در قابلیت زاییدن بود. پسرهایی دیده بودم که به دخترها به چشم انسان نگاه میکردند و نه تنها ابزاری برای خوشحالی فیزیکی ! نوشتهام که تمام شد، مطمئن بودم ف.م.ن.یست نیستم و شک نداشتم اصولا به کار بردن این صفت برای هر اصلاحطلب ایرانی نقض غرض است! اگرچه همهی دوستان ف.م.ن.یست فکر میکردند یا ترسیدهام یا شکسته نفسی میکنم!
اگر ف.م.ن.یسم بر اساس مشاهده یا احساس یک نیاز یا کمبود در یک جامعه شکل گرفته باشد، پس ریشه های آن در جوامع مختلف متفاوت است که نیازها و کمبودها متفاوت بوده است. در جامعه غرب، سنگاندازیهای سرمایهداری و در جامعه اسلامی، قوانین مذهبی و روابط سنتی بین زن و مرد، ریشه اعتراضهاست. اصولاً هرگونه برابری طلبی اشتباه است که باید به هرکه به اندازه خودش داد یا گرفت. آخر مگر “فرهنگ” همگن است ؟ مگر میشود فرمولی داشت و همه زن و مردها را در آن ریخت … مگر خود زنها مجموعهی همگنی هستند؟ خواهر من، چقدر با خواهر برجعلی، ساکن فلان روستا از توابع فلان بخش فلان شهرستان شباهت دارد؟ زندگی من چقدر با زندگی آنجلینا جولی شبیه است؟
روزی که نوشتهام تمام شد، فهمیدم مشکل ما در این گوشهی کرهی زمین، ” عجالتاً ” سالار نبودن انسان و انسانیت است، نه مردسالاری و نه زن سالاری …
در این مورد به اندازه هزار کتاب حرف دارم. اما فقط همین را بگویم که باید هرلحظه، به خصوص در هر کار اجتماعی، پیش از هر چیز از خودمان بپرسیم :
“آیا امروز صبح که از خواب بیدار شدم چشمهایم را شسته بودم ؟”
راستی … این را هم ببینید… آدم چه می داند … شاید …
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۱۶)
این نه شعر است، نه توهم!

شماره ۴۵، پاییز ۱۳۸۸
در این شهر اشتباهی،
که هیچ چیز سر جایش نیست،
نه خانهها،
نه خیابانها،
نه سیستم فاضلاب،
و نه حتی خط کشی عابر پیاده!
در این شهر اشتباهی،
که مردم عصبانیاند،
و داد میزنند،
مشنگند
و لق لق میخورند،
ملنگند
و دلشان ضعف میرود …
در همین شهر اشتباهی،
وقتی یک زوج عاشق مآب میبینی،
بالای شصت و پنج سال،
دست در دست هم،
با لباس قشنگ مهمانی،
خوشگل و مشگل
کنار خیابان ولیعصر (بالاتر از پارک وی!)،
که در انتظار تاکسی ایستادهاند؛
و بیوقفه لبخند میزنند،
فکر نمیکنی داری اشتباه میبینی ؟
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۱۴)