یکبار برای همیشه

شماره ۴۲، پاییز ۱۳۸۸
“حاج خانم” همسایه ماماناینها بود. میگویم بود، چون دیگر نیست. جمعه غروب مرد. به خاطرخمیدگی جثهاش شبیه پیرزنها بود، اما آنچنان سن و سالی هم نداشت – نهایت شصت سال. گویا سالها با قلبش درگیر بود. هروقت دم در بود و آدم را میدید با لهجه غلیظ ترکی میگفت “بفرماااا” . بفرمایش واقعی و در خانهاش بی منطقانه همیشه باز بود. عاشق راه انداختن گردهماییهای مذهبی بود. منتظر بود موقعیتی پیش آید و همه خانمهای محل را به خانهاش بخواند، با آن پرچمهای سیاه و سبزی که همیشه برای آویختن دم دست داشت!
“حاج خانم” در زندگی من نقش و جایگاه و تاثیر و تاثری نداشت، چیزی بود در حد باغچه دم در خانه ماماناینا – به همان بیآزاری و بیرنگی . ممکن بود هزار بار دیگر هم از کنارش بگذرم و به او فکر نکنم. اما وقتی رفت ، عجیب فکرم را مشغول کرد؛ شاید به خاطر پروژه نیمه تمامی که از خود به جای گذاشت: دختر بیست و چهارساله دانشجوی مجردش، که ماند با یک مشت خواهر و برادر تحصیلات نافهم شوهردوست .
“حاج خانم” که رفته، دائم به پروژههای ناتمام و بقایای احتمالی خودم فکر میکنم و اینکه ایرانیان قدیم چه خوب میکردند هرلحظه و هرجا تکلیف “مرده ریگ”* شان روشن بود. خوب نیست آدم دم رفتن دست و پایاش را گم کند و تازه یاد بازماندگاناش -– جاندار و بیجان – بیفتد.
“حاج خانم” که رفته، در و دیوار محله را نگاه میکنم، مغازهها را، آدمهایی که او میشناختشان و آنها هم او را، آسمان را نگاه میکنم، باران را بو میکنم و همهمه مردم را گوش میدهم و فکر میکنم او که رفت، دیگر هیچ کدام از اینها را ندارد، دیگر هیچ چیز حس نمیکند و دیگر حتی دلی ندارد که برای اینها تنگ شود.
امروز دستم را روی پوست درخت کشیدم، سفتی زمین را زیر پایم حس کردم و با چشم منظره اسفالت خیس کف خیابان را بلعیدم. با حواسی که امروز متعلق به من است و قدرش را میدانم …
* ارثیه
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۱۵)پایی در کفشی

شماره ۴۰، پاییز ۱۳۸۸
کــه گفته چشمها دروغ نمیگویند؟ گاهی نمیگویند، گاهی هم میگویند. مثلا من همیشه با چشم آبیها و چشم سبزها مشکل دارم، خواندن پشت چشمهایشان برایام سخت است. چشمهای آدمهای “بزرگ” را هم سخت میخوانم، به راحتی خودشان را لو نمیدهند. انگار نگهبانی پشت قلقلی چشمشان گذاشتهاند که اگر خواست احساسی بیرون بریزد، راهاش را سد کنند!
در مواقعی که با خوانش چشم کسی به مشکل برمیخورم به کفشهایاش نگاه میکنم. کفشها مطلقا دروغ نمیگویند. غیر از مدل کفش و کیفیت و نظافت آن، که نشانه خیلی چیزها است، فرمی که هر کفش به تناسب پای پوشندهاش میگیرد یک دنیا حرف دارد… انگار مالک هرکفش، از روحش در کالبد کفش خود میدمد.
صبحها از میرداماد که میگذرم با دید زدن کفش مردم صفاها میکنم؛ کفش را نگاه میکنم و سعی میکنم صورت مالکش، سن و سالاش و روحیاتاش را حدس بزنم. دقت که کنید میبینید کفشهایی که صبح زود در پیادهروها شلنگ و تخته میاندازند، چقدر با کفشهای علافی که ظهرها روی همان پیاده رو کشیده میشوند متفاوتند!
به کفشهای خودم نگاه میکنم و فکر میکنم مردم راجع به من چه فکر میکنند!
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۲۹)
آقا شورانگیز، اسوه همه چیز!

شماره ۳۹، پاییز ۱۳۸۸
نـــــمیدانم چه میشود، یعنی در فلان ساعت در فلان روز اتفاق نمیافتد، یا در پس ماجرای خاصی اتفاق نمیافتد، اما آدم بالاخره روزی متوجه میشود که خوشبختی یعنی چه و کم و بیش به تعریف خودش ایمان میاورد؛ حتی اگر بعضی روزها مثل سگ از خواب بیدار شود و بگوید تف به سر زندگی ( ببخشید) و یا آنقدر گره مال شود که نفساش بالا نیاید که بتواند سرمستانه بگوید آه زندگی چه زیبایی!
آدم یک روزی میفهمد که سرنوشت چیزی نیست که بر پیشانی بنویسند و کم و کیفش بستگی به خود طرف دارد. درست است که هیچ آدمی نمیتواند از زادگاه و خانوادهاش بگریزد، اما چه میشود که این همه در بین افراد یک ملت و یک خانواده، تفاوت در رضایتمندی است؟
آدم یک روزی میفهمد که رمز خوشبختی نه در عوامل بیرونی که اول و آخرش در ذهن است، زیرا قسمت کوچکی از زندگی رویدادهاست، بقیه واکنش های ماست. دو نفر یتیم میشوند، یکی از بیخ و بن میشکند آن یکی میشود فولاد.
آدم یک روزی میفهمد که مهم نیست چه دارد، مهم این است که با داشتههایاش چه میکند. در بازی، یکی با بهترین دست میبازد و آن یکی با ورقهایی گند، میبرد.
همه ما همینجا متولد شدهایم، با سر و شکل همینجایی، با خانوادهای همینجایی و همگی از بلایایی مشابه رنج کشیدیم. اما ایا همه یک جور واکنش نشان دادیم ؟ آخر و عاقبتمان چقدر مشابه است؟
“آقا شورانگیز” همکار ماست؛ او در روستایی پشت کوه دنیا آمده است، قد کوتاه و ریزه میزه است، پدر و مادرش مطلقا بی سواد بودهاند. در کودکی به همراه یک عالمه خواهر و برادرش به تهران آمدهاند. با نان کارگری بزرگ شده است، از نوجوانی سر کار رفته است، بارها شغلش را از دست داده است، بارها سرش را کلاه گذاشته اند و اندوخته ناچیزش را بردهاند، بالاخره خانه ای پنجاه متری خریده، با پنج فرزند و پدرش در آن خانه سالها زندگی کردهاند (فقط تصور خوابیدن هشت نفر در پنجاه متر را بفرمایید)، امروز پدرش فوت شده و چهار تا از فرزندانش سر زندگی خودشان رفتهاند، هر چهار تا سالم و موفقاند. آن آخری هم ورزشکار است و در استانه دیپلمه شدن. هیچ یک از همکارهای ما “آقا شورانگیز” را بدون لبخند ندیده است، یک کلام غرولند و حرف منفی از او نشنیده است، همیشه لباسهایاش اتوکشیده و مرتب است، وسایلاش منظم است. گاهی برایاش مشکلات بدی هم پیش میآید. در سکوت فرو میرود، اما نه از آن سکوتها که اطرافیان را متوجه چیز بدی کند، آقای عزیز و من بعد از این همه سال میفهمیم که “آقا شورانگیز” نگران است، پس با او صحبت میکنیم، همیشه میگوید ” انشالله درست میشه … ” و از قضا درست هم میشود. بارها پیش آمده از دست کسی یا کسانی عصبانی بودهایم و در حضور او بنای شکایت گذاشتهایم، بدون آن که لبخندش محو شود فقط میگوید “انشالله درست میشه…”.
”آقا شورانگیز” پای همه چیز هست! ماموریت که میرویم، در گرمای شترکش و سرمای خرسکش، همیشه مراقب آدم است. همیشه چای قند پهلوش به راه است! ما که میدانیم وضع جیب او چطور است، اما آنقدر بلند رفتار میکند که همه را به چلوکباب دعوت کند! پسرک که اولین کنسرتاش را میداد او را هم دعوت کرد، “آقا شورانگیز” برای پسرک یک ماشین آنچنانی جایزه خرید! هربار سفر میرود برای همه ما سوغاتی میآورد و عیدها به همه ما عطر و ادوکلن عیدی میدهد.
“آقا شورانگیز” یک همسر کپلی چشم آبی در خانه دارد که هر روز برایاش ساندویچهای ریزه میزه درست میکند، دلم میخواهد رفتار “آقا شورانگیز” و همسر چشم آبیاش را ببینید؛ گویا سالها کلاس بهبود روابط زن و شوهری رفته باشند. “آقا شورانگیز” را همه دوست دارند، همه ما همکاراناش و حتی همه کارفرماهای ما. یک روز که نباشد، جایاش به اندازه هزار سیاهچاله خالی است.
“آقا شورانگیز” اصلا مذهبی نیست، اما مومن است ؛ ایمان او به جهنم و خدای ترسناکی که خرش را بگیرد، و به حرف رجاله های دین فروش و به نماز و روزه نیست، ایمان او به خیر مطلق است، به اینکه همه چیز “انشالله درست میشود” .
“آقا شورانگیز” واقعا خوشبخت است، چون آرامش دارد، آرامشی که من تا به حال در معدود افرادی دیدهام. آرامشی که در افرادی که میتوانند روزانه هزار تا “آقا شورانگیز” را بخرند و بفروشند ندیدهام، آرامشی که در آنهایی که در خانواده مرفه، در جهان اول، دور از سانسور و دور از فشار اقتصادی زندگی میکنند هم ندیدهام.
“آقا شورانگیز” هرگز افسردگی نمیگیرد!
راستش را بخواهید در زندگی هیچ چیز مهمتر از این نیست که آدم بتواند دوست بدارد و دیگران هم دوستش بدارند .
این نوشته به بهار و همه بهارها تقدیم میشود …
———————————————————————————-
تصویر : آقا شورانگیز، عکس از پسرک، تار و مار سازی از بنده!
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۳۲)
همسایه آزاری

شماره ۳۷، تابستان ۱۳۸۸
یــــک روز جمعه. تنها هستم. آقای عزیز و پسرک، یکی برای تنیس بازی و دیگری به مقصد خانه مادربزرگ، ترک منزل کردهاند و تا ظهر برنمیگردند. این یعنی خوابیدن تا لنگ ظهر، بی عذاب وجدان ، بی احساس مسئولیت و شنیدن صدای تلویزیون .
سرمست خوابام که کسی فریاد میکشد : ” جیشتو کردی؟” از آخرین باری که چنین سوالی از من شده است بیش از سه دهه میگذرد. مخاطب منم؟ مجبورم چشم باز کنم. کی بود ؟ شاید خواب دیده باشم. چشم برهم میگذارم ، صدا دوباره فریاد می زند :” اول جیشتو بکن” ! بیتردید صدا از داخل خانه نیست. فریادها و تهدیدها ادامه دارد. از خانه بغلی است؛ یکی از معدود خانههای حیاطداری که بین آپارتمانهای محل، همچنان حیاطدار باقی مانده است. گویا مشاجره جیشانه مادر و فرزندی باشد. هرچه هست، خواب مرا له و لورده میکند. با لب و لوچه آویزان تختخواب را ترک می کنم. مادره دوباره فریاد میزند :” هیسسسسسس … روز تعطیله، مردم خوابن”!
بعداز ظهر همان روز؛ روی کاناپه چرت میزنم. پسرک هنوز به خانه برنگشته و میشود کمبود خواب صبح را در تختخوابی که آفتاب رویاش ولو شده جبران کرد. همه زنگهای خانه را میبندم و به پسرک اس ام اس میدهم که من دارم میخوابم. لبخند به لب خوابم میبرد. خواب میبینم دندانپزشکی با مته دندانام را سوراخ میکند. مته از دستش درمیرود و فکم را سوراخ میکند، دارد به شانهام میرسد که از خواب میپرم. واقعا صدای مته میآید. ساعت را نگاه میکنم، فقط پنج دقیقه خوابیدهام. صداها ادامه دارد. میکوبند، میتراشند، مته … دریل… چکش … دویدن در راه پلهها … همسایه طبقه پایین مشغول عملیات نصب و راه اندازی کابینتهایاش است.
کسی تا شب در شقیقه چپم بوق میزند!
عکس از : مونا
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۲۰)
ما زمینی ها …

- شماره ۱۴، بهار ۱۳۸۸ –
هر از گاهی بد نیست به طبیعت ناب و خالص بروی؛ نه از آن طبیعتها که ویلا درش ساختهاند و پر از آلاچیق و مردمان سیخ به دست و بوی باقالی پلو است. طبیعتی که یادت بیاندازد تو با این مورچه، با این گل بابونه و این سرگین غلطان هیچ تفاوتی نداری. که این سوراخی که این کرم در زمین ساخته، همانقدر محترم است که خانه تو در آپارتمانتان. که این خارها همانقدر حق حیات دارند که تو داری و تو همانقدر ارزشمندی که این گیاه پرپری کوچولو که با لگد رهگذری تباه خواهد شد ارزش دارد.
هر از گاهی خوب است زمین گیر شوی تا “مجبور” شوی از ماشین پرسرعت زندگی پیاده شوی، آرام بگیری و بودنات را نگاه کنی! حوصلهات سر برود، دلت برای دویدن تنگ شود، حالات از بالش و رختخواب به هم بخورد و وقت کنی کتابهای نخواندهات را تمام کنی. مجبور شوی لنگ بزنی و درد بکشی و عاجز باشی تا باورت شود هر قدرتی به مویی بند است، حتی قدرت راه رفتن.
هر از گاهی خوب است آدم یادش بیاید که کجای کار است … نه برای اینکه قدر بداند و شاکر باشد و از این حرفها، برای اینکه خودش را خیلی جدی نگیرد، چون دیگران هم این کار را نمیکنند !
تصویر: سوغات طبیعت گردی
توضیح : زمینگیر شدنام کوچکترین ارتباطی به طبیت گردی انجام شده ندارد و صرفا واکنشی طبیعی است به یک چیز دیگر !
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۱۱)