جسارتا !

۳۱ فروردین ۱۳۸۸

rooznameh-love

- شماره پنجم، بهار ۱۳۸۸ -

مــــــادربزرگ ما، برای هرکدام­مان یک لقب خنده دار گذاشته ، مثل میرزا، دوگل، رییس، طلا و الی آخر! این القاب معمولا هیچ ربطی به ماهیت و شخصیت ما ندارد، بلکه فقط با وزن اسم­مان جور درمی­آید. بعضی از نوه­ها خوش­شان نمی­آید جلوی غریبه­ها مثلا “ماما” خطاب شوند و بعضی دیگر با این القاب کنار آمده­اند!

اخیرا در پایتخت همایشی در بزرگداشت آقای صیاد شیرازی برگزار شده به نام “شرح فراق صیاد دل­ها”. اصلا کار ندارم این آقا چه جور آدمی بود و در مورد کشته شدن­اش هم چیزی نمی­خواهم بگویم، اما خداییش زشت نیست یک آقای جدی، دارای ریش، در لباس نظامی، که سردار جنگ بوده و ترور شده “صیاد دل­ها” نامیده شود ؟ فکر نمی­کنند همچنین لقبی به یک خواننده پاپ یا رقاص یا … (!) … بیشتر می­آید؟

خوب است وقتی خودشان کشته شدند،  ”جیگر طلا” خطاب شوند؟

 

 

 

تصویر: آرشیوی!

عافیت باشه!

۲۹ فروردین ۱۳۸۸

rooznameh-badbadak

- شماره چهارم، بهار ۱۳۸۸ -

بـــعضی چیزها، از خیلی چیزها خیلی بهتر است، یکی از آن چیزهای بهتر، داشتن دوستی است که روانشناس باشد و از قضا روان­شناس قابلی هم باشد و باز هم از قضا این­که با آدم خیلی جور دربیاید. دمخور شدن با این دوست روان­شناس، فیلتر جدیدی به لنز نگاه آدم به زندگی می­افزاید: فیلتر علت شناسی!

دوستان نزدیکم می­دانند که یکی از سرگرمی­های من، “آدم خوانی” است! برای همین جاهای شلوغ پلوغ و به ویژه جمع­های هفت پشت غریبه را دوست دارم، چون پر از آدم است، این یعنی پر از موضوعات سرگرم کننده و هیجان انگیز، یعنی پر از کتاب­های ناخوانده و واقعا خوش می­گذرد! آشنا شدن با دوست روان­شناس­ام، به من یاد داد که  پشت تحلیل وضع موجود هر آدمیزادی، یک رابطه علت و معلولی ساده قرار گرفته ( قبلا فکر می­کردم خیلی پیچیده است ) و از همه مهمتر این که یادم انداخت پشت رفتارهای من هم چنین رابطه­ای هست (قبلا به خودم به چشم یک ثابت لایتغیر در پهنه جهان و عالم حیات نگاه می­کردم) ! با او فهمیدم که من هم یک پدیده تکراری هستم با کلی متغیر.

وقتی سرما می­خوریم، می­دانیم مقصر یک مشت ویروس و باکتری هستند و باور داریم دوره­اش بگذرد خوب می­شویم. پس خودمان را تقویت می­کنیم و احیانا آنتی باکتری نوش جان می­کنیم؛ بی­جهت خودمان را به در و دیوار نمی­کوبیم. اما روح­مان که می­چاید دست و پای­مان را گم می­کنیم. وقتی کسی آنفلونزا دارد، می­دانیم باید از او دوری کنیم، تا مبتلا نشویم، اما یادمان می­رود از کسی که روح­اش آلوده است دور شویم و یا سرفه­های روحی­اش را به حساب پدرسوختگی­اش نگذاریم.

از وقتی این­ها را فهمیدم زندگی ساده­تر شده است. اگر صبحی چشم باز کردم و با موهای به هم گره خورده بلافاصله گفتم ” تف به این زندگی … ” ، به جای آن­که دنبال بهانه برای گیر دادن به زمین و زمان بگردم، به دلیل­اش فکر می­کنم. علت به سادگی برطرف نمی­شود، اما همین درک از موقعیت، نمی­گذارد که به قهقرای بداخلاقی بیافتم!

بعلــــه! بعضی چیزها از خیلی چیزها بهتر است!

 

تصویر: بادبادک آقای عزیز در آسمان ابری دریا کنار!  

 

 

حکم

۲۷ فروردین ۱۳۸۸

rooznameh-selfportrait1

- شماره سوم، بهار ۱۳۸۸ -

از همان لحظه­ای که به دنیا می­آییم سازگاری را می­آموزیم، با همان اولین نفس و اولین گریه و یک عمر سازگارانه ادامه حیات می­دهیم. برای خودمان ریز ریز سرمایه مادی و معنوی جمع می­کنیم. یاد می­گیریم چطور خودمان را تمیز و سیر نگاه داریم، چگونه یک موجود اجتماعی خوب باشیم که دوست­مان بدارند، چه کار کنیم پول در بیاوریم تا بالاتر بنشینیم، چگونه مشهور شویم، چگونه موفق صدای­مان کنند، چه کار کنیم حوصله­مان سر نرود : عاشق می­شویم، دوست پیدا می­کنیم، ازدواج می­کنیم، معاشرت می­کنیم، بچه دار می­شویم، بچه بزرگ می­کنیم و هرچه به ما یاد دادند به او یاد می­دهیم و همه این­ها را آنقدر جدی می­گیریم که آدم خنده­اش می­گیرد! اما همه­اش دست و دل­مان دنبال چیزی می­دود که پایانی ندارد که اگر داشته باشد آن پایان واقعی را به یاد می­آوریم و خیلی بد می­شود.

خوب، آدم گاهی کم می­آورد. در این مواقع خودش را تجزیه و تحلیل می­کند و دوباره دنبال سازگاری می­گردد. گاهی دوباره به راه برمی­گردد، گاهی برنمی­گردد - نمی­تواند، یا نمی­خواهد. گاهی تمام وجودش اعتصاب می­کند و درد روحی به درد جسمی تبدیل می­شود، گاهی افسردگی قورت­اش می­دهد. گاهی خودکشی می­کند، حتی نه جوری که مجبور شوند سینه قبرستان چال­اش کنند، یک جور خودکشی بی­سر وصدا، بدون مزاحمت برای نیروی انتظامی!

اما بالاخره یک روز یا شب، در یک لحظه مرگ می­آید و هیچکس نمی­داند آن سوی مردن چیست. در آن لحظه آخر من از زور هیجان – هیجان فهمیدن راز لحظه آخر - خفه خواهم شد و در جراید می­خوانید فلانی در اثر خفگی جان سپرد!

 

 

تصویر : سلف پرتره!

 

 

هرکسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش

۲۵ فروردین ۱۳۸۸

rooznameh-divar

- شماره دوم، بهار ۱۳۸۸ -

آدم هایی که قرار است برای مصاحبه بیایند، قبل از ورود فقط یک سری مشخصات شناسنامه ای، تحصیلی و حرفه ای هستند که در فرم آنلاین استخدام شرکت­مان پر کرده­اند. در که می­زنند، در فاصله بین رسیدن­شان از ورودی دفتر تا درگاه اتاق، سعی می­کنم قیافه­شان را حدس بزنم . وارد اتاق که می­شوند و می­نشینند، سعی می­کنم از جزییات طرز نگاه، حرف زدن و لباس پوشیدن­شان، به اعماق وجودشان پی ببرم. معمولا ناموفق نیستم! از در که بیرون می­روند تحلیل­شان می­کنم. نتیجه تحلیل­های­ام تا الآن بگویم چه بوده است؟ که هیچ­کدام راه درست را نرفته­اند! روحیه و استعدادهای­شان با رشته تحصیلی­شان، سوابق کاری­شان و به ویژه کاری که برای انجام آن به دفتر ما مراجعه کرده­اند نمی­خواند! آدمی با این همه ناهماهنگی می­تواند شاداب زندگی کند؟ خلاق باشد؟ صبح­ها با شوق بیدار شود ؟ که چه کار کند، برود پشت میزی که هیچ ربطی به او ندارد و کارهایی انجام دهد که دل­اش را خوش نمی­کند …

اشتباه از جایی شروع می­شود که این آقا با این که پسرش از وقتی قنداقی بود وب سایت طراحی می­کرد و قبل از یادگیری زبان مادری، زبان برنامه­نویسی بلد بود، تشویق­اش می­کند برود عمران بخواند و آن خانم پسرش را تشویق می­کند علاوه بر کامپیوتر، عمران هم بخواند، حال آنکه او قادر است موفق­ترین دلال دنیا شود و یا آن یکی آقا و آن یکی خانم و … آن دوست آدم گریزمان که نمی­دانم چرا رفت معلم شد و آن آدم ترسو که خون می­دید و غش می­کرد به دنبال پزشکی خواندن رفت و دکتر شد و … همه آدم­هایی که می­آیند می­پرسند “ببینم فلان رشته پولساز هست؟ … بازار کارش خوبه … ؟ ” ! و من در قبال این سوال­ها جدا کهیر می­زنم. به نظر بنده اگر کسی کارش را با شور و خلاقیت انجام دهد، پول و بازارکار هم خودشان خود به خود می­آیند.

خیلی­ها در یک جایی از مسیر زندگی فهمیده­اند که راه را عوضی آمده­اند، دور زده­اند و به جهت درست رفته­اند و آدمی بزرگ شده­اند. خیلی مسخره است که در فرصت کوتاه زندگی، با ترس از دست دادن سرمایه­های اندوخته شده – شامل مدارک و مدارج تحصیلی و تجربه کاری و حیثیت و آبرو و غیره – نمودار خطی عادت­ها و بایدها و داشته­ها را سیخ ادامه دهیم تا مرگ و فرصت آدم بزرگ شدن را از دست بدهیم!

کاش این عزیزانی که امروز مصاحبه شدند دور بزنند!

 

 

تصویر: کارمندان اتاق پسرک که قرار است دور بزنند!

آنچه گذشت…

۱۸ فروردین ۱۳۸۸

rooznameh-indian-dancers

شماره اول – بهار ۱۳۸۸

آغاز:

امسال تلویزیون هم لحظه تحویل سال را مثل همیشه اعلام نکرد. گاهی خرافاتی می­شوم و فکر می­کنم خیلی مهم است در آن لحظه­ی جابه جایی از سالی به سال دیگر، آدم چه حالی داشته باشد، چون تا آخر سال باقی می­ماند. اما الآن که در آن لحظه به خصوص حال جالبی نداشته­ام ترجیح می­دهم به آن باور قبلی بخندم!

رخوت:

برای تنبلی نقشه­ها میکشم، اما زمان­اش که می­رسد خواب از سرم می­پرد، نه می­توانم بنشینم و نه می­توانم آرام بایستم. آقای عزیز هم همینجور است! اینجور می­شود که سر می­گذاریم به بیابان که نه … به شمال، به امی شومال (با لهجه گیلکی خوانده شود).

شمال:

“در این سرزمین چیزی است که مرا به سوی خود می­کشاند”. در دل­ام گفتم و سرم را از پنجره بیرون کردم و نفسی عمیق کشیدم. ریه های­ام پر از بوی فاضلاب شد. ای بر پدر و مادر کسی لعنت که در این مرداب فاضلاب­اش را خالی کند …!

نگرانی:

مادر بودن یعنی نگرانی استمراری! ناغافل پسرک مریض شد و نفهمیدیم چه­اش شد. تک سرفه هایی که به تب و نوعی کهیر ختم شد. تا صبح خانوادگی در دریای تردید شنا کردیم که به آن یکی مسافرت برویم یا نرویم. رفتیم!

سفری به اعماق:

برای من سفر به هندوستان، نه تفرج بود و نه گذران تعطیلات ونه صرفا بازدید از زیبایی­های معماری که همیشه آرزوی­شان را داشتم. سفری معنوی بود به اعماق وجود خودم - خود طبیعی­ام به دور از همه زایدات اکتسابی و امراض دنیای مدرن.

به من نه بد گذشت، نه خسته شدم، نه مثل اکثر همسفران اسهال و استفراغ گرفتم نه به نظرم هندوستان سرزمینی آلوده و عقب مانده و پر از فقیر و دزد و پاپتی آمد. حتی وقتی دوربین مملو از عکس­ام را از کیفم برداشتند / دزدیدند، غصه نخوردم. در هند می­آموزی که از هیچ چیز ناراحت نشوی، پذیرنده باشی، عصبانی نشوی، توقع نداشته باشی، مثل آب باشی، بگذری و در این گذشتن چیزی را خراب و نابود نکنی. در خیابان­ فیل، گاو، گراز، میمون، سگ و انسان در کنار هم راه می­روند، جیش می­کنند، می­خوابند، می­دوند و بازی می­کنند و یکی مزاحم دیگری نمی­شود. این خود بهشت نیست؟ گداهای هندی به تو می­چسبند و با نگاه منحصر به فرد هندی نگاه­ات می­کنند. اگر پولی نگیرند هم با لبخند همیشگی­شان دور می­شوند، بی اخم و نفرین به سبک گداهای وطنی. جیب­برهای­شان ­دور کیف­ات می پلکند، اگر صاف در چشم­شان نگاه کنی، با همان لبخندی که گفتم دور می­شوند وگرنه آنقدر می­چسبند تا …! دست فروش­ها اجناس را در چشم­ات فرو می­کنند و مسلسل­وار می­گویند “خاله خریدی؟” و اگر نخری هم ملالی درشان ایجاد نمی­شود!

در هندوستان همه مومنند. هرکه چیزی را می­پرستد، از انواع خدایان و بت­ها گرفته تا  بی­شمار رهبران دینی و نشانه­ها و گاه خدایی یکتا. لابه­لای این همه ایمان که راه می­روی سرت گیج می­رود .

در هندوستان همه می­رقصند؛ موقع راه رفتن و حرف زدن و سواری کردن. باد در لباس­های­شان می­پیچد و رقص­شان جادویی عجیب پیدا می­کند، حتی وقتی بی­حرکت ایستاده باشند.

هندوستان پر از گل است؛ پشت پنجره­ها، در خیابان­ها، روی لباس­ها … و بر گردن ما در بدو ورود گل می­آویزند و برای­مان بیندی (خال بین دو ابرو ) می­گذارند!

نمی­دانم چرا پروازهای به مقصد ایران همیشه با زجر و بدبختی همراه است؟ هواپیمایی تابان که باشد نورعلی­نور هم می­شود! با این همه، مستی این سفر را هیچ تنابنده­ای نمی­تواند از سرم بپراند.

البته، شاید برداشت من از هندوستان یکسره خلاف واقعیت باشد! خودتان بروید و ببینید.

ملاقات با خودم :

همه چیز از آنجا شروع شد که شبی کنار استخر هتل نشستیم و او پیشنهاد داد هرکه خنده­دارترین خاطرات از خودش را تعریف کند و پسرک شروع کرد سوتی­های مرا رو کردن و او و دخترش حیران نگاه کردند و از آن لحظه به بعد فهمیدم هرچه من کردم، او هم کرده و برعکس! هر دو، در یک روز و یک ماه، گرچه به فاصله­ای دوازده ساله متولد شده­ایم، با پدر و مادری مشابه، جاه طلبی­های مشابه، عادت­ها، دلخوشی­ها و نقطه ضعف­های مشابه! هر دو به شدت غلط انداز هستیم و الی آخر (قرار نیست که خودمان را معرفی کنم! ) .

او را که دیدم فهمیدم چه موجود خنده­داری هستم و بیهوده این همه سال سعی کرده­ام ادای آدم جدی­ها را درآورم!

پایان :

هر آغازی ، لزوما پایان ندارد، اما تعطیلات طولانی نوروزی بالاخره پایان یافت. در تمام این مدت نه به کامپیوتر ( و طبیعتا اینترنت) دست زدم، نه نسکافه خوردم و نه به کار فکر کردم. بعد از تعطیلات که کامپیوتر را روشن کردم، نورش چشم­ام را می­زد و یادم نمی­آمد فایل­های­ام را کجاها چپانده­ام.  آقای عزیز که گفت وبلاگ­های­مان را یک عرب هک کرده و همه چی پریده ، اول مثل یک هندی لبخند زدم و پس از مدتی مثل یک ایرانی خوب شروع به ناله و نفرین کردم !

دوباره از اول:

خوب، باز هم پشت میز کار و روز از نو، روزی از نو! بهار پر از سالگردهای دلپذیر است، اما چقدر بیزارم از این چرتی بودن مداوم بهاری!

سال نو خیلی مبارک …

 

 

 

تصویر: پسرک در حال تماشای رقصندگان هندی.