آنچه گذشت…

شماره اول – بهار ۱۳۸۸
آغاز:
امسال تلویزیون هم لحظه تحویل سال را مثل همیشه اعلام نکرد. گاهی خرافاتی میشوم و فکر میکنم خیلی مهم است در آن لحظهی جابه جایی از سالی به سال دیگر، آدم چه حالی داشته باشد، چون تا آخر سال باقی میماند. اما الآن که در آن لحظه به خصوص حال جالبی نداشتهام ترجیح میدهم به آن باور قبلی بخندم!
رخوت:
برای تنبلی نقشهها میکشم، اما زماناش که میرسد خواب از سرم میپرد، نه میتوانم بنشینم و نه میتوانم آرام بایستم. آقای عزیز هم همینجور است! اینجور میشود که سر میگذاریم به بیابان که نه … به شمال، به امی شومال (با لهجه گیلکی خوانده شود).
شمال:
“در این سرزمین چیزی است که مرا به سوی خود میکشاند”. در دلام گفتم و سرم را از پنجره بیرون کردم و نفسی عمیق کشیدم. ریه هایام پر از بوی فاضلاب شد. ای بر پدر و مادر کسی لعنت که در این مرداب فاضلاباش را خالی کند …!
نگرانی:
مادر بودن یعنی نگرانی استمراری! ناغافل پسرک مریض شد و نفهمیدیم چهاش شد. تک سرفه هایی که به تب و نوعی کهیر ختم شد. تا صبح خانوادگی در دریای تردید شنا کردیم که به آن یکی مسافرت برویم یا نرویم. رفتیم!
سفری به اعماق:
برای من سفر به هندوستان، نه تفرج بود و نه گذران تعطیلات ونه صرفا بازدید از زیباییهای معماری که همیشه آرزویشان را داشتم. سفری معنوی بود به اعماق وجود خودم - خود طبیعیام به دور از همه زایدات اکتسابی و امراض دنیای مدرن.
به من نه بد گذشت، نه خسته شدم، نه مثل اکثر همسفران اسهال و استفراغ گرفتم نه به نظرم هندوستان سرزمینی آلوده و عقب مانده و پر از فقیر و دزد و پاپتی آمد. حتی وقتی دوربین مملو از عکسام را از کیفم برداشتند / دزدیدند، غصه نخوردم. در هند میآموزی که از هیچ چیز ناراحت نشوی، پذیرنده باشی، عصبانی نشوی، توقع نداشته باشی، مثل آب باشی، بگذری و در این گذشتن چیزی را خراب و نابود نکنی. در خیابان فیل، گاو، گراز، میمون، سگ و انسان در کنار هم راه میروند، جیش میکنند، میخوابند، میدوند و بازی میکنند و یکی مزاحم دیگری نمیشود. این خود بهشت نیست؟ گداهای هندی به تو میچسبند و با نگاه منحصر به فرد هندی نگاهات میکنند. اگر پولی نگیرند هم با لبخند همیشگیشان دور میشوند، بی اخم و نفرین به سبک گداهای وطنی. جیببرهایشان دور کیفات می پلکند، اگر صاف در چشمشان نگاه کنی، با همان لبخندی که گفتم دور میشوند وگرنه آنقدر میچسبند تا …! دست فروشها اجناس را در چشمات فرو میکنند و مسلسلوار میگویند “خاله خریدی؟” و اگر نخری هم ملالی درشان ایجاد نمیشود!
در هندوستان همه مومنند. هرکه چیزی را میپرستد، از انواع خدایان و بتها گرفته تا بیشمار رهبران دینی و نشانهها و گاه خدایی یکتا. لابهلای این همه ایمان که راه میروی سرت گیج میرود .
در هندوستان همه میرقصند؛ موقع راه رفتن و حرف زدن و سواری کردن. باد در لباسهایشان میپیچد و رقصشان جادویی عجیب پیدا میکند، حتی وقتی بیحرکت ایستاده باشند.
هندوستان پر از گل است؛ پشت پنجرهها، در خیابانها، روی لباسها … و بر گردن ما در بدو ورود گل میآویزند و برایمان بیندی (خال بین دو ابرو ) میگذارند!
نمیدانم چرا پروازهای به مقصد ایران همیشه با زجر و بدبختی همراه است؟ هواپیمایی تابان که باشد نورعلینور هم میشود! با این همه، مستی این سفر را هیچ تنابندهای نمیتواند از سرم بپراند.
البته، شاید برداشت من از هندوستان یکسره خلاف واقعیت باشد! خودتان بروید و ببینید.
ملاقات با خودم :
همه چیز از آنجا شروع شد که شبی کنار استخر هتل نشستیم و او پیشنهاد داد هرکه خندهدارترین خاطرات از خودش را تعریف کند و پسرک شروع کرد سوتیهای مرا رو کردن و او و دخترش حیران نگاه کردند و از آن لحظه به بعد فهمیدم هرچه من کردم، او هم کرده و برعکس! هر دو، در یک روز و یک ماه، گرچه به فاصلهای دوازده ساله متولد شدهایم، با پدر و مادری مشابه، جاه طلبیهای مشابه، عادتها، دلخوشیها و نقطه ضعفهای مشابه! هر دو به شدت غلط انداز هستیم و الی آخر (قرار نیست که خودمان را معرفی کنم! ) .
او را که دیدم فهمیدم چه موجود خندهداری هستم و بیهوده این همه سال سعی کردهام ادای آدم جدیها را درآورم!
پایان :
هر آغازی ، لزوما پایان ندارد، اما تعطیلات طولانی نوروزی بالاخره پایان یافت. در تمام این مدت نه به کامپیوتر ( و طبیعتا اینترنت) دست زدم، نه نسکافه خوردم و نه به کار فکر کردم. بعد از تعطیلات که کامپیوتر را روشن کردم، نورش چشمام را میزد و یادم نمیآمد فایلهایام را کجاها چپاندهام. آقای عزیز که گفت وبلاگهایمان را یک عرب هک کرده و همه چی پریده ، اول مثل یک هندی لبخند زدم و پس از مدتی مثل یک ایرانی خوب شروع به ناله و نفرین کردم !
دوباره از اول:
خوب، باز هم پشت میز کار و روز از نو، روزی از نو! بهار پر از سالگردهای دلپذیر است، اما چقدر بیزارم از این چرتی بودن مداوم بهاری!
سال نو خیلی مبارک …
تصویر: پسرک در حال تماشای رقصندگان هندی.
قرار گرفته در اول شخص مفرد | دیدگاه (۱۸)