حکم

- شماره سوم، بهار ۱۳۸۸ -
از همان لحظهای که به دنیا میآییم سازگاری را میآموزیم، با همان اولین نفس و اولین گریه و یک عمر سازگارانه ادامه حیات میدهیم. برای خودمان ریز ریز سرمایه مادی و معنوی جمع میکنیم. یاد میگیریم چطور خودمان را تمیز و سیر نگاه داریم، چگونه یک موجود اجتماعی خوب باشیم که دوستمان بدارند، چه کار کنیم پول در بیاوریم تا بالاتر بنشینیم، چگونه مشهور شویم، چگونه موفق صدایمان کنند، چه کار کنیم حوصلهمان سر نرود : عاشق میشویم، دوست پیدا میکنیم، ازدواج میکنیم، معاشرت میکنیم، بچه دار میشویم، بچه بزرگ میکنیم و هرچه به ما یاد دادند به او یاد میدهیم و همه اینها را آنقدر جدی میگیریم که آدم خندهاش میگیرد! اما همهاش دست و دلمان دنبال چیزی میدود که پایانی ندارد که اگر داشته باشد آن پایان واقعی را به یاد میآوریم و خیلی بد میشود.
خوب، آدم گاهی کم میآورد. در این مواقع خودش را تجزیه و تحلیل میکند و دوباره دنبال سازگاری میگردد. گاهی دوباره به راه برمیگردد، گاهی برنمیگردد - نمیتواند، یا نمیخواهد. گاهی تمام وجودش اعتصاب میکند و درد روحی به درد جسمی تبدیل میشود، گاهی افسردگی قورتاش میدهد. گاهی خودکشی میکند، حتی نه جوری که مجبور شوند سینه قبرستان چالاش کنند، یک جور خودکشی بیسر وصدا، بدون مزاحمت برای نیروی انتظامی!
اما بالاخره یک روز یا شب، در یک لحظه مرگ میآید و هیچکس نمیداند آن سوی مردن چیست. در آن لحظه آخر من از زور هیجان – هیجان فهمیدن راز لحظه آخر - خفه خواهم شد و در جراید میخوانید فلانی در اثر خفگی جان سپرد!
تصویر : سلف پرتره!
قرار گرفته در اول شخص مفرد، همین جوری | دیدگاه (۸)