گم و گوم

۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

rooznameh-man-o-babam1

- شماره ششم، بهار ۱۳۸۸ -

بــــعضی چیزها را دور می­ریزد، بعضی چیزها را به دقت نگاه می­دارد و به مرور زمان آنقدر مخلفات به آن­ها می­آویزد که دیگر به آن چه واقعا بود شباهتی ندارد. بعضی چیزها را بایگانی می­کند، گاهی ، به بهانه­ای ، با یک یادآوری یا یک نیاز فوری، از آن زیرها بیرون می­آوردشان و دوباره جلوی چشم­اش قرار می­دهد…

حافظه را می­گویم.  

من و “دوست صمیمی” ، سال دوم راهنمایی با هم دوست شدیم. در انتهای همان سال ، درست در آخرین روز، سر یک موضوع مسخره با هم قهر کردیم! امروز به این ماجرا می­خندیم، ولی آن روز در آن مقطع این موضوع آنقدر جدی بود که ما را ۲۳ سال از هم دور کند، راه­مان را جدا کند و کاری کند که بدون هم بزرگ شویم.

“دوست صمیمی” که آن سوی دنیاست با خنده از خاطراتی می­گوید که هیچ یادم نیست و از من چیزهایی به یاد دارد که خودم فراموش کرده­ام، می­نویسد، می­خوانم و فکر می­کنم. پرونده­های بایگانی راکد، از ته قفسه­های غبارگرفته حافظه بیرون می­ریزند. صورت­ها، اسم­ها، حس­ها، همه روی زمین می­ریزند. قاطی می­کنم!

کم کم از پشت مه سال­های رفته من ِ ۱۲ ساله بیرون می­آید. یک آدم واقعی، نه آن چیزی که در طول این همه سال در حافظه­ام عمدا فراموش کرده­ و با چیز دیگری جایگزین نموده­ام. همان دخترک با ناخن­های جویده شده، مردد بین بازیگوشی و حرف شنوی، بین خانم بودن و سبک­سر بودن ، با موهای وینگول وینگول همیشه بی سر و سامان و دست و پای درازی که از همه لباس­ها بیرون می­پرید، آدمکی با دنیایی لرزان اما صورتی جدی که روی میز عکس ماهی می­کشیده است.

عکس امروز و ۲۳ سال پیش “دوست صمیمی”  را کنار هم می­گذارم، نگاه­اش می­کنم و دنبال بقیه تکه­های گم شده خودم می­گردم …

 

تصویر: من و بابام، در ابتدای راه!