Our big big big brother!

- شماره هشت، بهار ۱۳۸۸ -
پــــناه بر خدا! دوست جان تعریف کرد در گذری ماجراجویانه از کوه های استان فارس به یک خانواده کوچرو بختیاری بر خوردند، نشسستند به چایی خوردن و قلیان کشیدن، از دختر نوجوان خانواده محض همینجوری پرسیده اند بگو ببینم تو دختر به این خوشگلی چه آرزویی داری و دختره هم نه گذاشته و نه ورداشته و گفته “آرزومه به جای این (به لباس چین و واچین خودش اشاره کرده) از اینا (به مانتوی چروکیده گلی شده دوست جان اشاره کرده) بپوشم”. دوست جان این را تعریف کرد و ما “آخی آخی” گویان خندیدیم!
امروز صبح که حرف پروژه طراحی گورستان بود به همکار جان گفتم “بلکه یه روز گذر خودم هم همینجا افتاد” وخواستم بگم البته صد سال دیگه، چون هنوز جوانم و آرزو دارم. بعد در کسری از ثانیه فکر کردم : ” ها … آرزو دارم ؟ چه آرزویی دارم ؟” و بعد نه گذاشتم و نه ورداشتم و گفتم آرزو دارم یک روز بتوانم در شهر خودم، در سرزمین مادری و آبا و اجدادی خودم بدون روسری (گرچه با مانتو و هزار کوفت دیگه ) در خیابانها ظاهر شوم؛ نور خورشید را روی پوست سرم حس کنم و باد موهایام را ژولی پولی کند. همین.
حالا فکر کن یک بانوی اروپایی یا امریکایی یا کانادایی یا هرجای دیگری ، جز سرزمین های “زورکی” که تنها آرزوی مرا بشنود چه می گوید ؟ می خندد؟ تاسف می خورد؟ عقش می گیرد؟ می گوید حقام است یا میگوید گناه دارم؟
پناه بر خدا! من چه بدانم در سر بدون روسری آنها چه میگذرد …
پی نوشت: دیشب در تلویزیون می گفتند هرکه در وبلاگش حرف “بد” در مورد انتخابات و دین و مصب بنویسد، حکماش اعدام است. اگر یک وقت بابت این نوشته اعدام شدم، بگوید در همان گورستان خودمان چالام کنند. پناه بر خدا !
تصویر: یکی از همخانههای ما!
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۱۲)